بخش سوم

روابط ایران و فرانسه – بخش سوم

♦ سعید قاسمی نژاد | دوشنبه, ۲۱م آذر, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/5 (2 votes cast)

چراغ آزادی: بخش اول و دوم مصاحبه با رامین پرهام درباره روابط ایران و فرانسه پیشتر منتشر شد. بخش سوم این مصاحبه به روابط ایران و فرانسه در دوران جمهوری اسلامی می پردازد.

چراغ آزادی: با وجود نقش مثبت فرانسه در انقلاب ایران دلیل قطع روابط ایران و فرانسه در دهه ۸۰ میلادی چه بود؟
رامین پرهام: برایِ ریشه‌یابیِ قطع روابطِ دیپلماتیکِ ایران و فرانسه در سال ١٩٨٧، و آنچه در ارتباط با پرسش شما در دهه‌ی هشتادِ میلادی بین دو کشور رخ داد، باید به نیمه‌ی نخستِ این دهه و پیروزیِ انقلابِ اسلامی در ایران بازگشت.
انقلاب که رخ می‌دهد، حکومتِ اسلامیِ وقت، مرکب از ملی – مذهبیون و به ریاست بازرگان و وزارتِ خارجه‌یِ سنجابی و سپس یزدی، تمام طرح‌هایِ بزرگِ صنعتی در ایران را متوقف می‌کند. انواع ضررهایِ اقتصادی و سیاسیِ ناشی از این اقدام، اگر روزی به دقت محاسبه شوند، سرسام‌آور خواهند نمود! جمله‌یِ این اقدامات ضدّملی در حکومت بازرگان بر پایه‌یِ گفتمانی صورت گرفت که حکومتِ شاه و صنعتِ نوپایِ ایران و “بورژوازیِ” آن را “وابسته” می‌دانست. حبیب‌الله پیمان در این زمینه، از نظریه‌پردازانِ اصلیِ این جریان بود. بر پایه‌یِ نظریه‌یِ اقتصادیِ پیمان، “هر چه در داخل تولید نشود، مصرف هم نشود”! این گونه تفکر، در آستانه‌یِ جهانی‌شدن در ایران به قدرت رسید! به هر حال، طرح‌هایِ بزرگِ اقتصادی لغو و قراردادهایِ مربوطه باطل اعلام شدند. یکی هم طرح بزرگِ انرژیِ اتمی در آن زمان بود که پیش از انقلاب و در پیِ مناقصه‌ای بین‌المللی، شرکت‌هایِ کرافت‌ورکِ آلمانی، فراماتومِ فرانسوی و وستینگ‌هائزِ آمریکایی را برای ایجاد نیروگاه در ایران به رقابتِ با یکدیگر گذاشته بود. در این چارچوب، ایران از مبتکرینِ طرحِ غنی‌سازیِ صنعتیِ اورانیوم در فرانسه و ارسال آن به ایران، به عنوانِ سهامدارِ عمده‌یِ این برنامه‌یِ عظیم هسته‌ای، در قالبِ معاهده‌یِ معروف به یورودیف بود. در این میان، پناهنده شدنِ مرحوم بختیار به فرانسه مزید بر علت شد تا دامنه‌یِ اختلافات بین دو کشور گسترده‌تر گردد. در رابطه با این مناقشه، یک نکته‌یِ بسیار مهم دیگر را نیز باید به خاطر داشت. ژیل مِناژ، رئیسِ دفتر فرانسوآ میتران، رئیسِ جمهور فرانسه در آن سال‌ها از حزب سوسیالیست، این نکته‌ را خیلی ساده بیان می‌کند. وی می‌گوید: “به قدرت رسیدن خمینی در ایران در ١٩٧٩ با کمکِ قابل توجه فلسطینیان میسر گردید. با کمک آنها بود که خمینی در آن سال قدرت را در ایران به چنگ آورد”. نادیده گرفتن این موضوع، اصلاً بخشی مهم از صورتِ مسئله‌ی “انقلابِ اسلامی” را حذف می‌کند. به محض رسیدن به قدرت، دو فتوا، یکی از سویِ شخصِ خمینی و دیگری از طرفِ صادق خلخالی، صادر می‌شوند. در پی این دو فتوایِ قتل، شهریار شفیق، افسر ارشد نیرویِ دریاییِ ارتشِ شاهنشاهیِ ایران، و پس از وی، شاهپور بختیار، به ترتیب در ٧ دسامبر ١٩٧٩ و در جولایِ ١٩٨٠، در پاریس و حومه‌ی این شهر، مورد سوء‌قصد قرار می‌گیرند. شفیق به ضرب دو گلوله از پا درمی‌آید. بختیار از معرکه جان به در می‌برد. کماندویِ مأمور قتل بختیار مرکب از یک گروه لبنانی و عرب است. فرماندهیِ آن بر عهده‌یِ انیس نقاش، سُنّیِ شیعه‌شده‌یِ لبنانی می‌باشد. در دهه‌ی ٧٠ میلادی، نقّاش یکی از کلیدی‌ترین عناصر عرب در سازماندهی و آموزشِ چریکیِ انقلابیونِ مارکسیست و اسلامیِ ایرانی در اردوگاه‌هایِ فلسطینی است. به خاطر دارید، نقاشِ لبنانی همکارِ سابقِ ودیع حدادِ فلسطینی نیز می‌باشد. حداد و همفکر او، ژُرژ حَبَش، دو مغز متفکر و سازمان‌دهنده‌یِ تروریزم بین‌المللی در نیمه‌یِ پایانیِ قرنِ پیش‌اند و با انقلابیونِ ایرانی در آن زمان روابطِ تنگاتنگی دارند. آنها از پشتیبانیِ مالیِ بانکدارِ سوئیسیِ مسلمان‌شده، فرانسوآ ژونو، وارثِ قانونیِ (یعنی وصیت‌نامه‌ایِ) گوبلز و هیتلر، و حامیِ پیشینِ جبهه‌یِ آزادیبخشِ الجزایر (نزدیک به علی شریعتی)، و از دوستانِ سعید رمضان، دامادِ حسن البناء، بنیان‌گذارِ اخوان المسلمین، برخوردار می‌باشند. پس از پیروزیِ خمینی در ایران در بهمن ۵٧، تروریست‌هایِ عرب، لبنانی و فلسطینی، بعضاً به مزدورانِ “دیپلماسیِ اسلامی – انقلابیِ” حکومتِ وی تبدیل می‌شوند. باری، با دستگیریِ نقاش و چهار عضو دیگر کماندویِ ترور یا “پنج مبارزِ اسلامیِ پاریس” به قولِ ادبیاتِ اسلامگرایان، گروه‌هایِ فلسطینی و عرب و انقلابی، با نام‌هایِ مختلف، اعلام موجودیّت می‌کنند، از “جهاد اسلامی” گرفته تا “کمیته‌یِ همبستگی با زندانیانِ سیاسیِ عرب و خاورِنزدیک”. این گروه‌ها در اصل و همچنان که گفتم، چیزی جز بازوانِ مسلحِ انقلابِ اسلامیِ خمینی در برون‌مرز نمی‌باشند. سپاه القدس، دستآوردِ دهه‌یِ دوّم انقلاب است، یعنی دهه‌یِ سازندگی و تنش‌زدایی! باری! از اینجا به بعد است که پایتختِ فرانسه به صحنه‌یِ خونینِ تروریزم اسلامی تبدیل می‌شود، تا جایی که برخی از ناظران به “جنگِ اعلام نشده بین فرانسه و جمهوری اسلامی ایران” اشاره می‌کنند. فهرستِ ناکاملِ این اقدامات، در جایی که پیشتر میهمان‌نواز خمینی و یاران وی در نوفل لوشاتو بود و به محض به قدرت رسیدن او در تهران به “شیطان کوچک” لقب گرفت، به این شرح است: شهریار شفیق، ١٩٧٩؛ بختیار، ١٩٨٠؛ انفجارِ کنیسایِ کپرنیک در پاریس، ١٩٨٠؛ انفجارِ خیابانِ ماربُف، پاریس، ١٩٨٢؛ ترورِ سرهنگ چارلز رِی، مستشارِ نظامیِ آمریکا در پاریس، ١٩٨٢؛ انفجار در فرودگاه اُرلیِ پاریس، ١٩٨٣؛ ترورِ ارتشبد غلامعلی اویسی، پاریس، ١٩٨۴. از ١٩٨۵ تا ١٩٨۶، سیزده عملیات خونین تروریستی در پاریس به انجام می‌رسد. مسئولیتِ تمامیِ این عملیات بر عهده‌یِ شاخه‌یِ اروپاییِ حزب‌الله لبنان می‌باشد. در حالی که رابطِ ایرانی و مغزِمتفکرِ این گروه، “مترجم سفارتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران در پاریس”، وحید گرجی بود، بنیان‌گذار و فرماندهیِ عملیاتیِ آن بر عهده‌ی اسلامیگرایِ تونسی، فؤاد علی صالح بود. وی پس از پیروزیِ انقلابیون در ١٣۵٧، سه سالی را در ایران و در قم به سر برده و شیعه شده بود. یک نکته‌یِ پایانیِ دیگر را نیز باید در این رابطه متذکر شد و آن هم فروش تسلیحاتِ فرانسوی، و از جمله موشک‌هایِ اِگزوسِتِ هوا به دریا، به عراق، در چارچوبِ قراردادهایِ تجاری و نظامیِ دیرپا بین این دو کشور بود. ایران با عراق در جنگ بود. راهزنیِ دیپلماتیکِ “دانشجویان خط امام” و گروگان‌گیریِ اعضایِ سفارتِ آمریکا در تهران به قطع روابط بین دو کشور منجر شده بود. در این میان، آمریکا ارسالِ قطعاتِ یدکیِ نظامی به ایران را به حالتِ تعلیق درآورده بود. یکی از اثراتِ این امر، زمین‌گیر شدن ده‌ها فروند هواپیماهایِ شکاری بمب‌افکنِ بسیار پیشرفته‌یِ تام‌کت یا اِف – ١۴ با سامانه‌یِ رَدیاب آن بود. این عمل دانشجویان خط امام، که بعدها و در کنار برخی از چهره‌هایِ کلیدی و تاثیرگذارِ دستگاه‌هایِ اطلاعاتی و امنیتیِ حکومتِ اسلامی، جریان معروف به “اصلاحات” را در ایران به وجود آوردند، به قدری در بروز جنگ و در تداوم آن مؤثر بوده است که بدون تردید می‌توان گفت که تخریب جنگی سرزمین ما و کشته شدن صدها هزار پیر و جوان و سرباز و پاسدار ایرانی در جبهه‌هایِ جنگِ هشت‌ساله، ناشی از این اقدام جریان چپِ اسلامی در ایران است. چرا که اگر این اقدام صورت نمی‌گرفت و ایران از سوی آمریکا تحریم نظامی نمی‌شد – و در کنار این اقدام، اگر اعدام افسران و خلبانان و فرماندهانِ ارشد نیروهایِ مسلح ایران نمی‌بود – نه تنها عراق جرأت حمله با کشور ما را نمی‌داشت که جنگ، در صورت بروز، هشت سال به درازا نمی‌انجامید. بگذریم! نکته‌ای را که می‌خواستم در اینجا بیان کنم، همین مسئله‌ی جنگ بود و تبعات آن برای ایران و روابطِ با فرانسه.
چراغ آزادی: بحث ترورها چقدر در این روند موثر بود؟
رامین پرهام: اصلاً همین مسئله به قطع روابطِ دیپلماتیک بین دو کشور در ١٩٨٧ منجر شد! یعنی پس از دستگیری و پیگرد قضایی و جناییِ گروهکِ تروریستیِ فؤاد علی صالح، در فرانسه در ٢۶ مارچ ١٩٨۶. این گروهک فی‌الواقع و همانطور که گفتم، شاخه‌ای بود از سازمانِ نوپایِ حزب‌الله لبنان. گروهکِ تروریستیِ صالح متشکل بود از ۶ تونسی و دو فرانسویِ الجزیره‌ای و لبنانی‌تبار. نکته‌ای را که می‌خواهم در اینجا به آن اشاره کنم این است که فرانسه، برای حفظ امنیّت شهروندان خود، به عبارتی چاره‌ای نداشت تا در برابر باج‌گیریِ تروریستیِ حکومتِ اسلامی به دنبال راه حلی برای رهایی از شرّ انیس نقاش در خاکِ فرانسه باشد. سرانجام، در چارچوبِ فیصله ‌دادن به مناقشه‌یِ هسته‌ایِ بین دو کشور، و با پادرمیانیِ وکیلِ معروفِ فرانسوی، ژیل وِرژِس، راه حلی قضایی برای آزادیِ پیش از موعدِ انیس نقاش از زندان، تهیه می‌گردد. یادآوری می‌کنم که اهمیّت نقاش برای اسلامیون ایرانی به آن حدّ بود که خمینی شخصاً فتوایِ مرگِ بختیار را به وی تفهیم کرده بود. پس از این ماجرا، همانطور که می‌دانید، تروریست لبنانی به ایران رفته و تحت عنوان “متخصص مسائل خاورمیانه” بین تهران و بیروت به تجارت مشغول می‌شود!
