آزادی مدرن، فصل نخست

آزادی: مفهوم محض

♦ چالرز فرید | دوشنبه, ۱۳م تیر, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)

بخش اول کتاب آزادی مدرن، نوشته چالرز فرید

موسولینی به عنوان یک رهبر بزرگ مردمی به جمعیت در حال تشویق گفت: «ما بدن پاره پاره شدۀ الهۀ آزادی را لگدکوب خواهیم کرد.»
ویلیام باتلر ییتس، چهارم آگوست ۱۹۲۴
او [گابریل بونو دو مابلی] با آزادی همان قدر دشمنی داشت که یک نفر با دشمن شخصی خود دارد.
بنجامین کنستان
برای بنجامین کنستان که گاهی از او به عنوان اولین مُنادی آزادی مدرن نام برده می شود- «آزادی فردی اوّلین نیاز انسان مدرن است». او و دوستش مادام دو استال که به خاطر دفاع سرسختانه از آزادی شهرت بسیار پیدا کرد، مدینۀ فاضله جمهوری روبسپیر را از وحشت نجات دادند . این کار آنان باعث شد تا حکومت پرزرق‌وبرق و بزرگ‌نمای ناپلئون آنها را تبعید نماید. او ادامه می‌دهد «منظور من از آزادی، پیروزی است- نه فقط استقلال، بلکه پیروزی- پیروزی فرد و فردیت در برابر قدرتی که با استبداد حکومت می‌کند و در برابر اقلیتی که بر اکثریت فرمان می‌راند». کنستان به فرانسه بازگشت تا مقدمات یک نظام سلطنتی مطابق با قانون اساسی به سبک انگلیسی را فراهم نماید، و هنگامی که پادشاه قدرشناس لوئی فلیپو بدهی‌های زیاد او را پرداخت نمود، کنستان اخطار نمود که این کار به هیچ وجه باعث نخواهد شد که او دیگر انتقاد نکند. گفته شده است که او بارها خود را فروخت ولی هیچگاه خود را تحویل نداد.
آیزایا برلین در کتاب «اندیشه‌های آزدی» در واقع با الهام از اندیشه‌های کنستان دو نوع آزادی یعنی آزادی باستانی و آزادی مدرن را در برابر هم قرار داده است.
کنستان هرگز این دو نوع آزادی را با هم برابر نمی‌دانست. آزادی باستانی، آزادی مردمی است که خود بر مقّرَرات خویش حاکم بوده و نیازی به یک رهبر یا حاکم نداشتند و این نوع آزادی اغلب بهترین نوع آزادی بوده که در زمانی که تمام ثروت انسان یک قطعه زمین و تنها راه فرار از این زندگی، تبعید، یا تنهایی و بدبختی بوده در ذهن بشر وجود داشته است (توجه داشته باشید که سقراط ترجیح داد جام شوکران را سَر بکشد ولی حاضر به خروج و تبعید از آتن نشد)، ولی کُنستان متوجه شد که این «آزادی» اغلب توأم با نابودی دلیرانه و کامل فَرد است. این آزادی از فَرد یک برده می‌سازد تا مردم بتوانند آزاد زندگی کنند. در جهان مدرن یک انسان می‌تواند با داشتن یک کیف پول در جیب خود از مرز کشورها عبور کند (یا با داشتن یک تمبر پستی گران‌قیمت که به اندازۀ یک زندگی ارزش دارد و یا تنها با داشتن یک شماره حساب و یک کلمۀ عبور و یا رمز که بتواند پول را از حساب خود خارج نماید) تا یک زندگی جدید را در یک جای دیگر بنا کند. مفهوم آزادی از نظر کنستان آن آزادی بود که یک انسان به بهترین افکار خود بتواند زندگی کند و این زندگی برآمده از آزادی انتخاب باشد. بر این اساس بود که آمریکا در زمان کنستان همچون امروز نزدیک‌ترین کشور به مفهومی بود که کنستان جوان از آزادی در ذهن خود می‌پروراند و در اندیشه او این کشور مصداق یک کشور آزاد بود. این همان چیزی است که من نیز با آن بزرگ شدم و با این اندیشه رشد یافتم. من و خانواده ام از پراگ که یکی از موفق‌ترین، تجاری‌ترین، راحت‌ترین، ثروتمندترین، و متمدن‌ترین شهرها بود توسط یک جانی روانی و مالیخولیایی که همانند روبسپیر و ناپلئون گمان می‌کرد که می‌تواند ملت خود را پیروز نماید و در نهایت هیچ خدمتی به هیچ کسی نکرد، اخراج شدیم. سپس با رفتن هیتلر پدرم ما را به چکسلواکی برگرداند، این بار این کشور به حیاط خلوت یک جنایتکار دیگر تبدیل شده بود که عقیده‌ای مهلک‌تر و مخرب‌تر داشت، زیرا این عقیده نام و عنوان عدالت جهانی را هم یدک می‌کشید، عقیده‌ای که می‌گفت که هر انسانی متعلق به همه است و همۀ انسانها متعلق به دولت هستند.
من اکنون از آزادی انسانها سخن می‌گویم نه از آزادی توده‌ها، من از آزادی انسان‌هایِ مدرن است که سرود می‌خوانم (برگرفته از کتاب Aeneid).
همیشه بزرگترین دشمن آزادی دارای یک نام خوب است و به نظر ایده‌های شرقی را پیگیری می‌نماید. همیشه اینطور عنوان می‌شود که باید برای منفعت اجتماع و پیروزی یک شهر، ملت، نژاد یا حزب همه با هم متحد گردند. حتماً هزاران برده‌ای که در زیر بار سنگین کار طاقت‌فرسای ساختن اهرام مصر جان باختند، با چنین تصوّری به بیگاری کشیده شدند و البته نتیجه‌ای که به دست آمد نتیجه‌ای حیرت‌انگیز بود و هنوز نیز هست. بله، اگرچه رسیدن به چنین شکوهی ممکن است فریبنده و قابل توجیه باشد، اما حقیقت این است که این کار یکی از ناامیدانه‌ترین تلاش‌های شورانگیز بشر برای غلبه بر مرگ است که چنین بنای شکوهمندی را می‌سازد تا جسد فرعون را با انبوهی از وسایل ارزشمند او به امید زنده شدن دوباره او در خود جای دهد. ممکن است فراعنه این بناها را برای شکوه و فناناپذیری خویش بنا نموده باشند، ولی همیشه و در همه جا ادیان بسیاری آمادگی داشته اند تا آزادی کسانی را که آنها جانشان را گرفته اند، فدای آن چیزی کنند که از نظر آنها شکوه بیشتر خدایان را به همراه داشته است. قدرت، شکوه و زیبایی افتخاراتی بوده اند که به خاطر آنها انسانها از توان خود با رغبت و از جان و توان دیگران با اکراه و علی‌رغم میل آنها مایه گذاشته اند، زیرا آنها دوست داشتند برای رسیدن به هدف خود انرژی مصرف نمایند و دیگران را که انگیزه‌ای برای این اهداف نداشته اند به اکراه و اجبار به دنبال خود بکشانند. ولی یک روش چه با سادگی هرچه تمام‌تر و چه با تشریفات مذهبی پیچیده، همیشه ممکن است آنقدر خوب به نظر برسد که دیگران را به تعظیم و تکریم آن وا دارد یا دیگران مجبور به کرنش در برابر آن باشند. به کابوس زندگی روستایی که رژیم پول پوت در کامبوج سعی در تحمیل آن را داشت و یا آیین مذهبی پیچیده دربار ژاپن در قرون وسطی توجه کنید.
آنهایی که خود را به دیگران تحمیل می‌کنند بر این باورند که این نیکی و خوبی که آنها به دنبال آن هستند به همان اندازه که برای خود آنها خوب است برای قربانیان آنها نیز خوب است و بنابراین آنها معتقدند که اصلاً هیچ قربانی‌ای در کار نیست. اما همانطوری که در اغلب موارد دیده می‌شود، اندیشه مثبت و خوبی در میان زورگویان و ستمگران دیده نمی‌شود. هیتلر به فکر شکوه و عظمت نژاد آلمانی بود، انسان اصیل و برتری که توسط یک اَبَرمرد و یک حاکم قدرتمند اداره می‌شود، دیدگاهی که در آن نابودی و منکوب کردن نژادهای پست یک اصل بود، دیدگاهی که در آن کسی از نژادهای پست درخواست نمی‌کند که در امور مشارکت نمایند. و به راستی که این سوال که این خوبی برای چه کسی است (به لاتین cui bono) در بسیاری از موارد از نکته‌ای که در این روش وجود دارد غافل می‌ماند، زیرا این خوبی به صورت یک مفهوم کلی است که به صورت یک هدف در می‌آید و نه خوبی برای یک فرد خاص.
تجلّی مذهبی بسیار شفاف است، خدمت به خدایان خدمت به هر فرد نیست. ولی با مرور بر تاریخ پر از برده‌داری، متوجه وضعیتی می‌شویم که در آن عده‌ای از انسانها عدۀ دیگری را به خدمت می‌گیرند چه برای یک کار غیرعمومی و یا برای چیزی که به نظر حکام ستمگر خوب آمده است و یا خیری که یک مفهوم مجرد کلی از هر دو مفهوم فوق است و به درد همگان می‌خورد.
در این جزوۀ ظلم و ستمگری، اندیشۀ عدالت یک نقش برجسته ولی مبهم را ایفا می‌کند. آزادی آنقدر مهم است که «هر کسی» باید تا آنجا که ممکن است از آن بهره‌مند گردد و به هر میزان که آزادی نیاز باشد در اختیار داشته باشد. ]یعنی برابری در بهره مندی از آزادی[ اما روش دیگری نیز برای طلب برابری وجود دارد. برابری آنقدر مهم است که آزادی و نه تنها آزادی، بلکه هر چیز خوب دیگر فقط زمانی مطلوب خواهد بود که برای همگان به صورت برابر برآورده شده باشد. در این راه دوّم، برابری همانند چیزهای خوب دیگری است که من به آنها اشاره نمودم –شکوه و عظمت ملی یا خدمت به خدایان: این یک ایدۀ خوب است که در روح یک انسان خوب رسوخ می‌کند تا جایی که حاضر می‌شود جان و سلامتی خود را فدای دیگران کند حتی در صورتی که فدا شدن او منجر به بهبود وضع دیگران نشود.
این نوع تفکر می‌گوید باید مساوات به وجود آورد، و در این راه حاضر می‌شود به عدۀ بسیاری آسیب برساند بدون اینکه بتواند به دیگران کمکی کند، تا بلکه به این وسیله به برابری نزدیک شود. این اندیشۀ پول پوت بود و براساس همین نوع تفکر او حاضر شد که شهرهای کامبوج تخلیه شوند و بسیاری از مردم کامبوج که دارای رفاه نسبی بودند به دست او کشته شوند و یا به بیگاری در مزارع مشغول شوند. برابری به بزرگی یک هرم بزرگ (مصر). اندیشه هرم بزرگ که دیدگاه غلطی از برابری است، خوبی‌ها را و سلامت آحاد جامعه را فدای یک اندیشه بزرگ می‌کند که یک مفهوم کلی است.
ما ممکن است آن چه را که تحت عنوان قدرت یک ملت معرفی می‌شود بشناسیم؛ در واقع قدرت یک ملت تحت عنوان ثروت آن ملت و یا موفقیت‌ها و پیروزی‌های آن شناخته می‌شود. آنهایی که به دنبال شکوه خدایان خود هستند می‌دانند چه چیزی این شکوه را قابل لمس می‌کند. ولی در این میان آزادی چیست؟ در اینجا ایدۀ کلی آزادی و مفهوم عمومی آن را تعریف می‌کنیم.

