دیدگاه

امتناع جامعه ایرانی از نخبه‌گرایی

♦ مهرداد بزرگ | دوشنبه, ۲۱م آذر, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

اگر نخبگان را کسانی بنامیم که با آشنایی و شناخت کامل نسبت به ساخت قدرت در یک کشور، توانسته‌اند عنان حکومت را در دست گیرند؛ آن‌گاه به درستی درمی‌یابیم که در ایران هیچ‌گاه به معنای واقعی ما چیزی تحت عنوان “طبقه نخبگان حاکم” نداشته‌ایم. پس بحث حول نخبه‌گرایی و طبقه نخبگان در ایران بلاموضوع است، بلکه به واقع می‌باید در علل امتناع جامعه ایرانی از نخبه‌گرایی مداقه کرد. اما قبل از هرچیز لازم است متذکر شوم که این مقاله صرفاً در جهت طرح موضوع امتناع جامعه ایرانی از نخبه‌گرایی است، حال آن‌ که این موضوع، مسیله‌ای قدمت‌دار است و چه در ایران باستان و چه در ایران پس از اسلام و معاصر همواره با آن مواجه بوده‌ایم. امری که مانع از آن شده‌است تا حاکمان با رویه‌ای منطقی و نظام‌مند بر سر کار آیند و در سیکلی معیوب، بازتولید‌کننده این وضعیت بوده‌است. با این همه طرح کامل این امر از حد این نوشته خارج است، چه آن‌که  مسیله‌ای پیچیده و لاجرم وابسته به پارامترهای زیادی است که پرداختن کامل به آن پژوهشی کامل را می‌طلبد.

برای ورود به بحث، مداقه در دیدگاه اندیشمند بزرگ اروپایی- نیکولا ماکیاولی- در باب ساختار حکومتی در ایران خالی از لطف نیست. ماکیاولی در فصل چهارم کتاب شهریار خود، در باب مملکت داریوش، به طرح مسیله‌ای می‌پردازد که شاید هنوز هم در ایران تازگی داشته‌باشد. ماکیاولی فصل را این‌گونه آغاز می‌کند:” چرا زمانی که مملکت داریوش به تصرف اسکندر مقدونی درآمد، سکنه آن ممالک پس از مرگ اسکندر، علیه جانشینان‌اش نشوریدند؟” ماکیاولی به درستی علت سقوط ایران را در زمان داریوش،  پادشاهی مطلقه می‌داند که اطراف‌اش را نه اشراف و نجبا که عده‌ای نوکر بله‌قربان‌گو در بر گرفته‌اند. ماکیاولی در این فصل تیزبینانه مسیله سقوط کامل ایران را در دوره هخامنشی، در فقدان اشرافیت مقتدر و صاحب نفوذ می‌داند. چرا که این طبقه تنها کسانی هستند که پس از سقوط حکومت مرکزی می‌توانند دست به توطیه علیه حاکم جدید بزنند و ترتیب سقوط او را فراهم کنند.

اگر چه بسط دادن نظر ماکیاولی به کل تاریخ ایران به مصداق ضرب‌المثل معروف “مشت نمونه خروار است”، نه داعیه‌ای است که ماکیاولی طرح کند و نه ادعای نویسنده، اما هر چه به تاریخ ایران می‌نگریم بیش‌تر به نظر ماکیاولی نزدیک می‌شویم. واقعیت امر آن است که سرنوشت دیگر حکومت‌های ایرانی نیز در دوره‌های مختلف، کاملاً مشابه سرنوشت حکومت داریوش بوده‌است. در تمامی ادوار آن‌گاه که مهاجمان داخلی و خارجی بر فرمانروایان ایرانی تاخته‌اند، پس از شکست آن‌ها در میدان نبرد، سلسله حکومت یک‌ شبه، اما برای همیشه سقوط کرده‌است.

