سیاست نامه نویس شهریار

ماکیاولی، اندیشمندی واقع‌گرا

♦ مهرداد بزرگ | دوشنبه, ۱۴م آذر, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

هنوز هم پس از قریب به پنج قرن که از مرگ اندیشمند نامی فلورانس- نیکولا ماکیاولی- می‌گذرد، انگاره ماکیاولیسم در نظر بسیاری از روشنفکران، سیاستمداران و حتی عامه مردم، به مثابه انگاره‌ای خبیثانه و پلید نکوهیده می‌شود و حتی سرچشمه نوعی بی‌اخلاقی به حساب می‌آید. جالب آن است که در بسیاری موردها این نکوهش از زبان کسانی صورت می‌گیرد که نه‌تنها هیچ کتابی از ماکیاولی نخوانده‌اند که هیچ آشنایی هم با اندیشه‌های او ندارند. در طول تاریخ نیز کم نبوده‌اند افرادی که با همین رویکرد از او اسطوره خباثت و منش شیطانی ساخته‌اند. برای نمونه می‌توان ویلیام شکسپیر را نام برد که در حالی ماکیاولی را آدم‌کش و نماد شیطان در نمایش‌نامه‌هایش تصویر می‌کند که تنها پس از مرگ اوست که کتاب شهریار ماکیاولی به زبان انگلیسی ترجمه شده‌است و پیش از آن تنها اثری که در مورد ماکیاولی به انگلیسی درآمده‌است، ترجمه‌ای از اثری به نام آنتی‌ماکیاول نوشته نویسنده‌ای فرانسوی به نام ژانتیه است که در واقع بیش‌تر به تبیین اصول ماکیاولیسم ساختگی نویسنده آن می‌پردازد تا به اندیشه‌های این اندیشمند بزرگ. باز هم اگر پیش‌تر رویم در میان مردان نامی عرصه قلم و اندیشه بسیاری کسان از جمله ادموند برک انگلیسی، مارکس، انگلس و حتی در میان فرمانروایان کسی چون فردریک کبیر بر این مهم پا فشرده‌اند که از او تصویری باژگون و شیطان‌وار بسازند. اما نیک که بنگریم، این همه دشمنی با ماکیاولی اگر از سر سطحی‌نگری نباشد،‌ خود حاصل همان خباثت و تلونی است که ماکیاولی به آن اشاره می‌کند و آن را ویژگی ذاتی انسان می‌داند. اگر به میراث بسیاری از این‌ها از جمله مارکس نگاه کنیم، خصرانی که از اخلاقیات او و دیگر اندیشه‌های رمانتیک نصیب عالم بشریت شده‌است، بسیار ویرانگرتر از هر آموزه‌ای بوده‌است. یا اگر به رفتار فریدریک کبیر بنگریم، او خود بسیاری از آموزه‌های شهریار را در دوره فرمانروایی به کار برده‌است و شاید از همین رو هم صفت کبیر به او منتسب شده‌است. جالب آن‌که فردریک در زمان ولیعهدی، از افکار عمومی بهره می‌جوید و کتابی در رد شهریار ماکیاولی می‌نویسد و در همان زمان ولتر این اقدام او را تحسین می‌کند و به او می‌گوید:” اگر خود ماکیاولی هم زنده بود، این کار شما را تحسین می‌کرد، چرا که آموزه‌های او را به خوبی به کار برده‌اید.”
اما از طرف دیگر، ماکیاولی و شهریارش هواخواهان بسیاری نیز در میان آزادی‌خواهان دارد. به طوری که پس از ۲۵۰ سال که از مرگ او گذشته و محل بسیار لعن و طعن‌ها شده‌بود، جمهوری‌خواهی چون روسو، این بار به گونه‌ای دیگر از اندیشه‌های او بهره‌ جست و حتی شهریار او را کتاب جمهوری‌خواهان خواند. یا در همین زمان اسپینوزا را می‌بینیم که از بازخوانی دوباره ماکیاولی می‌گوید و بر آن است که می‌توان به شهریار ماکیاولی به دیدی دیگر نگریست؛ به این گونه که شاید او بدین وسیله می‌خواسته‌است مردم را از مضرات حکومت‌های خودکامه بر حضر دارد. پس جا دارد بار دیگر غبار پلیدی از چهره این اندیشمند بزرگ پاک شود و با نگاهی موشکافانه آثار او مورد مداقه و بررسی قرار گیرد.