آزادی فردیت هنجاری شده است
ابتدا این فردّیت آحاد جامعه است که جامعه را شکل می‌دهد. هر که چیزی غیر از این بگوید در واقع دارد با کلمات بازی می‌کند. این صحیح است که جوامع، ملت‌ها، خانواده‌ها، تیم‌ها و گروه‌ها وجود دارند ولی همۀ اینها از افراد و آحاد تشکیل شده اند. در حضور مشترک این افراد با یکدیگر است که سنت‌ها شکل می‌گیرند، اَدیان به وجود می‌آیند، جوامع موجودیت می‌یابند و مفهوم زمان و مکان شکل می‌گیرد. افراد سنت‌ها را به ارث می برند همانگونه که جوامع به وسیله آنها دست به دست می‌شود و آنها آن را می‌سازند. ممکن است گفته شود که این فرهنگ و زبان مشترک است که آنها را به هم پیوند می‌دهد و باعث آگاهی آنها از خود می‌شود، ولی همۀ این مجموعه‌ها، جوامع، ملت‌ها، خانواده‌ها، گروه‌ها، سنت‌ها، ادیان، زبان‌ها و فرهنگ‌ها تولیدات تک تک آحاد جامعه هستند و موجودیت آنها مرهون وجود افراد تشکیل‌دهندۀ آنهاست. زبانی وجود نداشت اگر عده‌ای از افراد با آن صحبت نمی‌کردند، اگرچه ممکن است زبان ثبت گردد و بر روی کاغذ نوشته شود ولی اگر کسی با آن صحبت نکند، آن زبان می‌میرد. بنابراین می‌توان گفت همانگونه که یک زبان زندگی خاص و متعلق به خود را دارد، یک فرهنگ یا یک جامعه (یا یک شرکت یا یک تیم فوتبال) نیز می‌تواند زندگی خود را داشته باشد. افراد درون این موجودیت‌ها حرکت می‌کنند و وقتی افراد می‌روند این موجودیت‌ها باقی می‌مانند، اگرچه ممکن است دچار تغییرات بزرگ یا کوچک و نامحسوس بشوند که قطعاً این تغییرات نیز توسط افرادی که از مجرای این هویت‌ها و موجودیت‌ها عبور کرده اند حاصل شده است. ولی در هر صورت این افراد و آحاد جامعه هستند که عنصر اوّلیه جامعه محسوب می‌شوند، زیرا آنها هستند که دارای چشم، گوش، دست و مغز و اندیشه هستند و فقط با ساختن، گفتن، کشیدن، نوشتن، دیدن، شنیدن و درک کردن افراد است که زبان‌ها زنده می‌مانند و ابزار ارتباط می‌شوند و در خاطرها باقی می‌مانند و سُنّت‌ها نیز از میان همین عوامل شکل می‌گیرند و نسل به نسل منتقل می‌گردند.
هر چیزی که برای یک فرد یا برای کلیۀ افراد اهمیت پیدا می‌کند، هر چیزی که از نظر انسانی دارای ارزش است، ابتدا توسط یک فرد تجربه شده است. اکنون من قدم بعدی را بر می‌دارم که قدم بزرگی است. هر چیزی که برای افراد جامعه اهمیت پیدا می‌کند و از نظر انسانی دارای ارزش است در واقع توسط یک فرد انتخاب شده است، ولی مسئولیت تک تک افراد جامعه را می‌طلبد.
در اینجا همین گونه که من کلمۀ مسئولیت را به کار می برم، این من هستم که این بار با کلمات بازی می‌کنم و از مسئولیت به کنایه سخن می‌رانم، ولی وضعیتی را در نظر بگیرید که در آن یک عقیده –یک عقیدۀ کاملاً معمولی- توسط کسی انتخاب شود که واقعاً به آن اعتقاد داشته باشد. موضوع عقیده، چه این عقیده توسط فرد درک شده و مستقیماً از جهان بیرون وارد ذهن او شده باشد و یا اینکه دیگران این عقیده را به او منتقل کرده باشند، در هر صورت باید وارد ذهن هوشیار او بشود و او در آنجا آن را مورد سنجش قرار دهد و تصمیم بگیرد که آیا آن را بپذیرد و خود به او اعتبار بخشد و یا آن را همچون یک وهم و یا خیال باطل یا یک اشتباه از ذهن خود حذف نماید. قضاوت‌هایی از این دست به صورت حیرت‌انگیزی سریع و با عجله صورت می‌گیرند: تقریباً هرچه را که من می بینم آن را قبول می‌کنم؛ یعنی با نگاه اول آن را می‌پذیرم بدون اینکه به خود این فرصت را بدهم که یک بار دیگر در مورد آن فکر کنم. در بیشتر مواقع اگر کسی چیزی ساده‌ای همچون این جمله را به من بگوید من آن را می‌پذیرم «چتر خود را بردار زیرا هوا بارانی است» و اصلاً مکث نمی‌کنم که ببینم آیا واقعاً هوا بارانی هست یا نه. با این وجود باید آنچه را که گفته شده درک کنم و یک قضاوت سریع انجام دهم که آیا کسی که این جمله را به من گفته است به صورت جدّی، صمیمانه گفته یا قصد شوخی داشته است آیا او یک انسان معمولی است یا دیوانه است. من ممکن است خوشباورانه، سریع، احمقانه یا جاهلانه قضاوت کنم ولی این‌ها انواع قضاوت هستند و البته همۀ اینها قضاوت‌های من است.
و با این قضاوت‌هاست که من تصمیم به اقدام می‌گیرم و تشخیص می‌دهم که چه چیز خوب و چه چیز بد است، چه چیزی صحیح و چه چیزی غلط است. به هر حال بسیاری از انتخاب‌هایی که انجام می‌دهم ممکن است که تحت تأثیر تعصب، احساسات و یا ترس از دیگران باشد، باز این من هستم که قبل از اقدام باید انتخاب نمایم.
و عقاید، انتخاب‌ها و اقدام‌ها هستند که جهان انسان‌ها را شکل می‌دهند و همۀ اینها مربوط به افراد است و از سوی افراد مورد قضاوت قرار می‌گیرند، این‌ها نقطه نظرات مجزا و درک‌های متفاوت، قضاوت‌ها و انتخاب‌هایی هستند که هر فرد در مورد آنها تصمیم می‌گیرد. ممکن است اینها در فرهنگ‌های مختلف و یا زمان‌های خاص با هم ترکیب شوند ولی به هر حال برداشت‌های فردی هستند که از نتیجه‌گیری‌ها، انتخاب‌ها و اقدام‌های آحاد و افراد جامعه به وجود می‌آیند. و هر فرد ناگزیر است که خود به تنهایی به عنوان گزینه‌ای که مربوط به خود اوست در خصوص آن تصمیم بگیرد و کاری به انتخابی که دیگران می‌کنند نداشته باشد. از این منظر او مسئول کلیۀ انتخاب‌هاست.
علاوه بر قضاوت‌ها و انتخاب‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، موفقیت‌ها و شکست‌ها و احساساتی که به زندگی من انرژی می‌بخشد همگی به ناچار مختص و مربوط به خود من است. این ربطی به خودمحوری و جمع‌نگری ندارد. اینکه من فقط از راحتی و خوشگذرانی لذت ببرم و یا تفریح و شادی من مربوط به زیبایی‌های هنر و طبیعت باشد و یا اوقات خود را صرف خانواده و دوستان و یا کل اجتماع بکنم باز این من هستم که به این امور بها می‌دهم و فکر می‌کنم که خوب هستند و این من هستم که از به دست آوردن آنها احساس سربلندی و افتخار می‌کنم و یا در مقابل از دست دادن آنها احساس شرمندگی و ناراحتی می‌کنم. مجدداً این مسئله نباید به این منجر شود که بگوئیم که من خیر جامعه یا تولید زیبایی‌ها از طریق هنر را به دلیل رضایت خاطری که برای من فراهم می‌کند می‌خواهم، من رضایت خاطر و احساس سربلندی و رضایت (یا شرمندگی) را به این دلیل احساس می‌کنم که این چیزها خودشان ذاتاً چیزهای خوبی هستند و اصل نیکی در آن جاست.
اگر براساس یک جادو قرار بود من بین رضایت خاطر ناشی از یک چیز و با خود آن چیز یکی را انتخاب کنم، قطعاً خود آن چیز را انتخاب می‌کردم. بنابراین یک مرد عاشق معشوقه خود را نه به خاطر رضایت خاطری که معشوقه به او می‌دهد بلکه به دلیل خود معشوقه است که او را دوست دارد، (به عنوان مثال ریک را در داستان کازابلانکا در نظر بگیرید زمانی که ایلسا و لازلو با هم فرار می‌کنند)، و همچنان همۀ این خوبیها –بالا و پائین، خودخواهانه و سخاوتمندانه- چیزهایی هستند که ما فکر می‌کنیم خوب هستند و بدنبال آن هستیم زیرا قضاوت ما این بوده است که آنها متعلق به ما و یا خیر و صلاح ما و به نفع ما هستند.
نهایتاً این فردگرایی نباید با نفس‌گرایی اشتباه شود. آنچه که من دربارۀ آن بحث می‌کنم به این معنا نیست که من معتقدم که هر چیزی را که فرد انتخاب یا تجربه می‌کند و گمان می‌کند که آن چیز خیر و صلاح اوست در واقع خیر و صلاح او هست. ممکن است این گونه باشد که یک حقیقت وجود دارد که می‌گوید چه چیزی خوب یا بد است، درست و یا غلط است و ارزشمند یا بی‌ارزش است و من معتقدم که در واقع چنین چیزی وجود دارد. وقتی فردی چیزی را انتخاب می‌کند ممکن است انتخاب او عمیقاً اشتباه، مجرمانه، کم‌عمق و خودخواهانه باشد. این فردی که در حین عمل انتخاب می‌کند نمی‌تواند تعیین‌کنندۀ قضاوتی باشد که در مورد اعمال او انجام می‌شود. او برای اعتقادات، انتخاب‌ها، قضاوت‌ها و اقدامات خود مسئول است. این که بگوئیم چون همۀ اینها به او تعلق دارد پس این اقدامات و قضاوت‌ها و اعتقادات نمی‌توانند بالذات خوب یا بد باشند حرف اشتباهی است. این اشتباهی است که یک انسان را از مسئولیت‌پذیری محروم می‌نماید.
این حقیقت پیش پا افتاده و غیر قابل هضم فردیت تنهای هر شخص و مسئولیت نهایی او در برابر عقاید، قضاوت‌ها و انتخاب‌هاست که ما را ملزم می‌کند که اجازه دهیم هر فرد آزاد باشد و در واقع این مبنایی برای آزادی ماست. وقتی دیگران مرا مجبور کنند که کاری را که در مورد آن قضاوتی داشته ام با اجبار آنها انجام دهم، من میلی به انجام آن کار ندارم و یا هنگامی که آنها می خواهند مرا وادار به انجام کاری کنند که من میلی به انجام ندارم، آنها در سطحی عمیق‌تر به شخصیت من حمله می‌کنند. زیرا در این نقطه است که با آزادی ما حمله می‌شود ضمن اینکه بین آنچه که دیگران با من انجام می‌دهند و آنچه که آنها صِرفاً اجازۀ وقوع آن را با کمک نکردن و یا بی‌تفاوت ماندن به من می‌دهند تفاوتی وجود دارد.
