یوهان نوربرگ

نقدی بر کتاب دکترین شوک

♦ یوهان نوربرگ | سه شنبه, ۲۳م اسفند, ۱۳۹۰

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

چکیده

به نظر می رسد کتاب دکترین شوک، اثر نئومی کلاین افشای طبیعت بی رحم سرمایه داری بازار آزاد و نماینده پیشروی آن میلتون فریدمن باشد. کلاین استدلال می کند،سرمایه داری دست به دست دیکتاتوری و شقاوت پیش می رود و دیکتاتورها و دیگر اشخاص سیاسی بی توجه به نیک و بد، از شوکها (طبیعی یا مصنوعی) برای محکم کردن پایه های قدرتشان و انجام اصلاحات بازارآزاد نامطلوب، سوء استفاده می کنند. کلاین، شیلی تحت فرمان آگوستینو پینوشه، بریتانیای زمان مارگارت تاچر، بحران میدان تیان ان من در چین و جنگ در حال انجام عراق را نمونه هایی از این فرایند ذکر می کند.

تحلیل کلاین تقریبا در هر سطحی ناقص است. گفته ها و نوشته های فریدمن، مدافع صلح، دموکراسی و حقوق فردی بودن او را آشکار می کند. فریدمن استدلال می کند اصلاحات اقتصادی تدریجی به اصلاحات تندرو ترجیح دارد و عامه مردم باید کاملا از آنها مطلع شوند تا خودشان را آماده کنند. بعلاوه فریدمن رژیم پینوشه و جنگ تحمیل شده به عراق را محکوم می کند.

مثالهای تاریخی کلاین تحت موشکافی دقیق، توان توضیحی خود را از دست می دهند. برای مثال کلاین عنوان می کند، سختگیری میدان تیان ان من برای شکست دادن مخالفین اصلاحات طرفدار بازار بود، در حالیکه آن عمل باعث شد آزادسازی برای سالها متوقف شود. او همچنین استدلال می کند تاچر از واقعه جنگهای فالکلند به عنوان پوششی برای سیاستهای غیر محبوب استفاده کرد، در حالیکه آن سیاستهای اقتصادی و نتایجشان از حمایت عمومی قوی بر خوردار بودند.

ادعاهای تجربی وسیع تر کلاین، بهتر از این نیست. مطالعات درباره آزادی اقتصادی و سیاسی آشکار می کند، حکومتهائی با آزادی سیاسی کمتر، تمایل دارند در مقابل آزادسازی بازار مقاومت کنند، اما دولتهائی با آزادی سیاسی بیشتر، به همان اندازه آزادی اقتصادی را تعقیب می کنند.

مقدمه

کتاب نویسنده کانادایی، نئومی کلاین “دکترین شوک: بلای کاپیتالیسم” از زمان انتشارش در پاییز گذشته، انجیلی برای فعالان ضدسرمایه‌داری شده است. منتقدان  معتبر آن را تحسین کرده اند. فیلسوف جان گری، در گاردین توضیح می دهد “تعداد کمی کتاب وجود دارد که کمک می کند تا دنیای امروز را بهتر بفهمیم و دکترین شوک یکی از آنهاست”.[۱]جوزف استیگلیتز برنده نوبل در نیویورک تایمز می نویسد “شرحی پربار است از تدابیر سیاسی لازم برای اجبار کشورهای مقاومت کننده در برابر سیاستهای اقتصادی ناخوشایند”.[۲] و به نظر ویراستاران سایت آمازون، از ده کتاب برتر سال ۲۰۰۷ بوده است.

نظریه کلاین این است که آزادسازی اقتصادی بدنام است و تنها با فریب و اجبار کردن رای دهندگان می توان آن را پیش برد. به ویژه بازار آزاد به بحرانها تکیه دارد و در زمان بلایای طبیعی، جنگ یا کودتای نظامی مردم متفرق و سردرگم هستند و برای بقاء یا خوشبختی خود می جنگند و این امر صحنه را برای بنگاهها، سیاستمداران و اقتصاددانان آماده می کند تا آزادسازی تجاری، خصوصی سازی و مخارج عمومی کمتر را بدون مواجه با مخالفت پیش ببرند. به نظر کلاین اقتصاددانان نئولیبرال از طوفان کاترینا، سونامی ۲۰۰۴ اندونزی، جنگ عراق و کودتاهای نظامی دهه ۱۹۷۰ بعنوان فرصتی برای پاک کردن سیاستهای گذشته و معرفی مدلهای افراطی بازار آزاد، می نگرند. اگر جنگها و بلایا برای شوک وارد ساختن بر شهروندان کافی نباشد، به طور معنی داری از اینکه به مخالفان حمله شود و آنها از تسلیم رنج ببرند، لذت می برند. آدم بد در داستان کلاین، میلتون فریدمن است، اقتصاددانی از مکتب شیکاگو که بیشتر از هر کس دیگر در قرن بیستم تلاش کرد تا اقتصاد بازار آزاد را مورد پسند کند.

کلاین برای انکه دعوی خود را پیش ببرد، در اصلاحات بازار آزاد که در زمان بحرانها اتفاق افتاده، با نادیده گرفتن وقایع اصلی و باز نویسی تاریخ اغراق می کند. او تشبیهات بی قاعده و تحریف بی بند و بار بکار می بندد تا ادعا کند بازار آزاد شکلی از خشونت است. او آزادی گرایی(libertarianism) را با شرکت گرایی (corporatism) و نو محافظه کاری (neoconservatism) اشتباه می گیرد و میلتون فریدمن را بخاطر تشویق اصلاحات خیزان، سرزنش می کند. برای این کار او از یکی از بدترین تحریفاتی که در سالهای اخیر، یک متفکر در یک کار بزرگ انجام داده، استفاده کرده است. کلاین سعی می کند دکتر فریدمن نرم خو و طرفدار آزادی را مانند هاید(Hyde) بی عاطفه و جنگ طلب به تصویر بکشد.

دکتر فریدمن و آقای هاید

به نظر کلاین، فریدمن از بحرانها به مثابه روشی برای متفرق و سردرگم نمودن مردم استقبال می کند. بنابراین وقتی عموم پر مشغله می شوند.می توان به طور موثری بدون نگرانی از هزینه انسانی، اقتصاد را آزادسازی کرد. در ضمیمه الف کتاب کلاین یک نقل قول از “یکی از تاثیر گذارترین مقاله هایش” ظاهرا بر علیه فریدمن وجود دارد:

“فقط یک بحران (واقعی یا ذهنی) تغییرات حقیقی بوجود می آورد. وقتی بحران اتفاق می افتد اقداماتی که صورت می گیرد به طرز فکر پیرامون موضوع بستگی دارد.من معتقدم وظیفه اصلی ما این است که جایگزینهایی برای سیاستهای فعلی بپرورانیم تا آنها را زنده و سودمند نگه داریم، تا آنجا که غیر ممکن های سیاسی به اجتناب ناپذیرهای سیاسی تبدیل شود.”[۳]

بنا بر گفته کلاین این دکترین شوک است. منبعی سرشار برای آن اصلاح طلبانی که ظاهرا از درگیری ها، بلایا و جنگ استقبال می کنند. در فیلم نه چندان زیرکانه ای که همراه با کتاب است، کلاین این نقل قول را توسط به تصویر کشیدن زندانیانی که شکنجه و شوک الکتریکی می شوند نشان می دهد تا به بیننده این طور القا کند که این از همان انواع بحرانهایی است که فریدمن از آن استقبال می کند.[۴]

اما این نقل قول از یکی از تاثیر گذارترین مقالات فریدمن نیست .بلکه از مقدمه بسیار خلاصه ویرایش مجدد سال ۱۹۸۲ کتاب “کاپیتالیسم و آزادی” است. (که در اصل در سال ۱۹۶۲ منتشر شده است)[۵] و درباره استقبال از بلایا نیست بلکه درباره این حقیقت بی چون و چرا است که مردم راه خود را وقتی راههای قدیمی جواب ندادند تغییر می دهند. مساله ای که کلاین با آن مخالف نیست.درواقع از مثالی که فریدمن ارائه می کند (اینکه علاقه به بازارهای آزاد وقتی کمونیسم در شوروی و چین شکست خورد، بیشتر شد و آمریکا و انگلستان از تورم رکودی ضربه خوردند) واضح است که او از شوک و بحران برای مجبور کردن کسی به ترک روش قدیمی که به آن وفادار است،دفاع نمی کند،بلکه صرفا نشان می دهد مردم وقتی سیستم قبلی شکست می خورد تقاضایشان را خود تغییر می دهند. اما کلاین در بقیه کتاب وانمود می کند این مساله را که فریدمن طرفدار برانگیختن عمدی بحرانهاست به اثبات رسانده است.

کلاین همچنین از نقل قول های حمایت کننده برای تقویت این تفسیر استفاده می کند.و این عبارات هم به همان شکل از متنهای فریدمن استخراج می شوند. او وانمود می کند مفهوم ” سلطه وضع موجود ” که از فریدمن است به معنای سلطه رای دهندگان است و سیاستمداران بحران را برای دور زدن و عبور از راههای دموکراتیک احتیاج دارند.[۶] برای فریدمن سلطه وضع موجود کاملا متفاوت است:یک مثلث آهنین از سیاستمداران، بروکراتها و گروههای ذینفع مخصوص (بازرگانان برای مثال) که رفاه خود را به هزینه رای دهندگان افزایش می دهند.[۷]

وقتی کلاین درباره پیشنهاد فریدمن برای کاهش تورم بحث می کند می نویسد” فریدمن پیش بینی می کند که سرعت، غافلگیری و دامنه تغییرات اقتصادی به واکنشهای روانشناختی در مردم دامن می زند که تنظیم را تسهیل می کند”[۸]

کلاین می خواهد این برداشت را برساند که: فریدمن بی رحم است و می خواهد زحمت را به مردم تحمیل کند تا آنها را متفرق کند و اصلاحات خود را پیش ببرد. عبارت واکنشهای روانشناختی همچنین مهم است، زیرا کلاین سعی می کند اصلاحات آزادیخواهانه را با رنج روانشناختی و شوک الکتریکی همداستان کند. اما آن گفته فریدمن در کل نشان می دهد وی چیز دیگری در سر داشته است.او در واقع نوشته بود اگر دولت می خواهد به این روش به تورم حمله کند:”معتقدم باید برای عموم با جزئیات بسیار اعلام شود . هر چه مردم بیشتر آگاه باشند واکنشهایشان تعدیل تورم را ساده تر می کند.”[۹]

به عبارت دیگر اگر مردم ناآگاه و متفرق نباشند بلکه از تمام مراحل اصلاحات کاملا آگاه باشند،واکنشهایشان وقتی پای مذاکره، پس انداز، مصرف و غیره به میان می آید آن تنظیمات را تسهیل می کند. نقطه نظر فریدمن کاملا مخالف آنچه کلاین ادعا می کند است.[۱۰]