واقعیت امر این است که اندیشه ماکیاولی در شهریارش نه آن است و نه این. شهریار ماکیاولی نه چنان ‌که ادموند برک و مارکس می‌گویند آموزه جباریت است، چرا که او در هیچ جای شهریارش نه تنها دفاعی از جباریت نمی‌کند که به ضرس قاطع آن را رد می‌کند و شهریار جبار را از هر گونه افتخاری که مایه مباهات هر کس است تهی می‌بیند؛ و از سوی دیگر شهریار ماکیاولی، چنان که روسو و اسپینوزا می‌گویند، کتاب جمهوری‌خواهان نیست، چرا که اساس بحث او بر سر حکومت‌های پادشاهی است و او بعدها در کتاب “گفتارها”ست که به بررسی حکومت مطلوب خود بر مبنای جمهوری روم می‌پردازد. در واقع آن چه ماکیاولی در شهریارش بیان می‌کند، تصویری عریان، موشکافانه و تیزبینانه از روابط حاکم بر سیاست است. دید ماکیاولی به انسان، دیدی اومانیستی، اما منفی‌نگر است و آن‌چه را که تنظیم‌کننده روابط سیاسی می‌داند اعمال قدرت است. دید او نسبت به سیاست، دیدی واقع‌بینانه است که از سیاست تقدس‌زدایی می‌کند و آن را به مثابه میدان رقابت نیروهای مختلف در عرصه داخلی و خارجی می‌بیند. از این رو بر آنم تا در ادامه این مقاله، در حد بضاعت خویش، آن‌ بخش از اندیشه‌های ماکیاولی را که موجب شده‌است بسیاری او را نکوهش کنند، بار دیگر و با بهره‌گیری از مسئله اولیه نظریه بازی‌ها؛ یعنی معمای زندانی، مورد بررسی قرار دهم. از این رو شرح مختصری از معمای زندانی می‌آورم و سپس از آن بهره می‌گیرم و به تحلیل اندیشه‌های وی می‌پردازم.
معمای زندانی، به شرح حالتی می‌پردازد که دو زندانی که در یک جرم شریک هستند، در اتاق‌های جداگانه مورد سؤال قرار می‌گیرند. هر زندانی می‌تواند اقرار به جرم کند و از این رو دیگری را نیز درگیر کند و یا می‌تواند جرم را انکار کند. وکیل آن‌ها در مورد این که چه اتفاقی برای آن‌ها روی می‌دهد برایشان توضیح می‌دهد و توصیه‌های لازم را می‌کند. چهار حالت پیش می‌آید: حالت اول، اگر هر دو انکار کنند، هر دو به یک سال حبس محکوم می‌شوند، چرا که قاضی در مجرم بودن آن‌ها تردید دارد. حالت دوم و سوم، وقتی است که یکی اقرار کند و دیگری انکار کند، در این حالت کسی که اقرار می‌کند به پنج سال حبس محکوم می‌شود، چرا که جرم او مسلم است و شواهد علیه اوست و آن‌که انکار کرده‌است، تبرئه می‌شود، چون اتهامی متوجه او نیست. حالت چهارم، وقتی است ‌که هر دو اقرار می‌کنند، در این حالت جرم هر دو مسلم است، اما چون با دادگاه هم‌کاری کرده‌اند هر دو به سه سال حبس محکوم می‌شوند. حال می‌توان بر اساس این بازی به بررسی مسائل مربوط به هماهنگی و تقابل افراد پرداخت.
ماکیاولی در فصل هیجدهم کتاب شهریار به طرح‌ریزی نظرش در مورد رفتار شهریار می‌پردازد که تاکنون پایه استدلال بسیاری از افرادی بوده‌است که از این راه او را تخطئه می‌کنند و دیدگاه‌شان از آن رو که بر حل مسایل باهماد در جهت خیر و نیکی آن می‌کوشند، شایسته بررسی است. او در آغاز این فصل می‌گوید:” هر کس می‌داند که این چه نعمت بزرگی است که پادشاه در گفتار درست‌قول و در عمل درست‌کردار باشد و اگر جز این باشد حیله‌گر و مکار است، با وجود این اگر بر آن‌چه که در عصر خود ما اتفاق افتاده‌است نظر کنیم، دیده می‌شود پادشاهانی که برای قول‌هایشان کم‌تر اعتبار قایل شده‌اند ولی از طرف دیگر فهمیده‌اند چگونه به واسطه زیرکی و تزویر بر دیگران غلبه کنند، کارهای بزرگی را انجام داده‌اند و در نهایت هم به‌تر از دیگرانی که به درست‌قولی و خوش‌عهدی تکیه داشته‌اند، موفقیت داشته‌اند.” او دو گونه رفتار را بر می‌شمارد: رفتاری که مطابق قانون است و خاص انسان است و دیگری رفتاری که مبتنی بر اعمال زور و تزویر است و مخصوص حیوان است، اما از آن‌جا که طریق اول لااقل در ایتالیای فاسد قرن شانزدهم به طریق مؤثر کارکرد ندارد، می‌باید “روبه بود و دام‌ها را شناخت و شیر می‌باید بود و گرگ‌ها را رماند.” از این رو شهریار باهوش نه می‌تواند و نه می‌باید قول خود