وقتی آنها مرا وادار به انجام کاری می‌کنند، آنها واقعاً شخصیت مرا مورد توجه قرار داده و آن را بخشی از برنامه خود کرده اند. ولی وقتی از کمک کردن به من امتناع می‌کنند و یا خود را سر راه من قرار نمی‌دهند، ممکن است نتوانند مرا به وسیلۀ قضاوت، احساس و انتخاب خود مورد بررسی قرار دهند ولی وقتی مرا مورد توجه قرار می‌دهند و بر علیه من اقدامی انجام می‌دهند در واقع تأیید می‌کنند که چنین حقیقتی وجود دارد ولی از آن به نفع خود و برای انجام مقاصد خود بهره می‌برند. آنها (تلاش می‌کنند) مرا از آزادی خود محروم نمایند.
آزادی، فردیتی هنجاری شده و قانونمندشده است. کسی که مرا قبول ندارد و حساب نمی‌کند –از من اجتناب می‌کند یا مرا زیر می‌گیرد- فردیت مرا مورد تجاهل قرار می‌دهد، او به این توجه نمی‌کند که من یک آگاهی مشخص، نقشه‌های مشخص و قضاوت‌های مشخص دارم. به عنوان مثال کسی که مرا از پنجرۀ ساختمان در خیابانی می‌اندازد که دشمن او در آنجاست و می‌خواهد از بدن من به عنوان یک سپر دفاعی استفاده کند مرا مورد توجه و استفاده قرار داده است- ولی به عنوان یک شی، یک موجود مردۀ سنگین وزن و نه به عنوان یک موجود متفکر و مسئول. این اوست که مرا مورد توجه قرار داده –یعنی افکار، استدلال‌ها و قضاوت مرا مورد توجه قرار داده- و مرا مجبور می‌کند تا در برابر خواستۀ او زانو بزنم و او کسی است که آزادی مرا مخدوش کرده است. نقشه‌های او وابسته به نقشه‌های من است و او مرا مجبور می‌کند که نقشۀ من بخشی از نقشه او باشد، به عبارت دیگر من وسیلۀ اجرای اهداف او هستم، من با داشتن یک هویت مستقل مسئول و دارای آگاهی باید در خدمت او قرار بگیرم. از بین بردن آزادی من چیزهایی را از هم گسیخته می‌کند: واقعیت این است که یک نفر مرا می‌شناسد و مرا این گونه می‌شناسد که من یک فردی مثل او هستم ولی سپس با اقدام بر علیه من و به نفع خود، آن واقعیت اوّلیه را که من نیز همانند او هستم نادیده می‌انگارد و نقض می‌کند. این رابطه است که آزادی را از فرد سلب می‌کند.
حال شما ممکن است فکر کنید که من به عنوان یک موجود ذی‌شعور دارای برنامه‌های خود هستم –حال چه خودخواهانه و چه محبت‌آمیز باشد- و این برنامه‌ها و نقشه‌ها (که برای اختصار می‌توان به آن کامیابی یا خیر و صلاح من گفت) چیزهایی هستند که من به دنبال آن‌ها هستم. و این برنامه‌ها ممکن است توسط کسی که مرا نادیده می‌گیرد و یا از من عبور می‌کند خنثی و بی اثر شود همانطور که در مورد کسی که از من استفاده می‌کرد و مرا از پنجره می‌انداخت و از جسم من استفاده می‌کرد چنین شد.
اما به ندرت می‌توان کاری را پیدا کرد که من بتوانم بدون کمک دیگران آن را انجام دهم. من بدون کمک دیگران نمی‌توانستم به دنیا بیایم، بالغ شوم و زبان فرا بگیرم. اگر من مورد تجاهل واقع می‌شدم و کسی به من توجه نمی‌کرد تاکنون مرده بودم. پیروزی همۀ نقشه‌ها و طرح‌های زندگی من مرهون دیگران است. البته که چنین است، ولی هنگامی که ما این نکته را تأیید می‌کنیم توجه کنید چگونه است که ما وابسته به یکدیگر هستیم. ما وابسته به دیگران هستیم که با ما رابطه داشته باشند، و به نفع ما رابطه برقرار بکنند و گاهی هم بر علیه ما باشند، و این رابطه از طریق تفکر و انتخاب صورت می‌گیرد ولی به هر حال آنها ما را به عنوان یک فرد و یک شخص در نظر می‌گیرند. (البته شاید این در تصور ما نیاید ولی بلافاصله این تصور شکل می‌گیرد). بنابراین تمام این چیزهای خوب مستلزم آزادی است، زیرا این چیزها بستگی به استنباط یا بیرون کشیدن انتخاب سایر مردم، دلسرد شدن آنها و یا اصلاح و تغییر انتخاب آنها دارد، این‌ها نشان می‌دهند که ما چگونه با یکدیگر رفتار کنیم به عنوان یک انسان و نه یک شی که مورد غفلت واقع شود و نه یک مانع که باید از سر راه برداشته شود با یکدیگر برخورد می‌کنیم. عبور از یکدیگر و یکدیگر را نادیده گرفتن و یا به اصطلاح زیر گرفتن یکدیگر، در مرحلۀ ثانویه ارتباط ما با یکدیگر قرار دارد. ما زمانی یکدیگر را مورد بی‌توجهی قرار می‌دهیم که در راه رسیدن به چیز دیگری قرار می‌گیریم و به دنبال اجرای یک طرح و یا نقشه در زندگی خود هستیم و آن طرح تقریباً همیشه با استفاده از دیگران و یا با همکاری دیگران و ظرفیت‌های فکری آنها و ارزش‌ها و انتخاب‌های آنها جنبۀ علمی به خود می‌گیرد و تحقق می‌یابد.
وقتی ما این ظرفیت‌ها را مورد توجه قرار دهیم آزادی الزامی است. دو راه مخالف را در نظر بگیرید که ما درآنها افراد دیگری را به همراه ظرفیت‌های مشخص آنها به عنوان فرد در نظر داریم و به اصطلاح بر روی آنها حساب باز کرده ایم؛ ما می‌توانیم با آنها همکاری کنیم یا اینکه آنها را به زور و اجبار مجبور به همراهی با خود کنیم (من مخصوصاً از لغت اجبار استفاده می‌کنم تا دستورات و تهدیدات در آن مُستَتِر باشد و نه فشار فیزیکی، زیرا کلمۀ اجبار مفهوم دستور و تهدید را به خوبی منعکس می‌کند. تفاوت زیادی وجود دارد بین شرایطی که در آن ما اسلحه‌ای را به طرف یک زندانی بگیریم و از او بخواهیم حرکت کند و شرایطی که از او بخواهیم به صورت کلاغ پر بدود و یا ورجه وورجه کند). در همکاری ما انتخاب‌هایی را انجام می‌دهیم و از دیگران می‌خواهیم که به انتخاب‌های ما بپیوندند تا انتخاب ما را به انتخاب خود تبدیل کنند. همکاری را می‌توان به صورتی در آورد که شبیه اجبار یا وادار کردن باشد و آن پیشنهادی است که شما نتوانید آن را رد کنید.
بگذارید در این رابطه یک مثالی بزنیم، مدیر یک بانک ممکن است برای حفظ جان مشتریان بانک، گاوصندوق خود را در اختیار دزد بانک قرار دهد و یک مثال که کمتر از مثال قبلی واضح است: صاحب ملکی را در نظر بگیرید که بر روی افزایش قیمت اجاره اصرار می‌ورزد و این اجاره مربوط به رستوران موفق و پرفروشی است که در طی سالهای متمادی معروف شده است و در نزد همسایه‌ها اعتبار پیدا کرده است (مسلماً این رستوران پرفروش افزایش قیمت اجاره را می‌پذیرد و این نمونه‌ای از پیشنهادی است که شما نمی‌توانید آن را رد کنید-مترجم). در مثال دیگری موزارت و نویسنده اشعار اُپرا داپونته را در نظر بگیرد که با همکاری یکدیگر آهنگ یا سمفونی ازدواج فیگارو یا وصال عشاق را ساختند. در تمامی این مثال‌ها –حتی در مثال دزدی از بانک- افراد از یکدیگر به عنوان یک فرد استفاده می‌کنند: در همۀ آنها آزادی وجود دارد، ولی فقط در مثال اول که مربوط به مدیر بانک بود به وضوح می‌توان دید که آزادی مورد حمله قرار گرفته است. این وظیفۀ من است که در بخش‌های بعدی کتاب مشخص کنم که آزادی در چه مواقعی مورد تهاجم قرار می‌گیرد و در چه مواقعی تقویت می‌شود. (ما خواهیم دید که عقیدۀ تمام و کمال آزادی مستلزم آگاهی یافتن از حقوق است و دیگران می‌توانند به صورت غیرعمومی و بی‌پروا و همچنین به صورت عمدی به من تعدی و اجحاف نمایند. من و همچنین دولت و حکومت باید از آزادی خود محافظت نماییم و در هر دو صورت تعدّی عمدی و غیرعمدی دولت باید از من محافظت نماید. و شخص تعدّی‌کننده در دو حالت عمدی و غیرعمدی برداشت‌های متفاوتی از من دارد و دامنه و نوع دفاع موجّه برای احقاق حقوق نیز متفاوت خواهد بود).
در ادامۀ کتاب آزادی مدرن من سعی خواهم کرد که این ایدۀ کلی که «آزادی همچون فردیت» در آزادی مدرن نهادینه شده و در واقع روح آزادی مدرن است را به صورت پررنگ‌تری نمایش دهم تا نشان دهم که چرا و چگونه این موضوع اهمیت پیدا می‌کند و این کار را فقط با مقایسۀ حکومت‌های فرعون، پول پُت و یا حتی چین، ایران و کوبای معاصر انجام نمی‌دهم، بلکه در جوامع دموکراتیک مُرفّه و مُدرن نیز این را نشان خواهم داد. بنابریان به جای بیرون کشیدن دیو محبوس در شیشۀ تاریخ، من مثال‌هایی از جاهایی می‌زنم که مدل و نمونه جوامع لیبرال دموکراسی هستند. من نمونه هایی از تحمیل را انتخاب می‌کنم که نه وحشیانه و شدید هستند و نه آنگونه که متضمن آزادی همگان باشند ولی با این وجود با گوشت و پوست حس می‌شوند، زیرا به نظر می‌رسد که این نمونه‌ها نمونه‌هایی هستند که در برابر آزادی می‌ایستند، البته نه آزادی دموکراتیک، بلکه آنچه که کنستان گفت یعنی آزادی مدرن یا به عبارتی آزادی مردمی که در جوامع مدرن زندگی می کنند.

سه چالش ظریف
پلیس زبان
در سال ۱۹۷۷ اکثریت فرانسوی زبان استان کِبک اجازۀ استفاده از زبان فرانسه به عنوان زبان اصلی را دریافت کردند و آنچه را که آنها استیلای تحقیرآمیز اقلیت‌ انگلیسی‌زبان می‌نامیدند پشت سر گذاشتند، استیلایی که به مدت دو قرن ادامه یافته بود و با کسب اجازه استفاده از زبان فرانسه به عنوان زبان اصلی، طلیعه استقرار فرهنگ و زبان فرانسه را به عنوان فرهنگ و زبان اصلی منطقۀ کِبک نوید می‌داد.
