آلن چارلز کورس

آیا پس از سوسیالیسم خواهد آمد؟

♦ آلن چارلز کورس | پنجشنبه, ۱۱م خرداد, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.8/5 (4 votes cast)

ترجمه سیاوش صفوی

توضیح: مطلب نسبتاً طولانی است، از این رو در چهار صفحه منتشر شده است. در پایین هر صفحه می توانید صفحات دیگر را انتخاب کنید. فایل پی دی اف مطلب را نیز می توانید از سمت چپ همین صفحه دریافت کنید.

معرفی نویسنده: پروفسور آلن چالرز کورس، لیسانس خود را از دانشگاهِ پرینستون و دکترای خود را هاروارد گرفته است. وی استاد دانشگاهِ پنسیلوانیا و متخصص تاریخ روشنفکریِ اروپا در قرن هفدهم و هجدهمِ میلادی است. از وی کتاب‌ها و مقالاتِ متعددی درباره‌یِ تاریخ روشفکری در فرانسه منتشر شده است. وی در سال ۱۹۹۲ با تاییدِ مجلس سنایِ ایالات متحده، به عضویت شورایِ ملیِ علومِ انسانی در آمد و به مدتِ شش سال در آن شورا خدمت کرد. وی در دفاع از آزادی‌ آکادمیک و آزادیِ بیان نقشی فعال در ایالات متحده داشته است. وی نشانِ ملیِ علومِ انسانی ایالات متحده را در سال ۲۰۰۵ به خاطرِ «دانش‌‌پژوهی، وقفِ زندگی‌اش به علومِ انسانی، … و دفاع از آزادیِ آکادمیک» دریافت داشت. همچنین وی در سال ۲۰۰۸، جایزه جین کرک‌پتریک در دفاع از آزادیِ آکادمیک و جایزه‌یِ بردلی را از بنیادِ ایندی و هری بردلی دریافت داشت.  کتاب‌هایِ زیر از جمله آثارِ وی هستند: «دانشگاهِ سایه: خیانت به آزادی در دانشگاه‌هایِ امریکا»، «جادوگری در اروپا بین سال‌هایِ ۴۰۰ تا ۱۷۰۰ میلادی»، «خداناباوری در فرانسه، بینِ سال‌هایِ ۱۷۲۹ تا ۱۶۵۰ میلادی»، «دانشنامه‌یِ روشنگری» در چهار جلد، از انتشارات دانشگاه آکسفورد.

آنچه که در پی می‌خوانید ترجمه‌یِ مقاله‌ای است از پروفسور کورس که در سال ۲۰۰۳ در ژورنالِ «سیاست و فسلفه‌یِ اجتماعی» از انتشاراتِ دانشگاهِ کمبریج منتشر شده است. اصل مقاله به زبانِ انگلیسی را می‌توایند در این آدرس پیدا کنید.

***

“پس از سوسیالیسم” وجود ندارد. ما در دوران زندگی خود و کودکانمان نیز شاهد آن نخواهیم بود. پس از بروز هولوکاست و نازیسم، یهودستیزی برای مدتی کوتاه، خجل از بدترین تجربه ظهورش که اِعمال شدن در عرصه حکومت بود، برای مدتی راه سکوت در پیش گرفت. پس از فروپاشی کمونیسم که تنها تجربه واقعی و تمام عیار قدرت برای سوسیالیسم بود، سوسیالیسم نیز برای مدتی بسیار کوتاه خاموشی در پیش گرفت. اما عوامل بروز سوسیالیسم در غرب همچنان باقی مانده اند؛ این عوامل محصول ترکیب دو موفقیت عظیم هستند: اقتصاد آزاد لیبرالی و دموکراسی سیاسی. اولین آنها موجب تولید ثروتی شده است که تمام احتمالات و امکانات برای انسان را متحول کرده است، اما همچنین موجب بروز حسادت عمیق در افراد نیز میشود. و دومین آنها، که با توسل به ساختار دموکراتیک حکومت، برای جاه طلبی راهی به قدرت باز میکند تا به نام  برابری اجتماعی به تقسیم ثروت بپردازند. همانطور که فردریک هایک و لودویگ میزس بخوبی درک میکردند، ثروت حاصل از اقتصاد آزاد باعث میشود که کسانی که تولیدی ندارند نیز به این باور برسند که چنین ثروتی یک واقعیت طبیعی است و برای استفاده آنان بوجود آمده است.

