مصاحبه با جمشید اسدی

از فاجعه استعمار تا ایدئولوژی امپریالیسم

♦ علیرضا موسوی | چهارشنبه, ۱۰م اسفند, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)

جمشید اسدی عضو سازمان جمهوریخواهان ایران، اقتصاد دان و مدرس دانشگاه است. در ادامه پرونده استقلال با او گفتگویی مفصل و طولانی را انجام داده‌ و در مورد جوانب مختلف این مسئله پرسیده ایم که در سه بخش در سایت چراغ آزادی منتشر خواهد شد. در بخش اول، برای بررسی این موضوع، از استعمار و شکل گیری جنبش استقلال خواهانه شروع کرده ایم. دکتر اسدی اعتقاد دارد که در آغاز استعمار معنی سیاسی و حقوقی روشنی داشت و به همین دلیل مبارزات آزادی بخش مردم کشورهای مستعمره نمی توانست مورد پشتیبانی آزادی خواهان نباشد. اما پس از گسترش تفکر امپریالیسم از سوی هواداران مارکس و لنین و غرب ستیزان معنی استعمار بیشتر از آن که سیاسی و حقوقی باشد، ایدئولوژیک شد و از همین بابت گرفتاری بسیاری برای همه ایجاد کرد.

در ادامه بخش اول از گفتگوی ما جمشید اسدی را می خوانید. لازم به ذکر است که دکتر اسدی برای مطالعه بیشتر خوانندگان کتابشناسی مباحث مطرح شده را در اختیار ما قرار داده که در انتهای هر بخش در دسترس است.

چراغ آزادی: اجازه دهید با یک پرسش کلی گفتگو را شروع کنیم. اصولا استعماری که توسط کشورهای غربی از قرن شانزدهم میلادی آغاز شد چه بود؟ اغلب استعمار به معنی استثمار و به بردگی کشاندن ملت های ضعیف به کار برده شده آیا استعمار تنها تاراج و ظلم به سرزمین های مستعمره بوده یا فوایدی هم برای آن ها داشته است؟ 

جمشید اسدی: پاسخ ام را با تعریف استعمار می آغازم. گفتگو آسان تر خواهد شد. استعمار اشاره به مناسبات ویژه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دارد که میان دو جامعه یا دو ملت جدا و مستقل ایجاد می شود به طریقی که یکی از دو جامعه زیر نفود دیگری قرار می گیرد.

به این معنی، استعمار همیشه در تاریخ بشر وجود داشته است. اما در علوم سیاسی، استعمار معمولا اشاره به کشورگشایی است که در دو سده ۱۵ و ۱۶ میلادی، توسط دوقدرت بزرگ اروپایی آن روزگار اسپانیا و پرتقال آغاز شد. این گونه کشور گشایی از جمله تحت تاثیر فرادستی اندیشه اقتصادی مرکانتالیسی در هر دو کشور بود که بر مبنای آن قدرت، با گرفتن و ندادن، یعنی مفهومی مخالف و متضاد با مفهوم داد و ستد بازارـ بنیاد تعریف می شد. همین اندیشه بود که به تدریج باعث سقوط هر دو کشور شد به طوری که این دو قدرت بزرگ اروپایی در سده های ۱۵ و ۱۶، تبدیل به ناتوان کشورهای اروپای غربی و جنوبی در قرن بیستم شدند.

سود جویی سیاسی و اقتصادی از مهم ترین انگیزه های استعمار بود، اما در عین حال برخی از اروپایی ها یک بار به اسم مسیحیت و بار دیگر با اسم تجدد، با این باور به سراغ کشور های “عقب مانده” رفتند که آن ها را حتی به زور به “قافله تمدن و پیشرفت”  برسانند. برخی این باور را “تکلیف انسان سفید” (The White Man’s Burden) می نامیدند.

هم اکنون در شهر پاریس فرانسه نمایشگاهی برقرار است و در مورد همین نگاه استعماری غرب به جهان غربی(Exhibition, l’invention du sauvage, Musée du quai Branly,www.quaibranly.fr) . در اواخر سده نوزدهم و نیز اوایل قرن بیستم، اروپائی ها از سر تا سر جهان، نشانه هایی چون عکس، لباس و دیگر به اروپا می آورند و نمایشگاه هایی در مورد “تمدن های وحشی” برگزار می کردند که گویا همه بسیار مورد استقبال مردم اروپا قرار می گرفت.

