نقد اندیشه نئومحافظه کاری

نئومحافظه کاری بدون نقاب

♦ سی.بردلی تامسون | یکشنبه, ۱۱م اردیبهشت, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)

مترجم: لیونا عیسی قلیان

در سرمقاله ای جدیدی از وال استریت ژورنال نوشته شده بود که “همه ما اکنون نئومحافظه کار هستیم.” این گفته گرچه ادعایی اغراق آمیز به نظر می رسد اما تا حدی نیز صحت دارد. نئو محافظه کاری، چه بگوییم گزینه ای بهتر یا بدتر است، تاثیرگذارترین فلسفه ی سیاسی نسل گذشته بوده است. اما نئومحافظه کاری دقیقا به چه معناست؟ کتاب جدید من به نام “نئومحافظه کاری: آگهی درگذشتی برای یک اندیشه” درصدد پاسخ به این سوال است.

تعریف نئومحافظه کاری با در نظر گرفتن این موضوع که نمایندگان خود این اندیشه، اصولی و سیستماتیک بودن این فلسفه سیاسی را انکار می کنند کار آسانی به نظر نمی آید. نئومحافظه کارانی همچون ایروینگ کریستول (Irving Kristol) ترجیح می دهند نئومحافظه کاری را به مثابه ی “نظریه ای برآمده از اطمینان”، یک “طرز تفکر “، یا یک “حالت و مزاج ” توصیف کنند. در بهترین حالت آنها می گویند که نئومحافظه کاری جریان فکری التقاطی ای است که از متفکرانی همچون افلاطون، تروتوسکی، و هایئک تاثیر پذیرفته است. دانیئل بِل (Daniel Bell) ماهیت التقاطی نئومحافظه کاری را چنین بیان می کند: سوسیالیست در اقتصاد، لیبرال در سیاست، و محافظه کار در فرهنگ. باوجودی که بی شک نئومحافظه کاری “طرز تفکری” التقاطی است، اما در این نوشته نشان خواهم داد که نئومحافظه کاری در حقیقت فلسفه سیاسی جامعی است که اساسا از عقاید لئو اشتراش (Leo Strauss) که به واسطه ی ایروینگ کریستول گسترش یافته شکل گرفته است.

به هر جهت اول از همه اجازه دهید به بررسی این موضوع بپردازیم که نئومحافطه کاران خودشان را خصوصا در رابطه با جریان گسترده تر محافطه کاری و حزب جمهوری خواه، چگونه معرفی می کنند. ایروینگ کریستول یک بار به طور اغراق آمیزی این موضوع را بیان کرد که نئومحافظه کاری اولین گونه محافظه کاری قرن بیستمی است که “رنگ و بوی آمریکایی” دارد. معنای این ادعای غیرمعمول این است که محافظه کاری گلدواتر Goldwater Conservatism –همراه با ارتباطش با حقوق فردی، دولت محدود، و سرمایه داری لسه فر، و انکارش از دولت رفاه مدرن – تا حدودی فاقد رنگ و بوی آمریکایی است. در مقابل نئومحافظه کاران همیشه از مدافعان دولت رفاه دوران پس از نیودیل (New Deal) بوده اند و هستند. تعجب آور نیست که نئومحافظه کاران به گفته ی بن واتنبرگ (Ben Wattenberg) از “نقش پررنگ دولت” طرفداری می کنند. دولتی که مالیات می گیرد، قانون گذاری می کند و به بازتوزیع ثروت می پردازد – و همانطور که خواهیم دید، این دولت مشغول به جنگ نیز هست. ظاهرا، این موارد معنای داشتن رنگ و بوی آمریکایی محافظه کاری را می رساند.
