نقدی بر نامه عبدالکریم سروش

اندر احوالات مرد همه چیز دان

♦ عباس محمودی | پنجشنبه, ۲۵م خرداد, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 2.0/5 (2 votes cast)

(نقدی بر یادداشت “که دل به‌دست کمان‌ابرویست کافرکیش…”:عبدالکریم سروش)

آنچه بر متن و حواشی نوشتار اخیر عبدالکریم سروش گشته، کما فی السابق روایت وجیزه های گذشته است که بلندی نظرش تاب صعود بر آسمان ها را ندارد؛ چه آنکه صعود و عروج را در طبع عارفانه ی او، حرمتی است پاسداشتنی و مقدس، لاجرم گفتارش در میانه ی زمین و هوا می ماند تا در این تعلیق و تشویش و ابهام هر ظنی را همراه و هم داستان خود گرداند. همچنان که او مرید صادقی برای مراد بلخی اش (۱) است و راز همراهی خلایق با آشفته سرایی نی را نیک دانسته و آموخته است.
اما آنچه برای او همواره ناموخته مانده، آن است که دیگرانی دستان گشاده تری دارند، آغوش گشوده تری و طبع بلند تری برای صعود و خروج از آسمان ها؛ برای ایشان حرمت عروج بر آسمان ها، همان دروازه ی قانون (۲) کافکایی است که پایداری و بنیاد اش بر همان یگانه واژه ی “حرمت” استوار است و آنکه بی اذن وارد شود، لاجرم “حرامی” است و مستحق حد.
اما گناه این حرامیان بی پروا از منظر سروش، بی بصیرتی است که بینشی همچو وی ندارند تا ستون های سر بر آسمان‌سای و دروازه های دهشتناک حریم آسمانی را به نظاره نشینند و ترسیده، گوشه ی عارفانه برگزینند و پرنده ی خیال را سربرند و به شاهدان طاق و جفت بخورانند. سروش پاسدار حریمی است که در مکتب اش ورود هر ناخودی را “حرامی” انگاشته اند، لذا آنچه وی را برافروخته و آتش بر خرمن اش می زند، هجوم حرامیان گستاخی است که تاب و توانی بیش از او در عروج عبور از حریم آسمانی دارند، لاجرم به گوشه ای می خزد و طلسم نفرینی حرامیان را به قولی قدیم می خواند و پایداری آیین کهن اش را به آسمان ها می سپارد. “لیظهره علی الدین کله”(۳)
اما آنچه مرد همه چیز دان را در نوشته ی اخیر اش هراسیده می گرداند، ورود به ساحتی است که او و صاحب نامان هم مسلک اش از حضور و بروز در آن به غایت گریزانند: هنر، محفل انس و بزم و رزم خدایگان بازیگوش با دستان و بال هایی که تاب ماندن در بوم نقاشی و کلام و زبان مرسوم را ندارند، لاجرم می پرند و می رقصند و می نوازند، حریم در این محیط بی احاطه، بی حرمتی است به ساحت هنر، آنِ در نوردیدن نت ها و واژگانی که آنی پیش پیچیده شدند و بر زمین و زمان نشستند. لاجرم پرده داران را در این گذر راهی نیست که هر آن مادام هتاکی خدایگان بی مبالاتی است به غایت خلاق، خلاق تر از آسمانی که پرده دارانی چنین پرگوی و پوک گوی دارد. لذا سروش عارف مسلک در این عرصه ورود نمی نماید، چه آنکه ساحت هنر را عرصه ی پرافت و خیز و ظریفی می بیند که برای حکیمان پرده داری چون او، مهلکه ای است که در مکتب وی “چاه ویل” نام گرفته است.