سوسیالیسم به معنای منسوخ کردن دارایی فردی، سود، و معامله داوطلبانه است. سوسیالیسم به معنای سازمان‌دهی و هماهنگ کردن تولید و توزیع خدمات و کالاها- که نتیجه اختراع، خلاقیت، ایده‌ها، ریسک‌پذیری‌ها، استعداد و زحمات انسانها هستند- توسط برنامه‌ریزان سیاسی است که قرار است بدانند مردم به چه نیاز دارند و چگونه باید آن نیاز بر طرف شود. این یعنی مصادره و جیره بندی ثروت براساس ارزشهای فکری افراد برنامه ریز. سوسیالیسم را هر کودکی میتواند درک کند: گرفتن وسایل دیگران. سوسیالیسم قصابی بیخردانه و شتاب زده آن مرغ داستان است که تخم طلا میگذارد. پس نمیتوان درباره پس از سوسیالیسم صحبت کرد مگر اینکه بتوانیم حسد، نفرت، زور، تفکر غیرمنطقی و جاه طلبی سیاسی را از اموراتمان حذف کنیم. شاید در دنیایی دیگر این امر شدنی باشد.

برای سوسیالیسم دشوار نخواهد بود-هرچند اکنون نیز دشوار نیست- که نام ظریف خود را در جایی که نیاز باشد کمی تغییر دهد، درحالی که  جاه طلبی، رویا، و شیدایی خود برای کنترل و برنامه ریزی زندگی مردم را کماکان به قالب یک هدف قدرتمند سیاسی، اقتصادی، و در نهایت فرهنگی در آورده است. رویای کامل و مذهب هزاره ایِ سوسیالیسم قرن نوزده شاید دیگر نتواند توده ها، اربابان و حتی قهرمانان را به حرکت در بیاورد، اما انگیزهها و ارزشهای نهادین آن کماکان نیرومند و فعال هستند. سیاستمداران و عوام فریبان، “پس از سوسیالیسم”، با موفقیت به تلاش علیه دارایی، سود، آزادی اقتصادی، و “بازار” ادامه خواهند داد. “پس از سوسیالیسم” بود که در فرانسه لیونل ژوسپن و حزب سوسیالیستش با برنامه تولید مشاغل از طریق کاهش میزان مجاز کار در هفته در ازایِ همان سطحِ حقوق به قدرت رسیدند. “پس از سوسیالیسم” است که “راه سوم” از چنین وجهه ای برخوردار شده است، و یکی از آن دو راهِ  کنار گذاشته شده همان تکیه کردن بر آزادی اقتصادی در معامله داوطلبانه است. “پس از سوسیالیسم” است که مشاهده میکنیم کلاسیک ترین جامعه لیبرال جهان به سمت برنامهریزی مرکزی تامین اجتماعی و توزیع دارو پیش میرود. “پس از سوسیالیسم” است که شاهد سپرده شدن روزافزون کنترل زندگی اقتصادی به هیأتهای “متخصصان” بینالمللی هستیم. این امور در هنگامة پیروزی مفروض اقتصاد آزاد در اثر شکست مفتضحانه رژیمهای اقتصاد متمرکز در حال انجام است. این تصور که آیندگان کمتر از گذشتگان پذیرای عوام فریبی، حسد، و اسطوره برنامه ریزی عمومی خواهند بود ایمانی بیخردانه است. بهیچ وجه مشخص نیست که آینده متعلق به کدام خواهد بود.

نمیتوان درباره پس از سوسیالیسم صحبت کرد مگر اینکه بتوانیم حسد، نفرت، زور، تفکر غیرمنطقی و جاه طلبی سیاسی را از اموراتمان حذف کنیم. شاید در دنیایی دیگر این امر شدنی باشد.