چراغ آزادی: تا اینجا روابط تبره و تار است. دقیقا چه اتفاقی می افتد که روابط این دو کشور گرم می شود؟
رامین پرهام: پس از مرگِ خمینی و روی کار آمدن حلقه‌یِ دونفره‌یِ قدرتِ خامنه‌ای – هاشمی، روند جدیدی شکل می‌گیرد که رفته‌رفته به بسطِ روابطِ تجاری و دیپلماتیک بین دو کشور منتهی می‌شود. معروف است که در آن زمان، رهبر چینی، دِنگ زیائوپینگ، با شعاری که به وی نسبت داده می‌شود، تحت عنوان “پولدار شوید!”، کشور خود را از تارِ عنکبوتیِ انزوا که حاصلِ انقلابِ فرهنگیِ مائو بود، رفته‌رفته بیرون می‌آورد. همزمان و از ابتدایِ دهه‌یِ نودِ میلادی، در ایران و در برخی مراکزِ دانشگاهی و اندیشکده‌ایِ همسو با منافع حکومتِ اسلامیِ ایران، نظریه‌یِ نخ‌نما‌شده‌ی “الگویِ چینی”، تدوین شده و بر سَرِ زبان‌ها می‍‌‌‌افتد! چارچوبِ سیاسیِ این همکاری‌ها در سطح اروپاییِ آن به “دیالوگ کریتیک” یا “گفتگویِ نقادانه”، شناخته شده است. در این روند، و تا نیمه‌ی نخستِ دهه‌ی ٢٠٠٠ میلادی، جمهوریِ اسلامی، با ترازِ تجاریِ منفی در قبالِ فرانسه، به سوّمین شریکِ تجارتِ خارجیِ این کشور، پس از آلمان، یعنی نخستین عرضه‌کننده‌یِ تاریخیِ ماشین‌آلاتِ صنعتی به ایران از زمان رضا شاه پهلوی به این سو، و اماراتِ متحده‌ی عربی، تبدیل می‌شود. در همین رابطه، بانک‌هایِ فرانسوی، از ریاستِ جمهوریِ رفسنجانی به بعد، به عمده‌ترین واسطه‌ها و تسهیل‌کنندگانِ مالی برای واگذاریِ اعتبارات و وام‌هایِ بزرگ و کوچک با بهره‌های بسیار بالا به حکومت اسلامی، تبدیل می‌شوند. با این حال، توجه داشته باشید که در تمامی این سی‌و‌اندی سال، به جز مواردی نادر، یعنی سفرِ کورت والدهایم اتریشی و نیکولای چائوشسکویِ رومانیایی در آن سال‌ها، و سپس وزیرانِ خارجه‌یِ ترویکایِ اروپایی در نیمه‌یِ نخستِ سال‌هایِ ٢٠٠٠، و نیز سفرِ ولادمیر پوتینِ روسی به ایران در سال‌هایِ اخیر، هیچ مقام عالی‌رتبه‌ای از کشورهایِ بزرگ، به استثنایِ درخورِ توجه چینِ کمونیست، سفری به ایران نداشته است (در رابطه باچین، یادآور می‌شوم که این کشور، با به قدرت رسیدن محورِ خامنه‌ای – هاشمی در ایران، و از اوایل دهه‌یِ ٩٠ میلادی، به یکی از واردکنندگانِ عمده‌یِ نفتِ ایران تبدیل می‌شود. در همین چارچوبِ گسترشِ روابطِ شرقی است که مقاماتِ عالی‌رتبه‌یِ این دو کشور از پایانِ دهه‌ی ٨٠ میلادی به این سو، سفرهایِ متقابلی را به پایتخت‌هایِ یکدیگر انجام می‌هند. در این میان می‌توان به سفرهایِ خامنه‌ای در ١٩٨٩، مهدی کروبی در ١٩٩١، رفسنجانی در ١٩٩٢، حبیبی در ١٩٩۴، خاتمی در ٢٠٠٠ و احمدی‌نژاد در ٢٠٠۶، به چین اشاره کرد).
چراغ آزادی: چه اتفاقی افتاد که میتران سفرش را انجام نداد؟
رامین پرهام: قتل زنده‌یاد عبدالرحمن برومند و چند هفته بعد، ترور شادروان شاهپور بختیار در خاک فرانسه.
چراغ آزادی: واکنش دولت فرانسه چگونه بود؟
رامین پرهام: اقدام خاصی صورت نگرفت.
چراغ آزادی: اقدامات سیاسی چطور؟
رامین پرهام: تغییر چندانی در روابط سیاسی نمی‌بینیم و روابط ایران با همه‌یِ کشورهایِ اروپایی، علی‌رغم این قتل‌ها رو به گرمی می‌گذارد. تنها در دوره‌یِ پیش از روی کار آمدن خاتمی‌ست که شاهد فراخوانده شدن سفرایِ کشورهایِ اروپایی از ایران هستیم و روابط برایِ مدتی کوتاه، به شدت خراب می‌شوند. دادگاه میکونوس تشکیل شده، عالی‌ترین مقاماتِ ایرانی متهم می‌شوند و همزمان با این دادگاه واقعه‌ی الخُبَر در عربستان نیز هست که از طریقِ شاخه‌یِ نظامیِ حزب‌الله لبنان اتفاق می‌افتد.
چراغ آزادی: این پایان دوران هاشمی است. برگردیم به روابط فرهنگیِ ایران و فرانسه.
رامین پرهام: نقدِ ایرانولوژیِ فرانسوی از رویِ کار آمدنِ هاشمی به این، کارِ مفصلی است! در اینجا، تنها به عمده‌یِ نکاتِ این مکتب‌خانه‌ی (!) تیره و تار اشاره خواهم کرد.