 حکومت مرکزی در ایران عموماً از نتیجه یک نبرد گاه جان‌فرسا حاصل شده‌است و آن‌گاه که توانسته‌است شورش‌ها را سرکوب کند و بر مخالفان فایق آید، از رویه معمول حکومت‌های مطلقه پی‌روی کرده‌است و آن‌گاه که قدرت حاک‌م رو به افول نهاده‌است، با هجوم داخلی و خارجی مواجه شده‌ و سلسله حکومت برای همیشه در هم پیچیده شده‌است. اما این سقوط و افول قدرت، نه به واسطه مخالفت‌های سازمان‌یافته و توطیه‌چینی گروه‌های اجتماعی، بلکه عموماً از جهت ضعف شخصیت و اقتدار فردی حاکمان جانشین مؤسس نظام جدید رخ داده‌است و در این شرایط هیچ گروه و طبقه اجتماعی مسلطی وجود نداشته‌است که فردی از میان‌شان برای حکومت بر خیزد. و چنان‌که به تاریخ ایران بنگریم، چه بسیار مؤسسان حکومت بوده‌اند که هرگز نیایی در شجره‌شان و مال و منالی در کف نداشته‌اند و حتی راه‌زن بوده‌اند و آن‌گاه با نیرو‌گیری، سپاهی تشکیل داده و در میدان نبرد، حکومت ضعیف حاکم را شکست داده‌اند؛ به این بسنده نکرده‌اند، تمامی صاحب‌منصبان و صاحب‌نفوذان و هر آن‌که را پایگاه و جایگاهی بوده‌است، از دم تیغ گذرانده‌اند و خود بر تخت نشسته‌اند؛ خود همان رویه سابق را در پیش گرفته‌اند. از این رو در ایران هیچ‌گاه تنازع برای حکومت وجود نداشته‌است و همه چیز به میدان نبرد بسته بوده‌است. این وضعیت مشابه وضعیت پیشاتمدنی جنگ همه علیه همه است و در این میان هر آن‌که قدرت یافت، لاجرم مشروعیت نیز یافته‌است، چه آن‌که هیچ سنجه دیگری جز زور هم‌آوردان برای مشروعیت حاکمان وجود نداشته‌است.  از این حیث امتناع جامعه ایرانی از پذیرش نخبه‌گرایی را باید از ره‌گذر امتناع جامعه ایرانی و قدرت حاکمه در پذیرش روند شکل‌گیری قدرت به صورت درونی و خودجوش از دل جامعه مدنی دید.

در واقع حاکمان ایران که خود از دل حوادثی برآمده‌اند و بر تخت حکومت جلوس کرده‌اند، هیچ‌گاه ساختار اجتماعی برای حفظ و ثبات حکومت خود به وجود نیاورده‌اند و در عمل همه چیز قائم به ذات فرمان‌روا بوده‌است. اگر فرمان‌رما نیک و بخت‌یار ‌بوده‌است و شایسته صفت شاهی، تا حدی به واسطه اقتدار خود توانسته‌است نظم و ثبات را بر جامعه حاکم کند که با برتافتن بخت از روی او به ورطه نابودی کشیده شده‌است. اگر هم فرمان‌روا بد بوده‌است به ورطه جباریت افتاده‌است و همان نظم و امنیت و ثبات مقطعی نیز وجود نداشته‌است. از این رو نظم حاکم بر مناسبات سیاسی و اجتماعی در ایران، هیچ‌گاه نظمی خودجوش و تکوینی نبوده‌است، بلکه به واسطه قدرت شاه و از بالا بر جامعه تحمیل شده‌است که با محو این قدرت به کلی شیرازه‌اش از هم پاشیده‌است و دل در گرو قدرقدرت دیگری بسته‌است که بیاید و بار دیگر به هرج‌ومرج پایان بخشد. از این رو آن‌چه در ایران جریان داشته‌است، بسیار از رویه حاکم بر غرب دور است. حاکمان ایران عامدانه مانع از شکل‌گیری گروه‌های متنوع شده‌اند. آن‌ها که برآمدن‌شان خود حاصل ناامنی بوده‌است، به شدت نسبت به اطرافیان و جامعه خود بیمناک بوده‌اند و از این رو هر گونه قدرت‌یابی غیر را صرفاً‌ با اتکا به قدرت بلامنازغ خود سرکوب کرده‌اند و در هم کوبیده‌اند. این غیر اگر چه در همه حکومت‌ها وجود دارد، اما دایره‌اش در ایران بسیار گسترده‌ بوده‌است و تمامی جامعه و حتی دستگاه حکومتی و خاندان سلطنت را نیز در بر گرفته‌است.