به طریق مشابه کلاین مکتب اقتصادی شیکاگو را به عنوان جایگاهی برای متعصبان و بنیادگرایان که پیروان خود را شست و شوی مغزی می دهند و برای ربودن قدرت جهانی برنامه ریزی می کنند به تصویر می کشد. واقعیت این است که مکتب شیکاگو فقط بخاطر کیفیتش برجسته نشد، بلکه شهرت آن بدلیل باز بودن و آزادیش هم بود. در آنجا از تمام ایده ها استقبال می شد به شرطی که شما می توانستید خوب استدلال کنید. فریدمن دامنه تنوعات را از دلایل موفقیت مکتب شیکاگو می دانست[۱۱] .کسی که بیوگرافی او را تدوین می کرد بعد از صحبت با همکاران وشاگردان سابق او می نویسد،او شاگردان خود را تشویق می کرد که دیگر رویکردها را هم یاد بگیرند. او سعی نمی کرد شاگردان را تنها به عقیده خود فراخواند. روش او آزمودن سخت گیرانه فرضیات با داده های تجربی بود و در قبول کردن اشتباه خود وقتی دیگری آن را در کار او پیدا می کرد،سریع بود.[۱۲]

شش روز در شیلی

کلاین، تاثیر دیدگاه اقتصادی فریدمن را بر دیکتاتوری نظامی آگوستینو پینوشه در شیلی دهه ۱۹۷۰ به عنوان مدرکی بر اینکه بازار آزاد بر استبداد و شکنجه تکیه دارد، ذکر می کند و می نویسد، فریدمن بعنوان مشاور دیکتاتور شیلی عمل کرد.[۱۳] این اشتباه است. فریدمن هیچ وقت مشاور نبود و یک پنی هم از رژِیم شیلی دریافت نکرد. او حتی دو مدرک افتخاری از دانشگاههای شیلی که بودجه دولتی دریافت می کردند را رد کرد، زیرا فکر می کرد ممکن است حامی آن رژیم تلقی شود.

البته او در مارس ۱۹۷۵ شش روز به دعوت یک موسسه خصوصی به شیلی رفته بود تا کنفرانس عمومی بدهد. در آن موقع یک بار و ۴۵ دقیقه پینوشه را ملاقات کرد و بعد از آن نامه ای در مورد برنامه ای برای پایان دادن به مشکل تورم حاد و آزادسازی اقتصادی نوشت. این مانند همان مشورتی بود که به دیکتاتوری کمونیستی مانند شوروی چین و یوگوسلاوی داد. با این حال کسی ادعا نکرد او کمونیست بوده است. به نظر کلاین، فریدمن نگران هزینه های اجتماعی خاتمه دادن به تورم حاد نبود. این صحیح نیست.او هیچ وقت اشاره نمی کند که فریدمن اصلاحاتی را پیشنهاد داده بود که بیکاری موقت را پایین می آورد. یکی از پیشنهادهای او این بود که یک برنامه کمکی برای آن دسته از مردم شیلی که از محرومیت و بیکاری زیان دیده بودند ایجاد شود.[۱۴]

کلاین می نویسد کودتای شیلی در ۱۹۷۳ یک کودتای نئولیبرال بود که اجرا شد تا اقتصاددانان لیبرال شیلی (Chicago Boys) بتوانند اصلاحات اقتصادی را به عمل برسانند. او می خواهد این برداشت را القا کند که نئولیبرالها دستانی خونین دارند. خشونت بارترین دوره بلافاصله بعد از کودتا بود. او برای القای این برداشت مجبور شد روایت تاریخی جدیدی خلق کند و ادعا کند آزادسازی از اولین روزی که حزب قدرت را به دست گرفت شروع شد.[۱۵] این، مشکل بزرگی برایش ایجاد می کند. اگر آزادسازی از اولین روز آغاز شد پس امکان ادعای این که سفر فریدمن اهمیت بسیار فراوانی داشت و دگرگونی واقعی پس از آن شروع شد از بین می رود.زیرا آن سفر تا آخر مارس ۱۹۷۵ صورت نگرفت. با این حال او سعی می کند کیکی که خود پخته را حفظ کند و حتی آنرا میل کند!

واقعیت این بود که متصدیان اقتصادی در ابتدا ازمقامات ارتش بودند.آنها شرکت گرا، پدرسالار و مخالف عقاید (Chicago Boys) درباره اصلاحات بنیادی بودند. برای مثال نیروی هوایی تا سال ۱۹۷۹ مانع اصلاحات طرفدار بازار در یک سیاست اجتماعی شد[۱۶] این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که این شیوه حکومت منجر به تورم لجام گسیخته در زمان سفر فریدمن شد و بعد از آن پینوشه به آزادسازی وزن بیشتری و به شهروندان پستهای وزارتی و اجرایی داد. موفقیت آنها در مهار تورم، پینوشه را تحت تاثیر قرار داد و به آنها نقشهای بیشتری داده شد.[۱۷] کلاین می توانست از تاریخ واقعی استفاده کند تا فریدمن را برای رفتن به نزد دیکتاتوری که مخالفانش را (منتقدان سنتی) شکنجه می داد مقصر بداند. اما این برای او کافی نبود. برای اثبات نظر خود که لیبرالیسم اقتصادی مستلزم خشونت است، لازم بود نشان دهد شکنجه و خشونت بخشی از طرح فریدمن است.

کلاین چند فصل بعد از اینکه به خواننده القا می کند فریدمن از پینوشه حمایت می کرد و مشاور او بود با یک عبارت خلاصه تصدیق می کند که فریدمن از سیاستهای استبدادگرایانه پینوشه پشتیبانی نمی کند.[۱۸] این توضیحی ضعیف از مخالفت فریدمن با رژیمی است که او مطرود و دهشت بار خوانده بود.[۱۹]

کلاین ادعا می کند، تعریف فریدمن از آزادی به این اشاره می کند که آزادی سیاسی در مقایسه با آزادی تجاری نامحدود، در اولویت پایین تر و حتی غیر لازم است.[۲۰] این دیدگاه فریدمن نیست.فریدمن معتقد بود، آنها با هم در ارتباط هستند و برای یک دیکتاتور تضعیف مردمی که برای بقای خود می جنگند آسان است. درحالیکه مردم ثروتمند در یک اقتصاد در حال رشد تقاضای حقوق سیاسی خواهند کرد. فریدمن تا آخرین مصاحبه اش هشدار داد که به چین به دلیل سیستم سیاسی استبدادیش بیشتر از هند بدبین است. به نظر او چین به سمت یک تصادم پیش می رود. زیرا آزادی اقتصادی با تمرکزگرایی سیاسی سازگار نیست.[۲۱] از منظر او یکی از دلایل اصلی که به رژیمهای کمونیستی و نظامی، سیاستهای اقتصادی لیبرال را پیشنهاد کنیم، این است که در صورت اجرا، احتمال دموکراتیک شدن آنها افزایش می یابد.همانطور که در ۱۹۷۵ نوشت:

“من هیچ کدام از این رژیمهای استبدادی (نه کمونیسم روسیه، یوگوسلاوی و نه دولت نظامی شیلی و برزیل) را تایید نمی کنم بازدید از این کشورها را مهر تایید بر آنها نمی دانم. اگر وضعیت چنان باشد که بهبود اقتصاد باعث رفاه مردم و افزایش احتمال حرکت به سمت آزادی سیاسی شود، دادن مشورت اقتصادی به آنها را غیر اخلاقی نمی بینم.[۲۲]

امید فریدمن به اینکه آزادی اقتصادی منجر به آزادی سیاسی می شود ممکن است همواره تحقق نیافته باشد.(اگرچه در مورد شیلی چنین بود) اما صادقانه نیست وانمود کنیم،او این امید را نداشته یا علاقه مند به دموکراسی نبوده است. وقتی فریدمن به شیلی رفت تورم ۳۴۰ درصد بود. اگر او اعتقاد داشت بحرانها خوب هستند اجازه می داد اقتصاد شیلی (روسیه و یوگوسلاوی) زیر فشار سیاستهای قدیمی فروریزد، اما چنین نبود زیرا فکر می کرد برای رفاه مردم و آزادی کشورشان در بلند مدت، لازم است اقتصاد جاری و در حال کار داشته باشد. دیدگاه واقعی فریدمن دکترین ضد شوک است. مثال شیلی خلاف آنچه کلاین فکر می کند را نشان می دهد.

گرته برداری

همانطور که ملاحظه شد،یکی از روشهایی که کلاین، فریدمن را آدم بد داستان جلوه می دهد، استخراج گفته های او از متون بود. اما گاه سخنان فریدمن با آنچه کلاین ادعا می کند تفاوت بسیار دارد و کلاین درباره دیدگاه واقعی فریدمن ساکت می ماند. بارزترین مثال این است که او فریدمن را برای جنگ عراق مسئول می داند، موضوعی که قسمت عمده کارش را به آن اختصاص داده است.

او ادعا می کند فریدمن نومحافظه کار و طرفدار سیاست خارجی تجاوزکارانه آمریکاست.[۲۳] او استدلال می کند، برای این به عراق حمله شد که سیاستهای سبک شیکاگو بتواند به اجرا درآید. کلاین حتی تا آنجا پیش می رود که بیان می کند مقامات دولت بوش ارتش عراق را منحل کردند و بعثی ها را از دولت سرنگون کردند زیرا نئو لیبرال بودند و علاقه به بخش عمومی نداشتند.[۲۴] ولی هیچ کجا به نظر فریدمن درباره آن جنگ اشاره نمی کند. خود فریدمن بیان کرد:از ابتدا مخالف جنگ عراق بودم و فکر می کنم یک اشتباه بود، به این دلیل که معتقدم ایالات متحده نباید درگیر تجاوزگری شود[۲۵] و این تنهامخالفت او با جنگ  نبود.در ۱۹۹۵ جبهه گیری سیاست خارجی خود را به عنوان یک ضد مداخله گر مطرح کرد. در مورد جنگ خلیج گفت این جنگ به نسبت بقیه مداخلات عادلانه تر بود.اما اضافه کرد استدلالات برای آن سفسطه آمیز بود.[۲۶]

به عبارت دیگر شخصی که کلاین بخاطر استقبال از جنگ و کودتا او را متهم دانسته، حتی از جنگی که باعث پایان تجاوز مستقیم عراق به کویت شد، حمایت نکرد. کلاین همچنین هیچ وقت اشاره نکرد فریدمن پایان دادن به طرحی که می توانست بزرگترین موفقیت سیاسی او باشد را مورد ملاحظه قرار داد.[۲۷] این جعل واقعیت،  بسیار بی نظیر است. کلاین از فریدمن و مکتب شیکاگو بخاطر عملکرد صندوق بین المللی پول(IMF) درباره بحران مالی آسیایی و مصادره زمینهای خانواده های ماهیگیر برای ساخت هتلهای لوکس در سری لانکا بعداز واقعه سونامی انتقاد می کند. اما واقعیت این است که فریدمن عقیده داشت  IMF نباید خود را در آسیا درگیر کند و همچنین می گفت دولت باید از مصادره املاک به نفع توسعه دهندگان خصوصی منع شود. البته کلاین می توانست استدلال کند که فریدمن منبع الهام آن سیاستها بود، هر چند خود با آنها مخالف بود، اما کلاین وانمود کرد فریدمن با آنها موافق است و آن سیاستها همانهایی بودند که اقتصاددانان مکتب شیکاگو می خواستند.