استعمار در خشن ترین شکل آن متکی بر استثمار منابع طبیعی و انسانی کشور مستعمره بود بدون پرداخت کوچک ترین مبلغی در ازای آن. نوع “پیشرفته تر” استعمار اما بر پایه خرید منابع طبیعی و انسانی کشور مستعمره بود به بهایی کمتر از بهای بازار و فروش به کشور مستعمره به بهایی بیشتر از بازار. البته این را نیز باید دانست که حفظ و نگه‌داشت کشور مستعمره برای استعمارگر بی هزینه نبوده است.

چراغ آزادی: از قرن شانزدهم تا اواسط قرن بیستم، تغییری در شیوه و هدف استعمار به وجود نیامد؟ از سوی دیگر، آیا می توان به کشور های استعمار گر به صورت کل واحد نگریست یا هر کشور استعمارگر که کشوری را اشغال و یا آن را تحت الحمایه می کرد رفتار متفاوتی داشت؟

جمشید اسدی: استعمارگر به دو طریق کشوری را مستعمره خود می کرد: مهاجرت شهروندان کشور استعمار گر و اسکان در کشور مستعمره و یا تصرف سیاسی.

برای نمونه نخست می توان به مهاجرت بسیاری از شهروندان کشور انگلستان اشاره کرد که به تدریج در آمریکای شمالی، استرالیا و زلاندنو اسکان یافتند و عملا کنترل این سرزمین ها را در اختیار گرفتند. برای نمونه دوم باز هم می توان به انگلستان و یا فرانسه اشاره کرد که برخی از کشورهای قاره آفریقا را به زور به تصرف خویش در آوردند. در قرن نوزدهم، استعمار اروپایی ها در آفریقا و نیز در آسیا یا استعمار ژاپنی در همان آسیا بیشتر از طریق تصرف به زور بود تا مهاجرت و اسکان شهروندان در سرزمین های مستعمره.

در هر دو حال، پس از تصرف و یا اسکان شهروندان، کشور استعمار گر برای تحمیل و بقای مناسبات استعماری، نیروهای مسلح – ارتش و پلیس و ژاندارمری- در سرزمین مستعمره را در اختیار می گرفت. از آن گذشته، شکل و نوع مناسبات اقتصادی و سیاسی و حقوقی هم زیر نفوذ کشور استعمارگر بود. حالا یا با گماشتن شهروندانی از کشورهای خویش به عنوان فرمانده و مسئول و یا با استخدام شهروندانی وفادار از خود کشور مستعمره.

چراغ آزادی: از اوایل قرن بیستم جنبش های استقلال طلبانه در کشورهای ضعیف آغاز شد علت و زمینه شکل گیری ایده های استقلال طلبانه در این کشور ها چه بود؟

جمشید اسدی: روشن است که مناسبات استعماری از همان آغاز  مورد اعتراض و مبارزه بسیاری از مردمان سرزمین های مستعمره بود. این مبارزات در کشور های استعمار گر و به ویژه در سازمان های بین المللی هم هوادارانی داشت. همچنان که نخستین اصل منشور سازمان ملل که در سال ۱۹۴۵ میلادی تصویب شد بر اساس حق ملل بود در تعیین سرنوشت خویش.

مبارزات آزادی بخش کشور های مستعمره کم کم در سطح فرامرزی به هم گره خورد. کما اینکه در سال ۱۹۵۵، کنفرانسی در شهر باندونگ اندونزی انجام شد که ۲۹ کشور آفریقایی و آسیایی  در آن شرکت داشتند که در دوران جنگ سرد آن روز نه می خواستند جزوی از اردوی غرب باشند و نه عضو بلوک سوسیالیسم. قطعنامه این کنفرانس استعمار را به روشنی محکوم کرد و از کشورهای مستعمره خواست که استقلال خود را از راه مسالمت آمیز و با مذاکره به دست آورند. چند سال بعد در سال ۱۹۶۰، قطعنامه ای صادر کرد (۱۵۱۴) و در آن فهرستتی از ۲۴ کشور ارائه داد که شایسته دستیابی به استقلال بودند.

