درس گفتاری از میزس

شبهِ‌علم و شناختِ تاریخی

♦ لودویگ فُن میزس | یکشنبه, ۱۱م اردیبهشت, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/5 (1 vote cast)

در زبانِ انگلیسی، واژه‌یِ science معمولاً تنها برایِ علومِ طبیعی به کار می‌رود. شکی نیست که تفاوت‌هایِ بنیادینی بین علومِ طبیعی و علمِ کنشِ انسانی، که گاهی اوقات به آن علمِ اجتماعی یا تاریخ می‌گوییم، وجود دارد. از جمله‌یِ این تفاوت‌ها روشِ دست یافتن به شناخت علمی در این دو شاخه‌ از علم است.

در علومِ تجربی علم در نتیجه‌یِ آزمایش حاصل می‌شود؛ حقیقتِ علمی بر اساسِ آزمایش محرز می‌شود. علم‌وَرانِ طبیعی ، بر خلافِ پژوهندگانِ کنشِ انسانی، قادر اند تا هر گونه تغییری را در کنترلِ خود در آورند. آنها می‌توانند عواملِ تأثیرگذارِ مختلف را در آزمایشگاه از محیط بیرونی جدا کرده، و تغییراتِ حاصل در نتیجه‌یِ تغییرِ هر یک از عوامل را مشاهده نمایند. نظریه‌هایِ علومِ طبیعی باید با چنین آزمایش‌هایی تطبیق کنند؛ این نظریه‌ها به هیچ وجه نمی‌توانند یک واقعیتِ تحقق‌یافته و محرزشده را نقض کنند. اگر نظریه‌ای چنان واقعیتی را نقض کند، باید به دنبالِ توضیح تازه‌ای گشت. لیکن در حوزه‌یِ مرتبط با کنش‌ِ انسانی هیچ گاه در جایگاهی نیستیم که بتوانیم آزمایش‌ها را کنترل کنیم. در حوزه‌یِ علومِ اجتماعی هیچ گاه نمی‌توان از واقعیت به همان معنایی سخن گفت که در علومِ طبیعی فهمیده می‌شود. در حوزه‌یِ کنشِ انسانی تجربه ماهیتِ پیچیده‌ای دارد؛ چرا که تجربه محصولِ تعاونِ عواملِ متعددی است که همواره در حالِ تغییر اند.
در حوزه‌یِ علومِ طبیعی ما شناختی از عللِ نهایی نداریم. ما نسبت به غایاتِ جنب و جوشِ برخی از «نیروها» ناآگاه ایم. برخی‌ها کوشیده اند تا عالَم را چنان توضیح دهند، گویی مقصودِ آن خدمت به انسان است. در برابرِ چنین برداشتی از عالَم این پرسش مطرح می‌شود که برایِ مثال، مگس‌ها یا انگل‌‌ها چه ارزشی برایِ انسان دارند؟ در علومِ طبیعی علمی ورایِ تجربه نداریم. به واسطه‌یِ آشنایی ما با برخی پدیده‌ها و بر اساسِ آزمایش‌هایِ متعدد، علمی به نام علمِ مکانیک به وجود آمده است. با این حال، ما نمی‌دانیم که الکتریسیته چیست. ما نمی‌دانیم که چرا برخی اتفاقات به طریقِ خاصی روی می‌دهند؛ ما این چرایی را به پرسش نمی‌گیریم. اما وقتی هم که چنین پرسشی مطرح می‌کنیم، پاسخی دریافت نمی‌کنیم. چرا که دانستنِ پاسخ به چنان پرسشی الزاماً به معنایِ علمِ ما به ایده‌های «خدا» است، و ادعایِ کشفِ چنان دلایلی به معنایِ ادعایِ داشتنِ صفاتِ «خداگونه».
همواره حدی وجود داشته و دارد که ذهن آدمی را یارای فراتر رفتن از آن نیست؛ محدوده‌ای وجود دارد که جستجو و کاوشِ آدمی بر آگاهیِ او نمی‌افزاید. با این حال، می‌توان تصدیق کرد که سال‌ها تلاشِ آدمی مرزِ میانِ علم وجهل را هر چه بیشتر و بیشتر عقب رانده است. پیشتر علم به نیروهایِ طبیعی «غایتِ» دانشِ آدمی تلقی می‌شد، اما امروز علمِ آدمی بر این نیروها از آن حدِ غایتی که قبلاً در تصور می‌گنجید، فراتر رفته است. با این همه شناختِ آدمی همواره در یک «حدِ غاییِ مسلّم» متوقف می‌ماند. فیزیولوژیستِ فرانسوی، کلود برنارد [۱۸۷۸-۱۸۱۳] در کتابی درباره‌یِ علمِ تجربی اظهار می‌دارد که حیات خود یک «حدِ غاییِ مسلّم» است؛ علمِ زیست‌شناسی تنها می‌تواند واقعیتِ حیات را تصدیق کند، اما نمی‌تواند در خصوصِ آن چیزی فراتر از این بیان کند.