ممکن است فکر کنیم کلاین نمی داند فریدمن واقعا چه عقیده ای درباره این سیاستها داشته، که بعید است، زیرا او عملا از مصاحبه هایی که فریدمن در آنها با جنگ عراق و عملکرد IMF  در آسیا مخالفت کرده نقل قول می کند اما وانمود می کند آن جملات مخصوص، در مصاحبه ها نبوده است بنابراین شاید می خواهد خواننده را فریب دهد یا شاید کسی او را فریب داده است ؟

 

در اینجا فرضیه ای وجود دارد: این کتاب عملا درباره فریدمن نبوده بلکه با قضیه جنگ عراق شروع شده، اما کلاین به زودی درمی یابد که می تواند آن را با بحران و کاپیتالیسم ادامه دهد. ولی در اولین مقاله اش “بلای کاپیتالیسم” در نشریه ملت (Nation) به تاریخ می ۲۰۰۵ هیچ اشاره ای به فریدمن نیست[۲۸] و این مقاله هیچ آشنایی در مورد فریدمن بدست نمی دهد. به نظر می رسد او فکر می کند مکتب نئوکلاسیک شیکاگو و مکتب اتریشی، ازپایه یکی هستند[۲۹] و همانطورکه قبلا ذکر شد او فکر می کند فریدمن نومحافظه کار است و اما زمانی در طول تحقیق خود شاید وقتی فریدمن فوت می کند و هر مجله ای درباره او داستان می نویسد متوجه می شود که می تواند این پیشوای اقتصاد بازار آزاد را وارد داستان خود کند.

با توجه به قسمت تشکرات کتاب کلاین و اگر تمام محققان میدانی را که او به کار گرفته مستثنی کنیم، تعداد ۱۲ محقق در مورد کتاب به او کمک کرده اند. آیا مساله می تواند این گونه باشد که به آن محققان سفارش شده، کتابها مقالات و مصاحبه های فریدمن را سطحی نگاه کنند و دنبال کلمات و جملاتی مرتبط با شوک و بحران بگردند؟ آن محققان علاقه مند، گفته ها را جمع کردند و به کلاین دادند و او آنها را به طرز هنرمندانه ای در داستان گنجاند. این مساله می تواند توضیح دهد که چگونه او سخنان و نوشته های فریدمن را برای آنکه برعکس آنچه واقعا هست جلوه دهد، بکار برده و چرا هروقت سخنان فریدمن با تفسیر او تناقض پیدا می کند ساکت می ماند، درحالیکه آن تناقض در همان مصاحبه یا مقاله ای که از آن استفاده کرده پیدا می شود.

این تنها یک فرضیه است. اما توضیحی قانع کننده تر از فرضیات دیگر است،اینکه کلاین عامدانه خوانندگان را فریب می دهد. هرچند بررسی ساده منابع او این تحریفات را آشکار می کند.

شوک و ترس

هرچند کلاین درباره فریدمن در اشتباه است، اما تز دیگر او می تواند درست باشد، که آزادسازی در زمان بحران ساده تر است و ارتباط نزدیکی بین آزادسازی اقتصادی و خشونت و دیکتاتوری وجود دارد. او مثال دیکتاتوری هایی را می زند که اقتصاد را آزادسازی کرده اند، مانند شیلی و چین. اما از یک تشبیه در رابطه بین شوک درمانی در اقتصاد و شوک الکتریکی به عنوان وسیله شکنجه استفاده می کند. این ارتباط و شباهت آن است که هر دو برای پاک کردن گذشته و ساختن چیزی نو بکار می روند. شکنجه استعاره ای از منطق دکترین شوک است.[۳۰] او موردهای بسیاری ذکر می کند که از شوک الکتریکی بعضی اوقات در کشورهایی که سعی کرده اند اصلاحات اقتصادی انجام دهند استفاده شده است، مانند شیلی در زمان پینوشه یا عراق توسط نیروهای آمریکا.

اما این تشبیه ماهرانه ای نیست. کلاین با روانپزشک، اوون کامرون شروع می کند که از شوک الکتریکی و دیگر تکنیکهای تغییر ذهن بر روی بیماران غیر مشکوک، استفاده می کرد که بخشی از پروژه سازمان اطلاعات مرکزی (CIA) بود. فصل بعد در مورد میلتون فریدمن و تلاش او برای پیش برد تجارت و بازار آزاد است، که با نام “دکتر شوک دیگر” شروع می شود. والبته بعدا در کتاب، شوک الکتریکی و شوک درمانی به استراتژی نظامی ایالات متحده (شوک و ترس) در عراق ربط داده شده است. شوک، شوک، شوک، گرفتید! ؟

بحثی حقیقی در بازی کلامی کلاین وجود دارد، واقعیتی که چند دیکتاتوری، اقتصادشان را در سالهای اخیر آزادسازی کرده اند و همچنین بعضی از آنها مخالفانشان را شکنجه کرده اند.اما این همبستگی چقدر قدرت دارد. اگر به آمارهای آزادی اقتصادی جهانی(EFW) نگاه کنیم تنها چهار اقتصاد را می یابیم که از سال ۱۹۸۰ داده هایی داریم مبنی بر اینکه اقتصادشان را ابدا آزادسازی نکرده اند.[۳۱] و بقیه کشورها اینکار را کرده اند. این بدان معناست که آزادسازی اقتصادی را در دیکتاتوری های بی رحم می بینیم همچنانکه در دموکراسی های صلح طلب.

کلاین به تفسیر شخصی خود از حکایات و مثالها تکیه دارد. و هرگز سعی نمی کند شواهد آماری وسیعی را ارائه کند.این فروگذاری قابل درک است. زیرا داده ها از استدلال او حمایت نمی کنند. همبستگی بسیار قوی بین آزادی اقتصادی از یک طرف و آزادی مدنی و حقوق سیاسی در طرف دیگر وجود دارد. ۴/۱ اول کشورها (چارک) در زمینه آزادی اقتصادی به طور متوسط امتیاز ۱٫۸ در آزادی سیاسی به معیار خانه ی آزادی (Freedom House) بدست آورده اند (۱=آزادترین،۷=بسته ترین). چارک دوم امتیاز ۲ چارک سوم ۳٫۴ و آخرین کشورها در زمینه آزادی اقتصادی امتیاز ۴٫۴ گرفته اند. به طور متوسط آزادترین اقتصادهای چارک اول،از تایوان دموکراتیک ترند و بسته ترین کشورها در زمینه اقتصادی از نیجریه، کمتر دموکراتیک هستند.[۳۲]

خشن جلوه دادن لیبرالیسم

یک نظرسنجی در سال ۲۰۰۷ از مرکز تحقیقی (PEW) نشان می دهد، مردم ۴۱ کشور از ۴۶ کشور شرکت کننده عقیده دارند اکثر مردم در اقتصاد آزاد آسوده ترند. در اغلب کشورها اکثریت عمده چنین فکر می کنند. کلاین برای اثبات نظر خود که بازار آزاد محبوبیتی ندارد شواهدی به ما ارائه نمی دهد[۳۳] و در مورد دموکراسی هائی که به سرعت آزاد سازی را انجام می دهند مانند ایسلند، ایرلند، استونی، استرالیا یا ایالات متحده در دهه ۱۹۸۰ که اصلاحات حمایتهای مردمی مجدد در چند رای گیری بدست آوردند، سخن نمی گوید. این کشورها به قدرکفایت برای کلاین،غیر دموکراتیک و خشن نیستند.

او به بریتانیای زمان مارگارت تاچر می پردازد و استدلال می آورد که تاچر هم برای اصلاحات متوسل به شوک و خشونت شد. او در انتخابات بخاطر کمکی که از واقعیت جنگهای فالکلند دریافت کرد برنده شد. این مساله بلای کاپیتالیسم را به عنوان یک استراتژی عامدانه ثابت نمی کند زیرا این جنگ را او شروع نکرده بود. کلاین اشاره نمی کند دلیل دیگری برای محبوبیت فزاینده تاچر بهبود وضعیت اقتصادی بود که این واقعیت با استدلال، آزادسازی به مردم زیان می رساند، سازگار نیست.(مطالعه ای در آن زمان با جزئیات به این قضیه و دید مردم نسبت به آن پرداخته شد و نشان داد حزب محافظه کار تنها ۳ درصد حمایت از جنگهای فالکلند بدست آورد و بقیه از چشم انداز اقتصادی بهبود یافته بود.[۳۴])

کلاین علاوه بر آن سعی می کند اعمال تاچر را با نشان دادن اینکه او معدن ذغالسنگ دولتی را علی رغم اعتصاب ۱۹۸۴-۸۵ (عملی که منجر به دخالت پلیس شد) تعطیل کرد، به خشونت گره بزند.به نظر کلاین “تاچر تمام نیروی حکومتی را برای سرکوب اعتصاب بکار بست. “[۳۵] و مخصوصا به حمله ۸۰۰۰ نیروی پلیس ضد شورش به اعتصاب کنندگان در اورگریو در ژوئن ۱۹۸۴ اشاره می کند.[۳۶] کلاین به سراغ جزئیات نمی رود و می خواهد طوری القا کند که پلیس فقط به دلیل اینکه آنها اعتصاب کننده بودند به آنها حمله کرد. اما خشونت به آن دلیل شورع شد که آنها سنگ پرتاب می کردند و خطوط پلیس را شکستند و سعی داشتند، معادن بیشتری را بلوکه کنند، و مانع کار کردن دیگر کارگران شوند، تا اینکه پلیس دخالت کرد. بدیهی است که خشونت پلیس وجود داشت اما برای حمایت از معادن و معدنچیان صلح طلب و خود پلیس بکار رفت و روشی برای تحمیل ایده اولوژی با زور نبود.

برای دعوی کلاین زیان آورتر می شود اگر بگوییم، تاچر اصلاحات نا محبوب اجرا نمی کرد. برعکس بررسی ها در طول دوره اعتصاب نشان داد عموم مردم به طور سیستماتیک با اعتصاب کنندگان مخالفند و این مخالفت در طول اعتصاب بیشتر شد. در دسامبر ۱۹۸۴، ۲۶ درصد، بیشترین همفکری را با معدنچیان داشتند و ۵۱ درصد با کارفرمایان موافق بودند تنها ۷ درصد روش اعتصاب را تایید کردند و ۸۸ درصد موافق نبودند[۳۷] و کلاین اینها را وارانه جلوه داد.اصولا تاچر از خشونت برای اجرای ایده های نامحبوب خود استفاده نکرد بلکه اعتصاب کنندگان از خشونت برای سدکردن اصلاحات محبوب تاچر استفاده کردند.

