علیرضا کیانی

با خمینی چه باید کرد؟

♦ علیرضا کیانی | جمعه, ۱۲م اسفند, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)

۱-انقلاب اسلامی ۵۷، سخت به نام آیت الله خمینی گره خورده است. این انقلاب را بی او نمی توان تصور و او را نیز بدون انقلاب ۵۷، نمی توان تحلیل کرد. تاثیر خمینی به واسطه ی تاثیری که سقوط شاه و بر آمدن جمهوری اسلامی، در زندگی ایرانیان داشته است، آن قدر زیاد هست که در رفتارهای سیاسی مان، او را به عنوان تکه ای بزرگ از پازل اتخاذ یک استراتژی، به حساب آوریم و تکلیف او را برای خود، حزب و گروه مورد نظرمان روشن کنیم. از این روست که این پرسش در ذهن ایرانیان تحول خواه، نقش می بندد که با خمینی چه باید کرد؟
۲-واکنش ها در قبال خمینی، عموما در دو دسته ی کلی جای می گرفته و می گیرد، یا شیفتگی و تمجید است یا کینه ورزی و نفرت. اما سیاست ترجمان غریزه نیست بلکه کنترل عقلانی غرایز بر اساس اهداف پیش روست و از این رو گرچه می توان در خانه، هر گونه احساسی را نسبت به خمینی روا داشت اما بر سر میز سیاست ورزی باید، محاسبه ی هزینه-فایده را ملاک قرار داد. در واقع، اگر دغدغه ی سیاست ورزی داریم نباید فراموش کنیم که به پرسش “با خمینی چه باید کرد” نیز بایستی موقعیت محور پاسخ داد، یعنی نمی توانیم حبّ و بغض خود را فارغ از شرایط زمانی که در آن قرار داریم، بر سر این نام سوار کنیم که سیاست زبان دیگر تحلیل و تصمیم در موقعیت است.

 

 اگر به واسطه ی قرائت های مختلف از خمینی، بپذیریم که وی تبدیل به یک مفهوم شده است، دیگر خود مفهوم به ماهو مفهوم، مهم نیست بلکه برداشت هایی که از وی وجود دارد، مورد مداقه و سنجش است. این که خمینی چه بود، آن قدر ارزش استراتژیک ندارد که بدانیم گروه های مختلف سیاسی، از وی چه تفسیری دارند.