پس از جنگ جهانی دوم تا دهه ۱۹۷۰ میلادی، بسیاری از کشورهای مستعمره، همچون الجزایر در سال ۱۹۶۲، به استقلال دست یافته بودند. اما مستعره های پرتقال در آفریقا، آنگولا، موزامبیک، گینه بیسائو، دماغه سبز و سائوتومه و پرنسیپ، که حدود ۲۸ میلیون نفر را در بر می گرفت، تنها پس از “انقلاب ارکیده” در پرتقال و گذار این کشور به دموکراسی به استقلال دست یافتند. روشن است که رهایی کشور مستعمره از استعمار به معنی دستیابی به حاکمیت خویش نمی توانست و نمی تواند مورد توافق و پشتیبانی اخلاقی و عملی آزادی خواهان در سر تا سر جهان نباشد. اما شوربختانه باید گفت که مفهوم نامبارک، اما روشن استعمار، به تدریج در سده بیستم میلادی زیر نفوذ مارکسیسم و به ویژه لنینیسم به واژه ایدئولوژیکی تبدیل شد که هر داد و ستدی را در بازار جهانی- وبه ویژه خارج از اردوی سوسیالیستی- محکوم می کرد.

چراغ آزادی: با وجود پایان عصر استعمار عده ای بر اساس تئوری امپریالیسم از استعمار نو یاد می کنند. به این معنی که استعمار شکلش را عوض کرده و با ابزار های نرم تر در صدد آن است که منابع کشورهای ضعیف را ارزان بخرد و کالاهای خود را گران به آنها بفروشد؟ آیا منظور شما از تعریف ایدئولوژیک مارکسیست ها از استعمار یا امپریالیسم هم اشاره به همین استعمار نو است؟

جمشید اسدی: پس از مارکس و به ویژه در پی کارهای پیروان او در سده بیستم، واژه امپریالیسم کم کم به جای استعمار نشست و معنای آن نیز به همان نسبت ایدئولوژیک شد و تغییر کرد. چکیده اندیشه پیروان مارکس این بود که سرمایه داری از اقتصاد بازار رقابتی فراتر رفته و وارد مرحله انحصاری شده و بدین ترتیب در سطح بین المللی، کشورها در سلسله مراتبی قرار می گیرند که در آن پیشرفته ها عقب مانده ها را استثمار می کنند. به چند نمونه اشاره می کنیم.

در آغاز سده بیستم، جان هابسن گذار سرمایه داری از بازار رقابتی به مرحله انحصاری را پیشدرآمد پیدایی امپریالسم دانست (“امپریالیسم” ، Imperialism, 1902). چند سال بعد اقتصاددان مارکسیست دیگری به نام آودولف هیلفردینگ برآمدن سرمایه داری مالی را برجسته کرد و امپریالیسم را از طریق روند ادغام سرمایه مالی و صنعتی  و فرادستی سرمایه مالی توضیح ‌داد  (Capital Finance, 1910). تقریبا در همان روزگار و به سخنی دقیق تر، یک سال بعد، روزا  لوکزامبرگ امپریالیسم را بدین طریق توضیح داد که توسعه جغرافیایی امپریالیسم نتیجه ضروری توسعه سرمایه است و حالا هم درپی تصاحب بازار جوامع پیشا سرمایه داری است (در کتاب “انباشت سرمایه”).

کتاب مشهور لنین، “امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری”، که در سال ۱۹۱۶ منتشر شد در حقیقت جمع بندی هوشمندانه ای بود از کتاب‌هایی که شرحشان رفت. لنین پنج ویژگی برای امپریالیسم برشمرد: ۱) تمرکز سرمایه و تشکیل انحصارها، ۲) ادغام سرمایه بانکی و سرمایه صنعتی و ایجاد سرمایه مالی، ۳) صدور سرمایه در پی صدور کالا، ۴) تقسیم بازار جهانی میان شرکت های بزرگ و سرانجام  ۵) تقسیم جهان میان کشورهای بزرگ سرمایه داری.

باور لنین این بود که امپریالیسم مرحله ای از رشد سرمایه داری است که در آن فرادستی با اانحصارات و سرمایه داری مالی است. صدور سرمایه ویژگی بنیادین این مرحله‌است که در طی آن تقسیم جهان میان تراست های بین المللی آغاز می شود و میان کشورهای بزرگ سرمایه داری به پایان می رسد.

پس از جنگ جهانی دوم نیز، برداشت مارکسیستی ـ لنینیستی ادامه یافت. اریک ویلیامز (Williams Eric, Capitalism and slavery, university of North Calorina Press, 1946) از نخستین اقتصاد دانان مارکسیستی بود که پس از جنگ جهانی دوم به تحلیل مارکسیستی مفهوم امپریالیسم پرداخت و استعمار و برده داری را پیش زمینه و برانگیزنده انقلاب صنعتی در اروپا و رشد سرمایه داری در جهان معرفی کرد.