اما حکیم پرگوی، استادانه پای پریان گریز پای را به داخل بوم می کشد و زبان شاعرانه را در مغلطه ای فلسفی به پنبه ای می برد و به رسم نقالان پرده دار، مخاطبان را به گوشه ای می نشاند و چوب نقالی را نثار حرامیان چپ دست و چپ چشم و بی بصیرتی می کند که هر آن به شمشیر تدبیر و قضای آسمانی هلاک خواهند شد. اما نقالی خود آیین و رسم و مراتبی دارد که سروش آن را نیک آموخته است، او می داند که چگونه در یک رمانتیسیسم ذهنی، تمامی حریفان را در لشکر حرامیان و نابکاران و شیطانیان مسلمان خوار بنمایاند و لاجرم در سوی مقابل، لشکر نیک آیین، نیک کردار و پاک سرشتی است که جانشینان بر حق آسمان اند.
سروش پرده را حسب معمول نقالان نقش می زند، سپید و سیاه و سیاهی آنچیزی است که بر او شوریده و بنیان افکارش را در هم می شکند، آسمان را به تمسخر نشسته و مظهر تمامی رذیلت های تاریخی است. در رمانتیسیسم ذهنی نیز تماما همین است: سپید، سیاه و راوی رمان.
در این میان راوی یا نقال پرده، آگاهانه و خواسته، تمامی نیروها و مظاهر را و به تعبیری تمامی خلایق را در دو لشکر موصوف تقلیل و تحلیل داده و به پرده می کشد و جدای از این پرده هیچ نیست؛ نه خیالی، نه رویایی و نه نیرو و مظهر و توانی اما محاط بر این پرده، راوی است، دانای کل، سروش غیب گوی که بال پروازش را تنها تا طبقه ای چند از آسمان گشوده اند و بس. پرده خالی از پیچیدگی های انسانی و پیرامونی است، ساده و پیراسته از هر آلودگی ذهنی و در جمع مخاطبان هم، آنکه پرنده ی خیال اش تیز پرواز تر از دستان بریده اش است (۴)، پیش از پرده خوانی، حکم اش عیان است: ارتداد، اما نقال، مجری حکم نیست، چه آنکه اختیاری در آن ندارد، لیکن مخاطب مردد را به دستان آسمان حواله می دهد.
حال حسب معمول و وفق گذشته، پرده مهیاست، سروش نه گامی در وادی هنر زده، بلکه هنر را در عرفان تحقیقی خویش به روی پرده نشانده و استنطاق می کند، پریشانی و خلاقیت هنرمند را بر بوم مسلک زیاده خواه خویش، حرامی نامردمی می شمارد که آتش بر خرمن اش افروخته و حریم محرمان را دریده و جمع محرومان را در سوگ پرده ی دریده شده و بت شکسته نشانده، لیکن حرامی است و در جبهه ی کفر و ارتداد و شایسته ی تعزیر.
اما در سوی مقابل این حرامیان مسلمان خوار، محفل پاکان پرده داری است که حریم شان زخم خورده و دردمند اند؛ هر چند نه دردی در کار است و نه زخمی، اما نقال سخن چین غیب گوی، درد می خواندش؛ زخم نیست، اما راوی دانای کل، ناسور می خواندش و این حربه آنچنان کارگر می افتد که زجه مویه ی مخاطبان را بر می انگیزد و نفرت از حریم دریده ای که هم آن هم از ایشان نیست، سر برمی کشد.
سروش، هنرمند بی خبر را آنچنان بر پرده ی خویش نگاشته و نشانده که گویی هر آن، گاه هجوم مخاطبان می رود همچنان که زخم ها و دردها و ترس ها را چنان نموده که گریزی از مرگ برای هنرمند نیست. مابقی نقالی تنها پرگویی و افسونه سرایی است، چه آنکه در دوگانه سازی و سیاه و سپید پردازی ابتدایی، نقال، نانش را با تنور ساده سازی و ساده انگاری مخاطب پخته و در ادامه تنها هیزم بر تنور می افزاید و بر آن می دمد. چه آنکه مخاطب تنها آنچه را می بیند و می شنود که راوی صادق و همه چیز دان می بافد و می آراید و در ادامه با لهیب و تشویش نقال همراه می شود.