را نگه‌ دارد، که اگر چنین نکند، از آن‌جا که طرف مقابل نیز بر عهد خود پایبند نبوده‌است، عملاً علت دادن آن قول نیز از بین رفته‌است و شاه پای‌بند بر عهد و قول‌اش بازنده حالت میانی معمای زندانی است و عملاً در مسیر سقوط خود و از دست رفتن امنیت و نظم بلادش پیش رفته‌است. پس عهدشکنی می‌کند و طرفین را در وضعیت چهارم معمای زندانی قرار می‌دهد. ماکیاولی در همین فصل می‌گوید اگر مردم خوب بودند، دادن این پند صحیح نبود( یعنی در‌آن صورت اگر شاه هم بر قول خود وفا می‌کرد، طرفین در وضعیت اول معمای زندانی قرار می‌گرفتند) اما از آن‌جا که اغلب عاری از شرافت هستند و قول خودشان را نسبت به شاه نگاه نمی‌دارند، شاه نیز نباید بر سر قول خود نسبت به آن‌ها ایستادگی کند. ماکیاولی پی‌روی از فضیلت را برای شاه یک‌سره و در همه حال رد نمی‌کند، بلکه بر آن است که شیوه عمل شاه می‌باید به اقتضای زمان و موقعیت تغییر کند، تا آن زمان که بخت با شاه یار نبود و بحرانی پیش‌آمد کرد بتواند برای حفظ ملک خویش و امنیت بلاد، طریقه بد را در پیش گیرد و بداند چگونه باید این راه را بپیماید و این نکته را نیز باید مد نظر قرار داد که او فضایل را از آن رو که نیکی را قبول نداشته‌باشد، رد نمی‌کند بلکه از آن رو که این فضایل به کار شهریار نمی‌آید، آن‌ها را به شهریار توصیه نمی‌کند. در همین‌جا می‌خواهم به اتهام دیگری که متوجه ماکیاولی کرده‌اند بپردازم و آن خطاب کردن او به صفت دین‌ستیزی است. شاید دلیل اصلی نسبت دادن این صفت به ماکیاولی این است که او دین را به کلی از امر سیاسی جدا می‌داند و هرگز به آن نمی‌پردازد. ماکیاولی در سراسر کتاب شهریارش هیچ جمله‌ای دال بر دین‌ستیزی مطرح نمی‌کند، با این حال او همه آموزه‌های پندآموزان سابق در مورد سیاست اخلاقی مبتنی بر فضیلت را کنار می‌گذارد و با دیدی واقع‌نگر به مسائل حاکم بر دنیای سیاست به مثابه میدان تقابل قدرت‌ها و امیال می‌نگرد؛ همه آن‌ها که می‌خواهند صورتک نیکی و پاکی را بر روی آدمی بچسبانند و قدرت را مایه فساد آدمی می‌پندارند، در مقام نظر به نکوهش این اندیشمند می‌پردازند و در عمل خود چنان می‌کنند که او می‌گوید. شاید از همین روست که اندیشه‌های او محل ترک‌تازی بسیاری از اخلاق‌گرایان سنتی و مذهبی واقع شده‌است. او جسورانه می‌گوید، آن‌جا که همه غیر اخلاقی عمل می‌کنند، پای‌بندی به اصول اخلاقی تنها سبب زوال و نابودی را فراهم می‌کند.
از نظر ماکیاولی طریقه عمل شهریار در برخورد با مردمان همواره می‌باید از سر مآل‌اندیشی و به اقتضای زمان باشد و نه برگرفته از انگاره‌ای از خیر و فضیلت و از آن‌جا که لااقل در عصر ماکیاولی، فساد و ناامنی سراسر ایتالیا در بر گرفته‌است، ” هر کسی که بخواهد با مقیاس کامل نیکی در هر کاری اقدام کند، می‌بایست در میان آن‌هایی که عددشان خیلی زیاد و در عمل بد هستند مضمحل شود… بنا بر این باید خیال‌های واهی را در باره اعمال شاه کنار گذاشت و فقط از آن‌چه عین حقیقت است صحبت کرد.” شاه می‌باید در وهله اول امنیت ملک و بلاد را حفظ کند و پس از آن در نظر مردم نیک به نظر آید و کاری نکند که حس تنفر در آن‌ها به وجود آید، چرا که تنها از این طریق است که در داخل سامان حکومت به خطر می‌افتد و راه هر گونه توسعه و کامیابی بر شهریار و مردمان بسته می‌شود. اما از آن‌جا که نمی‌توان در همه حال نیک بود، برای آن‌که حس تنفری در مردم به وجود نیاید، می‌باید گاه در دل‌ها ترس افکند تا توطئه‌ای علیه شهریار صورت نگیرد و گاه نیز به تزویر خود را در نظر آن‌ها نیک جلوه داد تا مردمان از شهریار خویش ناراضی نبوده و او را دوست بدارند، چرا که یگانه ترس شهریار در داخل کشور می‌باید از نارضایتی مردم باشد. از این رو شهریار نباید راه جباریت را در پیش گرفته و امنیت و جان و مال و ناموس مردم تجاوز کند و همواره خود را چنان بنمایاند که در نظر عرف پسندیده است و حتی خود را دین‌دار نشان دهد.