باید مقدمه میزس بر نسخه انگلیسی (۱۹۵۱) کتاب شکوهمندش “درباره سوسیالیسم”  را به خاطر سپرد. میزس به ما هشدار میدهد که “خصومت میان جنبشهای متنوع توتالیتر – نزاع میان دولت‌مداران ضدکمونیست (مانند پیروانِ نیو دیل در امریکا و سوسیالیستهای اروپای غربی) با کمونیستها- را با “نزاع بزرگ ایدئولوژیک عصر ما” که همان نزاع میان حامیان “اقتصاد بازار” و طرفداران “کنترل تمامیتخواهانه دولت” است اشتباه نگیریم (۱). میزس به اشتباه در آن بستر تاریخی تنازع میان سوسیالیستهای اروپای غربی از سویی و بولشویکها از سوی دیگر را به نحوی کوچک نمایی کرده بود؛ زیرا امکان وجود آزادیهای انسانی در گرو شکست کمونیسم بود. او همچنین به اشتباه معتقد بود که در رویارویی با کمونیسمی که انسانها را چیزی جز وسیله ای برای رسیدن به هدف نمیدید، چندان مهم نیست کدام گروه از مهندسان اجتماعی و اقتصادی دستگاه برنامه ریزی دولت را کنترل کنند. بنظر میرسد میزس هیچگاه بخوبی –یا بهیچ وجه- نتوانست جدایی‌ناپذیری مالکیت فردی از آزادی اقتصادی در تمامی سپهرها را درک کند. در دراز مدت البته او در این زمینه که آزادی در نهایت بستگی به نتیجه نزاع میان دارایی خصوصی، سرمایه گذاری خصوصی، تولید داوطلبانه، و معامله داوطلبانه از یک سو و برنامه ریزی مرکزی از سویی دیگر خواهد داشت محق بود.

بدون مکانیسم قیمت گذاری برای بازتاب دادن حق انتخابهای افراد، راه موثری برای کشف و تخصیص اطلاعات اقتصادی یا هماهنگ کردن فعالیتهای عوامل ناموزون به سوی رفع نیاز و رضایت انسانی وجود ندارد.

هایک و میزس در این باور مشترک بودند که برنامه ریزی مرکزی، دارای منطقی اقتصادی، اجتماعی، ایدئولوژیک، فرهنگی، تاریخی، و در نهایت تمامیتخواه است. از منظر اصولِ نظریِ اقتصادی، آنها بدیهی بودن نکتهای را درک کردند که بسیاری از متفکران معاصرشان آن را امری پوچ و بی مغز میخواندند: اینکه هر قدر که جامعه و اقتصادی پیچیدهتر باشد، تلاش برای برنامه ریزی مرکزی آن غیرممکن تر و نامتجانس تر خواهد شد. بدون مکانیسم قیمت گذاری برای بازتاب دادن حق انتخابهای افراد، راه موثری برای کشف و تخصیص اطلاعات اقتصادی یا هماهنگ کردن فعالیتهای عوامل ناموزون به سوی رفع نیاز و رضایت انسانی وجود ندارد. در نگاهی عمیق تر نسبت به سنگین ترین عواقب برنامه ریزی مرکزی بر زندگی انسان و اجتماع، هایک و میزس هر دو معتقد بودند که برنامه ریزی مرکزی ما را “در مسیر بردگی قرار خواهد داد”.

در اواخر دهه ۱۹۲۰، کمونیستها بصورت تحلیلی میان “سوسیالیسم” و “کمونیسم” تمایز قائل شدند. حزب کمونیست شوروی – و در نتیجه، جنبش جهانی کمونیست ها- با فاصله گرفتن از مارکس که در موارد بسیاری این دو واژه را بجای هم بکار میبرد، ادعا کردند که “سوسیالیسم”، یک مرحله گذار بین “کاپیتالیسم” و یک “کمونیسم” نهایی است. کتاب مسیر بردگی (۱۹۴۴) هایک نیز به نوعی چنین بحثی را- البته بسیار بسیار بیش از این- مطرح میکرد که “سوسیالیسم دموکرات”، فارغ از هدفش، تنها میتواند گذاری به سوی چیز دیگری باشد (۲). البته نه به سوی یوتوپیا، بلکه ناگریز بسوی چیزی شبیه به شوروی کمونیست در حرکت است؛ حکومت تمامیت خواهی که آخرین مرحلة ملغی کردن آزادیهای اقتصادی و اجتماعی بود.