فرهنگ اثر عمیقی بر احساس زندگی در کِبک داشت. در اینجا راههایی را که مقامات رسمی دولت تصمیم به صدور مجوز استفاده از زبان فرانسه کردند برای شما بیان می کنیم. بیمارستان چینی مونترال به چینی‌های سالخورده که بیشتر آنها به زبان چینی صحبت می‌کنند غذا می‌دهد. ولی دفتر زبان فرانسه (یا پلیس زبان) به بیمارستان اجازه نمی‌دهد که برای احراز دو سِمت از سه سمت یا موقعیت شغلی پرستاری که وجود دارد تبلیغ استخدام برای چینی‌تبار‌ها کند. یک پدر اکرایینی که به زبان انگلیسی صحبت می‌کرد و هنگامی که کودک بود او را به یک مدرسۀ فرانسوی زبان در وینی پگ فرستاده بودند، از فرستادن فرزند هفت سالۀ خود به یک مدرسۀ انگلیسی‌زبان در هنگامی که او به همراه همسر خود به کِبک منتقل شده بود منع گردیده بود، زیرا آنها او را به عنوان والدین فرانسوی‌زبان محسوب کرده بودند. آنها تصمیم گرفته بودند که در خانه به او درس بدهند. یک مادربزرگ قادر نبود که دستورالعمل و بروشور همراه یک عروسک سخنگو که متعلق به نوۀ شش‌ساله‌اش بود را برای بردن به محل زندگی خود در کنار رودخانه‌ای در استان کِبک به درون کشتی ببرد فقط به این دلیل که عروسک به زبان انگلیسی صحبت می‌کرد. یک سنگ‌تراش یهودی در مونترال اعلام کرد که ممکن است تحت تعقیب قرار گیرد به این دلیل که تابلو مغازه‌اش که پنجاه سال قبل توسط پدربزرگ او نام گذاری شده بود دارای حروف و نمادهای عِبری بود (۵ عدد از حروف عِبری بودند) و همین باعث شده بود که عبارت سنگ‌تراش به زبان عِبری بزرگتر از آن عبارت به زبان فرانسوی باشد. به صاحب امتیاز یک روزنامه انگلیسی‌زبان گفته شده بود که تصاویر «پلیس زبان» را که در روزنامه خود چاپ کرده بود و مربوط به بازرسان پلیس زبان بود که مشغول تفتیش از او و روزنامه‌اش بودند تا میزان مطالب فرانسوی زبان آن به اندازۀ مطالب انگلیسی باشد، تحویل مقامات پلیس دهد. این روزنامه متهم شده بود که به نظر مقامات رسمی بی‌توجهی می‌کند (دو نمونه اوّل از این نوع تحمیل‌های بوروکراتیک نهایتاً توسط دادگاهها و یا مقامات بالاتر لغو گردید.)
در نیویورک و لندن، مردم انگلیسی‌زبان انتظار دارند که در فروشگاه‌ها با آنها به انگلیسی صحبت و سرویس داده شود، به فرزندان آنها انگلیسی آموخته شود، و هنگامی که برای پرداخت قبض جریمه سرعت غیرمجاز به دادگاه مراجعه می‌کنند در آنجا با انگلیسی با آنها برخورد شود.
در بسیاری از فعالیت‌های تجاری، در بیمارستان‌ها و مؤسسات عمومی در ایالات متحده علائمی به زبان انگلیسی و اسپانیایی وجود دارد و یا اینکه آنها در ارتباطات خود زبان اسپانیایی را هم می‌گنجانند و به فرد استفاده‌کننده پیشنهاد می‌دهند تا در صورت تمایل به زبان اسپانیولی ارتباط برقرار سازد. و مترجمان و تفسیرکنندگان به چندین زبان برای سهولت کار مخاطبان و گروههای مختلف در دسترس هستند و حتی در صورت لزوم برای امور قضایی و حضور در دادگاهها این مترجمان آمادگی همکاری دارند. ولی با این وجود، هنگام اقامت در ایالات متحده و یا انگلستان و یا استرالیا هیچ کس تردید ندارد که در یک کشور و یا در یک دنیای انگلیسی‌زبان حضور یافته است. و به هر تقدیر غلبه و حضور زبان انگلیسی حس می‌شود. همین اصل برای فرانسویان در فرانسه، آلمانی‌ها در آلمان و ژاپنی‌ها در ژاپن وجود دارد. نکته‌ای که در بالا به آن اشاره نمودم مبنی بر وجود خدماتی به زبان اسپانیولی (اگر مایل هستید به زبان اسپانیولی ادامه دهید، دکمه یک را فشار دهید) چیزی از شدّت و حدّت این اصل غالب نمی‌کاهد. علی رغم این مسائل –و یا حتی به دلیل این مسائل- یک فرد انگلیسی‌زبان در آمریکا همان احساس را دارد که در خانۀ خود دارد و احساس می‌کند در وطن خود است ولی آن کسی که دکمۀ یک را فشار می‌دهد احساس دیگری را تجربه می‌کند و آن این است که او می‌داند که مهمانی است که به خوبی پذیرایی شده است و این البته چیز بسیار خوبی است. کِبکی‌ها به شما خواهند گفت که ما همان چیزی را می‌خواهیم داشته باشیم که شما در آمریکا برای خود می‌خواهید و یا انگلیسی‌ها در انگلیس و فرانسوی‌ها در فرانسه و ژاپنی‌ها در ژاپن می‌خواهند: یعنی احساس در خانه بودن و در کشور خود بودن.

بهداشت برای همه
این مثال نیز مربوط به کِبک است. این یک فرایند برنامه‌ریزی‌شده تحت عنوان برنامه «سلامت کانادا» است که بهداشت را برای کل کشور به ارمغان می‌آورد و کانادایی‌ها به این برنامه افتخار می‌کنند. مراقبت از بیماران همیشه وظیفۀ مؤسسات خیریه و نیکوکاری بوده است و اکنون به عنوان یکی از الزامات یک جامعۀ مناسب در نظر گرفته می‌شود. ولی در یک جامعۀ پیچیده و مدرن در یک دولت پیشرفته رسیدن به چنین هدفی نیازمند سیستم‌های پیچیده‌ای است. پزشکان، بیمارستان‌ها و داروها تا جایی که بتوانند جلو مرگ را که همۀ ما از آن هراسانیم بگیرند و بیماری را متوقف نمایند بسیار گران قیمت هستند. از نظر بعضی‌ها این گونه به نظر می‌رسد که این سیستم‌ها باید فراگیر باشند؛ به این معنا که همۀ آحاد جامعه را در بر بگیرند. ثروتمندان و یا افرادی که وسواس سلامت دارند نباید اجازه داشته باشند که به آسایشگاه‌های خصوصی گران قیمت پناه ببرند و پزشکان طماع و پول‌پرست به طمع پول آنها در این آسایشگاه‌ها از آنها مراقبت نمایند، به پزشکان نباید اجازه داد که چنین کنند.
تعداد بسیار زیادی از پزشکان متخصص و پرستاران مجبور می‌شوند که در این گونه آسایشگاه‌ها به خدمت بپردازند. این باعث خواهد شد که خدمات ویژه‌ای به این گونه مؤسسات مرفه و تجملی اختصاص یابد و از سوی دیگر در اقشار پایین دست و در بخش‌های فقیرتر جامعه خدمات لازم به شکل ضعیف‌تری ارائه گردد و به مردم به دروغ گفته شود که خدمات پزشکی و مراقبت از بیماران در هنگام بیماری و درد یک وظیفۀ عمومی شهروندی است. این اجتناب‌ناپذیر خواهد بود که به این ترتیب بعضی از مردم برای رسیدن به سلامت سختی بیشتری را متحمل خواهند شد، سلامت آنها هم ممکن است پایدار نباشد و به خوبی آسایشگاه‌‌های خصوصی از آنها مراقبت به عمل نیاید و حتی ممکن است عده‌ای در این آسایشگاه‌ها بمیرند.
در کانادا برای همۀ مراقبت‌های پزشکی بودجه در نظر گرفته و پرداخت‌های لازم انجام می‌شود. کیفیت خدمات ارائه شده خیلی خوب است ولی لیست‌های انتظار پزشکان و بیمارستان‌ها اغلب طولانی است که اغلب نتایج بدی را به همراه دارد و گاهی حتی منجر به مرگ می‌شود. کانادایی‌ها می‌توانند خدمات پزشکی مورد نیاز خود را با پرداخت پول خارج از سیستم تهیه نمایند، ولی در کِبک یک ممنوعیت بی‌معنا برای خرید و فروش خدمات پزشکی که از طریق سیستم قابل تأمین است وجود دارد و فراهم‌کنندگان چنین خدماتی اعم از پزشکان و بیمارستان‌ها نمی‌توانند هم در درون سیستم پزشکی دولتی و هم در بیرون آن فعالیت داشته باشند.
نتیجه قابل پیش‌بینی و معنادار ایجاد یک سیستم دولتی خدمات پزشکی است که راه گریزی از آن وجود ندارد، مگر برای کسانی که به اندازۀ کافی ثروتمند هستند که برای دریافت خدمات مورد نیاز خود توانایی آن را دارند که از استان خارج شوند و حتی در بیرون استان هم مجبور نیستند هزینۀ بیمه برای مخارج پزشکی خود را در سفر پرداخت نمایند. (در سال ۲۰۰۵ دادگاه عالی کانادا با رأی ۴ به ۳ تصمیم گرفت که شهروندان را محدود به استفاده از سیستم پزشکی در محل زندگی خود نماید و این باعث می‌گردید که بیمار دچار تأخیرهایی شود که زندگی او را تهدید نماید و بدین وسیله حق زندگی و حق داشتن امنیت و سلامت فردی بیمار از او سلب می‌شد. بعضی امید داشتند که دادگاه با تغییر رأی خود تصمیمی بگیرد که موجبات خُرسندی ناراضیان را فراهم نماید، به این معنا که این ممنوعیت استفاده از خدمات در بیرون ایالت به گونه‌ای باشد که سیستم پزشکی یک منظوره و واحد بتواند مساوات را برقرار نماید و به همگان خدمات مورد نیاز آنها را ارائه نماید. ولی واقعیت این است که ماجرا به گونۀ دیگری رقم خورد و مراکز جراحی غیرقانونی خصوصی هر روز مثل قارچ از گوشه و کنار کانادا سر بیرون می‌آورند)
کشورهای دیگر همچون انگلستان مراقبت‌های پزشکی فراگیر تحت پوشش دولت را برای مردم فراهم می‌نمایند ولی به پزشکان و کلینیک‌های پزشکی اجازه می‌دهند که خدمات خود را به صورت خصوصی عرضه نمایند و البته یک تجارت موفقیت‌آمیز بیمه‌ای در این کار وجود دارد که همیشه آماده است تا هزینه یک چنین مراقبت‌های خصوصی را پوشش دهد. همۀ سیستم‌های خدمات درمانی عمومی خدماتی را که ارائه می‌نمایند از طریق ترکیب چند روش بدست می‌آورند که این روش‌ها عبارتند از جذب و تخصیص بودجه‌های پزشکی که به صورت بوروکرانیک و از طریق اداری تأمین می‌گردند، محدود کردن کیفیت، و نوبت دادن یا در صف قرار دادن مردم برای ارائه خدمات پزشکی.
مراکز خصوصی در هر جایی که امکان فعالیت پیدا کنند و بتوانند مجوزهای لازم را بگیرند نیز نیاز به بودجه دارند و در عین حال صف تشکیل می‌دهند ولی این هزینه‌ها را از بیماران خود دریافت می‌کنند یا از طریق درآمدهایی که سازندگان چنین مراکزی از قبل برای آنها در نظر گرفته اند تأمین می‌نمایند.