پس از ویلیامیز این بحث از سوی اقتصاد دانان مارکسیست نامورتری  ادامه یافت. در سال ۱۹۴۵، پل سویزی و پل باران در مورد سرمایه انحصاری به ویژه در آمریکای شمالی تزهایی ارایه دادند. بدنبال این دو، ارنست مندل بر روی سرمایه داری زیر نفوذ شرکت های چند ملیتی، آندره گوندر-فرانک بر روی “توسعه توسعه نیافتگی” و وابستگی آمریکای لاتین و امانوئل والرشتاین بر روی نظام سرمایه داری کار کردند. از این میان برنهاده ارنست ماندل آن بود که سرمایه داری پس از دوران رقابت آزاد و اتکا به بازار داخلی (۱۸۵۰-۱۷۰۰)، کم کم به سرمایه داری انحصاری و استعمار در بازارهای بین المللی تبدیل شد و تا حدود سال ۱۹۴۰ میلادی به درازا کشید و سرانجام رسید به سرمایه داری دیرینه (Late Capitalisme) که ویژگی آن شرکت های چند ملیتی، مصرف و بازار و نیروی کار و سرمایه فرامرزی است.

هرچند که تحلیل هایی متکی به زیر بنای اقتصادی کمابیش تا دهه ۱۹۷۰ میلادی ادامه داشت و فرادست بود، اما چند پیرو دیگر مارکس که شمار اندکی بودند، به جای تاثیر پذیری از لنین بیشتر از گرامشی و نقش مهم روبنای ایدئولوژیک فرهنگی، مذهبی و آگاهی اجتماعی تاکید گذارند (Godeier, 1966, 1977).  برخی دیگر هم به ویژگی روابط کشورهای توسعه یافته و توسعه نیافته نگریستند.

به هر رو، در ایئولوژی مارکسیستی و به ویژه لنینیستی، ریشه امپریالیسم اقتصاد سرمایه داری است که در آن سرمایه نیاز به انباشت، توسعه و یافتن بازار نو دارد و از همین رو نخست شیوه سنتی پیشاسرمایه داری در برون مرز را از میان می برد و سپس با همین هدف به سوی بازارهای خارجی می رود.

بدین ترتیب، استعمار از رابطه ای سلطه گر و ناعادلانه کم کم تبدیل می شود به تعریفی ایدئولوژیک بر پایه نظام “ظالمانه سرمایه داری”. به طریقی که حتی اگر کشوری از داد و ستد بازار ـ بنیاد با دیگر کشور ها سود برد و کسب و کار مردمان اش بهتر شد، بازهم از دیدگاه مارکسیست ها و به ویژه لنینست ها، محکوم است چون برآمده از رابطه ای سرمایه داری-امپریالیستی است.

از همین رو، چکیده اندیشه اقتصادی مارکسیست ـ لنینسیت ها این بود : گسست اقتصاد ملی از اقتصاد جهانی، ملی کردن تولید، برنامه ریزی و تقسیم اراضی میان دهقان ها به ویژه در سرزمین هایی که شیوه تولید پیش سرمایه داری هنوز غالب بود.

کوتاه سخن این که چکیده اندیشه امپریالیسم مارکسیستی-لنینیستی، دشمنی با اقتصاد بازار-بنیاد به ویژه در مناسبات فرامرزی بود، این دیگر ربطی به مفهوم حقوقی-سیاسی استعمار نداشت و تبدیل به گفتمانی ایدئولوژیک شده بود.

کتابشناسی  و برای آگاهی بیشتر

 

AMIN S., Imperialism and Unequal Development, 1977.

BARAN P. & SWEEZY P. M. (1966). Monopoly Capital: An Essay on the American Economic and Social Order, Monthly Review Press.http://monthlyreview.org/2004/10/01/monopoly-capitalism

BOUKHARINE Nikolai (1924), Imperialism and the Accumulation of Capital.http://www.marxists.org/archive/bukharin/works/1924/impacck/index.htm

Brolin, John. TheBiasoftheWorld: TheoriesofUnequalExchangeinHistory. Sweden: LundUniversity. at http://www.kallebrolin.com/Local%20Images%20Folder/portfoliostills/0TheBiasoftheWorld.pdf

CROSBY Alfred W. Ecological Imperialism, Cambridge University Press, 1986.

CURTAIN, Philip D. Death by Migration, Cambridge University Press, 1986.

DROZ Bernard. Histoire de la decolonization du XXe siècle. Le Seuil, Paris, 2007.

EMMANUEL A. (1978). L’Echange inegal: Essai sur les antagonismes dans les rapports economiques internationaux (Economie et socialisme ; 12), F. Maspero; Ed. revue et completee edition (1978).