۳-بایسته است در این میان به نکته ای دیگر اشاره کنیم و آن اینکه، دقت کنیم که خمینی یک نام صرف نیست. خمینی تبدیل به یک مفهوم شده است. یعنی دیگر شخص “روح الله الموسوی الخمینی” مهم نیست بلکه برساخته ای به نام “امام خمینی” است که مورد گفت و بحث قرار می گیرد. این دید، از این لحاظ مهم محسوب می شود که باید در نظر بگیریم، روایت های متکثری از خمینی -در میان وابستگان معرفتی-سیاسی انقلاب ۵۷- ، وجود دارد. از اصلاح طلبان تا لیبرال های مسلمان، از محافظه کاران تا بنیادگرایان. هرکدام از این گروه ها روایت خاص خود را از خمینی دارند و بر این اعتقادند که روایتشان، صحیح ترین روایت ممکن است. در اینجا بحث بر سر درستی یا نادرستی این روایت ها نیست بلکه می خواهیم اهمیت یک نام مفهومی شده را گوشزد کنیم که به سادگی نیز قابل حذف شدن نیست. مفهومی چون امام خمینی نیز مانند دیگر مفاهیم دستخوش تحول و تطور می شود و می توان قرائت های مختلفی از وی داشت. از قرائت های مردم سالارانه تا قرائت های استبدادی. گرچه شاید برخی به درستی بگویند، که خمینی را در کلیتش باید دید و نظاره کرد و نباید مانند اصلاح طلبان، وی را سانسور کرده و چهره ای بزک کرده از وی را به نمایش گذاشت، اما اینان توجه نمی کنند که اگر به واسطه ی قرائت های مختلف از خمینی، بپذیریم که وی تبدیل به یک مفهوم شده است، دیگر خود مفهوم به ماهو مفهوم، مهم نیست بلکه برداشت هایی که از وی وجود دارد، مورد مداقه و سنجش است. این که خمینی چه بود، آن قدر ارزش استراتژیک ندارد که بدانیم گروه های مختلف سیاسی، از وی چه تفسیری دارند. ما نیز رابطه ی گروه موردنظرمان با گروه هایی که در دایره ی هواداری از خمینی جای می گیرند را، بایستی بر اساس شدت و ضعف برداشت دموکراتیکشان از خمینی بسنجیم. برای تقریب اذهان، مثالی می زنم. کمونیسم همانقدر دشمن لیبرالیسم بود که خمینی دشمن دموکراسی. اما در مهد لیبرال دموکراسی، یعنی ایالات متحد آمریکا، فعالیت آزادانه ی حزب کمونیست را شاهدیم. می دانیم که کمونیسم هم یک مفهوم است و برداشت های بسیار فراوان و در عین حال مختلفی بر آن سوار شده است. از روایت های لایت اروپای غربی تا برداشت های متصلّب روسی و چینی از آن. اما هرچه بوده است کمونیسم بر اساس ضدیت با لیبرالیسم بود که شکل گرفت و به تعبیری فوکویی، لیبرالیسم، “دیگری” کمونیسم بوده است. خب بر این اساس، چه بوده است که توانست کمونیست های آمریکایی را رام کند و آن ها را که حتی اکنون نیز دنبال ملی کردن کارخانه ها و شرکت های بزرگ هستند(۱)، در چارچوب لیبرال دموکراسی آمریکایی جای دهد؟ به نظر می رسد دو مساله بوده که در دو ساحت مجزا این نتیجه ی نیکو را در پی داشته است. الف) جاگیری قاعده ی دموکراتیک در ساخت حقوقی- سیاسی آمریکا و ب) ترویج فرهنگ لیبرال در حیات روزمره ی زندگی آمریکایی. از این رو به نظر می رسد ما نیز می توانیم در قبال خمینیسم چنین رویکردی در پیش بگیریم. یعنی در ایران فردا و پس از دوره ی گذار، می توان گروه هایی داشت که با مارک خمینی فعالیت می کنند یا به وی دلبستگی شخصی و تشکیلاتی دارند، اما آنان در درجه ی یک، مقهور قاعده ی دموکراتیک بوده و باید برداشتشان از خمینی را با این قاعده تنظیم کنند و در درجه ی دو، سبک زندگی لذت محور و هژمونی آن در این دوره بر نسل جوان ایرانی، این اجازه را به خمینیست ها نمی دهد که بتوانند، یکه تازی فرهنگی و سیاسی داشته باشند. پس می توان بدون موضع گیری های احساسی و برخاسته از بغض های سیاسی در قبال خمینی و خمینیسم، اصلاح طلبان هوادار وی را-که اکنون، خواسته یا ناخواسته، به حداقلی از دموکراسی باور دارند- بازی داد و با آنان در طیّ دوره ی گذار همکاری داشت و از عواقب همکاری با آنان نهراسید به این شرط اساسی که به قواعد بازی دموکراتیک و انتخابات آزاد پایبند باشند. این راهبرد، دو فایده ی مشخص و توامان دارد. الف) موجب ریزش نیرو در قدرت مستقر می شود، ب) فرصت ائتلاف بیشتر و موثرتر را فراهم می کند.

 

گرچه می پذیریم که ارائه ی قرائتی دموکراتیک از آیت الله خمینی، دشوار و بلکه ساده انگارانه می آید اما اگر قرار باشد از این روایت به گونه ای بهره گرفته شود که موجد ریزش در نیروهای وفادار به قدرت مستقر شود، چرا این روایت ارائه نشود و در برابر قدرت حاکمی استفاده نشود که اتفاقا در برابر این روایت موضع گرفته و آن را انحرافی می پندارد؟