در حوزه‌یِ تاریخ یا در حوزه‌یِ کنشِ انسانی وضعیتِ متفاوتی حاکم است. در این حوزه ما قادر ایم که شناختِ خود را تا جایی پیش از کنش پی بگیریم؛ می‌توان به عقب بازگشت و از کنش به انگیزه رسید. کنشِ انسانی فی‌نفسه متضمنِ این معنا است که آدمی مقاصدِ معینی را دنبال می‌کند. «حدِ غاییِ مسلّم» در حوزه‌یِ کنشِ انسانی این است که فرد، یا گروهی از افراد، مُلهَم از ارزش‌داوری‌هایی خاص و بر اساسِ ایده‌یِ خاصی که درباره‌یِ چگونگیِ کاربستِ یک روشِ خاص و تصوری که از اثرِ پیامدِ آن دارند، برایِ نیل به یک غایتِ برگزیده‌یِ خود دست به کنش می‌زنند. این «حدِ غاییِ مسلّم» همان فردیّت است.
از آنجا که ما انسان ایم، نسبت به ارزشیابی‌‌ها، آموزه‌ها، و نظریه‌هایی که در بابِ روش‌هایِ نیل به غایاتِ آدمی وجود دارند، کاملاً ناآگاه نیستیم. ما می‌دانیم که در پشتِ هر حرکتِ انسان انگیزه‌ای نهفته است. به علاوه، می‌دانیم که هر انسانی کنشِ هوشیارانه دارد. می‌دانیم که هم حس وجود دارد، و هم عقل. ما قادر ایم تصدیق کنیم که ارزش‌داروری‌هایی مشخص، مقاصدی مشخص، و ابزارهایی مشخص برای دست یافتن به این مقاصد وجود دارد. برای مثال، بیگانه‌ای که به ناگاه خود را در میانِ یک قبیله‌یِ بَدَوی می‌یابد، حتی در صورتِ ناآشنایی با زبانِ آن قبیله، می‌تواند تا حدودی کنش‌هایِ مردمِ آن قبیله راجع به خود، مقاصدِ آن مردم، و ابزارهایِ موردِ استفاده‌یِ آنان به منظورِ دست یافتن به مقاصدشان را تفسیر کند. آن بیگانه با توسل به منطقِ خویش چرخشِِ افرادِ قبیله به دورِ آتش و ریختنِ موادی به داخلِ دیگ را کوششِ آنها برای تهیه‌یِ غذا تفسیر می‌کند.
پرداختن به ارزش‌داوری‌ها و روش‌ها مختصِ علمِ کنشِ انسانی نیست. منطقِ علم‌وَران، یا همان فعالیتِ ذهنیِ آنان، تفاوتی با منطقی که دیگران در زندگیِ هر روزه‌یِ خود به کار می‌برند، ندارد. ابزارها یکسان اند. هدف چیزی نیست که مختصِ اهالیِ علومِ اجتماعی باشد. کودکی که می‌گرید یا جیغ می‌زند دارایِ انگیزه است و در این کار مشغول به کنشی است برایِ رسیدن به خواسته‌های‌اَش. کسبه و تجّار هم برایِ دست یافتن به خواسته‌های‌شان دست به کنش می‌زنند. آنها علمِ کنشِ انسانی را می شناسند و در برخورد با هم‌نوعان‌شان، و به خصوص در برنامه‌ریزی برایِ آینده، بر اساسِ همین شناخت دست به کنش می‌زنند.
این تعبیرِ معرفت‌شناسانه از تجربه‌یِ شناخت ابداعِ یک روشِ نوین نیست. این تنها کشفِ دانشی است که از همان آغازِ پیدایش‌ِ انسان موردِ بهره‌برداریِ او قرار داشته است. فیلیپ اچ. ویکستید [۱۹۲۷-۱۸۴۴]، اقتصاددانی که کتابِ فهمِ همگانیِ اقتصادِ سیاسی را نگاشته است، این عبارت از گوته را به عنوانِ شعار کتاب‌اَش برگزیده است کهEin jeder lebt’s, nicht vielen ist’s bekannt . (“همگی بدان مشغول ایم و جز تنی چند، از آن ناآگاه.”)