آنچه نئومحافظه کاران را در مورد دولت کوچک جمهوری خواهان نگران می کند نداشتن “فلسفه ی حکمرانی” است. نئومحافظه کاران مدتهاست به جمهوری خواهان اصرار می کنند تا خودشان را از نو اصلاح کنند تا از اصول جفرسونی شان گذشته و “فلسفه ی حکمرانی” جدیدی را گسترش دهند. با این حال این امر جالب توجه است که منظور نئومحافظه کاران از “فلسفه ی حکمرانی” فلسفه ای نیست که بر طبق اصول اخلاقی مشخصی تعریف شده باشد. درعوض، فلسفه مذکور تکنیکی فکری از طریق پراگماتیسم است. “فلسفه ی حکمرانی” نئومحافظه کاران فلسفه ای است برای چگونه اداره کردن یا حکمرانی کردن. موضوع تنها “تفکر سیاسی” ای است که به ایجاد استراتژی برای گرفتن، حفظ و به کار بستن قدرت به طرق مشخص مرتبط می شود. بنابراین نئومحافظه کاران اصرار دارند که حزب جمهوری خواه سوسمار مانند عمل کرده و خودش را با شرایط در حال تغییر مطابقت دهد.
سیاستمداری پراگماتیک نئومحافظه کاران بر دو فرض اساسی بنا شده است: اول، تطبیق “منافع عمومی” با نوعی از میانه روی golden mean، و دوم خودبینی ای که – تنها خودشان- فضیلت عملی لازم برای تشخیص میانه روی را دارند. از اینرو نئومحافظه کاران باور دارند که برای سیاستمداران هوشیار، یافتن راهی میانه میان نوع دوستی و نفع شخصی، حقوق و وظایف، تعدیل و رقابت، مذهب و علم، سرمایه داری و سوسیالیسم هم ممکن است و هم ضروری. به عنوان مثال نورمن پودهورتز (Norman Podhoretz) استدلال می کند که سیاستمداران نئومحافظه کار باید “قادر به درک این نکته دقیق باشند که با دسترسی به منافع رفاهی، انگیزه برای کار کردن تحلیل رفته” یا ” با بازتوزیع درآمد رشد اقتصادی رو به کاهش نهاده” یا ” برابری طلبی egalitarianism در جدالی جدی با آزادی قرار می گیرد”. در نهایت، استراتژی نئومحافظه کاران پذیرفتن اهداف اخلاقی لیبرال-سوسیالیسم است، با توجه به این نکته که آنها می توانند با ارائه ی “خدمات اجتماعی” کار بهتری را انجام داده یا اینکه آنها می توانند این خدمات را با اهداف محافظه کارانه پیش ببرند.
به هر حال نئومحافظه کاری بیشتر صرفا تفکر سیاسی پراگماتیک است. نئومحافظه کاری فلسفه ای سیستماتیک با ریشه های فلسفی عمیق است. موضوع محوری کتاب من ادعای این موضوع است که لئو اشتراس، فیلسوف سیاسی، مهم ترین تاثیر را بر سیر تکامل فکری ایروینگ کریستول داشته است. نئومحافظه کاری برای اولین بار را در مرور کریستول از کتاب شکنجه و هنر نوشتن اشتراس که در سال ۱۹۵۲ منتشر شده بود اهمیت پیدا کرد. به گفته ی کریستول، اشتراس “به موفقیتی کمتر از انقلاب در تاریخ روشنفکری دست نیافته، و اکثر ما –دستکم به طور ظاهری- باید به مدرسه بازگردیم تا به یادگیری فضیلت گذشته ای که فکر می کنیم آن را می دانیم بپردازیم.”

کریستول از لئو اشتراس چه آموخت؟
۱٫ شکاف غیرقابل انکاری میان تئوری و عمل، فلسفه و شهر Philosophy and the city، اقلیت دانا و اکثریت عام وجود دارد. این امر بدین معناست که، تفاوت بنیادی میان “حوزه ی حقیقت تئوریک” (حوزه ای که فلاسفه در پی آن هستند) و “حوزه ای که به راهنمایی اخلاق عملی می پردازد” (حوزه ی افراد معمولی که جز فلاسفه نیستند) وجود دارد. این موضوع برای اشتراس به معنای سازگاری میان ایدئالیسم افلاطونی و رئالیسم ماکیاولی است.