GALTUNG J., “A Structural Theory of Imperialism”, Journal of Peace Research, 8 (2), 1971, pp. 81-117

http://bev.berkeley.edu/ipe/readings/Galtung.pdf

GUNDER-FRANK A. Capitalism and Underdevelopment in Latin America, New York: Monthly Review Press 1967, revised ed. 1969, London: Penguin Books 1971.

GUNDER-FRANK A. Lumpenbourgeoisie: Lumpendevelopment, New York: Monthly Review Press 1972

GUNDER-FRANK A. World Accumulation 1492-1789, New York: Monthly Review Press, London: Macmillan Press 1978

HARDT M., Negri A., Empire, Paris, Exile, 2000

http://www.angelfire.com/cantina/negri/

HILFERDING Rudolf (1910). Finance Capital.http://www.marxists.org/archive/hilferding/1910/finkap/index.htm

HOBSON John A. (1902). Imperialism, a Study.http://www.marxists.org/archive/hobson/1902/imperialism/index.htm

IGNATIEFF M., Kaboul-Sarajevo. Les frontiers de l’empire, Paris, La république des idées, 2002

LENIN Vlamidir (1916), Imperialism, the Highest Stage of Capitalism.http://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/imp-hsc/

LUXEMBORG Rosa (1913). The Accumulation of Capital.http://www.marxists.org/archive/luxemburg/1913/accumulation-capital/index.htm

MANDEL E., Late Capitalism, London: Verso, 1978.

http://www.marxsite.com/ernest%20mandel.htm

SALAME Ghassan, Appel d’empire. Ingérence et résistances à l’âge de la mondialisation. Paris, Fayard, 1996.

SCHUMPETER J., « Sociologie de l’impérialisme », ۱er éd., 1918-1919, in Schumpeter Joseph, Impérialisme et classes sociales, 1er éd., 1951.

WALLERSTEIN I., The Modern World-System: Capitalist Agriculture and the Origins of the European World-Economy in the Sixteenth Century. New York: Academic Press, 1976,

WILLIAMS, E. Capitalism and Slavery, University of North Carolina Press, 1946.

ZORGBIBE Charles, L’impérialisme, Paris, PUF, Que sais-je?, 1996.

از فاجعه استعمار تا ایدئولوژی امپریالیسم, ۵٫۰ out of 5 based on 1 rating

نظرات شما

 
  1. فرهاد- فریاد says:

    آقای اسدی شما در تحلیلتان واژه ی ایدئولوژیکی را بکار می بندید اما ایدئولوژی یکی از خواصش تغییر ناپذیری ست اما در کنار این موضوع شما تعداد زیادی از مارکسیستهائی را نام می برید که هر کدامشان از جمله لنین دارای آرا و عقاید متفاوتی هستند این تناقضتان را چگونه حل می کنید ؟ یا شاید برداشت من از ایدئولوژی با شما تفاوت می کند .
    اما ایدئولوژی دارای جهان بینی سیستم اقتصادی سیاسی و همچنین دارای سیستم دولتی ست و … در حالی که همه ی مارکسیستها ئی که شما نام بردید علیرغم تفاوتهایشان بر این اعتقاد بودند که امپریالیزم یک مرحله از سرمایه داریست . اگر چه من خودم این دیدگاه را باور ندارم اما بخشی از حرفهایشان درست بوده است . و در آن زمان با شواهد اتفاقها را توضیح داده اند مثلا همین امروز یونان وامهای اتحادیه ی اروپا که توسط آلمان داده می شود را گرفته و همانطور که می دانیم وامها بصورت اعتباری بوده و کالاهای این کشورها به یونان صادر می شود که سبب تعطیلی واحدهای تولیدی یونان شده بدهی بالا رفته بیکاری افزایش یافته و نه تنها وضعیت یونان بهبود نیافته که اوضاع بدتر هم شده است و روزبروز هم دارد بدتر می شود یا ورود کالاهای چینی به ایران تولیدات داخلی را ورشکسته کرده است یعنی صدور کالا یک هدف سرمایه است و ربطی به اینکه امپریالیزم هست و یا نیست ندارد زیرا مبادله ی کالائی سبب کسب سود می شود . زیرا بازار داخلی توان جذب این مازاد تولید را ندارد . اینها را که ما نمی توانیم بگوئیم ایدئولوژیکی و فاجعه آنگونه که شما برداشت کرده اید . کجای موضوع غلط است آنرا نقد کنید من جائی نقد علمی ای در این مورد از شما ندیده ام .

نظر شما چیست؟