مصاحبه با عباس معروفی - قسمت دوم

سعید امامی، طراح برنامه‌های فرهنگی دولت اصلاحات

♦ علیرضا فیروزی-سورنا هاشمی | دوشنبه, ۲۲م خرداد, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

در بخش اول مصاحبه با عباس معروفی، به ساختار کلی دولت اصلاحات در زمینه فرهنگی پرداخته شد. وی معتقد است که نمی توان پیشرفت های فرهنگی دولت اصلاحات را الزاما مثبت یا منفی دانست و باید در مقاطع گوناگون و در یک طیف میان و سیاه و سپید آن را بررسی کرد. اما در بخش دوم مصاحبه، به چهره های فرهنگی دولت اصلاحات پرداخته ایم. عباس معروفی معتقد است که افراد حاضر در فعالیت های فرهنگی دولت اصلاحات، در ناکامی فرهنگی کشور مقصرند، چرا که از بسیاری از مشکلات پشت پرده مطلع بوده اند و در زمانی که در ساختار قدرت جایگاه داشتند، سخن نگفتند.

اگر بخواهیم مهم ترین چهره های فرهنگی اصلاحات را در نظر بگیریم، ناگذیریم از عطاالله مهاجرانی اسم به میان بیاوریم. اولین وزیر فرهنگ و ارشاد دولت اصلاحات. در دوره ای که آقای مهاجرانی مسئولیت وزارت فرهنگ و ارشاد را بر عهده داشتند، شاهد هستیم که بسیاری از نشریات اجازه نشر می گیرند. بسیاری از کتاب ها منتشر می شوند و آزادی نیم بندی را در زمینه  مطبوعات و کتاب شاهد هستیم. این در حالی بوده که پیش از آن شاهد دوران خفقان دهه شصت بودیم و در ابتدای دهه هفتاد خورشیدی نیز، دولت سازندگی را داریم، که از نظر فشار بر مطبوعات چیزی از دوران سیاه دهه ۶۰ کم ندارد. ولی می بینیم با بسته شدن روزنامه هایی مانند سلام و پس از آن حذف آقای مهاجرانی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دوباره وضعیت مطبوعات به حالت سابق باز می گردد. چقدر آقای مهاجرانی در آزادی مطبوعات و روشنگری در ایران نقش داشت؟ آیا ایشان عضو همان دسته بود که نارنجک را به درون آب انداخته بود، یا نه، فردی بود که نگران فرهنگ جامعه ایرانی بود؟

ببینید، مهاجرانی قبل از این که وزیر ارشاد باشد، یک آدمی است که از وضعیت رژیم آگاهی کامل دارد. از ابتدا درون ساختار قدرت بوده و زمانی که من در ایران بودم، ایشان دو پست معاونت ریاست جمهوری داشت. معاونت حقوقی و معاونت پارلمانی رئیس جمهوری را بر عهده داشت. یعنی ایشان هشت سال معاون آقای رفسنجانی بوده است و بعد به وزارت ارشاد وارد می شود. این آدم خیلی خوب ما را می شناسند، با فضای ادبیات آشنایی دارد و آزادی را می‌شناسند. به همین دلیل است که بیشترین گناه را من به پای آقای مهاجرانی می نویسم. برای این که آقای مهاجرانی می دانست که چنین فضایی در کشور حاکم است، ایشان خودشان را نویسنده می دانستند ولی هیچ گاه به نفع نویسندگان کاری انجام نداد. درست است که خیلی کتاب در آن دوره منتشر شد، من این ها را کتمان نمی کنم ولی به نظر من آقای مهاجرانی کشتی فرهنگی کشور را به سویی برد که این کشتی عملا به گل نشست.

آقای مهاجرانی از اعضای هیئت منصفه مطبوعات بودند. در آن دوره شما برخوردی با ایشان داشتید؟

بله، زمانی که من در دادگاه مطبوعات محاکمه شدم، آقای مهاجرانی از اعضای هیئت منصفه بودند. من در دادگاه اول تبرئه شدم و آقای مهاجرانی نیز کمک های بسیاری کردند. اما مساله من این است که کلی نگاه می کنم و می بینم که ایشان هم از اعضای همان دولت هستند که پیش از این به کمی و کاستی های فعالیت هایشان اشاره کردم. مهاجرانی بسیاری از مسائل را می دانست و سکوت کرد. راجع به آن در زمان تصدی خود حرفی نزدند و حتی اگر تحت فشار بودند به نشانه اعتراض، استعفا نکردند و همیشه رویه مدارا را پیش گرفتند، تا از حکومت حذف شدند. حالا که به عنوان یک اپوزوسیون شناخته می شوند، شروع به افشاگری می کنند. ولی اگر هوشمند می بود، همان زمان باید در می یافت که چنین فرصتی پیش نخواهد آمد و ما امروز شاهد نتیجه اشتباهات ایشان هستیم. اشتباهاتی که امروز گریبان گیر فرهنگ جامعه ما شده است.