در مرکز این بحث، فصل ترسناک، از نظر استدلالی درست و از نظر پیش بینی تاحدی غیبگویانة “چرا بدترینها صدر نشین میشوندِ” هایک قرار دارد. از نظر هایک این امر که قدرت متمرکزِ دارای کنترل بر زندگی همگان در جامعه ای با برنامه ریزی مرکزی، بدترینهای اخلاقی را جذب میکند و پاداش میدهد، از نظر زمانی و مکانی  امری اتفاقی و مختص نازیسم و بلشویسم نیست. چه کسانی با چه دیدگاهها، خصوصیات و رفتاری در یک سیستم گروهی موفق خواهند بود؟ از دید هایک، افرادی بسیار قوی و تهاجمی. این افراد در انتخاب وسیلههای رسیدن به هدف وسواس نشان نمیدهند. به دور آنان گروهی از افراد مطیع و در عین حال بیرحم جذب و جمع خواهند شد. آنان عوام فریبانی خواهند بود که انسانهای سربه‌زیر، ساده، و غیر فعال را بکارخواهند انداخت. آنان رهبرانی خواهند بود که با مهارت جامعه را به یک “ما” و یک “آنها” ی بسیار خطرناک تقسیم کردند و با موفقیت سوسیالیسم را با یک ملی گرایی بدخیم و عوامانه و ضدیت با جهانشهرگرایی پیوند دادند. بالاتر از همه، آنان کسانی خواهند بود که قدرت را نه بعنوان یک شر لازم، بلکه بعنوان خود هدف در اختیار گرفتند (۳).

هایک استدلال میکند که در یک جامعه رقابتی، قدرت اقتصادی و سیاسی مجزا هستند، و هر فرد، تنها میتواند  جزء کوچکی از یک قلمرو عظیم را در اختیار داشته باشد؛ همان قلمرو عظیم موجود برای کسانی که حیات اقتصادی، اجتماعی، آموزشی، و فرهنگی جامعه را بصورت یک کل برنامه‌ریزی میکنند.. اما قدرت اقتصادیِ کنترل تمام زندگی افراد، که بعنوان قدرت سیاسی متمرکز شده بود، جامعه ای از بردگان مجازی خلق کرد. در جامعه ای که تصمیم حاکم درباره “نفع کل”، تمامی مقررات و موانع اخلاق و قوانین فردی را زیر پا میگذارد، برده داران بدنبال برده میگردند. در چنین جامعه ای، افرادی که عقاید محکمی درباره درست و غلط دارند از خدمت کردن به حاکم گریزان خواهند بود. در مقابل، افرادی که به قول هایک “هر کاری از آنها برمیآید”، به مقامهای کمی پایین تر از حاکم خواهند رسید، حاکمی که بزرگترین لذت زندگی اش اطاعت شدن است. این تنها بدان معنا نیست که افراد اخلاق گرا، قانونمند و خوددار در جامعه گزینشی به قدرت نخواهند رسید، بلکه تنها بدترینها موفق خواهند شد. آرمانها، مقاصد اولیه و منبع الهام آغازین سوسیالیسم هرچه باشد، سوسیالیسم همیشه به برده داری و قربانی کردن اکثریت میانجامد و برای این امر دلایل سیستماتیک و روانشناسانهای وجود دارد (۴).

تحلیل هایک هیچگاه دیدگاه عمومی غرب و خصوصا اروپای سیاسی و حلقههای متفکران آمریکایی نبوده است. سقوط رژیم های کمونیست اروپایی تنها در صورتی منجر به توهم‌زدایی از ماهیت سوسیالیسم تحت اسامی مختلف میشد که در ذهن غربیها سوسیالیسم و کمونیسم با یکدیگر مرتبط میبودند. اما هیچ شواهدی از بروز این امر وجود ندارد. بعنوان نقطه مرجع، بیایید اولین موج بزرگ توهم زدایی را -که در نتیجة “افراطگرایی”های استالینیسم یا این حس که در دستیابی به آرمانهای بلشویسم ناموفق مانده است- و اروپا و غرب را در دهه ۱۹۳۰ درنوردید بررسی کنیم. برای درک طبیعت چنین ضداستالینیسم روشنفکرانهای، دقت کنید که در مورد نازیسم، مطالب زیادی درباره توهم زدایی نوشته نشد چون ناسیونال سوسیالیسم دقیقا در راه رسیدن به هدف از پیش تعریف شده خود یعنی ایل‌گرایی، ناسیونالیسم انحصاری و مرزگستر، دولتِ شرکتها، و اصل پیشوا (فوهرر) شکست خورد. اما متون ضد کمونیستی مورد علاقه متفکران غربی در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰، عموما به این نتیجه گیری میرسیدند که کمونیسم در رسیدن به ایدهآل های حقیقی و درست سوسیالیستی شکست خورده است.