اما اتهام دیگری که همواره متوجه ماکیاولی است، این است که او را جنگ‌طلب معرفی می‌کنند. شاید از این رو که ماکیاولی اهمیت زیاد و حیاتی به تهیه قشون می‌دهد و قشون خوب را در کنار قانون خوب مایه استحکام حکومت می‌شمارد و نیز تنها به ستایش شهریاران مسلح می‌پردازد. با این حال او هیچ‌گاه نه به صراحت و نه حتی به تلویح از جنگ دفاع نکرده‌است. او جنگ را ضروری می‌داند، همان طور که اعمال زور و تزویر را ضروری می‌داند و از آن رو که به اعتقاد وی:” تمام پیغمبرانی که مسلح بوده‌اند همه به فتح و ظفر نایل شده‌اند و آن‌هایی که مسلح نبوده‌اند همه مغلوب و معدوم گردیده‌اند.” پس تنها می‌باید شهریاران مسلح را الگو قرار داد و از آن‌ها آموخت.
اگر باز هم نیک بنگریم، در ایتالیای از هم‌گسیخته که حاکمان دولت‌شهرهای مستقل همه در صدد غلبه بر یکدیگرند، جنگ یگانه راه حفظ خویش است و از این روست که ماکیاولی به صراحت می‌گوید، جنگی که ضروری ‌است درست (عادلانه) است و تنها این جنگ است که درست (عادلانه) است. به واقع وضعیت شهریار در عرصه بین‌المللی در عصر ماکیاولی که با تقریب خوبی وضعیت جنگ همه علیه همه است، باز هم به مانند وضعیت چهارم معمای زندانی است که در آن هیچ صلحی پایدار نیست و هیچ عهدی پا بر جا نمی‌‌ماند، پس شهریار می‌باید برای آن که ملک خویش را ایمن دارد، همواره به هوش بوده، قشونی منظم و از مردم خود در اختیار داشته‌باشد تا به گاه ضرورت به کمک آن از ملک خویش دفاع کند و در هنگام صلح اگر استعداد داشته‌باشد و بخت‌یار باشد، بتواند ممالک دیگر را به سلطه در آورد و ملک خویش را توسعه بخشد.
در پایان لازم می‌دانم متذکر شوم، شهریار ماکیاولی چنان که از متن پیش‌کش آن به ساحت شهریار لورنزو ده مدیچی برمی‌آید، تلاش ماکیاولی برای آن است که حال که جمهوری فلورانس شکست خورده‌است با تربیت شاه جوان، ایتالیای بحران‌زده را نجات دهد. چنان که در فصل پایانی کتاب، او دل‌سوزانه و حتی با بیان صفاتی مبالغه‌آمیز در وصف مدیچی از او می‌خواهد که از استعداد خویش بهره گیرد، قشون ملی فراهم آورد و سراسر ایتالیا را در ید قدرت خویش درآورد تا این سرزمین بلازده یک بار برای همیشه از تاخت‌وتاز بیگانگانی چون فرانسه و اسپانیا در امان ماند و مردمان آن در ایمنی و رفاه بتوانند زندگی کنند. پس جای تعجب نیست اگر او انقدر بی‌پروا از شهریار می‌خواهد اگر لازم است اخلاقیات و فضایل را زیر پا بگذارد، چرا که آن‌چه اهمیت دارد، دست‌یابی به امنیت و نظم و ثبات در سراسر ایتالیاست که به مراتب مهم‌تر از رعایت فضایل اخلاقی است و تنها در سایه این امنیت است که مردمان می‌توانند این فضایل را تحصیل کنند و به رفاه و کامیابی نایل شوند.
این مقاله اولین بار با نام “شهریار مقتدر نه جبار” در شماره ۵ و ۶ (دی و بهمن ۱۳۸۹) نشریه صبح آزادی به چاپ رسیده‌است.


کلیدواژه ها

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