حقوق بشر یا حق و حقوق انسان

مانوئل آیائو: جیمی کارتر و من

♦ مانوئل آیائو | دوشنبه, ۲م مرداد, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

مترجم: حبیب فرحزادی

تفاوت بین من و رئیس جمهور کارتر –جز اندازه‌ی خانه‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم- این است که وی در خدمت حقوق بشر است و من در خدمت حق و حقوق انسان.

امروزه ما می‌شنویم، “حقوق بشر” بسیار مورد اشاره واقع می‌شود. قهرمان‌هایِ حقوق بشر در هر زمانی پا به عرصه می‌گذارند تا خود را با همین عنوان به دیگران بشناسانند. رئیس جمهور کارتر یکی از همین قهرمان‌ها ست، و البته، من هم هستم. با این وجود، من معتقدم که تمرکز [و زاویه‌ی دید] ما بر مشکلات آن قدر متفاوت است که در واقعیت، در آخر، به دو قطب متضاد با هم می‌رسیم.

آیا این گونه است که احتمالن، حقوق بشر بسیار مهم تر از حق هر فرد برای زندگی است؟ یا این که حقوق بشر مهم تر از حق هر کسی بر جسم خویش و مهمتر از هر آن چه از جسم بشر سرچشمه می‌گیرد مثل: زور و بازو، افکار، ابتکارات و احساسات؟ یا مهمتر است از حق مالکیت انحصاری انسان بر اشیا و خصوصیات شخصی‌اش که ملازم هستند با بهره‌مندی و لذت بردن از زندگی؟ یا مهمتر است از حق استفاده‌ی آزادانه‌ی یک شخص، از زندگی کوتاهش برای اهدافی که خود انتخاب کرده است؟ یا مهم‌تر است از حق اراده‌یِ آزاد، برای انتخاب از میانِ فرصت‌هایِ متفاوت صلح‌آمیز، با هدف جستجوی شادی و خوشبختی برای خویش؟

اگر ما چنین حقوقی را برای تک تک افراد به رسمیت بشناسیم، هم چنین پذیرفته ایم که باید محدودیت‌هایی وضع شود بر کسانی که می‌خواهند در یک جامعه در کنار هم زندگی کنند، و هر کس که احترام به حقوق و آزادی‌هایِ دیگران را نادیده انگارد، نمی‌تواند این انتظار را متقابلن از دیگران داشته باشد، به ویژه به این دلیل که نقض حقوق و آزادی‌هایِ دیگران یک عمل خشونت‌آمیز متجاوزانه است که دست زدنِ طرفِ مقابل به خشونت در مقامِ دفاع از خود را توجیه می‌کند. پیوستن صلح‌جویانه به یک اجتماعِ انسانی امکان‌پذیر نیست پیش از آنکه  توافقی اولیه برای احترام به قواعد بازی وجود داشته باشد. به همین دلیل است که شناسایی حقوق افراد، همزمان، به معنی  اعمالِ محدودیت بر اعمال افراد در جامعه است.

من فرض را بر این می‌گذارم که کارتر فروض بالا را می‌پذیرد. تضاد‌هایِ وی وقتی بروز می‌یابد که شما دلالت های این فروض را در واقعیت، و زندگی روزانه با همه ظرافت هایش در شکل ایده هایی ملموس جستجو می کنید.