لیبرال کردن خشونت

جوهره استدلال کلاین این است که اصلاحات بازار آزاد با اکثر دیکتاتوری های بی رحم همزیستی خوبی دارند (و حتی نه فقط همزیستی). در جهان کلاین، بی رحمی و شکنجه در رژیمهای مستبد روش طبقه حاکم برای پیشبرد اصلاحات اقتصادی لیبرال است. برای او مهم است شیلی از این قاعده بیرون نباشد، زیرا اگر چنین باشد پس ممکن است گفته فریدمن صحیح باشد که “عجیب این نیست که بازار کار کرد بلکه این است که ژنرال اجازه داد تا بازار کار کند” بعلاوه جالب است شیلی را مصداقی از استدلال فریدمن که یک اقتصاد موفق می تواند رژیم بی رحم را معتدل و دموکراسی را به ارمغان بیاورد ببینیم. بنابراین کلاین باید چند مورد دیگر که رژیمهای خونخوار اصلاحات لیبرال انجام داند، ذکر کند. برای آنکه از صحبت کردن تنها در مورد شیلی اجتناب بورزد، دیکتاتوری نظامی آرژانتین در سالهای ۱۹۷۶ تا ۸۳ را هم به شمار می آورد. با این دو مثال او ادعا می کند بخش جنوبی آمریکای لاتین جایی است که کاپیتالیسم معاصر در آن زاده شد.[۳۸] او حتی حکومتهای این دو کشور را احزاب طرفدار مکتب شیکاگو نام گذاری می کند.[۳۹]

البته مشاورانی از دانشگاه شیکاگو در آرژانتین بودند. تقاضای زیادی برای اقتصاددانان شیکاگو در هر کجا وجود دارد. پس آنها جاهای بسیاری بوده اند و این واقعیت خوراک زیادی برای نظریه توطئه آمیز کلاین می سازد. اما در آرژانتین اصلاحات بازار آزاد قابل اغماض بوده اند. به معیارEFW از آزادی  اقتصادی (۱= بسته ترین و۱۰ = آزادترین) آرژانتین از ۳٫۲۵ در ۱۹۷۵ به ۳٫۸۶ در ۱۹۸۵ رسیده است. جالب است اگر این امتیازات را با کشورهایی که از نظر کلاین جایگزین خوب برای مدلهای نئولیبرال بی رحم هستند مقایسه کنیم. آرژآنتین در بدست آوردن آزادی اقتصادی از سوئد که خشونتی ندارد و از ۵٫۶۲ به ۶٫۶۳ بین ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۵ رسیده عقب مانده است. سوئد کشوری است که کلاین بخاطر اجرای  سوسیال دموکراسی تحسینش می کند.[۴۰] یا مالزی که از ۶٫۴۳    به ۷٫۱۳ رسیده و مثال دیگری از اقتصاد مختلط، که کلاین ترجیح می دهد است.[۴۱]اما آرژانتین خشونت بخرج داد پس در دنیای کلاین باید سریعترین کشور از لحاظ بدست آوردن آزادی اقتصادی باشد.

به نظر کلاین، “بخش جنوبی آمریکای لاتین اولین مکانی بود که مکتب معاصر بازار آزاد، بیرون آمده از کارگاههای دانشگاه شیکاگو در آنجا بکار بسته شد.” [۴۲] در واقع بعد از اینکه دیکتاتوری نظامی آرژانتین این ایده ها را با تعصب و حرارت مخصوص در کشور اجرا کرد اقتصاد آرژانتین باز هم بسته تر از اقتصادهای کمونیستی شرق اروپا در ۱۹۸۵ که توسط  EFW  اندازه گیری شده بودند، شامل لهستان، مجارستان و رومانی بود.[۴۳]

چگونه کلاین اقتصادی را که بسته تر از اقتصادهای برنامه ریزی شده شرق اروپا بود را الهام گرفته از مکتب شیکاگو می داند؟ بار دیگر او متوسل به تشبیهات تخیلی می شود. برای مثال در آرژانتین برای فاقد احساسات انسانی کردن بعضی زندانیان، آنها را مجبور به انتخاب بین شکنجه بیشتر برای خود و یا شکنجه بیشتر برای همبندان خود کردند. کلاین تصور می کند بازار آزاد یک بازی با حاصل جمع صفر است. او این سوء رفتار علیه زندانیان را روشی برای فردگرا کردن آنها می داند. به نظز کلاین ” آنها به قاتلین بلفطره ای در قلب نظام آزادی اقتصادی کاپیتالیسم ،تنزل کردند.”[۴۴]

در صفحه بعد یک ارتباط گرافیکی ارائه می دهد: یک فروشگاه مطابق مد روز در بوئنس آیرس درست در مکانی که قبلا مرکز شکنجه بود ساخته شده است. نتیجه گیری کلاین این است: “پروژه های مکتب شیکاگو در آمریکای لاتین در جاهایی که اردوگاه شکنجه بوده اند اجرا شده اند.”[۴۵] پس اگر آنجا یک اداره تامین بازنشستگی ساخته شده بود آیا برهان گرافیکی برای ارتباط نزدیک بین دولت رفاه و شکنجه وجود دارد؟

کلاین اغلب فراتر از این نمی رود.اما بارها در عناصر بازار آزاد با ارتباط آن به هر چیز که همراه با بحران است گزافه گویی می کند. برای مثال می نویسد ” سیاستمداران آمریکا از طوفان کاترینا برای باب کردن نسخه ای بنیادگرا از کاپیتالیسم در نیواورلئان استفاده کردند.” [۴۶] این مطلب اشاره او به احداث مدارس دارای منشور (مدرسه ای با بودجه عمومی ولی نظام و فلسفه آموزشی متفاوت charter schools) و مدارس اداره شده توسط گروههای خیریه، است که کلاین آنرا با طرح فریدمن برای رواج سیستمی که به والدین اجازه می دهد از بودجه عمومی برای فرستادن فرزند خود به هر مدرسه ای که می خواهند( system voucher)، اشتباه گرفته است. او نه تنها در ماهیت بلکه در کمیت موضوع هم اغراق کرده است. او می نویسد هیئت مدارس، ۱۲۳ مدرسه عمومی را اداره می کرد اما بعد از طوفان این تعداد به ۴ عدد کاهش یافت، درحالیکه مدارس دارای منشور از ۷ عدد به ۳۱ عدد رسید. او اشاره نمی کند این امر بلافاصله بعد از طوفان و در نتیجه کند بودن هیئت در ارتباط با مدارس تحت مدیریتش انجام گرفته است. از سپتامبر ۲۰۰۷ هیئت، ۴۷ مدرسه را اداره می کرد و ۴۴ مدرسه دارای منشور وجود داشت.[۴۷]

در نمونه ای دیگر او ایده های اقتصاددان جان ویلیامسون که اصطلاح اجماع واشنگتن را باب کرد را با اضافه کردن کلمه همه به عبارت  ” بنگاههای دولتی باید خصوصی سازی شوند” تحریف کرد. در واقع ویلیامسون مخالف خصوصی سازی همگانی بود او پیشنهاد می داد، دولت در جایی که ایجاد رقابت در آن دشوار است (مانند حمل و نقل عمومی) یا جایی که پیامدهای خارجی وجود دارد (مانند تامین آب) بنگاه را نگه دارد.[۴۸]

اما اینکه کلاین او را رادیکال جلوه دهد برایش مهم است.دلیل نخست این است که سازمانهای “اجماع واشنگتن” (دولت آمریکا، IMF و بانک جهانی) را پیرو تعالیم فریدمن و رادیکال به تصویر بکشد. دلیل دوم اینکه ویلیامسون تنها اقتصاددانی است که  کلاین از او گفته ای پیدا کرده که در آن البته سوال می شود، آیا برانگیختن بحرانها ی کوچک (تورم) برای گرفتن مقبولیت برای اصلاحات مفیدند؟ این تنها یک سوال برای ادامه بحث در یک کنفرانس در سال ۱۹۹۳ بود. اما برای کلاین کافیست تا در صفحه بعد بنویسد “این بخشی از یک استراتژی عمومی است” و در بقیه کتاب می نویسد” این همان چیزی است که تمام اقتصاددانان لیبرال به آن اعتقاد دارند.”[۴۹]

بازنویسی میدان تیان ان من

کلاین، چین را مثال دیگری از کشوری که حاکمان آن نظرات فریدمن را به اختیار گرفتند و اصلاحات بازاری را به روش خشن تحمیل کردند می نگرد. او ماجرای تاریخی قتل عام سال ۱۹۸۹ در میدان تیان ان من را باز نویسی و ادعا می کند معترضان اصولا با آزادسازی اقتصادی مخالف بودند. به نظر کلاین حزب کمونیست به رهبری دنگ زیاوپینگ به دانشجویان حمله برد تا برنامه بازار آزاد را حفظ و فراگیرترین اصلاحاتی که تا کنون انجام شده را در زمانی که همه در شوک بودند به جلو حرکت دهد. همانند بسیاری از مثالهایش محتاطانه شروع می کند.و روشنفکر چپ گرا و معترض چینی را ذکر می کند.و می نویسد فرضیه اش تنها یک تفسیر است. اما طولی نمی کشد که بدون ارائه مدرک در این زمینه با تفسیر شخصیش به قضیه برخورد و بیان می کند معترضان، مخالف ماهیت مخصوص فریدمنی اصلاحات  بودند و شوک قتل عام، شوک درمانی را میسر ساخت.[۵۰] و در ادامه کتاب این مساله را مصداقی از اینکه چگونه بازارها و خشونت، دست در دست هم دارند، می نگرد.

اما معترضان به ندرت به اصلاحات اقتصادی اعتراض داشتند بلکه به طرفداری از دموکراسی، شفافیت حکومت،تساوی در مقابل قانون و بر ضد بروکراسی و خشونت تظاهرات می کردند.[۵۱] ماجرای حقیقی آن نیست که کلاین حکایت می کند. معترضان در ابتدا برای سوگواری دبیرکل سابق هو یاوبانگ از مهمترین اصلاح طلبان کشور جمع شده بودند. آن دانشجویان و روشنفکران اصلاحات دموکراتیک مخصوصا آزادی بیان می خواستند تا اینکه فریاد اعتراض بلندتر شد و همه کسانی که دموکراسی می خواستند را فراگرفت. در میان آنها کسانی بودند که اصلاحات بیشتر اقتصادی می خواستند. کسانی هم بودند که اصلاحات اقتصادی کمتر می خواستند (کلاین این مورد را به کل تظاهرات تعمیم می دهد).

از اینکه اکثریت با تجربه های حزب خواسته باشند توسط زور جلوی تظاهرات را بگیرند،نشانه ای وجود ندارد زیرا همانند عقیده کلاین آنها می خواستند پروژه بازار آزاد را حفظ کنند. اما گروهی در فکر حفظ قدرت حزب بودند و اکثریتی از شخصیتهای محافظه کار اقتصادی که به آزادسازی اقتصادی چندان اعتقاد نداشتند تشکیل شد. بعضی حتی به لحاظ اخلاقی، حاضر به ملاقات از مناطق آزاد تجاری نبودند.[۵۲]  بر خلاف نظر کلاین اصلاحات بعد از قتل عام تسریع نشد و برای اولین بار از حرکت ایستاد.