حضور شرکت تجاری وال‌مارت در شهر ورمونت
شرکت وال‌مارت که بزرگترین شرکت خرده فروشی از نوع Big Box است، با باز کردن فروشگاه‌هایی بسیار بزرگ که اغلب بزرگتر از ۰۰۰/۱۰ فوت مربع (چیزی به اندازۀ سه عدد زمین فوتبال) است در حال کسب موفقیت در مناطق حومۀ شهرهاست و طیف گسترده‌ای از کالاهای مورد نیاز مردم را با قیمت‌های پایین عرضه می‌کند. بعضی از ایالت‌ها و دولت‌های محلی با وضع قوانین منطقه‌ای در باب محدودیت‌های شهری و مسائلی از این قبیل سعی در محدود کردن فعالیت شرکت‌هایی همچون وال‌مارت را دارند و از گشایش شعبه‌های جدید آن جلوگیری می‌کنند و اتحادیۀ ملی برای حفظ میراث تاریخی پا را از این هم فراتر می گذارد تا آنجا که کل ایالت ورمونت را در فهرست اماکن تاریخی در معرض خطر قرار می‌دهد تا بتواند اقدامات قانونی دفاعی را در برابر شرکت در حال پیشرفت وال‌مارت در ورمونت به عمل آورد. دلیلی که این اتحادیه می‌آورد به شرح زیر است
«وِرمونت با داشتن روستاهای تاریخی و اماکن شهری قدیمی، مزارع کشاورزی، جاده‌های پیچ در پیچ، دریاچه‌های زیبا و پوشش جنگلی اطراف آنها، مناظر زیبا و تماشایی کوهستان و وجود حس قوی اجتماعی و ارتباطی، دارای یک جذابیت جادویی است به گونه ای که مجلۀ National Geographic Traveler به این ایالت لقب «یکی از بزرگترین مقاصد سفر دنیا» را داده است. با این وجود در سال‌های اخیر این قطعه کوچک از امریکا تحت فشار شدیدی از سوی شرکت‌های خرده فروشی در حال توسعه قرار گرفته است …. .
نتیجه ای که از این یورش و حملۀ شرکت‌های تجاری رو به رشد در این منطقه به دست می‌آید این است: تنزل درجۀ منحصر به فرد بودن کوهستان‌های سبز این ایالت، کاهش سرمایه‌گذاری اقتصادی در مناطق شهری تاریخی و قدیمی، از دست رفتن موقعیت‌های اقتصادی محلی و از بین رفتن حس همکاری و مشارکت موجود در بین مردم که نتیجۀ اجتناب‌ناپذیر پراکندگی فروشگاه‌های big box است.»
مسلماً یک فروشگاه بزرگ همچون وال‌مارت فضای بسیار گسترده‌ای را اشغال می‌کند به خصوص اگر پارکینگ اتومبیل خریداران کالا از این فروشگاه و همچنین سایر فروشگاه‌های خرده‌فروشی که در جنب آن احداث می‌شوند را به آن اضافه کنید. ولی با در نظر گرفتن بزرگی این ایالت و پراکندگی جمعیت آن، می‌توان گفت که هنوز بخش وسیعی از این سرزمین و مزارع کشاورزی آن و یا جنگل‌های آن دست نخورده باقی مانده است. مکانیسم واقعی «تنزل درجه» که اتحادیه ملی برای حفظ میراث تاریخی از آن سخن می‌راند در واقع اقتصادی است. خرده‌فروشان مستقر در کنار خیابان‌های ورمونت که در نزدیکی شهرهای کوچک و شهرها مشغول کسب و کار هستند قادر به رقابت با وال‌مارت چه از نظر قیمت و چه از نظر تنوع محصولات نیستند. با احداث جاده‌های بهتر و گسترش خانه‌سازی در بیرون از دایرۀ محدود شهر سنتی قدیمی و محیط‌های شهری و روستایی منطقه و افزایش تعداد خانوارهایی که دارای ۲ یا ۳ ماشین سواری هستند، خرده‌فروشان خیابان اصلی در حال از دست دادن مشتری‌های خود هستند و مراکز شهرک‌ها و شهرهای اصلی منطقه با داشتن چشم‌اندازهای زیبا و بدیع به اماکن متروکه و بدون زندگی تبدیل می‌شوند و دیگر فروشگاه‌های عمومی سنتی، داروخانه‌های خانوادگی و چشمه‌های آب معدنی که مردم شهرها در اطراف آنها جمع می‌شوند و به خرید و فروش می‌پردازند و در آنجا دوستان و آشنایان خود را می‌بینند آن شور و حال سابق را ندارند و به تعطیلی کشیده شده اند. این موقعیت به این معناست که یک احساس دوگانه در حال به وجود آمدن است که کمک می‌کند یک مسئولیت مدنی به وجود آید و حفظ شود.
پارکینگ‌های عمومی تقسیم بندی شده، راهروهای منظم فروشگاه ها و صفوف پرداخت وجه در فروشگاه‌های بزرگ چیزهایی هستند که به نظر نمی‌رسد وارد این محیط غیرمعمول شوند. ولی این مظاهر زندگی صنعتی به سرعت در حال پیشروی در محیط زندگی خصوصی شهروندان این منطقه هستند. اما فشارهای اقتصادی مغازه‌داران محلی را تحت فشار قرار می‌دهد و مغازه‌های آنها در خیابان اصلی را تحت تأثیر قرار می‌دهد، زیرا مردمی که عادت به خرید از مغازه‌های خیابان اصلی را داشتند اکنون ترجیح می‌دهند که به فروشگاه‌های big-box مراجعه نمایند و کالاهای مورد نیاز خود را با قیمت کم‌تر تهیه کنند. نهایتاً اینکه خود این بازارهای سنتی که تحت عنوان Main Street یا خیابان اصلی شناخته می‌شوند و در هر شهری بازار اصلی در این خیابان اصلی شهر قرار می گیرد، در زمان‌های گذشته به این دلیل به وجود نیامد که مردم شهر در آنها به تفرّج بپردازند، بلکه به این دلیل به وجود آمد که مردم شهر متقاعد شدند که لازم است برای تأمین مایحتاج خود به یک مرکز مشخص در شهر مراجعه کنند.
کیفیت و تنوع محصولاتی که آنها در بازار خیابان اصلی شهر می‌دیدند بسیار بالاتر از چیزی بود که فروشندگان دوره‌گرد عرضه می‌نمودند و در بازار اصلی شهر دیگر لازم نبود که فروشنده دوره‌گرد سفارشات آنها را بگیرد و از هر خانه‌ای سفارش دریافت نماید و بعد از مدتی طولانی آن را به متقاضی کالا تحویل دهد. در بازار اصلی شهر آنها می‌توانستند هر آنچه را که نیاز داشتند پیدا کنند و سریعاً خریداری نمایند و دیگر نیازی به ارسال نامه و صدور سفارش از طریق پُست نبود و انتظاری نیز در کار نبود. دقیقاً مشابه چنین حالتی در خصوص فروشگاه های وال‌مارت در عصر جدید صادق است و این فروشگاه‌ها همان خدمات ارزنده‌ای را که روزگاری بازار اصلی شهر انجام می‌داد اکنون انجام می‌دهند. به دلایلی که بسیار قوی‌تر از آن هستند که قانون‌گذاران بتوانند آن را کنترل کنند، تنوع بسیار گسترده‌تر کالاهای قابل دسترسی برای شهروندان معمولی با قیمت‌های ارزان که توسط شهروندان قابل پرداخت است وجود دارد. بنابراین طبیعی است که چنین فروشگاه‌های بزرگ و مجهزی، فروشگاه‌های قدیمی در خیابان اصلی شهر (Main street) را رو به افول برند، فقط این دلیل که در فروشگاه های بزرگ و مجهز جدید مردم می‌توانند آنچه را که نیاز دارند به راحتی پیدا کنند و با قیمت پایین بخرند. اگر مردم شهرهای منطقه ورمونت از فروشگاه‌های وال‌مارت خرید نمی‌کردند و به حمایت از فروشگاه‌های قدیمی شهر خود می‌پرداختند قطعاً فروشگاه‌های قدیمی خیابان اصلی زنده می‌ماندند و وال مارت ورشکست می‌شد.
چرا چنین داستان‌هایی برای آزادی وجود دارد؟
در زمان گذشته (و همچنان در بعضی از نقاط جهان) مردم حق انتخابی در برابر کسانی که بر آنها حکومت می‌کردند، نداشتند. آنها به زندان می‌افتادند (و اکنون نیز کماکان می‌افتند) و به دلیل آنچه که می‌گفتند و می‌نوشتند کتک می‌خوردند یا کشته می‌شدند و یا به دلیل عقاید سیاسی مذهبی‌شان یا به دلیل اینکه با یک شخص مهم به رقابت می‌پرداختند و یا به طور کلی به هیچ دلیل قابل توجیهی تحت پیگرد یا آزار قرار می‌گرفتند و یا قرار می‌گیرند. آنها گاه از ازدواج کردن و یا ملاقات با افراد خاص محروم می‌شدند. گاه آنها مجبور می‌شدند که یک لباس خاص بپوشند. از اشتغال به بعضی از کارها منع می‌شدند و یا به یک کار خاص گمارده می‌شدند. آنها مجبور بودند که در یک شهر اقامت گزینند و یا در یک منطقه محدود تردّد نمایند و یا اینکه نفی بلد شوند و از دیار خود به جای دیگر تبعید شوند. ممکن است ما بتوانیم یاد بگیریم که آزادی چیست و چرا ما به آن ارج می‌نهیم و با مشاهده چنین فشارها و محدودیت‌هایی معنی آزادی را بهتر درک کنیم ولی درک مستقیم و تحلیل‌نشدۀ ما دربارۀ چنین رفتارهایی یکسان است، و دلایل بسیاری برای رد کردن چنین فشارهایی می آوریم که همگی دلایل متقن و مستحکمی هستند.
به همین دلیل است که شما در این کتاب جایی را پیدا نمی‌کنید که دربارۀ آزادی و کسانی که با عدالت کامل به آنها انسانهای آزاد مدنی گفته می‌شود صحبتی به میان آورده شود و همچنین در مورد مفاهیمی همچون دستگیری متهمان و جستجو در میان نوشته‌جات مردم و استراق سمع مکالمات آنها صحبتی نمی‌شود. بحثی از هیئت منصفه در دادگاه، بازداشت پیشگیرانه و یا محکومیت به مرگ نمی‌شود. مطمئناً این موارد، مسائل مهمی هستند که در زمینه آزادی و قانون دارای اهمیت هستند چه این بحث بحث آزادی باشد و چه بحث ستمگری و ایجاد وحشت. موضوع این است که هیچ یک از این اقدامات از قبیل استراق سمع یا بازداشت و یا حکم به مرگ صرفاً برای انجام خود این کارها انجام نمی‌شود مگر اینکه کسی دیوانه باشد که بخواهد چنین کند. اینها اقداماتی است که برای اجرای نظم و قانون و محافظت از افراد به منظور ایجاد یک جامعۀ سالم ناچار از اجرای آن هستیم.
آزادترین جوامع باید پلیس، کارآگاه و زندان داشته باشند تا بتوانند از آزادی آحاد جامعه در برابر مجرمان و بزه‌کاران داخلی دفاع نمایند، در عین حال باید ارتش داشته باشند تا بتوانند در برابر مهاجمان و تعرض‌کنندگان خارجی از مردم و آب و خاک محافظت نمایند.