آیا پس از سوسیالیسم خواهد آمد؟, ۳٫۸ out of 5 based on 4 ratings

صفحه 1 صفحه 2 صفحه 3 صفحه 4

نظرات شما

 
  1. فرهاد- فریاد says:

    باید گفت این مقاله تا اینجا فقط شعار داده است زیرا هیچ قرابتی با سوسیالزم ندارد . نقد سوسیالزم بر می گردد به نقد اقتصاد سیاسی که با دلائل علمی مربوط است مثلا این آقا سوسیالیزم را اراده گرایانه و اقتصاد متمرکز برنامه ریزی شده می داند در حالی که این ربطی به سوسیالیزم ندارد .
    درک علمی از سوسیالیزم درکی تاریخی از نقش تاریخی نیروی کار است از اینرو جامعه از دو وجه به سوسیالیزم می پردازد وجه عدالت جویانه و وجه علمی تاریخی آن . ما تا قبل از مارکس تنها از جنبه ی عذالت خواهانه طرفدار سوسیالیزم بوده ایم اما از مارکس به این طرف جنبه ی اثبات علمی و راه حلهای علمی نیز مد نظر قرار گرفت تا سوسیالیزم از جنبه ی توهمی و خیالی وارد جنبه ی علمی آن شود . سوسیالیستها متوهم و خیالی همانقدر از سوسیالیزم علمی دریافته اند که نقادان سوسیالیزم هر دو را در یک ظرف قرار داده اند آن چیزی که مقاله از آن داد سخن داده است و ادای روشنفکران و متفکرین را در آورده است نشان میدهد که گوینده هیچ از سوسیالیزم علمی درنیافته است و مانند کودنها خودش را وارد بحث عالمان نموده است . اما سوسیالیزم علمی چیست که نویسنده به همراه بلشویزم و استالینیزم و دیگران نتوانسته اند از آن درکی علمی ارائه دهند تا او را قادر نماید مقاله اش را به درد بخور و علمی کند و از شعار دادن دست بکشد . مارکس در قرن نوزدهم می گوید مالکیت حالا دیگر تعریفش برای حتی کودن ترین متفکرین و اقتاد دانهای بورژوازی هم معلوم شده است که یعنی در اختیار گرفتن بخشی از کار دیگران به زور . و اگر ما درک از مالکیت رابا شعارهای نویسنده ی مقاله مقایسه کنیم در خواهیم یافت که نویسنده ی ما حتی از کودنهای قرن نوزدهم هم کودن تر است . پس یکی از اختلافهای مهم این آقای کودن تر از کودنهای قرن نوزدهم و سوسیالیزم علمی از پایه ای ترین تعاریف علم اقتصاد یعنی مالکیت شروع میشود که نشان میدهد نویسنده اساسا تعریف مالکیت را نفهمیده است زمانی که شما هنوز الفبای سوسیالیزم علمی را نمی دانید چگونه می خواهید آنرا نقد کنید . اما همانطور که از تعریف برمی آید پس هدف سوسیالیزم چیست ؟ اینجاست که سوسیالیزم علمی با بررسی های علمی در هر دوران پاسخ متفاوتی بدان داده است . از جنبه ی عدالت خواهانه, یعنی بخشی از نیروی کار که به زور گرفته شده به مالک واقعی اش یعنی تولید کننده ی واقعی بازگردانده شود حال این آقا با آن مخالف است ربطی به ما ندارد می تواند جملات پر طمطراق دیگری هم برای فریب مردم باز هم بدان اضافه کند .
    اما ما از جنبه ی عدالت خواهانه ی سوسیالیزم که هدف بلشویزم و استالینیزم هم بود می گذریم زیرا بحث علمی برای من جذاب تر است .
    ما در اطرافمان اگر همین الان نگاه کنیم مشاهده خواهیم کرد که اشیاء بسیاری وجود دارند که می شود با آنها یک معادله چند جزئی ساخت . مثلا می توانیم بگوئیم یک لیوان دارم که به اندازه ی دو مداد می ارزد و دو مداد دارم دارم که به اندازه یک پاک کن یک فرش دارم که به اندازه ی ۱۰۰۰ مداد می ارزد پس ما می توانیم با ارزش اشیای اطرافمان معادله سازی کنیم اما نکته ای که در آن وجود دارد اینست که که چه چیزی در درون همه ی این اشیاء وجود دارد که فارغ از جنس شکل مواد و کیفیتش و … ما را قادر می سازد به چند تساوی به اندازه