تاثیرگذارترین و پر سروصداترین چهره‌هایِ گفتمانِ ایران‌شناسی در پاریس را، که با تهران در سال‌های ٩٠ و ٢٠٠٠ روابط بسیار نزدیکی داشته‌اند، بدین قرار می‌توان برشمرد: آزاده کیان، جامعه‌شناس فرانسوی – ایرانی، و برنارد هورکاد، جغرافی‌دان و مشاور تجاریِ شرکت‌هایِ بزرگِ فرانسوی در سال‌هایِ خاتمی در ایران، به ترتیب مُحقق و مُدیرِ واحدِ ایران‌شناسیِ مرکز پژوهش‌هایِ ملیِ فرانسه؛ فریبا عادل‌خواه، مردم‌شناس، و ژان فرانسوآ بایار، از مرکزِ مطالعات و پژوهش‌هایِ بین‌المللی در پاریس؛ یان ریچارد، تاریخ‌دانِ فرانسوی و از نزدیکانِ دیربازِ محفلِ ملی – مذهبی در تهران؛ ژان‌پیِر دیگار، قوم‌شناس؛ و بالاخره، تیِری کوویل، اقتصاددان.
ارکانِ نظریِ گفتمانِ سیاسیِ این گروه را می‌توان در چند سرفصل خلاصه کرد: اوّلاً، نظریه‌ای که بر مبنایِ آن نظام اسلامی در ایران از انسجام درونی و از استحکام مردمی برخوردار بوده و همچون انقلاب اسلامیِ ۵٧، پدیده‌ای‌ست با ثبات و دیرپا؛ دوّماً، نظریه‌یِ “خِرَدپذیری” یا راسیونالیزاسیون و “مدرنیته‌یِ” اسلامی؛ سوّماً، نظریه‌یِ اصلاح‌پذیری یا رفرمیزم اسلامی. به قدرت رسیدن رفسنجانی، سرآغاز دوران طلایی این گروه است. به گفته‌ی آزاده کیان، در یک برنامه‌ی تلویزیونی در ٢٠٠۶، “با تسهیلِ بازگشتِ تبعیدیان از سویِ رئیس‌جمهور رفسنجانی”، خودِ وی که از ١٩٨٠ به این سو در فرانسه “تبعیدی” بود، در ١٩٩۴ به ایران بازمی‌گردد و از آن پس نقشِ متخصص مسائل ایران را در پاریس به عهده می‌گیرد. آزاده کیان، یکی از فعال‌ترین چهره‌های این گروه برای چهره‌سازی از حامیان و نزدیکان رفسنجانی و خاتمی در فرانسه به شمار می‌رود.
فریبا عادل‌خواه، از سویِ دیگر، کتابی تحت عنوان “مدرن بودن در ایران” به فرانسه به چاپ می‌رساند، کتابی که سریعاً به انگلیسی ترجمه شده و تأثیر به‌سزایی در شکل‌گیریِ گفتمانِ دانشگاهیِ “اصلاح‌طلبی” در این گونه محافل از خود به‌جای می‌گذارد. لُبِ کلام وی در این کتاب بر حولِ مقوله‌یِ “جوانمردی” تدوین شده است. حکومتِ خمینی و اصحاب او، از نگاه عادل‌خواه، حکومتِ “جوانمرد ایرانی” است! لابد قاتلان برومند و بختیار، داش آکل بوده‌اند و ما نمی‌دانستیم! فریبا عادل‌خواه حتی از این هم فراتر رفته، “سوژه‌یِ اخلاقی” را هسته‌ی آنتروپولوژیکی می‌داند که در “قلبِ پروژه‌یِ اسلام سیاسی” جای گرفته است. لابد الگویِ “اخلاقیِ” ایشان هم خودِ خمینی است که از نگاه مدیر تحقیقاتی و همکار او در مرکزِ مطالعات و پژوهش‌هایِ بین‌المللی، یعنی ژان فرانسوآ بایار، “تا به حال به جنبه‌یِ افلاطونیِ اندیشه‌یِ او – یعنی خمینی – و اشعارش، کمتر توجه شده است”! فقط خامنه‌ای و سردار نقدی در تهران نیستند که دَم از “طرح صالحینِ بسیج” می‌زنند، یعنی بودجه‌ی سالانه‌ی بسیج مستضعفان به‌علاوه‌ی نیم درصد مازاد درآمد نفتی در سال برای تولیدِ “جوانِ بسیجیِ نیرومندِ دینی”، لابد همان “جوانمردِ” آنتروپولوژیکِ موردِ نظر خانم عادل‌خواه!
چراغ آزادی: این گروه زمانی که بحث میکونوس پیش آمد، باید در داخل جامعه فرانسه منزوی می‌شد. واکنش این گروه به این ترورها و یا ترور بختیار چگونه است؟ این چهره‌هایی که شما نام می‌برید با اپوزیسیون نیز گاها روابط خوبی دارند.