توجه من در این کتاب به اهمیت و لزوم مواردی که مطرح کردم نیست، بلکه من از بُعد و منظر دیگری به این قضیه نگاه می‌کنم و آن خود آزادی به عنوان هدف و مقصود جامعه است و تا حد کمتری به این سؤال جواب می‌دهم که چه اقدامات و معیارهایی باید مجاز شود تا بتوان از آزادی بهتر محافظت نمود. اگر شما اینگونه فکر می‌کنید که یک ارتباط بین این دو وجود دارد (یعنی بین مفهوم خود آزادی و ابزار و لوازم اجرایی آن) به این معنا که یک جامعه‌ای که به افراد و آحاد خود احترام می‌گذارد ناچار از پذیرش بگیرد ببند و اعمال محدودیت برای آنهایی است که پای خود را از گلیم خود بیرون می‌آورند و به حریم دیگران وارد می‌شوند، من کاملاً با شما موافق هستم. ولی پرداختن به این موضوع را به زمان‌های دیگر و کتاب‌های دیگر محوّل می‌کنم. اکنون به جای رسیدگی به چنین موضوعی که همۀ ما نسبت به آن اشراف داریم و میل به اجرای آن داریم و معتقدیم که اینها حداقل‌هایی است که برای فراهم نمودن آزادی الزامی است، من با تحمیل‌های موجه و دقیق‌تری شروع می‌کنم تا این سؤال را مطرح نمایم که آیا این موارد به طور کلی محروم نمودن از آزادی محسوب می‌شود. در نگاه به توجیهاتی که برای این نوع تحمیل‌ها و محدودیت‌ها ارائه می شود، ما می‌توانیم شروع به درک آزادی مدرن نماییم و بیاموزیم که آزادی مدرن چیست، چرا ما به آن ارج می‌نهیم و محدودیت های این آزادی چیست.
همۀ این تحمیل‌ها در این ویژگی مشترک هستند که همۀ آنها توسط دولت‌های دموکراتیکی اعمال می‌شوند که در آنها افرادی که چیزی به آنها تحمیل شده است دارای حق آزادی کامل در مشارکت سیاسی بوده اند. بنابراین بی‌درنگ متوجه می شویم مشارکت دموکراتیک و آزادانه تضمین‌کننده آزادی نیست، همانطور که کنستان متوجه شده بود.
مثال‌های مرا با معیارهایی که براساس آنها مالیات‌ها تحمیل می‌شوند و درآمدها برای عملکردهای دولت‌ها هزینه می‌شوند مقایسه کنید. در هر موردِ دریافت مالیات‌ها و هزینه کردن درآمدها، این مردم هستند که به هر حال هزینه‌های لازم را می‌پردازند ولی فقط عده‌ای از مردم که افراطی هستند، مدعی می‌شوند که دولت آنها را از حقوقشان محروم کرده اند. در زمینه سیاست‌های خارجی هم همین طور است؛ آنهایی که نسبت به سیاست خارجی دولت خود اعتراض دارند و یا حتی در خصوص تصمیم دولت به اعلان جنگ معترض هستند عدۀ زیادی نیستند که از دولت بپرسند چرا آزادی آنها با اتخاذ چنین سیاستی محدود شده است. بین مالیات‌ها و جنگ، دامنۀ گسترده‌ای از اقدامات دولت وجود دارد، از قانون و مقررات تجارت الکل گرفته تا مشخص کردن محل استقرار توپخانه‌ها که ممکن است مردم دوست نداشته باشند از این تصمیمات تبعیت نمایند ولی به هر جهت تبعیت می‌کنند، اگر چه گاهی غرولند و شکایت‌هایی می‌کنند.
ولی اگر این اعتراضات شکل خشم بگیرند و در مثال هایی که من آوردم مردم بخواهند با عصبانیت بیشتری به احقاق حقوق خود بپردازند در آن صورت چه اتفاقی خواهد افتاد؟
در اینجا من اوّلین تلاش خود را برای ارائه یک پاسخ مناسب به این سؤال انجام می‌دهم. در هر یک از این کشمکش‌ها و تعارضات فهرستی از اولویت‌های فردی وجود دارد که می‌تواند دلیلی برای عدم حضور در کشمکش‌ها و تعارضات محسوب شود. از این بابت من بر روی اولویت‌ها تأکید می‌ورزم و از این لغت استفاده می‌کنم. ممکن است یک دولت بخواهد برای انجام خدماتی که برای شهروندان مُفید می‌داند مالیات‌هایی را وضع نماید در حالی که یک معترض و یک ناراضی از این دولت با وضع چنین مالیاتی مخالف باشد.
ولی البته در زمان جنگ اولویت اصلی (enlistment) به معنای واقعی کلمه اتفاق می‌افتد و آن زمانی است که دولت‌ها اقدام به سربازگیری می‌نمایند که مسلماً افراد ناراضی میلی به شرکت در این کار نخواهند داشت زیرا از نظر آنها این یک تصمیم صحیح و یک اولویت نیست. به عنوان مثال منشور استفاده از زبان فرانسه در کبک، فردی را که ترجیح می‌دهد به زبان انگلیسی با مشتریان خود صحبت کند و یا اینکه تابلویی به زبان چینی و یا عبری در مغازۀ خود نصب نماید مکلف می‌کند که یا از زبان فرانسه استفاده کند و یا به طور کلی ساکت بماند و هیچ علامتی را هم به هیچ زبان دیگری ننویسد. پزشکان و بیماران در بعضی ایالت‌های خاص نیز می‌توانند به درمان بپردازند یا تحت درمان قرار گیرند و خارج از سیستم دولتی هر هزینه‌ای که لازم است انجام دهند، و یا اینکه بیماران کانادایی می‌توانند برای درمان خود به آمریکا سفر کنند، همانگونه که فروشندگان ورمونت می‌توانند برای انجام خرید‌های خود به ایالت‌های همسایه مراجعه کنند و یا از طریق ایمیل و یا پُست، کالای مورد نیاز خود را سفارش دهند (فقط به این دلیل که دولت محلی تصمیم گرفته که فعالیت‌های فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای همچون وال‌مارت را محدود نماید و به این ترتیب از حق ابتدایی خرید خود محروم شوند.) به راستی که گزینه خروج از چنین وضعی ممکن است هر راه حلی باشد که دندان‌های تحمیل‌هایی از این دست را بکند ولی موفق نشود ظالمانه‌ترین تحمیل‌ها را از بین ببرد.

چه کسی بر چه کسی تحمیل می‌کند؟
در هر سه مثال مطرح شده آنهایی که از شرایط اعمال‌شده ناراحت و خشمگین می‌شوند و در برابر چنین رفتارهایی مقاومت از خود نشان می‌دهند، خود را مضّر به حال دیگران نمی‌دانند و فکر نمی‌کنند ضرری را متوجه کسی کرده باشند و حتی معتقد نیستند کوچکترین محدودیت یا محرومیتی برای کسی ایجاد کرده باشند. مالیات‌ها را با خدمت سربازی مقایسه کنید. کسی که از این هر دو وظیفه اجتناب نماید به وضوح از مشارکت برای فراهم کردن کالایی که او همچنان میل به مالکیت آن را دارد ولی دیگران دارند برای این کالا پرداخت انجام می‌دهند طفره می‌رود. و حتی اگر مدعی شود که از داشتن این مالیات کماکان لذتی نمی‌برد و میلی به داشتن آن ندارد ولی با ابن وجود برای او سخت خواهد بود که از این مالیات و پولی که از جیبش می‌رود بگذرد و یا از اینکه مجبور است خدمت نظامی انجام دهد خم به ابرو نیاورد و با قضیه خیلی آسان کنار بیاید.
در سه مثال مطرح شده از سوی من قضیه کاملاً برعکس است. به نظر می‌رسد که مسئله ناعادلانه بودن سودی که به دست می‌آید نیست. مردمی که می‌خواهند فرانسه صحبت کنند و مسائل خود را به یکدیگر به زبان فرانسوی حل و فصل نمایند می‌توانند این کار را ادامه دهند حتی اگر بعضی از علامت‌هایی که آنها استفاده می‌کنند دارای حروف عبری باشد. دکترها از درمان بیماران در مراکز خصوصی منع نمی‌شوند و بیماران از درمان شدن فقط به دلیل اینکه از یک بیمارستان خصوصی موازی استفاده کرده اند محروم نمی‌شوند. به همین ترتیب آنهایی که دوست دارند از فروشگاه‌های سنتی خیابان اصلی شهر ورمونت خرید انجام دهند، امکانِ آن را دارند؛ کسی مزاحم آنها نمی شود و آنها آزادند که خرید خود را انجام دهند، حتی اگر همسایگان آنها ترجیح می‌دهند که به خاطر مزایای اندک و قیمت پایین‌تر کالاهای فروشگاه‌های زنجیره‌ای big-box تا حومۀ شهر بروند و از آنجا خرید نمایند. کسانی که زبان چینی- عبری و یا انگلیسی صحبت می‌کنند، بیماری که به خوبی درمان می‌شود، و یا فروشنده‌ای که به دنبال معامله ای پرسود است، همۀ اینها معتقد هستند که هیچ کدام دخالتی در کار کسی نمی‌کند که دوست دارد زبان فرانسوی صحبت کند، و یا دوست دارد در یک بیمارستان عمومی درمان شود و یا از زیبایی‌های اماکن قدیمی شهر ورمونت لذت ببرد. اعتراض این افراد به این است که به کاری وا داشته شوند که به آن اعتقادی ندارند، اعتراض آنها به زمانی است که اگر مالیات نپردازند یا اگر به سربازی نروند از حقوق اجتماعی خود محروم شوند.
به نظر می‌رسد که این مقوله کمی متفاوت باشد و مثل این باشد که عده‌ای با خیال راحت مشغول سواری باشند و از به دست آوردن منافع خود لذت ببرند ولی حاضر نباشند هیچ باری را به دوش خود بگیرند و هیچ مسئولیتی را بپذیرند و در عوض آن عده‌ای دیگر سختی‌ها را متحمل شوند.
در مثال‌های مربوط به ارائه خدمات پزشکی و همچنین مربوط به محدود کردن شرکت وال‌مارت و فروشگاه‌های زنجیره‌ای آن، شکایت ممکن است این باشد که فشارهای نابه‌جایی از سوی دولت بر روی کسانی اعمال شده که حاضرند با پرداخت مالیات خود به صورت دلار از امکانات بیمارستان خصوصی و یا فروشگاه‌های مجهز امروزی بهره‌مند شوند. قضیه از این قرار است که به این ترتیب آزادی عمل آنها در حمایت از آنچه که آنها علاقه‌مند به آن هستند محدود گردیده است، ماجرا این نیست که آنها برای برنامه‌ریزی جهت رفاه حال شهروندان طبق برنامه‌ای خاص عمل کرده اند، و یکی از گزینه‌ها را محدود کرده اند و یا موانعی بر سر دسترسی به آن قرار داده اند، بلکه ماجرا این است که آنها در دو مثال فوق یکی را به طور کلی از صحنه حذف کرده اند، یعنی استفاده از بیمارستان‌های خصوصی و یا امکان بهره‌مندی از خدمات فروشگاه‌های زنجیره‌ای وال‌مارت بطور کلی ممنوع یا حذف شده است. این به آن معناست که اکثریت جامعه نه تنها می‌خواهد برای زندگی خود برنامه‌ریزی نماید، بلکه می‌خواهد کاری کند که هیچ کسی حق انتخاب روش دیگری برای زندگی را نداشته باشد حتی اگر انتخاب روش دیگر زندگی هیچ تأثیر و ضرری بر روی اکثریت نداشته باشد. این چپاندن یک روش زندگی در حلق مردم است که به نظر می رسد جُرم باشد و این جُرمی است که در بسیاری از جوامع مهربان و دموکراتیک اتفاق می‌افتد.