۴- گرچه می پذیریم که ارائه ی قرائتی دموکراتیک از آیت الله خمینی، دشوار و بلکه ساده انگارانه می آید اما اگر قرار باشد از این روایت به گونه ای بهره گرفته شود که موجد ریزش در نیروهای وفادار به قدرت مستقر شود، چرا این روایت ارائه نشود و در برابر قدرت حاکمی استفاده نشود که اتفاقا در برابر این روایت موضع گرفته و آن را انحرافی می پندارد؟ در واقع ما در مقطع کنونی نباید خمینی را حذف کنیم که نه ممکن است و نه مطلوب. بلکه باید از میان روایت ها، آن را که از همه به دموکراسی نزدیکتر است برگزینیم و با آن ائتلاف کنیم و از این راه، جبهه ی دموکراسی خواهان را تا می توانیم تقویت کرده و جبهه ی جمهوری اسلامی را تضعیف کنیم. این زمانی بیشتر از پیش مورد پذیرش قرار می گیرد که توجه داشته باشیم میرحسین موسوی و مهدی کروبی دو مخالف برجسته ی وضع موجود، در تقابل با خامنه ای از برگ خمینی استفاده می کنند و بر آن تکیه دارند.
۵- در واقع، بحث در اینجا بر سر موضع دموکراسی خواهان سکولار در برابر نام خمینی است. آن ها باید احساسات شخصی شان در قبال خمینی را، با نوع برخوردی که با گروه های حامل نام و اندیشه ی وی دارند، تفکیک کنند و گروه یا فرد تاثیرگذاری را به صرف دلبستگی به خمینی، از میدان ائتلاف خارج نکنند. ما در امری به نام فرایند دموکراتیک با دموکراسی خواهان مسلمان شریک و هم سخنیم. از این رو حرجی بر کسی نیست اگر در ایران فردا، بخواهد از نردبان خمینی، از پله های دموکراسی بالا برود، اما این دسته از دموکراسی خواهان باید روشن باشد که اگر می خواهند از خمینی برای دموکراسی خواهی بهره ببرند در عوض نمی توانند از ایده های سیاسی وی استفاده کنند و این بنا به یک دلیل ساده ولی مهم است و آن همانا، ضدّدموکراتیک بودن سیاست ورزی خمینی بود. البته در این میان نباید جای نگرانی باشد زیرا در قاعده ی بازی دموکراتیک، خمینی نیز قربانی این قاعده است وقتی جمهور مردم نمی پسندند نام و مرام وی را.

۱-http://en.wikipedia.org/wiki/American_Communist_Party

با خمینی چه باید کرد؟, ۵٫۰ out of 5 based on 2 ratings
کلیدواژه ها

نظرات شما

 
  1. م.سحر says:

    من نفهمیدم شما چه می خواهید بگویید. اما این را به طور قطع و یقین می دانم که اگر این دورهء گذار بگذرد و فرصتی برای ملت ایران فراهم آید که بتوانند به دور از ترس محتسب و سرکوب و چماق و شکنجه و تیرباران (که همه اینها در این سی و سه سال بر مبنای خواست و فکر و فتاوی و اوامر خمینی در ایران مستقر و نهادینه شد) در باره آنچه خمینی کرده است آزادانه سخن بگویند و در اطراف آنچه به سائقه افکار به غایت واپسمانده و روحیه خشونتگرا و کینه توز او بر ایرانیان رفت با یکدیگر تبادل نظر کنند و با تکیه بر اسناد خونین و ننگینی که میراثداران او در تاریخ ایران ثبت کرده اند فرصت گریستن ملی بر سرنوشت چندین نسل از فرزندان این ملک فراهم آید ، مطمئن باشید که در چنین روزهایی اثری از مقبرهء خمینی در ایران باقی نخواهد ماند و قطعا میراث خواران او می باید برای رهبر و مرادشان به فکر مکانی نامعلوم در ایران یا مقبره ای در مثلا سامره یا نجف یا جای دیگر باشند.

  2. با خمینی به عنوان رهبر حمله قادسیه دوم به ایران می توان همه یاران جنایتکارش و همه جنایتهایی که در طول بیش از سه ده توسط رژیم خمینی بر ایران و ایرانیان تحمیل شده را در موزه ای قرار داد تا برای آیندگان درس عبرتی باسد که دیگر هرگز بع آخوند جماعت و دینفرشان اعتماد نکنند . با احترام کاوه یزدانی
    پاینده ایران

  3. Aso Rash says:

    سوژه واقعی، سوژه به معنای امری فعال، هستی بخش، القاء کننده معنی به ابژه های بیرونی بدون تأثیر پذیری از حاکمیت کلان-روایت هاست؛ باشنده ایست رها از نیروهای تعیّن بخشِ سرکوبگرِ تمامیت طلب (خصوصاً درقالب ایدئولوژی از هر نوع)، خودبنیاد، ساختارشکن و دارا بودن خوانش خاص خود و اصیل از امور و دارای «منیت». بنده در نهایت احترام به دلایل زیر سوژه واقعی بودن در نویسنده (با خمینی چه باید کرد؟) نمی بینم. بلکه مثل همیشه ناپختگی خاص در ایده ها و سبک نوشتاری ایشان می بینم.