۲٫ با پیدایش نهلیسم فلسفی وضعیت فکری و اخلاقی دنیای غرب در حال انحطاط است. اشتراس سرآغاز نهلیسم مدرن را با روشنگری لیبرالیسم – لیبرالیسم جان لاک و توماس جفرسون- یکی می داند. اشتراس منتقد سرسخت عقل گرایی و علم، فردگرایی حقوق طبیعی، و سرمایه داری لسه فر بوده است، که همانطور که بیان می کند تمامی این موارد انسان را از واقعیت مافوق طبیعی به طبیعت، از اعتقاد به استدلال، از جامعه به فرد، از وظیفه به حقوق، از نابرابری به برابری، از فرمانبری به آزادی، از خودگذشتگی به نفع شخصی تغییر می دهد. نتیجه این می شود که وابستگی فرد و جامعه از نظم طبیعی و از ایمان مذهبی مورد نیاز برای تقویت اتحاد اخلاقی و سیاسی از میان می رود.
۳٫ فلسفه ی سیاسی افلاطونی پادزهری اساسی برای امراض جامعه ی مدرن است. حقوق طبیعی کلاسیک بر طبق چهار اصل تعریف شده است. اول اینکه، جامعه سیاسی جز اصلی از ارزش اخلاقی محسوب می شود یعنی “خیر عمومی” سرانجام نظام سیاسی است و “اتحاد” اجباری معنایی است بر این سرانجام؛ دوم اینکه، یک نظم سیاسی عادل واقعی باید بازتابی باشد از نظم “سلسله مراتبی فطرت طبیعی انسان”، یعنی برخی افراد نسبت به دیگران سازگاری بیشتری با قانون دارند؛ سوم اینکه، حق طبیعی برای هر جامعه ای همیشه بسته به نیاز و شرایط تغییر می کند، یعنی سیاستمداران فیلسوف مآب نباید توسط اخلاق قراردادی یا حاکمیت قانون ممانعتی ایجاد کنند؛ و چهارم اینکه، تقوی و منفعت عمومی بیانگر هدف یا سرانجام شهر the city است، یعنی دولتمردان هوشیار باید از “اجبار خیرخواهانه” استفاده کنند تا شهروندانشان را پرهیزگار سازند.
۴٫ دولتمردان افلاطونی باید نظام سیاسی را بر پایه ی پرهیزگاری پیشینیان و اسطوره های سیاسی بنا کنند. یک کاردینال پرهیزگار برای اکثریت مردم، باید فرد ازخودگذشته ای به شمار آید.
نئومحافظه کاری اشتراسی از سوی ایروینگ کریستول به عنوان افکاری از “سنتز جدید” – سنتزی که او به عنوان “رئالیست کلاسیک” در ماهیت و سرشت توصیفش می کند- تعریف می شود. در اساس نئومحافظه کاری دوگانگی بنیادینی وجود دارد که ترکیبی است از آنچه که اشتراس از آن به عنوان “سبک سقراط با سبک تراسیماخوس” نام می برد. استاندارد نهایی عدالت برای سیاستمداران نئومحافظه کار را حقوق طبیعی افلاطونی (حوزه تئوریکی حقیقت) فراهم می کند. با این حال واقعیت روزمره ی آشفته ی سیاسی نشانگر این امر است که اخلاقیات مرسوم و گاها ملاحظات ماکیاولی (حوزه ای که به راهنمایی اخلاق عملی می پردازد) هر دو ضروری و سودمند هستند. از نظر فلسفی، اشتراس فکر می کرد که طرفداری از ” قدرت سیاسی زیرکانه” ماکیاولی همراه با چارچوب گسترده تری از فلسفه ی افلاطونی که تئوری را از عمل جدا می سازد امکان پذیر است. از اینرو کریستول آموخت که چگونه ایدئالیسم افلاطونی (تز “کلاسیک”) را با ملاحظات ماکیاولی (آنتی تز “رئالیست”) تطبیق دهد تا سنتز نئومحافظه کارانه به وجود آید.
پس، اصول بنیادین نئومحافظه کاری کدام هستند؟
۱٫ متافیزیک نئومحافظه کارانه: نئومحافظه کاران “جامعه سیاسی” یا آنچه را که ایروینگ کریستول “خود جمعی” می نامدش را به عنوان جز اصلی ارزش اخلاقی، سیاسی و اجتماعی می داند. نئومحافظه کاران این فرضیه مقدم افلاطون را می پذیرند که شهر (the polis) یا ملت تنها اجتماع مناسب برای انجام اهداف طبیعی انسان هستند، که این اهداف با آنچه که آنها به طور متفاوتی “منفعت عمومی” یا “خیر جمعی” می گویند مرتبط است. مفهوم واقعی “منفعت عمومی” آن چیزی است که افراد باهوش و خیرخواه تشخیص می دهند و دقیقا به همین علت است که هیچ وقت تعریف نشده است. مهم ترین وظیفه ی سیاستمداران نئومحافظه کار اضافه کردن جز ایدئولوژیکی به “خود جمعی” با تغییر نام به “منفعت عمومی” می باشد.