بر این اساس حاکمان ایران، در جهت حفظ حکومت‌، خود در مقام اهرم فشار، تبدیل به بزرگ‌ترین وسیله ایجاد ناامنی و ازهم‌گسیختگی درونی در جامعه شده‌اند و عملاً معنای حکومت به مثابه نهادی که حافظ نظم و امنیت شهروندان باشد در ایران باژگونه شده‌است. بدین معنی در ایران هیچ‌گاه ما مفهوم شهروندی که حق و حقوق داشته‌باشد،‌ نداشته‌ایم؛ بلکه تنها یک حاکم بوده‌است و خیل بیشمار رعیت‌ها، نوکرها و بله‌قربان‌گویانی که از ترس جان و مال‌شان با مدح مقام حکومتی، به قدرت وی مشروعیت می‌بخشیده‌اند و حتی این مشروعیت را به مشیت الهی تعبیر می‌کرده‌اند. حال آن‌که اعتماد متقابل و در پی آن تعهد است که سبب می‌شود روابط و مناسبات اجتماعی پایدار و باثبات شود و در نهایت برسازنده طبقات و گروه‌های اجتماعی حاکم شود. امری که به کلی و عامدانه از سوی حاکمان ایران رد و سرکوب شده‌است و در عوض زور و چماق جایگزین آن شده‌است تا به جبر و از بالا نظمی شکننده را در جامعه محقق کند. البته این امر تنها به حاکمان وابسته نبوده‌است و تمامی اجتماع ایران با این روند هم‌سو بوده‌اند. به واقع هیچ‌گاه در ایران عزمی جدی و با پشتوانه برای گذار از فرهنگ سنتی و قبیله‌ای به سوی تحقق نهادها و جامعه مدنی وجود نداشته‌است و شاید هرگز زمینه آن وجود نداشته‌است و از این رو خیزش‌های موردی به سمت توسعه نیز در نطفه خفه شده‌است. جامعه ایران که همواره در شرایطی ناامن بوده‌است، عموماً با وضعیت مشابه وضعیت طبیعی پیشاتمدنی مواجه بوده‌است. از این رو شبکه اعتماد متقابل اجتماعی که سرمایه اجتماعی محسوب می‌شود، کاملاً جای خود را به شبکه ترس داده‌است و به صورت درونی نیز مانع از شکل‌گیری گروه‌ها و نهادهای اجتماعی شده‌است. از سوی دیگر ناامنی در جامعه ایران، امری پایدار و رایج بوده و هست که از سوی حاکمان تحمیل شده‌است و از سوی مردم به واسطه همان شبکه ترس گسترش یافته‌است. این ناامنی که ابعادی گسترده دارد، تمامی حوزه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی حوزه خصوصی را در بر می‌گیرد. حال اگر قوام جامعه مدنی را که متضمن بقای ساختار اجتماعی و برسازی طبقه حاکم است، در قدرت نهادهای مدنی و بعد مهم آن یعنی بعد اقتصادی بنگریم، نیک در می‌یابیم که عدم امنیت اقتصادی که در ایران حتی در بالاترین رده‌های حکومتی نیز وجود نداشته‌است چگونه مانع از آن می‌شود که طبقات اجتماعی قوام و دوام یابند. در تمامی ادوار ایران- لااقل از عصر صفویه- ما شاهد مصادره و غارت اموال مردم توسط حاکمان بوده‌ایم. رویه‌ای که تا عصر معاصر نیز هم‌چنان حاکم بوده‌است، حاکی از فرمانروایی مطلق حاکمان بر تمامی دارایی مادی و معنوی مردم است. در شرایطی که نه امنیت سرمایه وجود دارد و نه حتی آزادی برای فعالیت اقتصادی به غیر- و این غیر تمامی مردم به جز شخص حاکم را در بر می‌گیرد- داده می‌شود، چندان دور از ذهن نیست که هیچ رنگی از نهادهای مدنی وجود نداشته‌باشد.