رامین پرهام: ببینید، برخی ناظران مسائل ایران به درستی بر این باورند که اساساً پروژه‌یِ “اصلاحات” طرحی بود سیاسی که از دلِ مرکز مطالعات و تحقیقاتِ استراتژیکِ نظام و زیر نظرِ سعید حجاریان و در پاسخ به وظعیتِ اسفناکِ اقتصادی، شکافِ طبقاتیِ رو به رشد در زمان رفسنجانی و برای ساکت کردن طبقه‌یِ متوسطِ شهری و آن بخش از توده‌هایِ حاشیه‌نشین که از جبهه بازگشته و شاهدِ انباشته شدنِ ثروت‌هایِ هنگفت سردمداران نظام در “برج‌هایِ بالایِ شهر” بوده‌اند، شکل گرفته است. “طلایِ سرخ” جعفر پناهی را اگر ندیده‌اید، حتماً ببینید. این پروژه اساساً در شرایطی شکل گرفت که جمهوری اسلامی نه تنها با معضلاتِ داخلی‌ای که به آنها اشاره شد، که با مشکلاتِ خارجی عدیده با اعرابِ خلیج فارس و اروپاییان، در پیِ رویدادهایِ میکونوس و دادگاه آن از یک سو و انفجار الخبر از سویِ دیگر، دست‌و‌پنجه نرم کرده و “بقایِ نظام” را در خطر جدی می‌دید. گروهی که از آن نام بردم، در پاریس، در بُعدِ سیاسی، کاری جز تئوریزه کردن گفتمانِ رسمیِ جمهوریِ اسلامی در این سال‌ها انجام نداده است. این گروه، از دیدگاه‌هایِ مختلفِ اقتصادی، جامعه‌شناختی، مردم‌شناختی و غیره، تنها پیام سیاسیِ رسمیِ “نظام” را با رنگ‌و‌لعاب دانشگاهی نظریه‌پردازی کرده و به خوردِ سیاسیون و محافلِ تجاری و افکارِ عمومیِ فرانسه داده است، و آن هم این است که: “نظام” در ایران باثبات و دیرپاست و جامعه‌یِ ایرانی “دیگر انقلاب نخواهد کرد” و لاجرم می‌بایست با “نظام” ساخت!
چراغ آزادی: از دوران هاشمی عبور کنیم و به دوران خاتمی برسیم. روابط ایران و فرانسه در آن دوران چه به لحاظ اقتصادی و سیاسی رشد داشت. پس از این دوران و آمدن احمدی نژاد که نفی هولوکاست و محو اسراییل از شعارهای اصلیش بود، ما شاهد چه تغییراتی بودیم؟ این شبکه از بخشی از داخل حکومت دفاع می کند –برای مثال اصلاح طلبان- یا هر کسی که در ایران در قدرت باشد اینها از آن حمایت می کنند؟
رامین پرهام: این درست نیست که بگوییم این افراد نزدیک به اپوزیسیون هستند. این افراد بیشتر نزدیک به چپِ اسلامی و یا اصلاح‌طلبان هستند. اگر به مقالاتِ خانم آزاده کیان در اواخر دهه ٩٠ میلادی و از جمله در ماه‌نامه‌ی چپِ “آلترمُندیالیست” فرانسه، یعنی “لومُند دیپلماتیک” دقت کنید، یکی از تِم‌هایِ مورد علاقه‌یِ ایشان همانا کم‌اهمیت نشان دادن نقش ایرانیان خارج از کشور یا “دیاسپورا”ست و نشان دادن اهمیتِ کسانی چون مشارکتی‌ها، مجاهدین انقلاب اسلامی و … و اینکه در خارج هر چه هست در سطح لس آنجلس است و بس! پس از روی کار آمدن احمدی‌نژاد هم یکی از رویکردهایِ این شبکه‌یِ تاثیرگزارِ دانشگاهی و رسانه‌ای، انکار جنبه‌یِ نظامیِ برنامه‌یِ هسته‌ایِ جمهوریِ اسلامی است. فریبا عادل‌خواه و آزاده کیان به عنوان مثال، در سال‌هایِ گذشته، بارها و بارها منکر ماهیّت و هدفِ نظامیِ این برنامه شده‌اند!