    ۱- در قسمت اول میخوانیم: «این انقلاب را بی او [آیت الله خمینی] نمیتوان تصور کرد و او را نیز بدون انقلاب ۵۷ نمیتوان تحلیل کرد.» شاید به دلیل قبضه کردن انقلاب نتوان بدون نام او انقلاب ۵۷ را تصور کرد ولی گفتن این که او را نمیتوان بدون انقلاب ۵۷ تحلیل کرد کاملاً اشتباه است. زیرا نه روح اهداف مردم و انقلاب ۵۷ در کالبد خمینی حلول کرده بود و نه روح ایدئولوژی یکتاز و مبتنی بر آخوندشاه و استبداد در شعارهای مردم و اهداف انقلاب. نه اولی حالّ در دومی و نه دومی حالّ در اولی. برای تحلیل او باید به متن و زمینه ای که در آن رشد یافته یعنی اسلام شیعی مراجعه نمود نه به انقلاب ۵۷ که انقلابی علیه یکه تازی، شاه سالاری و استبداد بود.
    ۲- در قسمت دوم آمده: «اگر به واسطه ی قرائتهای مختلف از خمینی، بپذیریم که وی تبدیل به یک مفهوم شده است، دیگر خود مفهوم به ماهو مفهوم مهم نیست بلکه برداشتهایی که از وی وجود دارد، مورد مداقه و سنجش است.» [عین عبارت در قسمت ۳ هم تکرار شده است] همچنین در قسمت سوم اظهار شده: «میدانیم که کمونیسم هم یک مفهوم است و برداشتهای بسیار فراوان و در عین حال مختلفی بر آن سوار شده است.»در این جمله اشکالات محتوایی، منطقی و خلط امور نهفته است. شاید این یکی از دلایلی باشد که در یکی کامنتهای مربوط به این نوشته در وبلاگ نویسند آمده است: «من نفهمیدم شما چه میخواهید بگویید…»
     طبق عبارت قسمت دوم قرائتهای مختلف علت ایجاد یک مفهوم است (اگر به واسطه ی قرائتهای مختلف از خمینی، بپذیریم که وی تبدیل به یک مفهوم شده است…). سناریوی جالب در اینجا این است که در دنباله همان قسمت و قسمت سوم خلاف این بیان شده است، یعنی مفهوم علت قرائتهای مختلف است یا به عبارت دیگر جایگاه قرائتهای مختلف در مفهوم قرار دارد (میدانیم که کمونیسم هم یک مفهوم است و برداشتهای بسیار فراوان و در عین حال مختلفی بر آن سوار شده است.) حالا سوال این است که مفهوم سوار بر قرائتهای مختلف است؟ یا قرائتهای مختلف سوار بر مفهوم؟
     کمونیسم یک مفهوم نیست بلکه یک مکتب است که قرائتهای مختلف از آن ارائه شده است. «مفهوم» یک فاکت در ذهن افراد است که میتواند مصادیق خارجی داشته باشد یا نداشته باشد. مصادقی که بر یک «مفهوم» در عالم خارج مترتب است متنوعند. مثلاً انسان یک «مفهوم» است و مصادیق آن در عالم خارج متفاوت و متنوع که احمد، مایکل، جان و… را در برمیگیرد. اما مکتب عبارت است مجموعه ای از نظریه های سیتماتیک و منظم که جهت توصیف، تبیین و پیش بینی امور و حوادث مورد استفاده قرار میگیرد. کمونیسم هم مجموعه-ای از نظریه های سیتماتیک و منظم است که جهت توصیف و تبیین نابرابری اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در جامعه و پیش بینی روند امور مورد استفاده قرار میگیرد.
     «… ، دیگر خود مفهوم به ماهو مفهوم مهم نیست بلکه برداشتهایی که از وی وجود دارد، مورد مداقه و سنجش است.» در هرمنوتیک و تأویل متن، یک برداشت فرازمان و فرامکان از یک امر قابل قبول نیست ولی این بدان معنا نیست که هر تأویلی و تفسیری از یک امر و متنی قابل قبول باشد و آنرا به هر شیوه ای که خواستیم تأویل و تفسیر کنیم. از طرف دیگر هر امر و متنی به دلیل سادگی، پیش پا افتادگی و ابتذال تن به خوانش، تفسیر و تأویل متنوع نمیدهد. تنها امور و متنی که غیاب پری، لبریزی و سرشاری در آن مطرح نیست هرمنوتیکی هستند. هنگام آهنگ خوانشی هرمنوتیکی از یک امر و متن و حتی بعد از تأویل و تفسیرهای انجام شده چیزی که بسیار مهم باقی و همیشه مد نظر است خود امر و متن تأویل شده و تفسیر شده است نه تفسیرها و تأویلها، چون آنها زمانی و مکانی بوده و اعتبار آنها به زمان و مکان خاص است. برای مثال رساله های افلاطون یا کتاب «هستی و زمان» هایدگر در معرض خوانش ها و قرائت های بیشماری قرار گرفته و به شیوه های مختلفی تأویل شده اند ولی آنچه مهم است و باقی مانده و همیشه مورد مداقه قرار میگیرد خود رساله های افلاطون و کتاب «هستی و زمان» است نه تفسیرهای آن و چه بسا تفسیرهایی که از آنها شده و دیگر اصلاً باقی نمانده¬اند.