مخاطب تنها دوگانه ی کفر و ایمان را می بیند و از انجا که انتخاب دیگری در کار نیست، دست به قیاس می زند؛ اما خویشتن را در این دوگانه نمی یابد و درست در همین میان، سروش به یاری اش می آید و با توسعه و تعمیم جهان شمول هر یک از دو سوی پرده و جدال، مخاطب را مبهوت سخن چینی خویش می گرداند؛ اما نه آنکه گونه ای دیگر بر این دوگانه بیافزاید و مختصات رمانتیسیسم اش را بر هم ریزد.
لاجرم آنچنان بر جبهه ی حرامیان می افزاید تا هنرمند پریشان مورد نظر ش را شامل شود و همچنین نظری از انظار مخاطبان را به سوی خویش گرداند.
بر سیاق نقالی، مخاطب تنها شنونده ی همراه است و نه طرف گفت و شنود لذا با پایان یافتن کار راوی، کار مخاطب نیز تمام می شود و تنها چراغ های آخر (۵) را باید بیافروزد. سروش نیز در پایان تمام وجیزه هایش همین را می خواهد.
در واقع تمام تلاش سروش در یادداشت اخیرش شکل دهی به دوگانه ای است که بیرون از آن بنی بشری نیست، همچنان که این دوگانه را نه در ساحت پر رمز و راز هنر که در مغالطات عرفانی- فلسفی خویش بر می سازد و در آن بر هنرمند بی خبر بند می زند و او را به جرم تردید و فروافکندن پرده از خانه اش به محکمه می برد و پس از نقلی غرا وی را به طلسم آسمانی حواله می دهد و پیروزمندانه بیرون می آید و رندانه ندای اناالحق سر می دهد و مابقی روایت را به دست شاعر مدفون بلخی می دهد تا از نفرین و مضحکه ی رقیبان بسراید. “مصطفا را وعده کرد الطاف حق………او بخفت و بخت و اقبالش نخفت “، “از حریصی عاقبت نادیدن است ………..بر خود و بر عقل خود خندیدن است “(۶)
اما آنچه سروش و شیفتگانش از آن می گریزند، واقعیات عیانی است که هر آینه چون ترنم ترانه ای در کمین‌‌اشان نشسته تا پرده ی پوشیدگی و ابهام اندیشه ی ایشان را براندازد، کودکان گستاخی که نی نامه و نی خوانی را به کناری نهاده اند و نوای خویش را به میل و طبع بلند خویش می سرایند.
به نظر می رسد که بر افروختگی سروش همچنان که در نقداش پیداست، از همین کودکان گستاخی است که هر آینه، چراغ آخراش را پرومتئوس وار (۷) برافروزند.
پی نوشت:
۱- اشاره ای است به مولانا جلاالدین محمد بلخی شاعر قرن هفتم هجری
۲- عنوان داستانی از فرانتس کافکا نویسنده آلمانی زبان اهل چک
۳- آیه ۹ سوره صف ” تا بر همه دین ها چیره گرداند، گرچه شرک ورزان ناخشنود باشند”، نقل از یادداشت سروش http://www.roozonline.com/persian/mihman/mihman-item/archive/2012/june/06/article/-4d4c71941a.html
4- اشاره ای است به حسین بن منصور حلاج عارف قرن سوم هجری
۵- “چراغ آخر” عنوان داستان کوتاهی از صادق چوبک داستان نویس معاصرایران
۶- اشعار از مولانا جلال الدین محمد بلخی، نقل از یادداشت سروش
۷- پرومته یا پرومتئوس از اساطیر یونان باستان، یکی از تیتان ها که به جرم افشای اسرار خدایگان و نقل اش برای انسان، سالیان دراز پای بر زنجیر می ماند.

 

توضیح: کاریکاتور اثری است از بزرگمهر حسین پور که از وبسایت شخصی او برداشته شده است. 

اندر احوالات مرد همه چیز دان, ۲٫۰ out of 5 based on 2 ratings

نظرات شما

 
  1. میر says:

    نوشتاری به شدت بی محتوا و بی ارزش

  2. mahmood says:

    بنده خواسته بگه ما هستیم

نظر شما چیست؟

خبرخوان سردبیر | Google Reader