ی تعداد اشیاء اطرافمان بسازیم . مارکس بخوبی پس از بررسی علمی به ما نشان میدهد در همه ی این اشیاء یک نیروی واحد به نام نیروی کار است که باعث ارزش گذاری و ایجاد این تساوی به ما کمک کرده است . از اینرو او به نیروی کار لازم برای ساخت این اشیاء اشاره دارد . ما خوانندگان را برای درک بهتر موضوع به خود نوشته های مارکس رجوع میدهیم . مارکس دقیقا حتی معیار سنجش این نیروی کار را و حتی روشی که این نیرو تولید شده است را به ما نشان میدهد و با علم امروز هم می توانیم مقدار کالری و زمان را بخوبی از آن استنتاج کنیم . پس در هر شیئی نیروئی مرموز بنام ارزش وجود دارد که انسان را قادر می سازد تا همه ی اشیاء تولید شده توسط انسان را با تساوی رابطه اش را برقرار نماید . و از همینروست که از اولین مبادله ی بشر نخستین تا کنون مبادلات تنها با برقرای این تساویها انجام می گرفته است بشر نخستین بدون آنکه خودش بداند یک کیلو گندم مازادش را با نیم کیلو سیب زمینی مازاد قبیله ی همسایه اش مبادله می کرده است و بدون این برقرای میزان امکان هیچ مبادله ای وجود نداشته و نخواهد داشت . پس ما در زندگی روزمره دائما با اشیائی روبرو هستیم که دارای ارزش مبادله ای معینی هستند که وابسته است به مقدار نیروی کاری که برای تولیدشان لازم بوده است .ما برای آنکه بحث به درازا نکشد از ارزش مصرفی که هدف تولید است چشم پوشی می کنیم . پس ارزش مبادله ای بدون آنکه به کیفیت کالا توجه کند راه خود را ادامه میدهد و این حتی برای بقال سر کوچه هم اظهر منالشمس است او در انتهای روز تنها حساب می کند که چه تعداد از فلان کالا فروخته و چقدر سود کرده است از اینرو به کیفیت کالاهائی که فروخته توجه نداشته تنها به آن ارزشی که صبح تا شب دویده یعنی بدست آوردن ارزش مبادله ای برای معاملات بعدی اش توجه دارد .
    اما ما به اینها هم توجه نداشته به تولید باز می گردیم . بشر نخستین زمانی که با کمبود روبرو شد یعنی دیگر غذای مفت و مجانی طبیعت در اختیارش نمی گذاشت مجبور به باز تولید مایحتاجش نمود به همین دلیل در این فرآیند استفاده از ابزار نیز بخش ضروری زندگی اش را تشکیل داد تا میزان تولیدش را بالا ببرد از ابزار های طبیعی در ابتدا و در فرآیند اقدام به ساخت و تولید ابزار نیز نمود که در دوران ما به اوج خود رسیده است همه ی اینها تنها برای انسان تولید و تجدید تولید بیشتر بوده و هست و تا زمانی که انسان هست این تولید هم ادامه خواهد داشت . پس دیگر برای تولید بخش دیگری هم اضافه می شود تا انسان مایحتاجش را بیشتر و بیشتر تولید کند . اینجاست که ابزار تولید نقشش را برای ما بازی می کند ما مثلا برای تولید یک کیلو گندم ممکن بود با ابزار سنگی ۱۰۰ ساعت نیرو هم استفاده کنید اما امروز با شکوفائی صنعتی با ۱۰۰ ساعت نیروی کار ممکن است دهها تن گندم تولید کنید یعنی انسان اولیه نیروی کار لازم برای تولید یک کیلو گندم ۱۰۰ بوده و انسان امروزی یک دقیقه . همانطور که مشاهده می کنید ما با رمز و اسطرلاب حرف نمی زنیم ما می گوئیم با رشد صنایع نیروی کار لازم برای تولید هر روز کمتر و کمتر و کمتر شده تا محو کامل آن پیش خواهد رفت . از اینرو ما به دورانی می رسیم که رباطها مایحتاج زندگی انسان را تامین می کنند و انسان نقش بسیار ناچیزی در آن به عهده خواهد داشت و ما به زمانی می رسیم که کار محو شده است و اگر به تعریف مالکیت هم بازگردیم دیگر کاری وجود ندارد که کسی بخواهد آنرا به زور و یا بدون زور در اختیار بگیرد یعنی مالکیت هم از این دنیا رخت بربسته است پس ما به دوران کمونیزم رسیده ایم .و از اینرو ما با رقابتهای اقتصادی و رشد سریع صنایع و تکنولوژی هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه به سمت کمونیزم در حرکتیم چه این آقای نویسنده بخواهد و چه نخواهد چه بفهمد و چه نفهمد او خودش یکی از مهره هائی ست که در رسیدن به این نقطه در