پایدارترین رهبر طرفدار بازار آزاد، دبیرکل ژائو زیانگ به دلیل اینکه از معترضان حمایت کرد پاکسازی شد و باقی عمر را تحت الحفظ در خانه خود گذراند. فریدمن او را در سال ۱۹۸۸ در پکن ملاقات کرده و نامه مشورتی به او داده بود. ملاقاتی دیگر که فریدمن به خاطر آن از طرف کلاین مقصر دانسته شده است. رقیبان ژائو مانند نخست وزیر لی پنگ که سخت گیری خشونتبار را علیه معترضان ترتیب داده بود، اصلاحات بازاری را متوقف و کنترل بر اقتصاد را دوباره مطرح کرد. محافظه کاران از آشفتگی آشکار حزب استفاده کردند و موقعیت دنگ تضعیف شد و این خیلی با شوک درمانی تفاوت دارد. می توان گفت حادثه میدان تیان ان من تقریبا پایان آزادسازی اقتصادی در چین بود. کلاین می نویسد ” تیان ان من راه را برای یک تغییر رادیکال، بدون ترس از شورش هموار کرد.”[۵۳] اما مطابق با آمار EFW چین از لحاظ آزادی اقتصادی در سال ۱۹۹۰ نسبت به ۱۹۸۵ پسرفت و از شاخص ۵٫۱۱ به ۴٫۹۱ حرکت کرد.

کلاین آن ماجرای تاریخی را جعل می کند و خود نیز می داند زیرا می نویسد “دنگ تلاش برای آزاد کردن اقتصاد را بلافاصله ۳ سال بعد از قتل عام شروع می کند”[۵۴] او مجبور است معنای بلافاصله را به ۳ سال تغییر دهد زیرا برای سه سال بعد از حادثه اصلاحات در حال تعلیق بود. دنگ آزادسازی را به روشی مردمی از نو در بهار ۱۹۹۲ شروع کرد. گرچه ۸۷ سال داشت و رسما بازنشسته بود. ” تور جنوب” او، سفری شامل سخنرانی ها و ایجاد شبکه برای نجات برنامه های اصلاحی بود. این سفر در رسانه های ملی بازتاب نیافت زیرا توسط رقبای دنگ کنترل می شدند. دنگ مجبور شد مقالاتی با نام مستعار در حمایت از دستور جلساتش بنویسد. سرانجام در جلب حمایت محلی موفق شد و اتحادی با استاندارانی که طرفدار آزادسازی بودند برقرار کرد. این اتفاق، رئیس جمهور بی میل جیانگ زمین را مصمم به حمایت از دنگ کرد. وقتی آن سفر تمام شد رسانه ها از آن سخن گفتند و اصلاحات آغاز شد.

کلاین برای آنکه نشان دهد اصلاحات اقتصادی رادیکال تنها در دیکتاتوری ها اتفاق می افتد مطلب را با مقایسه چین با لهستان دموکراتیک در اواخر ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ خلاصه می کند:

“در چین که دولت از شیوه ترور، شکنجه و آدمکشی آشکار استفاده می کند نتیجه از چشم انداز بازاری، یک موفقیت ناکامل بود در لهستان که آثار شوک اقتصادی و تغییرات سریع مهار شد و خشونت زیاد وجود نداشت تاثیرات شوک به تدریج از بین رفت و نتایج بسیار مبهم بود.”[۵۵]

بار دیگر کلاین بدون ارائه شواهد آماری نتیجه گیری می کند اگر به داده های EFW نگاه کنیم بار دیگر تحریف واقعیات از جانب کلاین در ارتباط دادن خشونت به لیبرالیسم اقتصادی را می بینیم. چین از لحاظ آزادی اقتصادی شباهتی با لهستان ندارد و بسیار کندتر از آن حرکت کرده است. در ۱۹۸۵ اقتصاد لهستان بسته تر بود و امتیاز آن ۳٫۹۳ و چین ۵٫۱۱ بود. در ۱۹۹۵ لهستان به چین رسید و هر دوامتیاز  ۵٫۳ داشتند در ۲۰۰۵ لهستان دموکراتیک با امتیاز ۶٫۸۳ از چین با ۵٫۹ جلوتر بود.[۵۶]

محافظه کار بودن دولت بزرگ

نظریه کلاین که بحران به بازار آزاد و دولت کوچک و محدود، سود می رساند در حداقل کلمه بحث برانگیز است. در واقع سیاستمداران و دولتمردان از بحران به مثابه فرصتی برای افزایش بودجه و قدرتشان می نگرند. جنگ جهانی اول، روسیه را به سمت کمونیسم برد و تورم حاد و رکود در آلمان منجر به سوسیالیسم ملی شد. جنگها و بلایا به ندرت ازدوستان آزادی هستند. مورخ اقتصادی رابرت هیگز در اثر کلاسیک حال حاضر خود “بحران و نهنگ” نشان می دهد رشد دولت آمریکا در دوره بحرانهایی مثل رکود بزرگ و جنگهای جهانی اتفاق افتاد.[۵۷] وقتی بحران تمام می شود دولت به وضع قبلی خود باز نمی گردد بلکه پول و قدرت کسب شده را برای مواجه با بحران نگه می دارد و دولت است، نه بازار که در مواقع بحران رشد می کند.

اقتصاددان مشهور در مخالفت با جنگ عراق می گوید: ” جنگ معمولا دوست دولت است در زمان جنگ دولت قدرت می گیرد کارهایی می کند که معمولا انجام نمی داد” آن اقتصاد دان، میلتون فریدمن است، شخصی که کلاین ادعا می کند برای پیشبرد آزادی اقتصادی و عدم مداخله در اقتصاد، از جنگ و بلایا استقبال می کند.[۵۸] فریدمن در مساله عراق درست فکر می کرد. مقامات دولت بوش از جنگ برای گسترش قدرت دولت فدرال استفاده کردند و بوش مخارج فدرال را بیش از هر رئیس جمهوری دیگری از زمان لیندون جانسون(رئیس جمهور جنگ دیگر) حتی بودجه هایی غیر از بودجه نظامی و امنیت ملی را افزایش داد.[۵۹] و این تنها نظر لیبرال کلاسیکهای نا امید نبود. یک نظر سنجی در ۱۵ ناحیه کلیدی قبل از انتخابات میانی در سال ۲۰۰۶ نشان داد که بیشتر از ۵۵ درصد رای دهندگان معتقدند جمهوری خواهان طرفدار دولت بزرگ هستند.[۶۰]

ممکن است تصور شود برای کلاین توضیح این استثنای بزرگ از نظریه خود، سخت باشد اما او این کار را می کند: او ایالات متحده بعد از ۱۱ سپتامبر را مثالی بزرگ برای نظریه خود می داند. او ادعا می کند،حمله تروریستها، به دولت بوش فرصتی داد تا نظرات فریدمن را بکار ببندد وبه دوستان خود در صنایع دفاعی امنیتی با عقد قراردادها و واریز پول بی سابقه  منفعت برساند. کلاین هیچ وقت توضیح نمی دهد که چرا این عقیده فریدمن است. در دنیای واقعی فریدمن همواره تاکید داشته: “هدر دادن مخارج در بخش دفاعی همان و در خطر افتادن آزادی سیاسی یا نظامی گری همان”. امکان دارد کلاین یک بار در نوشته های زندگی نامه نویس فریدمن، لانی ابنشتین، در این ارتباط مطلبی بیابد،[۶۱] اما هیچ وقت به روشنی اینکه عقاید فریدمن چه هست و چه نیست را معین نمی کند و نشانه ای بدست نمی دهد که آنها را فهمیده باشد. او لیبرالیسم و دولت محدود فریدمن را با نو محافظه کاری و شرکت گرایی آشکار (بخشیدن مزایای مخصوص به شرکتها ورای آنچه بدون کمک دولت بدست می آورند) اشتباه می گیرد.

کلاین این گونه مطب راشرح می دهد: ” در آمریکای جورج بوش شرکت گرایی را داریم. واحدهای تجاری بزرگ و دولت بزرگ، قدرت سهمگین خود را برای کنترل شهروندان ترکیب می کنند.” [۶۲] این مانند انتقاد سالم یک لیبرال کلاسیک از مقامات غیر محتمل بنظر می رسد. مشکل این است که کلاین فکر می کند این همان “اوج انقلاب متقابل” است که توسط فریدمن مطرح شده [۶۳]و تیم بوش که آنرا بکار می بندد از ریشه معتقد به تعالیم فریدمن هستند.[۶۴]حتی وقتی دولت فدرال تمام قواعد در کتاب های فریدمن را زیر پا می گذارد کلاین، فریدمن را مقصر می داند.

در جایی کلاین درباره آزادنبودن اقتصاد عراق می نویسد:

“همه شرکتهای آمریکایی که در عراق بودند تا از فرصت بازسازی بهره بگیرند بخشی از یک پروژه حمایت گرایی بودند به این ترتیب که دولت آمریکا، بازارشان را توسط جنگ فراهم کرده بود، رقبایشان را از میدان بدر کرده و برای کار کردن در عراق به آنها پرداخت انجام داده بود و سودی را به هزینه مالیات دهندگان برای آنها تضمین کرده بود.[۶۵]

این مطلب می تواند انتقاد درست فریدمن از اینکه چگونه دولتها به دوستهایشان به هزینه رقابت آزاد و مالیات دهندگان منفعت می رسانند، باشد. البته کلاین در پایان پاراگراف می نویسد نهضت شیکاگو سرانجام در این قرار جدید شرکتی (corporate New Deal)، به اوج می رسد.[۶۶]

کلاین بارها آزادی گرایی (نئولیبرالیسم) را با نومحافظه کاری مربوط می کند. به نظر می رسد او فکر می کند این دو یکی هستند و حتی او موسسه CATO را، دوبار یک اتاق فکر نومحافظه کار معرفی می کند[۶۷] او می نویسد “جنبش نو محافظه کاری از ریشه با نظرات فریدمن یکی است.[۶۸] پس هر وقت بوش هزینه دولتی را برای نیل به اهداف محافظه کارانه گسترش می دهد و هر وقت ایالات متحده  کاری در عراق بدلیل پیامدهای اشغال انجام می دهد کلاین فریدمن و دیگر آزادی گرایان مانند CATO  رامسئول می داند. هرچند هر دو با گسترش دولت و جنگ عراق مخالف هستند، روشن است کلاین نمی داند نو محافظه کاری چیست و زحمت دریافتن آن را هم به خود نداده است و در ادامه می نویسد فریدمن نو محافظه کار است و اظهار می کند “محافظه کاران به از بین بردن سپهر عمومی و آزادی تمام برای شرکتها و پیکره بندی مخارج اجتماعی تمایل دارند”.[۶۹]کسی که در مورد نو محافظه کاری نظر موثقی دارد، ایروینگ کریستول طرز فکر این جنبش را متفاوت معرفی می کند. در ۱۹۷۹ او توضیح می دهد نو محافظه کاران به هیچ و جه آزادی گرا(libertarianism) نیستند و یک دولت رفاه محافظه کار، سازگار با چشم انداز نو محافظه کاری است. او آن دیدگاه را در بیانیه ای جدید تکرار می کند :” نو محافظه کاران نگرانی و بیم از رشد دولت در قرن اخیر را ندارند و آن را طبیعی و اجتناب ناپذیر می دانند.”[۷۰] و “اگر نو محافظه کاران و آزادی گرایان تفاوت مهمی در سیاستهای داخلی دارند، تفاوتی نیز حتی بیشتر در سیاست خارجی دارند” پس آن ریشه ی موافق نظرات فریدمن باید بسیار بزرگ باشد تا حاوی چنین دیدگاههای وسیعی باشد!