حق مالکیتِ انحصاری  بر [جسم و جانِ] “خود” [همان] آزادی است و این مهم‌ترین حق بنیادین بشر است. انکار این مسئله چیزی نیست جز به معنیِ طرفداری از برده‌داری. با این وجود، این گونه به نظرم می‌رسد که چارچوب‌بندی این حق، اینگونه که با استفاده از دو واژه‌یِ “مالکیت” و “انحصاری” انجام دادم، مایه‌یِ رد و انکارِ این حق توسطِ بسیاری دیگر می‌شود. من تن زدن از پذیرشِ این چارچوب را به این واقعیت نسبت می‌دهم که پذیرش صریح و آشکار چنین حقی، انکار معقولانه‌ی پیآمد‌هایِ منطقی و ملازم با آن را غیرممکن می‌سازد:

  • اگر فردی در نتیجه‌یِ اعمال حق مالکیت انحصاری بر [جسم و جانِ] خود دردوران زندگی‌اش است چیزی به دست ‌آورد، در حالی که در  طیِ فرآیندِ تحصیلِ آن مال، حقِ مالکیتِ انحصاری بر جسم و جان را برایِ دیگران رعایت کرده است؛ یعنی دیگران را فریب نداده است یا به ان‌ها زور نگفته است، آنگاه دیگران حقی بر مالِ آن فرد ندارند. تنها محدودیت برحق مالکیت، قانونی بودنِ فرایندِ تحصیلِ آن مال است؛ یعنی بری بودن فرآیند از فریب و زور.
  • نتیجه‌یِ منطقیِ سخنِ بالا این است که وقتی فراتر از محدودیتِ پیش‌گفته – یعنی قانونی بودنِ فرایندِ تحصیلِ مال – سقفی عددی برایِ تحصیلِ مال وضع شود، حقوقِ بشر نقض می‌شود. دیگر اهمیت ندارد که کسی که این محدودیت‌ را وضع می‌کند، یک فئودال است یا یک دیکتاتور یا گروهی کوچک یا بزرگ از مردم.
  • اگر  برای انسان قانونی و مشروع تلقی می‌شود که از خود در برابر محروم شدن از حاصلِ دسترنج عمر و خلاقیت و زور و بازویِ خود –که همراه بوده است با احترام متقابل برای حقوق دیگران- دفاع کند، آنگاه قانونیت یافتنِ چنین سلبِ مالکیت هایی عینِ نقضِ حقوق بشر است. این امر وقتی اتفاق می‌افتد که یک قانون از قدرت عمومی استفاده کند و از طریق زور یا تهدید به زور حق افراد به  دفاع از حاصلِ دسترنج شان –که یک حق بنیادین برای ایشان به شمار می‌رود- بگیرد.
  • به رسمیت شناختنِ حق انحصاری مالکیت هر فرد بر [جسم و جانِ] خود، و مشارکتِ آن فرد در جامعه – مشارکتی که هر روز نیز نه‌به‌نو می‌شود- تنها زمانی با هم سازگار است که مشارکت در جامعه را چیزی ندانیم جز وسیله‌ای در اختیارِ فرد برایِ ارتقایِ بهروزیی خود، و نه وسیله‌‌ای در اختیارِ جامعه برایِ افزایشِ رفاهِ خود به هزینه‌یِ فرد. از این رو وقتی که محصول تلاش یک نفر بدون هیچ پرداختی، مصادره شود، و در اختیارِ سایرینی قرار گیرد که در تولید آن مشارکت نکرده اند، حقِ مالکیتِ آن فرد به‌ناحق نقض شده است، حتی اگر آن مصادره “مشارکت در حیاتِ اجتماعی” نامیده شود. اگر انسان‌ها را صاحبِ حق زندگی کردن بدانیم، دیگر منطقاً نمی‌توان “جامعه” را وجودی صاحبِ حق تلقی کرد؛ حقوق  یا متعلق به افراد است یا جامعه.

گزاره‌هایِ فوق با جریانِ غالبِ فکری در تضاد است، به این دلیل که آنها که راهِ حلِ مشکلاتِ تقی را گرفتنِ مالِ نقی می‌دانند، نمی‌خواهند نتایجِ منطقیِ بسطِ این گزاره‌ها را بپذیرند.  این گزاره‌ها هم چنین با فکرِ آن دسته آدم‌هایی که می‌گویند عدالت اجتماعی به معنیِ برابر بودنِ اثرِ مادیِ کنشِ افراد است، تنافر دارد. اینها هم چنین با فکر آن دسته که اعتقاد دارند میزان ثروت در جهان مقداری ثابت است، و ثروت یکی باعث فقر دیگران است، در تضاد است.