اما لازم می دانم خاطره ای تعریف کنم. زمانی که من محکوم به شلاق و زندان شدم، این مساله در روزنامه های بسیاری منعکس شد. همان زمان منزل خانم سیمین دانشور بودم و ایشان خیلی پریشان احوال به نظر می رسیدند. با آقای مهاجرانی تماس گرفتند و گفتند: این پسر در زمان شما بالیده و نویسنده زمان شماست و پرونده پاکی دارد، این نوع برخورد ها برای چیست؟

آقای مهاجرانی در کمال ناباوری جواب دادند: نه خانم دانشور! یک مدیر فرهنگی و موجه ما سه سال روی ایشان کار کرده و این آدم، درست شدنی نیست.

این مدیر فرهنگی موجه کسی نبود جز سعید امامی. سعید امامی که روزها و ماه ها ما را از این سو به آن سو از این هتل به آن هتل می کاشند و روزگار را برای ما کابوس کرده بود. آقای مهاجرانی فکر می کرد که وزارت اطلاعات آخر سر راه دیگری برای فرهنگ مملکت دارد. ایشان می دانست فرهنگی که این نظام می خواهد ، فرهنگی است که جامعه را به گورستان هدایت می کند.

شما چندین بار از کانون نویسندگان نام بردید، نقش کانون نویسندگان در آزادی بیان در دوره اصلاحات چگونه بود؟ همین طور حمایت های دولت اصلاحات از کانون نویسندگان به چه شکل بود؟ آیا در دوران اصلاحات فضایی برای فعالیت این کانون وجود داشت؟

کانون نویسندگان در دهه ۶۰ تعطیل و در آن لاک و مهر شد. بسیاری از اعضای کانون را بازداشت کردند و عملا از کانون تنها اسمی باقی ماند. اما پس از آن در سال ۶۹ زمانی که مجله گردون فعالیتش را شروع کرد، سه ماه به طور مداوم بر روی پرونده کانون نویسندگان کار شد. سه ماه پس از این واقعه، شورای مشورتی کانون نویسندگان کار خود را آغاز کرد و در اولین اقدام نامه “ما نویسنده هستیم” که به نامه “۱۳۴ نویسنده” شهرت یافت منتشر شد. پس از آن نیز نامه نویسندگان برای آزادی سعیدی سیرجانی انتشار یافت. عملا این کارهایی بود که کانون مجال داشت پس از انقلاب ۵۷ انجام دهد. اما تنها چیزی که می توانم بگویم این است که کانون هیچ گاه به صورت یک نهاد رسمی شناخته نشده است.چه در زمان رژیم پهلوی و چه در جمهوری اسلامی. کانون یک وجود ناوجود است، یک چیزی که وجود دارد ولی هیچ چیزی از آن نیست. منی که الان در حال گفت و گو با شما هستم، عضو کانون نویسندگان ایران هستم ولی نمی‌دانم کانون دفتر یا آدرسی دارد یا نه. همیشه همین گونه بوده است. اما باید متذکر شوم، که در یک دوره آقای مهاجرانی تلاش های بسیاری کرد تا کمی کانون نویسندگان رسمیت پیدا کند. اما با این وجود نتوانست کار خاصی انجام دهد و اوضاع به همان منوال سابق ادامه پیدا کرد.

اما کانون همیشه وجود داشته و وجود دارد. تا زمانی که حکومت ها وجود دارد اعتراض نیز وجود دارد. تا زمانی که قلم هست، نویسنده نیز وجود دارد. کانون نویسندگان هست هرچند که رژیم نمی خواهد بپذیرد که این هم اشکالی ندارد.

یکی از پروژه هایی که در طول پروژه قتل های زنجیره ای تعریف شده بود، پروژه اتوبوس ارمنستان بود که به دلایل نامعلومی، سر بسته مانده است و به جز در محافل خصوصی کمتر از آن اسمی به میان آمده است، این پروژه چه بود و آیا می توانیم واقعا آن را در طول پروژه قتل های زنجیره ای تعریف کنیم؟