برانگیزی منجر به خودکشی

کلاین، آزادی گرایی را با شرکت گرایی اشتباه می گیرد و استدلال می کند، اضافه کردن به رفاه شرکتها از طریق بودجه مالیات، اوج تغییر در مکتب بازار آزاد شیکاگو است. کلاین قبول می کند رفاه شرکتی آن چیزی نیست که لیبرالهای شیکاگو در ابتدا ترویج می دادند: “اما این انحراف آنها نیست بلکه جایگاهی است که نهضت شیکاگو با ظلمهای سه گانه اش:خصوصی سازی، مقررات زدایی و ضد اتحادیه گری به آن سوق داده می شود”. [۷۱]اما او توضیح نمی دهد که چرا این جدایی دولت از اقتصاد باعث می شود دولت و شرکتها هرچه بیشتر دست در یک کاسه داشته باشند و رفاه شرکتی افزایش یابد. تنها استدلالش، سئوال ایجاد می کند. او بیان می کند، این مورد در کشورهایی با مردم معتقد به تعالیم فریدمن اتفاق افتاده و ما می دانیم آن عقاید از آن فریدمن هستند زیرا آنها، شرکتها را وقتی شانس آن وجود داشت غنی می کردند.

تصور می رود این نظریه به معنی علاقه فریدمن و دیگر آزادی گرایان به شرکتها باشد. پس اگر دولت به شرکتها سوبسید حمایت و مزایا ببخشد و قرار داد تنظیم کند باید از پایه، معتقد به نظرات فریدمن باشد. گاه به نظر می رسد، او فکر می کند هر سیاستی اگر پای شرکت خصوصی در میان باشد، نئولیبرال است. برای مثال اگر شرکتی خصوصی وسیله استراغ سمع تولید کند. اگر فهم بد او از نومحافظه کاری ناشی از بی خبری باشد، این اشتباه ناشی از لفاظی های چپ گرای کلاسیک است. آزادی گرایان همواره از جانب رقبا برای تمایل به غنی کردن شرکتها متهم شده اند. پس اگر هرجا شرکتها غنی شوند، پای آزادی گرایان در میان است.

این تفسیر کلاین از دیدگاه فریدمن است:

“آنچه او دریافته این است که تحت شرایط نرمال، تصمیمات اقتصادی، بسته به نیروی منافع رقابتی است. کارگران، شغل و ترفیع می خواهند صاحبان کار، مالیات پایین و قوانین ساده می خواهند و سیاستمداران باید تعادلی بین این نیروها ایجاد کنند.”[۷۲]به این دلیل است که طرفداران تعالیم فریدمن، از بحران استقبال می کنند، زیرا آنها شرایط عادی را به تعویق می اندازند و منفعت رساندن به کارفرمایان و اجرای دستورجلساتشان را وقتی مردم مشغول چیزهای دیگر هستند امکان پذیر می کنند. نوشته های کلاین مانند خلاصه آنچه فریدمن گفته است به نظر می رسد اما او ذکر نمی کند که فریدمن کجا این موضوع را دریافته است. زیرنویسی وجود ندارد. دلیل این است که این نقطه نظر فریدمن نیست، بر عکس فریدمن استدلال می کند اشتغال و ترفیع از نتایج بلند مدت مالیات پایین و مقررات ساده هستند اما اعمال نفوذ شرکتهای بزرگ بارها این اثرات سودمند را تخریب می کند.

پیدا کردن شخصی که بیشتر از فریدمن در هشداردادن درباره توطئه چینی شرکتها بر علیه مردم برای کسب مزایا حمایتها و سوبسیدها سخن رانده دشوار است. همانطور که فریدمن بیان کرده است:

شرکتهای تجاری در کل مدافع اقتصاد آزاد نیستند، برعکس آنها منابع عمده خطر هستند. هر بنگاه تجاری، طرفدار آزادی برای دیگران است ولی وقتی نوبت خودش می رسد مساله فرق دارد: ما باید برای محافظت از رقابت خارجی تعرفه داشته باشیم ما باید در دستور العمل مالیات، فلان تبصره را داشته باشیم ما باید فلان سوبسید را داشته باشیم.[۷۳]

فریدمن، این جستجوی مساعدت را انگیزه مخرب (برانگیزی منجر به خود کشی غیر مستقیم) جامعه تجاری می داند که عنوان مقاله ای است که بارها ارائه داده و موضوعی همیشگی در کارهای او بوده است. در قسمت اول سری تلوزیونی او “آزاد در انتخاب” تقریبا بر روی توصیف کلاین از این موضوع نشانه رفته است:

“معتقدم شایسته نیست وضعیت را بر اساس صاحب صنعت در مقابل دولت بیان کنیم. بر عکس یکی از دلایلی که چرا من طرفدار دولت کوچکتر هستم این است که وقتی شما دولت بزرگتر داشته باشید صاحبان صنعت آن را تصرف می کنند و آن دو با هم بر علیه کارگران و مصرف کنندگان معمولی ائتلاف می کنند. فکر می کنم تجارت نهادی با شکوه است به شرط آنکه در بازار رقابت باشد و کاری ندارد جز اینکه کالای با کیفیت بیشتر و هزینه کمتر تولید کند به خاطر این است که نمی پسندم، دولت وارد موضوع شود و به جامعه تجاری کمک کند.”[۷۴]

توضیح فریدمن از اینکه سیستم چگونه کار می کند خیلی شبیه کلاین است: “دولت بزرگ با شرکتهای بزرگ متحد می شود تا وجوه را به سمت بالا توزیع مجدد کنند.”[۷۵] تفاوت این است که کلاین، فریدمن را در طرف داری از این کار مقصر می داند. اما فریدمن همواره از مخالفین این اتحاد بین دولت و شرکت یا بنگاه بوده است:

“شرکت خصوصی تنها در صورتی شایسته دریافت پاداش موفقیت است که جریمه های شکست را هم تحمل کند… هیچ مانع یا سوبسیدی نباید وجود داشته باشد.”[۷۶]

بجای عیبجویی از فریدمن بخاطر گفتن چیزی که عملا بر خلاف آن گفته، کلاین می توانست این مورد که” رفاه شرکتی دستاورد برنامه ریزی نشده اقتصاد باز و دولت محدود است” را مورد مطالعه قرار دهد. اما او درباره این همبستگی مطلبی ارائه نمی کند و مثالهایش در حمایت از خلاف این نقطه نظر است: او درباره الیگارشی روسی، ایالات متحده بعد از ۱۱ سپتامبر و خصوصی سازی در آمریکای لاتین می نویسد. اما الیگارشی و موارد  آمریکای لاتین ناشی از خارج کردن بیگانگان از معادله بود، که کلاین تایید می کند اما مفهوم آن را در نمی یابد.[۷۷]ضمنا رفاه شرکتها در مورد ایالات متحده و عراق بخاطر افزایش زیاد در مخارج عمومی و خارج کردن رقبا از صحنه (به نظر کلاین) بود، که از پایه ضد نظرات فریدمن است.

نگرش به دموکراسی

اگر سوء تعبیرها و تحریفات آشکار را در دکترین شوک کنار بگذاریم.چیز زیادی برای کلاین علیه آزادی گرایان و میلتون فریدمن باقی نمی ماند. دعوی او علیه یک جنبش آیا واقعا این است که پیشوای اقتصادی آن، از بحران برای اجبار مردم به پذیرش ایده هایش سود می جوید و یا تملق دیکتاتوران فاشیست و کمونیست را برای جلب حمایتشان می گوید؟ یا یکی از شاگردان مشهور آن اقتصاددان سخنان زیبایی درباره دیکتاتورها، آدمکشان و تروریستها، مادامیکه آنها عقاید صحیحی درباره بازار داشته باشند، بگوید؟ که آیا آن عقاید با ظلم سیاسی همزیستی دارند؟

اگر قضیه این است برای کلاین مشکلی وجود دارد. زیرا معلم اقتصادی مورد علاقه خود او، اقتصاددان بریتانیایی، جان مینارد کینز است، که به دلیل رکود بزرگ و جنگ جهانی دوم برجسته شد. کسی که اتحاد جماهیر شوروی را پر ابهت خواند و در مقدمه ترجمه آلمانی کتابش ” نظریه عمومی ” در ۱۹۳۶ نوشت، که ایده هایش به خوبی با سیستم توتالیتر (تمامیت خواه) وفق داده می شوند.[۷۸]و پیرو او که سخنان زیبایی درباره دیکتاتورها می راند، نائومی کلاین است. او کاری جز این ندارد که، کوبا[۷۹]، چه گوارا[۸۰] و حزب اله[۸۱] را در کتابش تحسین کند و مدافع رهبر افراطی عراقی مقتدی صدر است، که او را نماینده جریان اصلی در عراق معرفی می کند و به نظر او مقتدی صدر تنها برای دفاع از خود می جنگد.[۸۲] و رهبرانی که ناسیونالیسم اقتصادی دلخواه کلاین را اجرا می کنند، ولادمیر پوتین، هوگو چاوز و محمود احمدی نژاد هستند که استقلال و نهادهای دموکراتیک را بی فایده می کنند. به عبارت دیگر بنظر نمی رسد کلاین به دیکتاتورها فاشیستها و آدمکشان تا زمانی که مالیات و موانع تجاری را پایین نیاورده اند اعتنایی بکند.[۸۳]

تفسیر کلاین از روسیه در دهه ۱۹۹۰ نگرش او به دموکراسی را آشکار می کند. او رئیس جمهور روسیه بوریس یلسین را برای زیر پا گذاشتن دموکراسی در پاییز ۱۹۹۳ وقتی اکثریت مخالف خود را در پارلمان به رسمیت نشناخت، ملامت می کند. وقتی قانونگذاران ساختمان را اشغال کردند و استعفای او را خواستار شدند، یلتسین بزور مجلس را منحل و انتخابات جدید اعلام کرد. کلاین می گوید در اردوگاه پارلمان، گروههای فاشیستی اولیه بودند، اما ظاهرا نمی داند وقتی شما برای دموکراسی می جنگید نمی توانید در مورد دوست یا دشمن خیلی انتخاب کننده باشید. با این حال فرد کاپلان یکی از گزارشگرانی که این ناسیونالیستهای افراطی و کمونیست که ساختمان را اشغال کرده بودند را ملاقات کرده بود، این توصیف را خنده آور می داند:

“من یکی از بسیار گزارشگرانی بودم که یک بعداز ظهر وهم آور را در ساختمان پارلمان با اشغالگران مسلح چکمه سیاه و مست به حالت زننده، سپری کردم. باور کنید و کلاین باید باور کند از آنجا که او از یکی از گزارشهای من در گلوب (Globe) نقل قول کرده،که شرح سربازانی بود که ساختمان را محافظت می کردند. در میان آنها هیچ دموکراتی نبود.”[۸۴]

بار دیگر کلاین باید تاریخ را برای مطرح کردن قضیه خود عوض کند. او ادعا می کند یلتسین پارلمان را جبرا منحل کرد تا شوک درمانی انجام دهد. اما شوک درمانی در روسیه یک سال و نیم قبل از آن اتفاق افتاد که آن بالا رفتن کنترل ارزش پول و قیمتها بود. بعد از آن یلتسین نخست وزیر لیبرال یگور گایدر را با تکنوکرات ویکتور چرنومردین جایگزین کرد و تقریبا از ۷ میلیارد دلار برای نجات کارخانه های دولتی استفاده کرد. اما بگذارید به مورد جالبتری بپردازیم

اکثریت پارلمان رئیس جمهور را بخاطر اقدامات غیر دموکراتیک و خلاف قانون اساسی متهم و خواستار برکناری او شدند. اما رئیس جمهور این مخالفت را نادیده گرفت و پارلمان، کمک استبداد گرایان را در مبارزه برای آنچه دموکراسی می خواندند، پذیرفت. که همانند ماجرای دیگری در تاریخ سیاست مدرن است. همین اتفاق در شیلی، آگوست ۱۹۷۳ رخ داد، وقتی اکثریت پارلمان کمک نظامیان را برای برکناری سالوادر آلنده که او را در کشاندن شیلی به ورطه دیکتاتوری متهم می دانستند، درخواست کردند.[۸۵] هرچند کلاین، سالوادر آلنده را یک دموکرات تند خو[۸۶] ، در حالیکه یلسین را بدون قصد طعنه، پینوشه ی روسیه[۸۷] می نامد

من طرفدار آن اتفاقاتی که در هر کدام از این ماجراها افتاد نیستم، بلکه سعی می کنم توجه شما را به این نکته  جلب کنم که کلاین نزاع یک رئیس جمهور با پارلمان را حمله به دموکراسی و حمله مشابه رئیس جمهوری دیگر را مبارزه برای دموکراسی می خواند.

حکومت یلتسین به جرات یکی از دموکرات ترین حکومتها در تاریخ کشورش بوده است، در حالیکه در مورد حکمفرمایی گردن کشانه آلنده چنین نیست. در عین حال موضوع اصلی تفاوت این دو از لحاظ دموکراتیک بودن نیست.بلکه تفاوت مورد بحث ما این است که یکی از این دو رئیس جمهور، بسیار طرفدار بازار آزاد بود و دیگری مخالف آن و ظاهرا به نظر کلاین هر کس علیه بازار آزاد تلاش کند و بخواهند او را که با رای گیری و به طور دموکراتیک سر کار آمده برکنار کنند، مبارزی در جست و جوی دموکراسی است. پس کتاب درباره دموکراسی نیست.و همچنین درباره شوک و بحران هم نیست. هیچ چیز در دکترین شوک به این که کلاین فکر می کند، استفاده از بحران برای پیشبرد اهداف اشتباه است، اشاره ندارد. به نظر می رسد این تاکتیک تنها در صورتی که ایده های خطا را جلو ببرد صحیح نیست. کلاین راه حلی از خود برای جنگ عراق و طوفان کاترینا ارائه نمی دهد و آنرا روشی شریرانه برای سوء استفاده از مردم در رنج نمی داند، بلکه آن را روشی برای کمک به دیگران می داند. و اگر آزادی گریان دقیقا همان اعمال را انجام دهند در این صورت تنها دلیلش برای شیطانی خواندن آن اعمال این است که  آن اعمال شیطانی است و پیامدهای ناگوار دارد.اما این ادعایی است که دلیلی برای آن ندارد. و باید آن را مسلم فرض کنیم تا بتوانیم مطلب با ارزشی در انتقاد او از بلای کاپیتالیسم بیابیم.

زندگی در کاپیتالیسم بی رحم

به طور حیرت آوری در کتابی با بیشتر از ۵۰۰ صفحه کلاین، هیچ استدلالی برای کسی که هنوز درباره زیان آور بودن بازار آزاد متقاعد نشده، ندارد. او مثالهای اندکی از اینکه چگونه بعد از فروپاشی اقتصادهای برنامه ریزی شده یا مهار تورم حاد، فقر و بیکاری افزایش پیدا کردند می آورد. اما این مساله عجیب نیست و دقیقا همان چیزی است که اقتصاددانان پیش بینی می کنند. گرچه آنها می گویند این تنها روشی است که در بلند مدت فقر و بیکاری را کاهش می دهد و کلاین داده های بلند مدت ارائه نمی کند. او می گوید اصلاحات شیلی، طبقه کارگر را به “فقرای طرد شدنی” تبدیل کرد اما هیچ وقت نمی پذیرد شیلی در آمریکای لاتین موفقیتی اقتصادی اجتماعی بود و عملا فقر مطلق را برانداخت. او می نویسد اصلاحات در چین فاصله درآمدی بین شهرها و روستاها را بیشتر کرد اما اشاره نمی کند این توسعه منجر به بزرگترین کاهش فقر در تاریخ شد.

در دو مورد کلاین به طور خلاصه به بلند مدت و تصویر کلی اشاره می کند. ادعایی که به شکلی دیگر تکرار شده است: که بین ۲۵ تا ۶۰ درصد مردم کشورهایی که اقتصادشان را آزادسازی کردند، از اقتصاد طرد شدند، یا برای همیشه قشر پایین جامعه باقی ماندند.[۸۸] او توضیح نمی دهد از این ارقام چه منظوری دارد یا آنها را از کجا آورده است. زیر نویس یا منبعی وجود ندارد. نگاهی به داده های EFW نشان می دهد کلاین، برعکس آن را بیان کرده است. در کشورهایی با آزادترین اقتصاد،در فقر و بیکاری کمترین مقدار را دارند. متوسط فقر طبق آمار سازمان ملل در میان این کشورها ۱۵٫۷ درصد و در بقیه دنیا ۲۹٫۸ درصد است. بیکاری در چارک اول از لحاظ آزادی اقتصادی ۵٫۲ درصد است که کمتر از نصف نرخ بیکاری بقیه دنیاست. در چارک آخر (شامل کشور هایی که بر دارایی شخصی و تجارت، محدودیت وضع می کنند که از نظر کلاین روشی برای کمک به مردم در مقابل توانگران است) فقر ۳۷٫۴ درصد و بیکاری ۱۳ درصد است.[۸۹]

کلاین می نویسد کاپیتالیسم جهانی از ۱۹۹۰ به این سو، به بی رحم ترین شکل خود سقوط کرده است.[۹۰]اگر نظر او درباره رابطه بین بازار آزاد و محرومیت و فقر درست باشد باید فقر با سرعت چشمگیری افزایش یافته باشد، در صورتی که برعکس آن اتفاق افتاده است . طبق آمار بانک جهانی بین ۱۹۹۴ و ۲۰۰۴ فقر مطلق در کشورهای درحال توسعه از ۲۹ درصد به ۱۸ درصد کاهش یافته است. این بدان معنیست که فقر مطلق، در هر روز ۵۴۰۰۰ نفر در دنیای کاپیتالیسم بی رحم کاهش یافته[۹۱] و در همان دوره سهم مردم در ناحیه های فقیرنشین،که به نظر کلاین از نتایج آزادسازی است از ۴۷ درصد به ۳۷ درصد کاهش یافته است.[۹۲] میانگینها البته تمام داستان را نمی گویند. پس مهم است که اشاره کنیم بیشترین پیشرفت در بخشی از دنیا اتفاق افتاده که بیشترین آزادسازی را انجام داده اند. درحالیکه در کشورهای بسته تر حتی پسرفت هم داشته ایم.

اگر کلاین درباره ارتباط بین بازار آزاد و خشونت سیاسی درست گفته باشد، بنابراین باید جنگ و دیکتاتوری بیشتری در دوران کاپیتالیسم بی رحم داشته باشیم. کلاین بدون ارائه شواهد پافشاری می کند که جهان در حال ناامن تر شدن است.[۹۳] او در اشتباه است. طبق آمار مرکز امنیت انسانی در دانشگاه کلمبیا ی انگلیس تعداد درگیری نظامی با حداقل یک دولت در آن از ۵۰ عدد در ۱۹۹۰ به ۳۱ عدد در ۲۰۰۵ رسیده و تعداد تلفات جنگی در سال ۲۰۰۵ برای مدت نیم قرن کمترین بوده است. در ۱۹۹۰ ، تعداد ۹  قتل عام در جهان اتفاق افتاده، و در سال ۲۰۰۵ یک مورد در دافور بوده است. دنیا در دوران سرمایه داری بی رحم در حال امن تر شدن بوده است.

جهان همچنین دموکراتیک تر هم شده است، بر خلاف اشاره کلاین در نظریه خود، در واقع در حالیکه بازارها آزادتر شده اند، همزمان جهان دستخوش انقلاب دموکراتیک شده است. بین ۱۹۹۰ و ۲۰۰۷ تعداد دموکراسی های انتخاباتی از ۷۶ به ۱۲۱ کشور افزایش پیداکرده است. در سال ۱۹۹۰ تعداد کشورهای فاقد آزادی به معیار، خانه آزادی(Freedom House) از کشورهای آزاد بیشتر بود درحالیکه در سال ۲۰۰۷ تعداد کشورهای دارای آزادی دوبرابر کشورهای فاقد آزادی بود.

پس بدون وجود هرگونه استدلال جدی علیه پیامدهای بازار آزاد انتقادهای منصفانه کلاین از شکنجه، دیکتاتوری، فساد دولتی و رفاه شرکتها باقی می ماند.و دکترین شوک به ادعایی غریب که، میلتون فریدمن و بازار آزاد بد هستند، زیرا دولتها بی کفایت، فاسد و بی رحم هستند، تنزل می یابد. احتمالا اینکه توصیه نامه هایی از چهار نویسنده که پشت کتاب جلد  وجود دارد،جعلی باشد بعید نیست.

 یادداشتها

 


 

[1] نگاه کنید به:

John Gray, “The End of the World as We Know It,” review of The Shock Doctrine, by Naomi Klein, The Guardian,September 15, 2007, http://books.guardian.co.uk/review/story/0,,2169201,00.html.

 

[2] نگاه کنید به:

Joseph Stiglitz, “Bleakonomics,” review of The Shock Doctrine by Naomi Klein, New York Times, September 30, 2007, http://www.nytimes.com/2007/09/30/books/review/Stiglitz-t.html.

 

[3]   نقل شده در:

Naomi Klein, The Shock Doctrine: TheRise of Disaster Capitalism (London:Allen Lane,2007), p. 6.

[4] نگاه کنید به:

http://www.naomiklein.org/shock-doctrine/short-film.