علاوه بر اشاره به استاندارد‌هایِ دوگانه‌یِ آقای کارتر و سخن‌گویان‌شان در سر و صدایی که برایِ حقوقِ بعضی از ابنایِ بشر به راه می‌اندازند، باید گفت وقتی وی لایحه‌ای را برایِ لغوِ قوانینی پیشنهاد نکرده است که بازتوزیعِ آن دسترنجِی را متوقف کند که افراد در پیِ اعمالِ حقِ مالکیتِ خود به دست آورده اند، او حقوق بشر امریکاییان را فراموش کرده است:

  • نظامِ مالیاتی‌ای که بینِ افراد بر حسبِ میزانِ درآمدشان در نرخِ مالیات تبعیض قائل می‌شود (مالیات بر درآمد).
  • اجبارِ برخی به تأمینِ معیشت برایِ دیگرانی که بینِ بیکاری و شغلی با درآمد پایین‌تر بیکاری را انتخاب کرده اند (بیمه‌ی اجباری بیکاری).
  • اجبارِ برخی به پرداخت دستمزدی بیشتر از چیزی که ما بین طرفین، کارفرما و کارگر، توافق شده است (تعیین حداقل دستمزد).
  • نظامِ مالیاتی-گمرکی‌ای که به گونه‌ای است که افراد را از خرید کالا و خدمات از برخی  باز دارد و آنها را به خرید از برخی دیگر مجبور کند، خرید و فروشی که در غیابِ آن اجبار صورت نمی‌گرفت (تعرفه گمرکی بر واردات).
  • کاهش ارزشِ حقیقیِ درآمد از طریقِ کاهشِ قدرتِ خریدِ پول – همان تورم – که قدرتِ خرید افراد مسنی را کاهش می‌دهد که فقط از راه حقوق بازنشستگی و بیمه‌یِ از کارافتادگی که در ایام جوانی و از محلِ درآمدِ خود خریده اند، گذرانِ عمر می‌کنند (آن هم وقتی که کار درست این است که از ظالمانه‌ترین مالیات‌ها اجتناب کنیم: تورم).

و به این ترتیب، شما می‌توانید لیست بی پایانی از قوانین “بشردوستانه” مثال بزنید که بر این اصل استوارند که انسان یگانه صاحب وجود خویش، افکارش، زور و بازوی‌اش، عمرش، کارش، تلاش‌اش نیست، بلکه “جامعه” مالک آن هاست، و این که این از بزرگواری جامعه است که به فرد اجازه می‌دهد مالک بخشی از وجود خویش باشد. بنابر این ما یک مشت از ایده‌هایِ ویرانگر در حقوق بنیادین بشر داریم که کارتر برای اصلاح آن‌ها به خوبی سعی خواهد کرد.

شما می‌توانید تا وقتی نفستان بند بیاید برای اثبات خوبی این اصلاحات اجتماعی بحث کنید. اما من راهی برای تطبیق و وفق دادن آن‌ها با حق زندگی کردن انسان، نمی یابم. یاد شخصیت چارلی براون[۱] در کارتون بادام زمینی ها[۲] افتادم که فریاد می‌زد: “من بشریت را دوست دارم. این انسان‌ها هستند که نمی توانم تحملشان کنم.” ممکن است کارتر هم چیزی شبیه به این بگوید: “من در خدمت حقوق بشر هستم. این حقوق تک تک انسان ها است که من با آن مخالفم.”

برگردان متن انگلیسی از متن اصلی اسپانیایی:

Ayau, Manuel F. “Carter y yo”. El Imparcial (Guatemala), 4 de julio de 1978.


[1] Charlie Brown

[2] Peanuts


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