۲٫ معرفت شناسی نئومحافظه کارانه: نئومحافظه کاران با این فرض افلاطون شروع می کنند که افراد معمولی غیرعقلایی عمل می کنند و باید توسط افراد عاقل هدایت شوند. برطبق ایروینگ کریستول، “انواع مختلفی از حقیقت برای افراد مختلف مردم وجود دارد. حقایق متناسب کودکان؛ متناسب دانش آموزان؛ حقایقی که مناسب بزرگسالان تحصیل کرده است، و این نکته که باید حقیقتی واحد برای همه وجود داشته باشد سفسطه ی مدرن و دموکراتیک است.” از نظر اشتراس و کریستول بالاترین حقیقت محدود به فرد فیلسوف می شود، در حالیکه یک فرد معمولی به انواع اقسام “معرفت” از جمله افسانه، الهامات، سنت، و تعصب محدود شده و باید محدود شود. نئومحافظه کاران بر این باورند که عقاید ملت باید توسط آنهایی که حکمرانی می کنند شکل گیرد. کنترل عقاید کنترل افکار عمومی است، که در عوض کنترل کل نظام سیاسی را در پی دارد. نهایتا، عموم مردم باید توسط ایمان و همزاد آن یعنی زور و شدت عمل اداره شوند.
۳٫ اخلاق نئومحافظه کارانه: اگر همچون نئومحافظه کاران طرفدار اشتراس به این امر معتقد باشید که “انواع مختلفی از حقیقت برای افراد متفاوتی وجود دارد”، پس باید به این موضوع هم معتقد باشید که اخلاقیات متفاوتی هم وجود دارد. افراد معمولی نیازمند نوعی از اخلاق هستند که به آسانی آموخته، پیگیری شده، و از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. اکثریت عام نیازمند تقوی و میهن پرستی ای هستند که با این اسطوره ها زندگی کنند. برای نئومحافظه کاران اخلاقیات قراردادی و پراگماتیک است. آنها ملت را به عنوان جز بنیادین ارزش سیاسی می دانند و “منفعت عمومی” را با هدف دولت می شناسند، هم چنین پارسایی و اخلاق خوب را از مواردی می دانند که –نه برای افراد، بلکه برای یک ملت- جوابگوست. از اینرو اخلاقیات بر نفع شخصی بی ارزش فرد غلبه کرده و قربانی منفعت عمومی می شود.
۴٫ سیاست نئومحافظه کارانه: هسته ی اصلی فلسفه ی حاکمیت نئومحافظه کاران خود بینی ای است که به گفته ی کریستول برای گروه کوچکی از نخبگان “داشتن معرفتی پیشین از آنچه که سایر افراد را شاد می کند” را امکان پذیر می سازد. افراد معمولی قادر به درک این موضوع نیستند که به راستی خواهان چه هستند یا سعادت حقیقی شان چگونه ممکن می شود. از اینرو آموزش فلسفی نخبگان سیاسی، به عام مردم کمک می کند تا به سعادت حقیقی شان رسیده و از اتخاذ تصمیمات نادرست پرهیز کنند. بنابراین بالاترین هدف سیاستمداری نئومحافظه کار شکل دادن ترجیحات، ایجاد عادات، پرورش فضائل، و ساختن جامعه ای “خوب” –جامعه ای که از پیش برای افراد برتر از نظر دانش فلسفی آشناست- است. از اینرو نئومحافظه کاران از کاربرد نیروی دولتی برای انتخاب “خوب” برای افراد معمولی و غیر فیلسوف آمریکایی طرفداری می کنند تا آنها را به مسیری مشخص – مسیری که به سمت انتخاب زندگی حاکی از تقوی و وظیفه است – هدایت کنند. همانطور که اشتراس در معروف ترین کتابش “حقوق طبیعی و تاریخ” مشخص کرده است، دولتمردان هوشیار باید نحوه ی استفاده از “خویشتن داری موثر” و “اجبار خیرخواهانه” را بیاموزند تا بتواند مانع از ابراز امیال پست و خودخواهانه ی افراد معمولی شوند.