    ۳- در قسمت سوم اظهار شده: «…در مهد لیبرال دموکراسی، یعنی ایالات متحده آمریکا، فعالیت آزادانه ی حزب کمونیست را شاهد هستیم…کمونیسم بر اساس ضدیت با لیبرالیسم شکل گرفت… چه بوده که توانست کمونیستهای آمریکایی را رام کند… الف) جاگیری قاعده دموکراتیک در ساخت حقوقی-سیاسی امریکا و ب) ترویج فرهنگ لیبرال در حیات روزمره زندگی آمریکایی.» در آمریکا به دلیل نفوذ نظریات اسپنسر که مبتنی بر عدم دخالت دولت در بسیاری از امور و از جمله در اقتصاد است، کمونیسم نتوانست در آنجا خود را به عنوان کلان-روایت مطرح کند. اگر کمونیسم در آمریکا به عنوان یک ساختار رسمی نقش یک کلان-روایت بازی میکرد به هیچ وجه اجازه خودنمایی به لیبرال دمکراسی-آن طور که به کمونیسم داده شده- داده نمی شد. به عبارت دیگر نقش مرکزی در آمریکا به مکتبی است که پذیرای ایده های مختلف است و بنابراین در لوای آن کمونیسم را هم¬زمان که میتوان قبول کرد، رام هم کرد چون در آمریکا کمونیسم سازوبرگهای سرکوبگر و خشونت طلب نظامی، ایدئولوژیکی و نمادین را در اختیار ندارد. و در ایران جبهه متحجری که نویسنده خواهان رام کردنش است هم یک کلان-روایت است و هم تمامی ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را قبضه کرده است و هم تمامی سازوبرگهای سرکوبگر و خشونت طلب نظامی، ایدئولوژیکی و نمادین را در اختیار دارد. بنابراین هیچگاه امکان رام کردن آن به شیوه ای که مدنظر نظر ایشان است، تحقق نخواهد یافت مگر از طریق ایجاد و پناه بردن به بازی و پارادایم دیگری (پتانسیل تغییر در پارادایم موجود به دلایل مذکور از سر زندگی افتاده است).
    ۴- قسمت چهارم رنگ و بوی ائتلاف و در نتیجه به اکثریت رسیدن و ریزش متحدان جبهه حاکمه و در نتیجه به اقلیت رساندن آنها و درنهایت پیروزی در سایه اکثریت میدهد: «در مقطع کنونی نباید خمینی را حذف کنیم که نه ممکن است و نه مطلوب. بلکه باید از میان روایتها، آن را که از همه به دموکراسی نزدیکتر است برگزینیم و با آن ائتلاف کنیم و از این راه، جبهه دموکراسی خواهان را تا می توانیم تقویت کرده و جبهه جمهوری اسلامی را تضعیف کنیم.» این ایده اوج خامی و ناآگاهی را میرساند. در حکومتها استبدادی قواعد بازی سیاسی مبتنی بر اکثریت و اقلیت مطرح نیست تا از این طریق بتوان به اهداف خود رسید. در حکومتهای استبدادی –از صدام گرفته تا مبارک و قذافی و…- اکثریت تحت استثمار اقلیت هستند و اقلیت به دلیل در دست داشتند نقاط استراتیژی اعمال قدرت (نفت، رسانه¬ها، ایدئولوژی، نهادهایی چون آموزش و پرورش و…) توانسته اند بر اکثریت فایق آیند.
    ۵- خمینی بیش از حد بزرگ و مهم تصور شده که نویسنده در ایران فردا هم نتوانسته خود را از سایه و اشباح خوفناک خمینی رها سازد و ایران فردا را بدون او و هژمونی او تصور کند. در قسمت سوم بیان شده: «…می خواهیم اهمیت یک نام مفهومی شده را گوشزد کنیم که به سادگی نیز قابل حذف شده نیست.» غافل از این که هم در عرصه علم و هم در عرصه سیاست، تحولات علمی و سیاسی نظریه ها و افراد بسیار مهم و با نفوذی را به زباله دان تاریخ محول نموده اند و همیشه این امکان پیش روی تاریخ سیاسی و علمی گشوده هست که فراروایتهای بسیار «سخت و استوار دود شوند و به هوا روند.»

نظر شما چیست؟