این داستان از طرح هایی بود که آن زمان سعید امامی بر روی آن کار و مطرحش کرده بود. من نمونه دیگری از این پروژه را به طور خلاصه تعریف می کنم، که از کم و کیف این ماجرا مطلع شوید، پروژه ای از این دست که بر روی ما پیاده کرده بودند. بازجوی من یک روز به دفتر مجله ی گردون آمد و از ساعت ۱۱ صبح تا ۵ بعد از ظهر در اتاق را بسته بود و تلفن ها را قطع کرده بود، نمی گذاشت حتی کسی یک لیوان آب به داخل اتاق بیاورد، می گفت تو یه اتوریته ای در جامعه داری؛ ما سعیدی سیرجانی را به هتل لاله می آوریم و تو  نویسندگان را دعوت کن ، هر کسی را که دوست داری دعوت کن، شاملو، بهبهانی، دانشور و…. بعد شما روبروی سیرجانی بنشینید. صد تا دویست تا نویسنده را آن جا جمع کن و پذیراییش را هم ما برعهده می گیریم به صورت مجانی. تو نیز به صورت یک شماره ی ویژه هر صحبتی که آنجا می شود را در مجله ی گردون منتشر کن. من گفتم که این کار را نمی کنم و اصلا حاضر نیستم با توپ شما بازی کنم و حتی به این کار اعتقاد ندارم. تا ساعت ۵ بعد از ظهر با هم کلنجار رفتیم و من زیر بار نرفتم و در مقابل جواب گرفتم که نتیجه این کارم را خواهم دید. من گفتم هر قیمتی که تمام بشود، این کار را نمی کنم و بعدها اینها رفتند یک کار دیگری کردند و آن موقع برای من روشن بود و من می دانستم اینها می خواهند ۱۰۰ نفر یا ۲۰۰ نفر جمع بشوند، بعد به یک باره مثلا گاز منفجر شود، یا سقف بیاید پایین و بعد فوقش می گفتند ۲ میلیون دلار هزینه می‌کنیم؛ در ازایش به یک باره از شر ۱۰۰ یا ۲۰۰ نفر نویسنده یک جا راحت می شویم.و به قول خودشان “سیفونش را بکشند پایین”! اما نمونه ی کوچکترش آن اتوبوس است و آن موقع که ماجرای اتوبوس مطرح شد من در خانه ی هاینریش بل بودم وبازجوی من (همان آدم) سه تا چهار شنبه به من زنگ زد. آن موقع دختر کوچک من، مینا، تنها ۵ سال سن داشت. من گفتم چرا می خواستید نویسنده ها را در دره بیاندازید؟  در جواب من، فحاشی کرد و گفت دروغ می‌گویند. من خیلی عصبانی بودم. به من گفت: “مواظب مینا جونت باش”. این حرفش تمام بدن من را به لرزه انداخت. وقتی این افراد بچه ی ۵ ساله ات را تهدید می کنند، به این نتیجه می رسی که دیگر نمی توانی با آن ها دیالوگی داشته باشی! ولی ما زمانی که در ایران بودیم هر روز این بلا سرمان می آمد ولی امروز چون دور هستم می توانم فریاد بزنم و از آن روزگار بگویم.

یا مثال دیگری که می توانم بگویم، آن شبی است در میدان تجریش بر سرم ریختند و مرا کتک زدند. فکم را خرد کردند و از ۱۲ شب تا ۵ صبح مرا کتک زدند. آدمی که مرا می زد با فحشهای رکیکی می‌گفت: “فلان فلان شده جایزه می‌دی” ؟!! داستان چه بود؟ به خاطر اینکه من جایزه ی قلم زرین گردون را به نویسنده ها داده بودم! به نظر آن ها کار بدی کرده بودم.

این زمانی بود که آقای مهاجرانی معاون پارلمانی و معاون حقوقی رئیس جمهور وقت، هاشمی رفسنجانی بود، و بقیه ی آقایان هم در راس کار بودند. جامعه تازه به نقطه ی اصلاحات رسیده بود و این همه اتفاق هم درونش افتاده بود. اما باز سکوت کردند.

و اینها می دانستند، یعنی می‌خواهم بگویم اگر سعیدی سیرجانی در زندان با شیاف پتاسیم کشته شد همه‌ی اینها می‌دانستند! من می دانستم، منی که در نظام نبودم و بیرون بودم، دیگر چه برسد به آقایان!

اینها دیگر گذشته اما من گاهی درد می کشم. نمونه دیگری که بد نمی دانم بگویم، در مورد آقای دکتر کاظم سامی است. وی را می کشند. می ریزند در مطب ایشان و مغزش را ویران می کنند. چرا اینها سکوت می کنند؟! کدام این اقایان از دکتر سامی مومن تر و خداشناس تر و شریف تر هستند؟! چرا صدایشان در نیامد و درباره اش حرف نزدند. من فقط یادم می آید که ما در گردون یک مطلب گذاشتیم و آن هم به لطف سیمین دانشور بود. بعد از این که این مطلب چاپ شد خانم دانشور مرا در آغوش گرفتند و گفتند من شهامتت را تحسین می کنم. من گفتم اصلا شهامت نیست، من این آدم را دوست داشتم چون یکی از بهترین انسانهایی بود که می شناختم.  و واقعا انسانی شرافتمند بود. پس من این کار را از روی علاقه و وظیفه انجام دادم. حالا من مثلا گوشت خوکم، آقای سامی که یک مسلمان بود! من از اعضای کانون نویسندگانم و به قول اینها آمریکایی یا جاسوس اسرائیلی هستم! آقای کاظم سامی که یک مسلمان شریف بود و حالا که ایشان را کشتند چرا آن را مسکوت گذاشته اند؟

قسمت اول مصاحبه: سانسور: میخی بر تابوت اصلاحات


کلیدواژه ها , ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟

خبرخوان سردبیر | Google Reader