اوج فلسفه ی سیاسی نئومحافظه کاران، فراخوان آنها برای “عظمت ملی محافظه کاری” است. با پیروی از ایروینگ کریستول و لئو اشتراس، دیوید بروکز (David Brooks)، ویلیام کریستول (William Kristol)، و نسل جدیدی از نئومحافظه کاران این موضوع را اعلام می کنند که “ملت” اصلی ترین جز واقعیت سیاسی است، “ناسیونالیسم” به عنوان صف آرایی برای اخلاقیات جدید عمومی بوده، و “منافع ملی” استاندارد اخلاقی تصمیم گیری دولت است. همانطور که بروکز می گوید این نوع ناسیونالیسم نوین “خوبی جامعه را با عظمت ملی پیوند می زند”.
طبق گفته ی دیوید بروکز، هدف اخلاقی عظمت ملی محافظه کاری نیرو بخشیدن به روح آمریکایی است؛ تا تخیلات مردم را با چیزی باشکوه برانگیزاند؛ تا “اتحاد ملت آمریکا” را تسریع بخشد؛ و آمریکایی ها را الهام بخشد تا فراتر از نفع شخصی کوته فکرانه شان به برخی تکالیف گسترده تر ملی – “تقدیر ملی” عارفانه ی هگلی – بنگرند. شهروند جدید آمریکایی باید با “خواص ناسیونالیستی ” همچون “وظیفه، وفاداری، صداقت، بصیرت و از خودگذشتگی” تحریک شود. اصل اساسی سیاسی- اخلاقی نئومحافظه کاران واضح و روشن است: فرمانبرداری و قربانی کردن فرد برای دولت-ملت.
از منظر سیاسی، ناسیونالیسم جدید بروکز از دولت فدرال برای پیگیری “طرح های عمومی ناسیونالیستی” استفاده می کند و بناهای تاریخی بزرگی را ایجاد می کند تا ملت را از نظر روحی متحد کرده و مانع از “سُر خوردن” آمریکا به سمت آنچه که “میانه ی نهلیستی nihilistic mediocrity ” می نامندش شوند. این موضوع حائز اهمیت است که مردم آمریکا از برخی اهداف که توسط دولت فدرال برایشان تعریف شده پیروی کرده، به آن متعهد بوده، و اطاعتش کنند. بروکز معتقد است که یک فرد آمریکایی ایده آل باید ارزش ها و علایق فردی اش را نفی کرده و از آنها صرفنظر کند و “خودش” را در پیوند عرفانی با روح جمعی ادغام کند. این امر دقیقا همان دلیلی است که بروکز به ستایش خواص جمع گرایی چینی در مقابل فردگرایی از نوع آمریکایی می پردازد.
در نهایت، نئومحافظه کاران خواهان “اخلاقی کردن مجدد ” آمریکا با ایجاد آیین مدنی وطن پرستانه در مورد ایده ی ” “آمریکاییسم Americanism” –آمریکاییسمی که اساسا بازتعریفی از “حال و هوای آمریکایی” داشته باشد – هستند. دید نئومحافظه کارانه از یک آمریکای خوب این چنین است که افراد معمولی سخت کار می کنند، انجیل می خوانند، به کلیسا می روند، سوگند وفاداری به میهن می خوانند، فضائل میهنی انجام می دهند، خود را فدای “خیر عمومی” می سازند، از دستورات دولت پیروی می کنند، در جنگ مبارزه می کنند، و برای کشورشان جان می سپارند.