    تلاش است . اما بر خلاف نظر نویسنده که سال ۱۹۲۰ را برای تفکیک کمونیزم و سوسیالیزم بیان داشتند مارکس خودش واضع فاز اول کمونیزم یعنی سوسیالیزم بود . مارکس به درستی پس از تحلیل علمی از نقش تاریخی نیروی کار و نیروهای مولده به کمونیزم می رسد سپس بحرانهای سرمایه داری را بررسی کرده و به این نتیجه می رسد که بخشی از نیروی کار که بعنوان کالا در اختیار سرمایه داران قرار گرفته با معادله ی قدرت خرید کارگران یکسان نبوده و سرمایه داری دچار بحرانهای ادواری مازاد تولید می شود از اینرو سرمایه داری دچار رکود تولید شده و بیکاری را بر جامعه و ضرورتا فقر را تحمیل می کنند هم اکنون ما شاهد آن هستیم دو جنگ جهانی اول و دوم نیز ناشی از همین مازاد تولید بر دنیا تحمیل شد . همین بحران کنونی ما شاهد هستیم که سرمایه داران مردم را غارت کرده اند و در کناری نشسته دولتها را یکی پس از دیگری به تکنوکراتها می سپارند و مردم و دولتها را به جان یکدیگر انداخته اند و هر روز به مردم تعرض شده و قدرت خرید آنها را کاهش داده و بیکاری مزمن و رکود را تحمیل کرده اند . ما در سال ۲۰۰۸ شاهد بودیم که دولت ژاپن از سرمایه داران می خواهد عدالت را رعایت کرده و محدودیتهائی برای آنها اعمال می کنند مکتب شیکاگو که حتی بانکها را نیز با حداکثر قدرت آزاد کرده بود همه ی دولتها پس از بحران فشار و محدودیتهای شدیدی بر بانکها اعمال می کنند از اینرو ما می بینیم که مارکس با درک علمی از اقتصاد سرمایه داری فاز اول سوسیالیزم را بعنوان دولت اکثریت جامعه نیاز مبرم جوامع ارزیابی می کند .– ما از اشتباهاتی که از درک این موضوع در نزد مارکسیزم روسی وجود داشت کاملا آگاهیم — سرمایه داران در کناری نشسته اند و تولید را متوقف ساخته و بیکاری و فقر را بر جامعه تحمیل کرده اند و دولتهای سرمایه داری در صدد جلب نظر آنها برای افزایش گردش و خارج شدن از رکود باز هم از جیب ملت هزینه می کنند از اینرو سوسیالیزم وارد میدان شده و با خلع ید از خلع ید کنندگان عدالت اجتماعی را استوار می سازند تا بر فقر و بیکاری غلبه کرده و با رشد تکنولوژی راه کمونیزم را در پیش گیرند . از اینرو سوسیالیزم وظائفش در هر کشوری بسته به رشد صنایع و تکنولوژی متفاوت است و به همین دلیل هم هست که ما علیزغم شعارهای تند لنین و محدودیتهای استالینیزم واقعیات جامعه ی روسیه شکل دیگری پیدا می کند . که جای بحث آن در این مقال نمی گنجد . به همین دلیل همانطور که دولتهای سرمایه در بحرانها فاشیزم را به کمک گرفته تا اکثریت جامعه را به تمکین وادار کنند سوسیالیزم با تکیه بر اکثریت جامعه سهمی که سرمایه داران چپاول کرده اند دوباره به صاحبان واقعی اش باز می گرداند اگر نویسنده قادر به دیدن جنبشهای وال استریت لندن یونان و انتخاباتهای عدالت طلبانه در اروپا و آمریکا نیست تقصیر ما هم نیست اگر نویسنده در کنار چپاولگران نیروی کار دست به سرکوب آنها می زند این به خود او مربوط است اما بحث سوسیالیزم علمی هم ربطی به این آقا ندارد .