باید بر موارد مذکور بیفزاییم که در ایران، همه چیز همواره بر اساس نظر حاکم، تنظیم می‌شده‌است و عملاً روح قانون در عمل‌کرد حاکم خلاصه می‌شده‌است و ضامن بقا و اجرای آن زور و منافع حاکم بوده‌است. که در عمل معنایی جز بی‌قانونی و اعمال زور ندارد. انتظار حمایت شهروندان از چنین نظامی و تعهد به آن، انتظاری گزاف است. مردم به انحاء مختلف می‌کوشند که از زیر یوغ قانون‌های موضوعه از سوی حاکمان بگریزند و با کارشکنی‌های مداوم، هر گونه ساختاری را رد می‌کنند. برای آن‌ها تفاوتی ندارد که حاکم چه کسی باشد، تنها چیزی که برایشان مهم است رهایی از زیر یوغ فشار بی‌امان و عموماً نامشروع حاکم است. پس از هر مفری برای خیانت و کمک به نیروهای مهاجم بهره می‌جویند. آن‌چه گویای این وضعیت است بیش‌تر به مجموعه‌ای بی‌نظم می‌ماند که هر یک سر خود را می‌گیرد و می‌رود و مانع از هم‌سازی و هم‌کاری می‌شود که ضامن شکل‌گیری طبقه نخبگان حاکم و ایجاد نظام روال‌مند سیاسی است. این وضعیت بسیار به شکل‌گیری احزاب یک‌شبه کمک می‌کند و سبب می‌شود با طرح ایده‌های پست و عوام‌گرا گروهی را بسیج کنند و با پیروزی بر نظام حاکم، خود همان روند معیوب گذشته را دنبال کنند.

با توجه به آنچه ذکر شد، در این شرایط تنها چیزی که مردم به دنبال آن می‌روند توسل به زورمندی دیگر است که آن‌ها را از شرور و بی‌کفایتی حاکمان برهاند و این چرخه معیوب ادامه می‌یابد و این درست چیزی است که مانع از شکل‌گیری طبقه نخبگان حاکم در جامعه می‌شود. حال آن‌که از دوره رنسانس، گذارهای سیاسی در جوامع غربی، امری کاملاً درونی گشته‌است که از دل جامعه و نهادهای مدنی برمی‌آید و از این روست که شاهد قدمت چند صد ساله احزاب سیاسی، نهادهای اقتصادی، اجتماعی و علمی- فرهنگی در کشورهای غربی هستیم. اما در ایران احزاب سیاسی به مانند نیروی شاهان گذشته، یک شبه متولد می‌شوند و یک شبه هم متلاشی می‌شوند. نهادهای تولیدی و اقتصادی نیز وضع به‌تری ندارند و حتی مجامع فرهنگی و علمی نیز تا کنون نتوانسته‌اند سیاست و رویه‌ای مستقل برای خود در پیش گیرند. از این رو شاید بتوان ناکامی ایرانیان در راه توسعه و هم‌گام شدن با روند رشد جهانی را بار دیگر از این منظر مورد مداقه قرار داد تا علت‌ها را این بار از درون ساختار معیوب اجتماعی بازیابیم و در صدد رفع آن برآییم. چنان‌که گفته‌شد این مقاله در صدد نیست تا به واکاوی کامل موضوع بپردازد و ریشه‌های مسئله را تا سر منزل ارائه راه حل پیش برد، قصد نویسنده صرفاً طرح موضوع “امتناع جامعه ایرانی از پذیرش نخبه‌گرایی” بوده‌است، که آن را در فقدان نهادهای مدنی و زیرساخت‌های لازم اجتماعی یافتیم. اما ارائه راه حلی برای برون‌رفت از این وضعیت بی‌ثبات پژوهشی کامل را می‌طلبد که از حد این مقاله خارج است.

توضیح نویسنده: این مقاله اولین بار در ضمیمه هفتگی روزنامه اعتماد- ۲۳ مهر ۱۳۹۰- با زیر عنوان “تاریخ‌نگاری پیش از انقلاب” به همراه حذف و اضافاتی به چاپ رسیده‌است. اما لازم به ذکر است که این مقاله به هیچ رو در پی تاریخ‌نگاری پیش از انقلاب نبوده‌است و این زیر عنوان اجباری و جهت چاپ به مقاله تحمیل شده‌است.

توضیح چراغ آزادی: دیدگاه ابرازشده در این مقاله نظر شخصی نویسنده است و الزاماً منعکس کننده نظر چراغ آزادی نیست.


کلیدواژه ها ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