به قولِ فیلسوفِ فرانسوی، هانری برگسون [۱۹۴۱-۱۸۵۹]، شناخت، و به تعبیرِ او l’intelligence sympathique، بنیانِ علمِ تاریخ است. فعالیتِ تاریخ‌نگار در جمع‌آوریِ اطلاعاتِ تاریخی با هدفِ کمک به تفسیر و تعبیرِ خاصِ او از تاریخ به فعالیتِ پلیسی می‌ماند که برای دست یافتن به حکمِ قضایی در دادگاه به جستجویِ شواهد و مدارک می‌پردازد. تاریخ‌نگار، قاضی، و کارآفرین همگی تنها زمانی فعالیتِ خود را آغاز می‌کنند که تا حدِ امکان اطلاعاتِ لازم را جمع‌آوری کرده باشند.
آگوستو کُنت، که البته در پیشرفتِ علومِ طبیعی هیچ نقشی نداشته است، وظیفه‌یِ همه‌یِ علوم را بنا بر درکِ خود توصیف کرده است. بنا به گفته‌یِ او لازمه‌یِ کسبِ توانایی به انجامِ پیش‌بینی و اقدام به کنش، آگاهی است.‌ علومِ طبیعی روش‌هایِ خاصی را برایِ دست یافتن به چنین هدفی فراهم می‌آورند. علمِ مکانیک، با کمکِ شاخه‌هایِ دیگرِ علوم نظیرِ فیزیک و شیمی قادر به طراحی سازه‌ها و ماشین‌‌آلات و پیش‌بینیِ نتایجِ حاصل از عملکردِ آن‌ها است. اگر پُلی فرو ریزد، خواهند گفت که خطایی رُخ داده است. اما در کنشِ انسانی نمی‌توان چنان خطایی را به صراحت تشخیص داد، و به باورِ کُنت این امر نقصِ کنشِ انسانی تلقی می‌شود.
آگوستو کنت تاریخ را غیرعلمی و در نتیجه بی‌ارزش تلقی می‌نمود. در ذهنِ او سلسله‌مراتبِ خاصی بینِ علومِ مختلف وجود داشت. به باورِ او حرکتِ علمی از ساده‌ترین صورتِ علم می‌آغازد و پیشرفتِ آن به پدیدار شدنِ صورت‌هایِ پیچیده‌تری از علم می‌انجامد؛ اما هنوز پیچیده‌ترین صورتِ علم رُخ نگشوده است. کنت معتقد بود که تاریخ ماده‌یِ خامی است که دست‌مایه‌یِ این علم‌ورزیِ پیچیده را فراهم می‌آورد. به باورِ او این علمِ جدید مجموعه‌ای از قوانینی است که نظیرِ آن را علم‌وَرانِ مکانیک کشف کرده و بسط داده اند. او نامِ این علمِ جدید را «جامعه‌شناسی” نهاد. این واژه‌یِ جدید بسیار کامروا بود؛ چرا که هم اینک مردمانِ بسیاری در اقصی نقاطِ جهان به تحقیق و تألیف در بابِ «جامعه‌شناسی” مشغول اند.
کنت به خوبی آگاه بود که در یک صد سالِ پیش از او علمی عام در بابِ کنشِ انسانی به وجود آمده بود که به نامِ علمِ اقتصاد، یا اقتصادِ سیاسی شناخته می‌شد. اما کنت نتیجه‌گیری‌هایِ این علم را دوست نداشت؛ با این حال، نه در جایگاهی بود که عدمِ صحتِ آن نتایج را اثبات کند، و نه در جایگاهی بود که قوانینِ بنیادینی را رد کند که مبنایِ این نتیجه‌گیری‌ها قرار داشت. از این رو آنها را نادیده گرفت. این عداوت یا غفلت را می‌توان در مشیِ جامعه‌شناسانِ پیروِ کنت نیز مشاهده کرد.
آنچه کنت در ذهن داشت وضعِ قوانینِ علمی بود. او تاریخ را بدین جهت مستوجبِ نکوهش می‌دید که تنها به مسائلِ جزئی و رخدادهایی می‌پردازد که در یک دوره‌یِ زمانیِ خاصِ تاریخی و در یک محدوده‌یِ خاصِ جغرافیایی به وقوع پیوسته اند. به گفته‌یِ کنت تاریخ به اَعمالِ انسان‌ها به طورِ عام نمی‌پردازد، بلکه اَعمالِ افراد را مورد بررسی قرار می‌دهد.

شبهِ‌علم و شناختِ تاریخی, ۳٫۰ out of 5 based on 1 rating
کلیدواژه ها , ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