 

[5] نگاه کنید به:

.Milton Friedman, Capitalism and Freedom (Chicago:UniversityofChicago Press, 1982), p. ix

 

[6]  نگاه کنید به:

Klein, The Shock Doctrine, p. 6.

[7] نگاه کنید به:

Milton and Rose Friedman, The Tyranny of the Status Quo (San Diego: Harcourt Brace Jovanovich, 1982).

 

 [۸] نگاه کنید به:

 .Klein, The Shock Doctrine, p. 7.

 

[9] نگاه کنید به:

.Milton and Rose Friedman, Two Lucky People (Chicago: University of Chicago Press, 1999), p.

592. (Emphasis added.)

 

[10] . کلاین در فیلم کوتاه خود این تحریف را یک قدم جلوتر می برد: فریدمن به سیاستمداران توصیه می کند آنها باید  بلافاصله بعد از بحران تمام سیاستهای رنج آور خود را قبل از آنکه مردم به خود بیایند اجرا کنند. http://www.naomiklein.org/shock-doctrine/short-film.

[11] نگاه کنید به:

Lanny Ebenstein, Milton Friedman: A Biography (New York: Palgrave, 2007), p. 61

 

[12] همانجا فصل ۱۰

[۱۳] نگاه کنید به:

Klein, The Shock Doctrine, p. 7.

 

[14]  . نامه در ” دو فرد خوش شانس” منتشر شد

The letter is published in Friedman and Friedman, Two Lucky People, p. 591.

 

[15] نگاه کنید به:

Klein, The Shock Doctrine, p. 117.

 

[16] نگاه کنید به:

Rossana Castiglioni, “The Politics of Retrenchment: The Quandaries of Social Protection under

Military Rule in Chile, 1973–۱۹۹۰,” Latin American Politics and Society (Winter 2001).

 

[17] همانجا

 

[18] Klein, The Shock Doctrine, p. 117

 

[19] Milton Friedman, “Economic Freedom, Human Freedom, Political Freedom,” address at the Smith Center, California State University, Hayward, California, November 1, 1991, http://www.sbe.csuhayward.edu/~sbesc/frlect.html; “Response,” October 3, 1975, in Friedman and Friedman, Two Lucky People, p. 595.

 

[20] Klein, The Shock Doctrine, p. 185.

 

[21] Milton Friedman, “Milton Friedman @ Rest,” interview by Tunku Varadarajan, Wall Street

Journal, January 22, 2007.

 

[22] “Response” in Friedman and Friedman, Two Lucky People, p. 595.

[23] Klein, The Shock Doctrine, pp. 56, 444.

 

[24] Klein, The Shock Doctrine, p. 351.

 

[25] Milton Friedman, “The Romance of Economics,” interview by Tunku Varadarajan, Wall Street Journal, July 22, 2006.

 

[26] .Milton Friedman, “Best of Both Worlds,” interview with Brian Doherty, Reason, June 1995.

 

[27] . همانجا

 

[28] .Naomi Klein, “The Rise of Disaster Capitalism,” The Nation, May 2, 2005.

 

[29] .Klein, The Shock Doctrine, pp. 17, 53.

 

[30] . همانجا ص ۱۵

 

[31]. James Gwartney and Robert Lawson, Economic Freedom of the World, 2007 (Vancouver: Fraser Institute, 2007).

 

[32] .Gwartney and Lawson, 2007, p. 27.

 

[33] .“Pew Global Attitudes Project: Spring 2007 Survey,” Pew Research Center, 2007

 

[34]. David Sanders, Hugh Ward, and David Marsh, “Government Popularity and the Falklands War: A Reassessment,” British Journal of Political Science ۳, ۱۹۸۷٫

 

[35] . Klein, p. 138.

 

[36] .گزارشات گوناگونی از حوادثی که در اورگریوز اتفاق افتاد وجود دارد.اما حتی نشریات متمایل به چپ هم تایید می کنند،که اعتصاب کنندگان پلیس را تحریک کردند مراجعه کنید به:

 Tristram Hunt,“The Charge of the Heavy Brigade,” The Guardian, September 4, 2006, http://www.guardian.co.uk/theguardian/2006/sep/04/features5.

 

[37] .British Political Opinion 1937–۲۰۰۰: The Gallup Polls, ed. Anthony King (London: Politico’s, 2001).

 

[38] .Klein, The Shock Doctrine, p. 97.

 

[39] .همانجا ص ۹۰

 

[40] .همانجا ص ۴۵۰

 

[41] .همانجا ص ۲۶۷

[۴۲] .همانجا ص ۱۰۲

 

[43] .Gwartney and Lawson, 2007

 

[44] .Klein, The Shock Doctrine, p. 113.

 

.[45]  همانجا ص ۱۱۴ f

[46] .همانجا ص ۶

[۴۷]. Jan Arild Snoen, “Skolene i New Orleans trengte sjokkterapi,” Dagbladet, September 28, 2007.

کلاین می نویسد، بسیاری از والدین افریقیی-آمریکایی در نیواورلئان با حق انتخاب بیشتر در زمینه تحصیل مخالف بودند زیرا آن را روشی برای برگرداندن آنچیزهایی که جنبش حقوق مدنی کسب کرده بود،می دیدند.اما به این موضوع اشاره نمی کند که آمریکایی-آفریقایی ها بیشترین موافقت را با سیستم وچر( voucher )  داشتند.یک نظر سنجی سال پیش نشان داد ۴۵ درصد کل جمعیت و ۶۸ درصد آفریقایی-آمریکاییان طرفدار سیستم وچر هستند:

William G. Howell, Martin R. West, and Paul E. Peterson, “What Americans Think about Their Schools,” Education Next ۷, no 4, (2007)

 

[48]. John Williamson, “What Washington Means by Policy Reform,” in Latin American Adjustment:How Much has Happened? ed. John Williamson (Washington: Peterson Institute for International Economics, April 1990).

 

[49] .Klein, The Shock Doctrine, p. 256f.

[50] .همانجا صفحات ۱۸۷ و ۱۹۰

 

[51] .برای نمونه مراجعه کنید به

Liu Xiaobo et al., “June 2 Declaration of a Hunger Strike,” in China’s Search for Democracy: The Student and Mass Movement of 1989, ed. Suzanne Ogden et al. (Armonk, NY: M.

E. Sharpe, 1992).

 

[52] .Jonathan Fenby, “The Tiananmen Square Peg,” Comment Is Free, September 10, 2007, http://commentisfree.guardian.co.uk/jonathan_fenby/2007/09/the_tiananmen_square_peg.html

 

[53] .Klein, p. 189.

 

[54] .همانجا ص ۱۹۰

 

[55] .همانجا ص ۱۹۱

 

[56]. Gwartney and Lawson, 2007.

 

[57]. Robert Higgs, Crisis and Leviathan (New York: Oxford University Press, 1987).

 

[58] .Milton Friedman, “Friedman’s Heresy Hits Mainstream,” interview with Carolyn Lockhead, San Francisco Chronicle, June 5, 2005.

 

[59] .Stephen Slivinski, Buck Wild: How Republicans Broke the Bank and Became the Party of Big Government (Nashville: Nelson Current, 2006), p. 149.

 

[60] .مراجعه کنید به http://www.clubforgrowth.org/2006/11/new_poll_people_want_limited_g.php.

کلاین می نویسد، فریدمن طرفدار قدرت در دست جمهوریخواهان بود.هرچند او همواره از طرفداری تقسیم دولت، روشی برای کنترل بهتر دولت،سخن می راند.

 

[61] .Ebenstein, p. 232.

 

[62] .Klein, The Shock Doctrine, p. 307

 

[63] .همانجا ص ۲۹۹

[۶۴] .همانجا ص ۲۹۸

 

[65] .همانجا ص ۳۵۵

 

[66] .همانجا ص ۳۵۵

 

[67] .همانجا صفحات ۱۵ و ۳۲۲

 

[68] .همانجا ص ۳۲۲

 

[69] .همانجا ص ۱۵

 

[70]. Irving Kristol, Reflections of a Neoconservative (New York: Basic Books, 1983), p. 77; Irving Kristol, “The Neoconservative Persuasion,” Weekly Standard, August 25, 2003.

 

[71]. Klein, The Shock Doctrine, p. 316.

 

[72] .همانجا ص ۱۴۰

 

[73] .Milton Friedman, “Which Way for Capitalism?”Reason, May 1978.

 

[74] .Milton Friedman, Free to Choose 1: The Power of the Market, 1980.

 

[75]. Klein, The Shock Doctrine, p. 286.

 

[76]. Friedman and Friedman, Two Lucky People, p. 593.

 

[77]. Klein, The Shock Doctrine, pp. 15, 231.

 

[78].نظریه عمومی جان مینارد کینز ” پیش گفتار در نسخه ی آلمانی”

John Maynard Keynes, “Foreword to the German Edition,” General Theory, http://tmh.floonet.net/articles/foregt.html.

For Klein’s own appreciationof Keynes, see Klein, pp. 53–۵۷٫

 

[79] .Klein, The Shock Doctrine, p. 456.

 

[80]. همانجا صفحات ۱۰۴ و ۴۴۳

 

[81]. همانجا ص ۴۶۱

 

[82]. Naomi Klein, “Bring Najaf to New York,” The Nation, September 13, 2004.

برای انتقاد از کلاین به شیوه خود او، می توان ایرادی بزرگ از اینکه چرا دوستان ضد جهانی سازی اروپایی او ATTAC نامیده شده اند،گرفت.

[۸۳] .در ادامه توضیح می دهد:دموکراسی ناب قوانینی عادلانه برای جلوگیری از خرید آرا توسط شرکتها دارد(دکترین شوک ص ۱۳۴) که بنظر می رسد برای ساختن دموکراسی خاص خود محدودیت بر آزادی بیان و شرکت داوطلبانه را مثال آورد

[۸۴] .Fred Kaplan, “Blame Yeltsin,” Slate, October2, 2007.

 

[85] .The Chamber of Deputies Resolution of August 22, 1973, http://www.josepinera.com/pag/

pag_tex_quiebredemoc_en.htm.

 

[86] .Klein, The Shock Doctrine, p. 64.

 

[87] .همانجا ص ۲۲۰

 

[88] .همانجا صفحات ۴۰۵ و۴۴۲

 

[89] .James Gwartney and Robert Lawson, Economic Freedom of the World 2005 (Vancouver: Fraser Institute, 2005).

 

[90]. Klein, The Shock Doctrine, p. 252.

 

[91] .Shaohua Chen and Martin Ravallion, “Absolute poverty measures for the developing world, 1981–۲۰۰۴,” World Bank, March 2007.

این ارقام بعد از آنکه بانک جهانی معیار قدرت خرید پول های مختلف را تغییر داد،مورد تجدید نظر قرار گرفتند.

[۹۲]. United Nations, The Millennium Development Goals Report 2007, p. 26.

 

[93].Klein, The Shock Doctrine, p. 424.

منبع او تنها استناد دارد به اینکه مخارج نظامی افزایش یافته اند

 

 



نظرات شما

 

نظر شما چیست؟