مطمئناً اکثریت حاکم در کِبک و ورمونت از اینکه چنین تصویری از آنها در ذهن منعکس شود راضی نیستند. در هریک از مثال‌های فوق مطمئناً آنها به حقوق معترضان احترام می‌گذارند و از اینکه آنها بخواهند به زبان خود صحبت کنند و یا به دنبال خدمات پزشکی خارج از سیستم دولتی باشند و از اینکه آنها از هر محلی دوست دارند خرید خود را انجام دهند حمایت می‌کنند، البته فقط به شرطی که انتخابی که این معترضان انجام می‌دهند مانعی برای اکثریت در اجرای برنامه‌هایی که قصد اجرای آن را دارد ایجاد نکند. اکثریت مدعی است که زبان فرانسوی کِبک اگر دیگران با آن صحبت نکنند به تدریج به فراموشی سپرده خواهد شد، اگر همه بخواهند خارج از سیستم پزشکی موجود نیازهای درمانی خود را تأمین نمایند سیستم موجود از بین خواهد رفت و از هم گسیخته خواهد شد و همچنین اگر مردمان ورمونت بخواهند از فروشگاه‌های زنجیره‌ای وال‌مارت خرید خود را انجام دهند در آن صورت جاذبه‌های گردشگری قدیمی شهر از بین خواهد رفت. در هر سه مثال ذکر شده رفتار «آزاد» معترضان و ناراضیان فقط در میان خودشان آزاد تلقی خواهد شد زیرا رفتار آنها باعث ضرر و زیان افراد خارج از گروه آنها خواهد شد (در اینجا انتخاب آنها چیزی را به گروه‌های خارج از خود تحمیل می‌کند که اقتصاددانان به آن تأثیر منفی بر خارج می‌گویند) و مانع اجرای تصمیماتی می‌شود که آنها یعنی اکثریت قصد اجرای آن را دارند. اما این مانع ایجاد کردن در برابر خواست اکثریت چگونه اتفاق می‌افتد؟
اگر جمع کثیر و قابل‌توجهی از ساکنان کِبک به زبان فرانسوی در فعالیت‌های روزمرۀ خود صحبت نکنند، جوّ عمومی فرانسوی‌زبان کِبک خدشه‌دار خواهد شد و بلافاصله فشار از جانب دنیای انگلیسی‌زبان آنقدر زیاد خواهد شد که غیر قابل تحمل خواهد شد، حتی اگر اکثریت بخواهند در برابر آن مقاومت کنند. آنچه که اکثریت می‌خواهد انجام دهد این است که فضایی همچون فضای فرانسه در کِبک ایجاد نماید (یا فضایی چون فضای انگلستان و آمریکا برای کسانی که انگلیسی‌زبان هستند). در فرانسه استفاده از زبان فرانسوی چیزی نیست که نیاز به اجبار داشته باشد، بلکه زبان فرانسه بدون اعمال فشار در همه جا مستقر است و به صورت خاموش و بی سر و صدا در این کشور غالب و جاری است و اینقدر واضح و گسترده است که استفاده نکردن از آن تهدیدی محسوب نمی‌شود و کسی گمان نمی‌کند که اگر در این کشور فرانسوی صحبت نشود به تدریج زبان فرانسه به فراموشی سپرده خواهد شد. این زبان در فرانسه زنده خواهد ماند حتی اگر کسانی که به آن تکلم می‌کنند با کمال میل حاضر شوند به خاطر کسان دیگری که قادر به تکلم به زبان فرانسوی نیستند از آن صرف نظر نمایند و به زبان دیگری صحبت کنند. از این نقطه نظر اعمالِ اجبار معقول به نظر نمی‌رسد، زیرا هیچ منعی و یا محدودیتی برای تغییر دادن زبان مکالمه در فرانسه وجود ندارد، حتی یک اخم کردن مقطعی و لحظه‌ای. زبان فرانسه آنقدر شایع و غالب و رایج است که عدول از آن کسی را ناراحت نمی‌کند. ما می گوییم مردم انگلیسی صحبت می‌کنند (یا فرانسه) زیرا این یک قاعده و یک اصل است که اتفاق افتاده است، نه به این دلیل که قانونی وجود دارد که ما را الزام به استفاده از این زبان یا آن زبان کند، بلکه فقط به این دلیل که این یک اصل عمومی است که در فرانسه فرانسوی و در انگلیس به انگلیسی صحبت می‌شود.
در واقع آنچه که اکثریت در کِبک می‌خواهد داشته باشد و در فعالیت‌های روزانه شاهد آن باشد این است که به همین سهولت و راحتی بتوانند زبان فرانسه را در کِبک استفاده کند و ممکن است که حق با آنها باشد که چنانچه منشور استفاده از زبان فرانسه در کِبک اجرا نشود امید فرانسوی شدن آن یا مشابه فرانسه شدن به تدریج از دست برود و مونترال به تدریج یک Gotham چند زبانه دیگر خواهد شد که در آن فقیر و غنی و امروزی همه به انگلیسی صحبت خواهند نمود.
دقیقاً مشابه چنین حالتی در خصوص مراکز پزشکی نیز صادق است و تا زمانی که یک روش و تجربه و اجرای درمان مشابه در کنار سیستم دولتی ایجاد نشود سیستم تک‌محور دولتی که می‌خواهد همه را یکجا پوشش دهد از بین نخواهد رفت. ممکن است در ابتدا حمایت از بیمه درمان عمومی که برای همگان یکسان باشد آنقدر زیاد باشد که مردم فکر کنند اگر عجله کنند و یا توی صف بزنند برنامه به هم می‌خورد و لذا از اینکه در سیستم اخلالی به وجود آید احساس شرمساری و خجالت نمایند، آنها احساس سربلندی می‌کنند که در تخت کنار آنها در بیمارستان خانم مهربانی که در قسمت صندوق سوپر مارکت محل آنها کار می‌کند بستری است و او هم همان عملی را انجام داده است که آنها انجام خواهند داد و همان درمانی که برای او تجویز شده برای آنها نیز تجویز خواهد شد و قطعاً مفید و مثمر ثمر خواهد بود، آنها خوشحال هستند که نیازی نیست که از مواجهه با او خجالت بکشند و از صدای خس خس تنفس خانم صندوقدار که به علت ناتوانی در پرداخت هزینۀ جراحی قلب کماکان سینه‌اش خس خس دارد تصمیم بگیرند که از آنجا دور شوند یا روی برگردانند، و خود را فریب ‌دهند و به این فکر نکنند که اگر جراحی بر روی قلب این خانم انجام می‌شد دیگر سینه او دچار خس خس نبود. ولی آیا اگر این سیستم خدمات‌رسانی خصوصی در کنار سیستم عمومی تقویت شده بود مزایای بیشتری عاید ما نمی‌شد و از دانش و توان متخصصان دیگر بهره‌مند نمی‌شدیم و در زمان صرفه‌جویی نمی‌شد؟ آیا والدینی که فرزندشان از یک بیماری سخت رنج می‌بَرَد به فکر این نیستند که بهترین و سریعترین درمان را برای فرزندشان فراهم کنند؟ و اگر قرار است در این رابطه پرداختی صورت بگیرد، عده‌ای هم هستند که این پرداخت را دریافت می‌کنند و به زودی شاهد خواهیم بود که دو سیستم موازی از بیمارستان‌ها و کلینیک‌ها شکل خواهد گرفت. بعد از این اتفاق ممکن است وقایع این گونه رقم بخورد که اگرچه همه برای سیستم پزشکی پول پرداخت می‌کنند ولی فقط بعضی از آنها به آن سیستم اعتماد خواهند داشت و به آن تکیه خواهند کرد، حمایت از چنین سیستمی برای آنها که به دنبال خدمات سریع‌تر هستند و انتظار دارند سیستم قابل‌قبول‌تر و راحت‌تر باشد کاهش خواهد یافت و به تدریج شروع به اعتراض می‌کنند و می‌گویند چرا باید پولی بدهیم که هیچ استفاده‌ای از آن نمی‌بریم و به این ترتیب به دلیل پرداختی که انجام می‌دهند معترض و متوقع هستند و معتقدند که این مالیات، خدماتی در پی ندارد و لذا به آن به عنوان یک صدقه و یا یک کار خیریه می‌نگرند.
آنها به تدریج دلایل کمتری پیدا می‌کنند که این سیستم خوب است و از آنجایی که این گونه معترضان معمولاً افرادی آگاه و منتقد هستند حِس مراقبت و نظارت خود بر این سیستم را ز دست می دهند و به تدریج نسبت به این سیستم بی تفاوت می شوند. به این ترتیب فاصلۀ بین سیستم عمومی اوّلیه و سیستم سریعتر و جدید خصوصی بیشتر می شود و این مسیری است که کانادایی ها نمی خواهند پا در این مسیر بگذارند و لذا از همان ابتدا بر ارائه خدمات توسط یک سیستم پزشکی تأکید می ورزند و از ارائه خدمات خصوصی پزشکی جلوگیری می کنند.
نهایتاً با توجه به این مطلب که شرکت وال مارت باعث تخریب جاذبه های زیبای ورمونت خواهد شد، بگذارید فرض کنیم که تقریباً همۀ ساکنان منطقه ورمونت ترجیح می دهند که شهرهای زیبا و دیدنی منطقه آنها بیش از این گسترش نیابد زیرا ممکن است سرانجام به نابودی و از بین رفتن جاذبه های توریستی بینجامد. عدۀ زیادی ممکن است حاضر باشند راحتی خود را فدا کنند و از امکانات و مزایایی که شرکت های خرده فروشی عرضه می کنند نیز بگذرند تا شهرها با بافت قدیمی و مغازه های سنتی خیابان های اصلی زنده بمانند و چشمه های آب معدنی شهرهای کوچک منطقه ورمونت آلوده نشوند و داروخانه های محلی این شهرها نیز باز بمانند. ولی چه وسوسه انگیز است هنگامیکه کسی برای انجام کار بانکی یا مراجعه به دادگاه برای انجام امور خود مشغول صحبت با کسی بشود ولی به صورت زیر چشمی یا دزدکی مراقب فروش شب عید کریسمس فروشگاه وال مارت باشد و در عمق وجود خود میل به خرید از آنجا داشته باشد. (چه تعداد از مردم از شهرهای بزرگ و دانشگاهی ارزش های مکاتب خاص و ویژگی های طبیعی آن شهرها و کتابفروشی های مستقل آنها را که کماکان با هویت گذشتۀ خود باقی مانده اند را می شناسند و به آنها ارج می نهند. با این وجود وقتی که لَنگ یک ین برای خرید می شوند و یا هنگامی که شب هنگام قصد سفارش کتاب مورد علاقه خود را دارند، کتاب را از سایت آمازون دات کام سفارش می دهند و با این کار خود یک میخ کوچک دیگر بر تابوت کتابفروشی های مستقل می کوبند.
این یک پدیدۀ آشناست که به کرّات می توان آن را مشاهده نمود. برای زنده و برقرار ماندن یک فعالیت و باقی ماندن آن، لازم است که تعداد زیادی از مردم با هم همکاری کنند، عدم حضور هر یک از آنها در این فعالیت دسته جمعی، قابل توجه نیست و بنابراین وسوسه برای استفاده از منافع این فعالیت، بدون حتی یک همکاری کوچک، بسیار زیاد است. متأسفانه از آنجا که هر شخصی مشابه اشخاص دیگر در این شرایط قرار می گیرد و به صورت مشابه همه وسوسه می شوند، این فعالیت به تدریج از هم گسیخته می شود و این اتفاق خیلی سریع می افتد و به همین دلیل است که لازم است مکانیسم های اجبار و الزام را در کار خود دخیل نمود و این اعمال محدودیت و اجبار و ممنوعیت باید بسیار بزرگتر از منافع اندکی باشد که از طریق خدعه و فریب به دست می آید و یا در مثال فروشگاه های وال مارت به طور کلی مُنجر به ممنوع کردن خرید از فروشگاه های وال مارت می گردد، در غیر این صورت آن اتفاقی که نباید در شهرهای کوچک ورمونت بیفتد سرانجام تحقق خواهد یافت.