چراغ آزادی: آیا از آقای احمدی نژاد نیز دفاع کرده‌اند؟
رامین پرهام: از آقای احمدی‌نژاد نیز دفاع کرده‌اند. اگر به مقالاتِ کسانی مثل خانم عادل‌خواه دقت کنید، احمدی نژاد را برخواسته از جایگاه توده‌ای و از زحمت‌کشان ایران و تجلیِ اراده‌ی مردمی و توده‌ایِ ایران معرفی کرده است و نتیجه گرفته است که دولت‌هایِ غربی باید از هر گونه تحریم خودداری کنند و روال سیاسیِ داخلیِ ایران را بپذیرند. ژان‌پیِر دیگار، قوم‌شناس و از نزدیکان این محفل، در مصاحبه‌ای با فیگارو، روزنامه‌یِ صبح پاریس، پس از انتخاباتِ خرداد ٨٨ تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید اصلاً تقلبی در کار نبوده و بر اساس نظرسنجیِ تلفنیِ یک گروهِ نزدیک به حکومتِ ایران در آمریکا، در دانشگاه مریلند، توده‌یِ مردم ایران طرفدار احمدی‌نژاد است. درست در بحبوحه‌یِ مرحوم جنبش سبز، با شعارهایی مانند “جمهوری ایرانی”، که ماهیتاً آنتی‌تز “جمهوری اسلامی” است، ایشان مدعی می‌شوند که نه تنها تقلبی صورت نگرفته که ایرانیان اصلاً “تغییر رژیم را نمی‌خواهند”! منتهی فراموش می‌کنند در همان مصاحبه‌ی کذایی بگویند که بیش از نیمی از کسانی که در ایران با آنها تلفنی از مریلند آمریکا تماس گرفته شده بود، حتی حاضر به پاسخگویی و ادامه‌ی تماس هم نبوده‌اند، چه رسد به این که خواست قلبی خویش و تمایلات سیاسی‌شان را از این راه برملا کنند!
چراغ آزادی: یعنی این افراد نزدیک به چپ اسلامی هستند؟
رامین پرهام: برخی از آنها این طور هستند. خانم کیان نزدیک به چپ اسلامی است و از معصومه ابتکار، فِمینیستِ پیشرویِ اسلامی می‌سازد، حرفی هم از سوابق ایشان در گروگان‌گیری و در تقلّب و در تصرّف در کارِ پژوهشیِ دیگران نمی‌زند. خانم عادل‌خواه از خمینی می‌خواهد جوانمرد بسازد. آقای برنارد هورکاد از قالیباف بناپارت می‌تراشد و هیچگاه “روابط نزدیک خودش را با سردار” پنهان نمی‌کند. در عین حال، هورکاد نه تنها رسماً با احمدی‌نژاد، زمانی که وی شهردار پایتخت بود، در زمینه‌یِ جغرافیانگاریِ کلان‌شهر تهران همکاری داشته، که از سویِ وی تقدیر هم شده است! به عبارت دیگر نمی‌توان این گروه را تنها به یک جناح خاص در جمهوری اسلامی نزدیک دانست. گفتمان اینها، همانطور که گفتم، بازتولید گفتمان رسمی نظام اسلامی است بر این مبنا که انقلاب ۵٧ یک انقلاب ملی و اسلامی بوده و رسالتِ خمینی یک پروژه‌یِ سیاسیِ آنتروپولوژیکِ منسجم، با ابعادِ افلاطونی، و دارایِ افکار بعضا پیشرفته است و هدفِ اصلیِ آن هم تکاملِ اجتماعیِ “جوانمرد” به عنوان “سوژه‌یِ اخلاقی” و “اِتیک” در دلِ اسلامِ سیاسی می‌باشد. لابد موزه‌یِ مردم‌شناسیِ این پروژه هم، گورستانِ خاوران و یا حیاط‌خلوت کهریزک است! توجه داشته باشید که خانم کیان، هیچگاه تمایل خودش را به الگویِ اردوغانی، که سرمشقِ نوعثمانیِ اخوان المسلمین باشد، پنهان نمی‌کند. منتهی تفاوت‌هایِ تاریخی بین تجاربِ ایران و ترکیه در یک قرن اخیر را فراموش می‌کند و به عنوان مثال، نه از هفتاد‌ و ‌اندی روزنامه‌نگار ترک که هم‌اکنون در زندان به سر می‌برند سخنی می‌گوید، و نه از هِرانت دینک، روزنامه‌نگار ترکیه‌ایِ ارمنی‌تبار، که در ١٩ ژانویه‌ی ٢٠٠٧ میلادی، در استانبول، به “جرم” مواضعِ ضِدّ “تُرکیّت” و “بدنام کردنِ تُرک بودن” و نیز نقدِ انکارِ نسل‌کشیِ ارامنه از سویِ مقاماتِ رسمیِ این کشور، به ضربِ گلوله از پا درآمد. آزاده کیان الگویِ اردُغانی را عین ترکیب‌پذیری اسلام و دمکراسی دانسته، ولی حرفی از نقاش و هنرمند ترکیه‌ای، بِدری بایکام، به زبان نمی‌آورد. بایکام، در ١٨ آوریل ٢٠١١، به “جرمِ” انتقادهایِ بی‌باکانه‌ی خویش از “اسلامی کردنِ خزنده‌یِ جامعه‌یِ ترکیه” از سوی حکومتِ اسلام‌گرایِ اردُغان و حزبِ عدالت و توسعه، از بدوِ تسلط آن به ارکان قدرت از ٢٠٠٢ به این سو، و استفاده‌یِ ابزاریِ آنان از “رونمایِ دمکراسی برای ریشه‌کن کردن لائیسیته در این کشور”، در قلبِ استانبول و به ضربِ چاقو و به همراه منشی خود، موردِ سوءقصد قرار گرفت!