فلسفه ی عظمت ملی نئومحافظه کاران هم چنین نیروی محرک سیاست خارجی شان محسوب می شود. در حقیقت، سیاست خارجی نئومحافظه کاران شاخه ای از سیاست داخلی آنهاست. هدف اصلی سیاست خارجی عظمت ملی، الهام بخشیدن به مردم آمریکا برای ارتقای منافع مبتذل، بچه گانه، و خودخواهانه شان برای اجرای پروژه های ملی است. به نظر ویلیام کریستول و رابرت کاگان (Robert Kagan) سیاست محافظه کارانه ی اراده ی مسلط خیرخواهانه، فرصت مشارکت ملی را ترغیب کرده، عظمت ملی را در برگرفته، و حس حماسی را بازمی گرداند.” به عبارت دیگر، ایالت متحده باید جنگ برپا کند تا با نهلیسم خزنده مبارزه کند. به طور مشخص به گفته ی کریستول و کاگان “بازسازی اخلاقی آمریکا نهایتا نیازمند بازسازی اخلاقی سیاست خارجی آمریکاست.” با رفتن به جنگ، برای آوردن “دموکراسی” به خارجیان – این تکلیفی است ارزشمند برای یک ملت متعال – میراث و جان افراد قربانی می شود.
از اینرو محافظه کاران معتقدند که یک سیاست خارجی نیرومند – سیاستی است که شامل دخالت خارجی نظامی، جنگ، تغییر رژیم، و حکومت امپراطوری می شود- مردم آمریکا را سیاسی کرده و بنابراین آنها بافضیلت می شوند. با نجات دنیا از حکومت های استبدادی، آمریکا خودش را از فسادهای داخلی حفظ می کند. و حتی فراتر از آن. با مشغولیت همیشگی برای ملت سازی در تمام دنیا، حکمرانان نئومحافظه کار این فرصت را خواهند داشت تا پرهیزگاری دولتمردانه شان را به اجرا در آورند. هیچ سیاستمداری بدون سیاست نمی تواند وجود داشته باشد و هیچ سیاستمداری واقعی سخاوتمندانه ای بدون جنگ نمی تواند وجود داشته باشد، از اینرو نئومحافظه کاران از اصول اخلاقی ای می ترسند و متنفرند که این رویکرد را منکر شود. در وضعیت جنگ دائمی، سیاست تسلط خیرخواهانه، و ایجاد امپراطوری ای جمهوری خواهانه به این معناست که همیشه نیازی برای سیاست و سیاستمداری وجود دارد.
نئومحافظه کاری فلسفه ی سیاسی قاعده مندی است. نئومحافظه کاران در مورد میانه روی سخن می گویند و این ملاحظه کاری تنها به معنای خلع سلاح فکری رقبایشان در جریان لیبرتارین-محافظه کار است که خواهان حمایت از موسسان اصول حقوق فردی و دولت محدود هستند. نئومحافظه کاران میانه روی را به عنوان یک حسن بیان کرده که افراد معمولی سازش را به عنوان امری اجتناب پذیر می پذیرند. اما فلسفه ی سیاسی ای که از “میانه روی” و “احتیاط ” به عنوان اصول تعریف شده طرفداری می کند اصول حقیقی اش را به طور دغل آمیزی پنهان کرده، یا بیانگر مرحله ی گذار نظام های استبدادی است و یا شامل دو مورد مذکور می شود.
عمیق ترین ترس من این است که نئومحافظه کاران این ملت را از نظر فلسفی برای یک فاشیسم ملایم و سبک آمریکایی آماده می سازند. فاشیسمی که از زشت ترین جنبه هایش تهی شده و برای یک شنونده ی آمریکایی فریبنده باشد. این امر اتهام سنگینی است که که من نمی توانم به راحتی بپذیرمش. نئومحافظه کاران فاشیست نیستند، اما من معتقدم که آنها مشخصه های مشترکی با فاشیسم دارند. این شواهد را در نظر گیرید:
۱٫ مانند فاشیست ها، اشتراس و نئومحافظه کاران ارزشها و اصول مرتبط با لیبرالیسم روشنگری – به عبارت دیگر، خرد، خودخواهی، حقوق فردی، مالکیت مادی، دولت محدود، آزادی، سرمایه داری، علم و فن آوری – را نفی می کنند. نئومحافظه کاران صفات اخلاقی مرتبط با سرمایه داری-لیبرال را انکار کرده و به ستایش از اصالت مربوط به خواص “بربریت” از جمله نظم، شجاعت، جرئت، سرسختی، وفاداری، چشم پوشی، فرمان برداری، و قربانی کردن می پردازند.