از این منظر در رژیمی که از اجبار استفاده نشود، اقلیت می تواند دارای حق وتو در برابر اکثریت باشد به این معنا که هر تصمیمی را که اکثریت می خواهد اجرت کند متوقف نماید. فرض کنید دو شهر می خواهند بر روی یک رودخانه پل احداث نمایند و با احداث این پل رفت و آمد بین دو شهر را تسهیل نمایند. عده ای از مردم با احداث این پُل موافق نیستند. آنها فکر می کنند با احداث این پُل چشم انداز زیبای شهر از بین می رود و باعث به وجود آمدن ترافیک در هر دو شهر می شود و از سوی دیگر آنها مایل نیستند که با آسان شدن رفت و آمد بین دو شهر هر روز ساکنان شهر دیگر را در فروشگاه ها و مغازه ها و خیابان های محل زندگی خود ببینند. راهی وجود ندارد که هم اقلیت و هم اکثریت به خواستۀ خود برسند و هر تصمیمی اتخاذ شود عده ای ناراضی خواهند بود. اگر این پل را به صورت پل عوارضی بسازند و در محل ورود و خروج آن از مسافران عوارض اخذ شود باز مشکل حل نخواهد شد. شما نمی توانید پلی بسازید که ترافیک حاصل از آن و یا انبوه دیدار کنندگان و مسافران عبور کننده از آن را فقط کسانی ببینند که با احداث آن موافق هستند و دیگران این صحنه را نبینند.
حال سؤال این است که چرا منشور استفاده از زبان فرانسه در کِبک، و یا بیمارستان های کانادا و قوانین ضد فروشگاه های زنجیره ای وال مارت در منطقه ورمونت چنین نیست. به همین ترتیب اگر، اکثریت شهروندان خواهان جاده ها، نیروی پلیس، نیروی دفاعی ملی و پارک های عمومی باشند، راه ساده ای وجود ندارد که مزایای این خدمات را فقط به کسانی رساند که حاضر به پرداخت مالیات برای آن هستند. حتی اگر ما می توانستیم معترضان را به نحوی از پرداخت مالیات برای انجام این کارها معاف نماییم (به عنوان مثال از آنها می خواستیم که در هنگام رانندگی در جاده های ساخته شده گواهی پرداخت مالیات ارائه نمایند و یا مثلاً ادارۀ آتش نشانی از ارائه خدمات به کسانی که مالیات نپرداخته اند امتناع نماید و به تلفن های آنها پاسخ منفی بدهد) این ویژگی این گونه کالاها و خدمات است که اینها به طور کلی دارای منافع و مزایای غیر مستقیم هستند (این نوع خدمات باعث رشد و پیشرفت تجارت، دسترسی آسانتر به کالا، دسترسی آسان بازدید کنندگان و استفاده کنندگان و مواردی مانند آن می شود) که نمی توان کسانی را که مایل به پرداخت مالیات نیستند از آن مستثنی نمود. مسئله دفاع ملی یک نمونه است ولی در خصوص ایجاد امنیت و فضای با ثبات عمومی که از عملکرد پلیس کارآمد ناشی می شود نیز چنین است. در حقیقت اگر مجرمان و بزهکاران می خواستند فقط از مالیات دهندگان دزدی کنند و کسانی را که مالیات نمی دهند می بخشیدند در این شرایط باز مالیات دهندگان متضرر می شوند زیرا اگر قرار باشد فقط از مالیات دهندگان دزدی کنند نسبت آنها به جمعیت مالیات دهندگان زیاد می شد و به این ترتیب باز همین جماعت مالیات دهندگان بودند که با دزدان و مجرمان بیشتری مواجه می شدند در صورتی که اگر از همه می دزدیدند تعداد دزدها و مجرمان به نسبت کل جمعیت کمتر می شو و احتمال دزدی از مالیات دهندگان کمتر می شد. سودی که فرار کنندگان از مالیات می برند یک مثال از چیزی است که به آن تأثیر مثبت خارجی مالیات دهندگان بر روی فرار کنندگان پرداخت مالیات توسط فرار کنندگان مالیاتی و کاهش قدرت پلیس) تأثیر منفی خارجی عدم پرداخت توسط فرار کنندگان مالیاتی بر روی پرداخت کنندگان مالیات محسوب می شود. و البته مشکلی وجود دارد که هر کس می تواند مدعی شود که خواهان یک کالا نیست و به همین دلیل از پرداخت سهم خود برای داشتن یک کالا و خدمات صرف نظر کند ولی در حقیقت خواهان آن کالا باشد و مایل به پرداخت آن کالا یا خدمت بشود. این باعث ایجاد یک حرکت مارپیچی به سمت پایین می شود، به گونه ای که اکثریت برای مدت بیشتری نتواند به چیزی دست یابد که حاضر است برایش مالیات بپردازد، دُرست مشابه شهروندان کِبک یا ورمونت که توسط یک رژیم آزاد ناامید می شوند هنگامی که به آنها گفته شود: اگر می خواهید صحبت کنید به زبان فرانسوی صحبت کنید ولی اگر قرار نیست به زبان فرانسوی صحبت کنید بهتر اصلاً صحبت نکنید.
این یک اعتراض جدّی است. ولی من سه مثال خود را انتخاب کردم زیرا به نظر می رسد بین آنها و موارد عمومی و نیازهای سنتی تفاوتی وجود دارد. ممکن است خوب باشد که هر دو نیاز عمومی سنتی یعنی جاده ها، پلیس و دفاع ملّی از یک سو و سه مثال مورد نظر من از سوی دیگر دارای تأثیرات خارجی مثبت و منفی باشند ولی مکانیسم هایی که به واسطۀ آن ها مزایای خارجی خوب به دست می آید و از مضرات خارجی بد پرهیز می شود متفاوت هستند. در سه مثالی که از سوی من مطرح شد از معترضان خواسته نمی شود به وسیلۀ پول مشکل را حل کنند و موضوع پول در میان نیست، زیرا ما می توانیم تصور کنیم که کارگردان وادار به ساختن جاده ها شوند و یا از ادوات نظامی برای ساختن جاده استفاده شود، بلکه از آنها خواسته می شود که از آن کاری که می خواهند انجام دهند صرف نظر نمایند. در حقیقت معترضان کِبک حتی ممکن است کاملاً آمادگی داشته باشند که فرانسوی هم صحبت کنند. معترضان منطقۀ ورمونت ممکن است آمادگی پرداخت یارانه به تجّار خیابان مرکزی شهر را داشته باشند و برای اینکه تجارت و کسب آنها تعطیل نشود در واقع آنها را مشمول معافیت مالیاتی کنند و یا خود آنها مالیات مربوط را بپردازند. و کانادایی های معترض به تک قطبی بودن سیستم پزشکی نیز ممکن است آمادگی برای پرداخت به سیستمی را داشته باشند که از آن استفاده نمی کنند، درست همانند والدینی که فرزند خود را به مدرسۀ خصوصی می فرستند ولی کماکان برای حمایت از سیستم عمومی آموزش مالیات بپردازند. بنابراین این یک مساعدت و کمک اجباری همچون کارگردان نیست. این یک مساعدت اجباری به وسیله بستن راه فرار است. شما ممکن است بگویید که پرداخت مالیات برای سیستم پزشکی، فرد را مجبور می کند که از آن سیستم استفاده کند. پرداخت یارانه به کسبه خیابان اصلی شهر ورمونت باعث بالا رفتن قیمت های فروشگاه های زنجیره ای وال مارت شود و باعث می شود که این فروشگاه ها به دلیل گرانی قیمت در قیاس با کسبۀ شهر سود مورد نظر خود دست یابی پیدا نکنند. ولی مقرراتی که من دربارۀ آنها صحبت کردم به گونه ای نیستند که فقط جذابیت گزینه هی جایگزین را کاهش دهند (یعنی آن ها را گران تر کنند) بلکه به گونه ای هستند که به طور کلی گزینۀ جایگزین را حذف می کنند. تنها راه فرار، بیرون رفتن از کِبک است و یا به خارج رفتن برای دریافت خدمات پزشکی است و یا خرید از نیو همیشایر است. برای جلوگیری از خروج مردم و اینکه دنبال خواستۀ مورد نظر خود نروند تنها یک راه حل وجود دارد و آن این است که آنها را محبوس کرد و از خروج آنها جلوگیری نمود (به دیوار برلین فکر کنید که مانعی برای خروج بود) و آنچه که در بستن راههای خروجی غلط است این است که فرار یا خروج همان ضرری را به اهداف کاملاً منطقی که براساس اصول دموکراسی انتخاب شده اند وارد می سازد که عدم همکاری و در این صورت چه فرقی با عدم مشارکت خواهد داشت. ولی بستن خروجی ها یک زیاده روی افراطی گری است و یک تعرض به آزادی است. بله زیاده روی است ولی تا چه حد زیاده روی است، اگر مقرراتی را که یک پناهنده به دنبال آن است که آن از کشور خارج شود، مقررات نامناسب محدود کننده آزادی نباشد؟
این مثال های لطیف و بی خطر که هر روز اتفاق می افتد سؤالاتی را مطرح می کنند که این کتاب سعی دارد به آنها پاسخ دهد. آزادی چیست و در جامعۀ مدرن چگونه ممکن است آزادی را به دست آورد؟ و چگونه آزادی یک فرد می تواند با آزادی دیگران سازگار باشد؟ چه اهدافی وجود دارند که برای آنها لازم بشود که آزادی را فدا نمود؟ کنستانت معتقد است که این اهداف «پیروزی فردیّت بر گروههایی است که تابع اکثریت می خواهند». اما آیا این ظالمانه نیست که اجازه دهیم عده ای اندک اهداف عده ای کثیر را عقیم بگذارند؟
در بخش بعدی این کتاب من یک تصویری ارائه خواهم نمود که تا حد ممکن گویا باشد و مربوط به ایده آل هایی باشد که با آزادی به رقابت می پردازند تا بر آن غلبه یابند و زندگی های فردی و اجتماعی ما را سازمان دهند. من با زیبایی شروع می کنم ولی منظور من از زیبایی چیزی است که به جای کل مجموعۀ ایده آل ها می نشیند: به جای شکوه و قدرت ملی زیبایی یک نژاد، یا یک رهبر، مفهوم گزیده و ایده آل جامعه به عنوان چیزی برتر و بالاتر از شادی و سلامت آحادی که آن جامعه را تشکیل می دهند. اما از تمامی ایده آل هایی که با آزادی به رقابت بر می خیزند هیچ کدام قدرتمند تر و یا جذاب تر از علامت نیستند. این واژه همانند آزادی در تمام ویژگی هایی مشترک است که تعقیب همۀ اهداف اوّلیه و اساسی را پوشش می دهد و به ما می گوید که چگونه باید به این اهداف دست یافت هر دو واژۀ آزادی و عدالت اندیشه ها و یا آرمان هایی مقیّد هستند: ما به اهداف خود آزادانه یا عادلانه دست می یابیم (آزادی و عدالت دو قید برای فعل به هدف رسیدن هستند) آزاد بودن اینکه با این آزادی کاری انجام شود یک اندیشۀ ناقص است بنابراین در عین حال شاید همۀ ما باید برابر باشیم، ولی برابر در برابر چه چیزی؟

آزادی: مفهوم محض, ۵٫۰ out of 5 based on 1 rating

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