    • reza says:

      احسنت

      من مانده ام کجای آثار مارکس و لنین حرفی از برنامه ریزی مرکزی حزب و افراد رده بالا برای کنترل همه چیز آمده که این آقایون مثلا لیبرالیست خودشون رو با سوسیالیسم نامیدن دیکتاتوری بی اعتبار می کنن؟

      • سیاوش says:

        بحث تئوریک ندارم دوست عزیز. فقط دو نکته: لیبرالیست نداریم. فوتبالیست داریم. لیبرال میگن. دوم اینکه با دیکتاتوری نامیدن سوسیالیسم و نه سوسیالیسم نامیدن دیکتاتوری. اعتبار هم به میزان کافی موجوده، به تایید دوستان نیاز نداره!
        مخلصیم

  2. اقبال says:

    مطلب خوبی بود. جملات با دقت، موجز و پرنکته نوشته شده اند و البته ترجمه‌ی مناسبی هم دارد. نوشته حاوی توصیفی واقعی است که کامنت عصبانی، مدعی اما بی دلیل بالایی هم موید اثرگذاری این متن موجز و مدلل چارلز کورس در مخالفان لیبرالیسم است.

  3. ابراهیم، says:

    از وقتی‌ جنبش اشغال وال استریت راه افتاد ورشکستگان مارکسیست هم خواستند برای خودشون از اون نمدی ببافند و مدام این رو تکرار میکنند. در صورتیکه نظر سنجی نشون داد که بیش از ۷۵ درصد حامیان جنبش اشغال وال استریت کاپیتالیسم رو بهترین نظام اقتصادی موجود میدونند و فقط خواستار کنترل و نظارت بیشتر بر اون هستند.

  4. سیامک says:

    هویت خودتون رو در فحاشی به سوسیالیزم تعریف می‌کنید! براتون آرزوی بهروزی دارم مک‌کارتیست‌های وطنی!

  5. آرش آسترکی says:

    مقاله آقای چارلز کورس از دو منظر به سوسیاالیسم نگاه کرده. ۱ ) بعد فلسفی آن که زیاد موشکافانه برخورد نکرده است . ۲) مصداقهای حکومتهای کمونیستی و سوسیالیستی و فجایع انسانی آن حکومتها که تصور نمیکنم کسی منکر آن باشد. ترجمه مقاله هم بسیار عالیست. هر سوسیلیست یا مارکسیستی میتواند به راحتی عنوان کند که آن حکومتها از اصول مارکسیسم عدول کردند یا بگویند جهان سرمایه داری مانع تحقق آرمانهای چپ شدند اما براستی کدام حکومت ایدءولوژیکی توانست در آزمون قدرت پیروز شود؟ نازیسم – کمونیزم- طالبان- و… بحث من این است که اساس سوسیالیزم انسان است و دغدغه ی لیبرالیزم هم همین انسان است . بیشترین تآکید مارکس بر رهایی انسان از قیود غیرانسانی بوده و تمام تلاش لیبرالیزم تحقق بخشیدن به حقوق طبیعی انسان است. پس تعارض از کجاست؟ به نظرم در مفهوم قدرت سیاسی باید به دنبال این تعارض رفت. نکته قابل تعمل در این باب گذار از دیکتاتوری پرولتاریا به کمونیزم است که از دید مارکس پایان تاریخ نامیده شده است از منظر بسیاری از لیبرال ها با چیرگی لیبرال دموکراسی در جهان که فوکویاما مطرح کرد پایان تاریخ رقم خواهد خورد. نگاه اولی چون تا نابودی سرمایه داری و مظاهر آن دیکتاتوری باید ادامه یابد همین موضوع مستمسک نظام برای امنیتی کردن جامعه خواهدشد. در نگاه لیبرالیزم هم به رشد تکنولوژی و زایش انسان جدید از دل آن زیاد اشاره ای نشده پس پایانی برای تاریخ نمی توان تعیین کرد. بحث فقط هگلی نیست مساله مراتب مدرنیته و ثمرات آن است که در بی نهایت زمانی معلوم نیست به جه انسانی برخواهیم خورد. اما با توجه به نظرات دوستان باید عرض کنم اولآ تجربه نشان داده چپها در موضع اپوزیسیون موفقتر عمل میکنند و بسیار وجودشان مغتنم است دو دیگر آنکه بحث عملی در مورد سوسیالیزم را باید در سپهر ایران بررسی نمود. ایران کشوریست تک محصولی و وابسته به ذخایر هیدروکربونی و نظارت بر اکتشاف تولید و فروش این سرمایه باید متمرکز باشد ولی با نظارت پارلمانی آزاد. پس میتوان فصل مشترکی بین نحله های مختلف فکری با توجه به جغرافیای سیاسی ایران در نظر گرفت. فراموش نکنیم اساس انسان است قبل از هرچیز در تعریف خود از انسان بکوشیم. پاینده ایران زنده باد آزادی

نظر شما چیست؟