ببینید، در فیزیک یا شیمی نمی‌توانید ایدئولوژی داشته باشید. نمونه‌یِ شکست‌خورده‌یِ نگاهِ ایدئولوژیک به علوم تجربی را می‌توان در علمِ ژنتیک در شورویِ سابق سراغ گرفت، که جز سرافکندگی برای دانشمندان این رشته در آن کشور، چیز دیگری در بر نداشت. اما علوم انسانی، عرصه‌یِ تقابلِ ایدئولوژیک است یا می‌تواند باشد. ایدئولوژی به معنایِ بِشلریِ آن، یعنی “گفتمانی که عملکرد سیاسی را همراهی می‌کند”. از این دیدگاه، هر که دستی در سیاست و یا در تحلیل سیاسی دارد، ایدئولوژیک است. یک آدم دانشگاهی، تحتِ عنوانِ کار علمی، ایدئولوژی را وارد کارش می‌کند، قتل و آدم‌کشی و بمب‌گذاری و سلاخی را در شهر محلِ زندگیش – پاریس- نمی‌بیند، ولی سُنّتِ جوانمردیِ رُستم را در نُطفه‌یِ آنتروپولوژیکِ خمینی می‌بیند! با مردم‌شناسی و به نام علم، از چاقوکش “سوژه‌ی اِتیک” می‌سازد و از بِدعت، یعنی تشیعِ سیاسیِ خمینی و اصحاب، “راسیونالیزاسیونِ فضایِ عمومی” می‌تراشد! یا دیگری، گروگان‌گیر مُتقلب را نمی‌بیند، ولی فمینیستِ پیشرویِ اسلامی را می‌بیند!
چراغ آزادی: پس از رفتن شیراک و آمدن سارکوزی، مواضع تندی از فرانسه در قبال حکومت اسلامی می بینیم. این تفاوت ناشی از چیست؟ از خصایص شخصی سارکوزی است یا حلقه‌ای دور سارکوزی هست که این اتفاق می افتد؟
رامین پرهام: مواضع تند یا واقع‌بینانه؟! شیراک در ٢٠٠٢، یعنی پس از حملات ١١ سپتامبر سالِ پیش از آن و در حالی که عماد مغنیه، فرمانده‌یِ عملیاتیِ حزب‌الله، به عنوانِ شریک‌جرم در این رویداد، در فهرستِ تروریست‌هایِ تحتِ پیگردِ آمریکا قرار دارد، حسن نصرالله را به همایشِ کشورهایِ فرانسه‌زبان دعوت می‌کند! خلاصه بگویم، دو عامل مهم رویکردِ کشورهایِ بزرگِ غربی را در قبالِ ایران رفته‌رفته دگرگون می‌کند: یکی، لو رفتن برنامه‌یِ هسته‌ایِ مخفی و زیرزمینیِ اسلامیون در ایران، دو سال پس از حملات ١١ سپتامبر؛ و دیگری، خیزشِ انقلابیِ طبقه‌یِ متوسطِ شهری در تهران و تعمیقِ خواست آن در ظرف فقط چند ماه، از “رأی من کو” تا “نه غزه، نه لبنان، جانم فدایِ ایران” و “جمهوریِ ایرانی”. این دو رویدادِ کلیدی، بساطِ تبلیغاتیِ محفل‌هایِ دانشگاهی و اندیشکده‌ایِ نزدیک به اسلامیون ایران را در دو سویِ اقیانوس اطلس، در هم ریخت. اینان تمام حرف‌شان و تبلیغات‌شان بر دو پایه استوار بود: یکی، “گفتگویِ تمدن‌ها”، یعنی دعوتِ غرب به گفتگو کردن با نیّت نیک با گفتمان و فرهنگ و نظامی که از پایه و اساس فرهنگِ غرب را اصلا قبول نداشته که هیچ، همواره در پیِ حذفِ خشونت‌آمیز آن نیز بوده است؛ و دیگری، و همچنان که پیشتر گفتم، نبود قابلیّتِ انقلابی در دلِ جامعه‌یِ ایرانی و پایه‌هایِ مستحکم این نظام در داخل کشور. سرآغاز فروپاشیِ نظام در خردادِ ٨٨، فروپاشیِ این گفتمانِ دانشگاهی و محافل تولیدکننده‌یِ آن را نیز در پی داشت.

روابط ایران و فرانسه - بخش سوم, ۳٫۰ out of 5 based on 2 ratings
کلیدواژه ها , ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