۲٫ همچون فاشیستها، نئومحافظه کاران تحت تاثیر اشتراس جمع گرایان متافیزیکی هستند: آنها ملت را به عنوان اصلی ترین واحد سیاسی به شمار می آورند؛ آنها بدنه ی سیاسی را همچون یک کل ارگانیک می دانند؛ آنها وظایف اجتماعی را بر حقوق فردی ترفیع می دهند؛ آنها از کاربرد قدرت قهری دولت برای گسترش نظم و اتحاد حمایت می کنند؛ آنها خواهان این امر هستند که افراد خودشان را مطیع “منفعت عمومی” ساخته و به برخی عقاید نخ نمای “عظمت ملی” خدمت کنند.
۳٫ همچون فاشیستها، اشتراس و نئومحافظه کاران دولت گرا هستند که به شدت مخالف دیدگاه غیر سیاسی کردن دولت به نفع یک دولت پدرسالار، مشارکت گرا، و قادر مطلق هستند. آنها از به کار بستن قدرت قهری دولت جهت تنظیم زندگی اقتصادی و زندگی معنوی فرد حمایت می کنند.
۴٫ همچون فاشیستها، نئومحافظه کاران تحت تاثیر اشتراس از اهمیت قوانین و مقرارت مشروطه کاسته و شیفته ی خواص عظمت ملی می شوند.
۵٫ همچون فاشیستها، اشتراس و نئومحافظه کاران معتقدند که زندگی با کشاکش تعریف شده یا باید تعریف شود و یک کشور با صلح و رفاه مداوم از نظر اخلاقی در حال تنزل است؛ آنها خواهان این امر هستند که مردم آمریکا را در حالت مضطرب حاصل از ترس دائمی و بیزاری از تهدیدات داخلی و خارجی نگه دارند؛ آنها خواهان نظامی کردن فرهنگ آمریکا هستند؛ آنها به رمانتیک کردن خواص جنگ و احیای امپراطوری می پردازند؛ آنها از سیاست خارجی ای حمایت می کنند که جنگ مداوم را پیگیری کند تا سرنوشت ملی آمریکا و حس عظمت را اعاده کنند.
خلاصه، من نگران این امر هستم که نئومحافظه کاران در مسیر استبداد نرمی قدم بر می دارند که ممکن است روزی به فاشیسم بیانجامد. نئومحافظه کاران با دادن رنگ و بوی آمریکایی- پوشاندن این اصول با آداب و رسوم سنتی آمریکایی و با فصاحت آبراهام لینکنی- به اصول فاشیستی ما را آسوده خاطر می سازند.
نئومحافظه کاران طرفداران دولت مدیریتی نوین – دولتی که به کنترل و تنظیم از طریق ناظرین محافظه کار از طبقه ی عالی رتبه می پردازد که می پندارند مردم آمریکا از عهده ی اداره ی خودش بدون کمک عده ی خاصی از نئومحافظه کاران بر نمی آیند- هستند. نئومحافظه کاران نوع محافظه کار از ذکاوت مسئول فرانکلین روزلت هستند: آنها می خواهند عملا تمامی کنش و افکار انسانی را تحت کنترل قرار دهند. آنها از کنترل دولت در اقتصاد حمایت می کنند همانطور که از نظارت دولت بر زندگی معنوی و اخلاقی مردم پشتیبانی می کنند. نئومحافظه کاران همانقدر خواهان نظارت زندگی خصوصی مردم هستند که بر زندگی عمومی آنان نظارت دارند.
نئومحافظه کاران پیامبران ساختگی آمریکایی گرایی هستند. آنهایی که خواهان دفاع از ارزش های روشنگری آمریکا و جمهوریت حقوق فردی ساخته ی موسسان انقلابی اش هستند باید به بازپس گیری ارزش های اخلاقی و فکری برتر مورد نظر نئومحافظه کاران بپردازند که سابقا به عنوان وعده ی زندگی آمریکایی تعریف می شد.

نئومحافظه کاری بدون نقاب , ۵٫۰ out of 5 based on 1 rating
کلیدواژه ها ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