تحلیل

ریاض حسن: آیا اسلام باید برای فقدان آزادی در خاورمیانه سرزنش شود؟

♦ ریاض حسن | دوشنبه, ۱۶م مرداد, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/5 (1 vote cast)

مترجم: حبیب فرحزادی

ییل گلوبال، ۵ جولای ۲۰۱۲

مقدمه ییل گلوبال: به نوشته ی ریاض حسن، جامعه شناس، روحیه ی انتقام جویی در بهار عربی، به همراه تقاضای گسترده برای آزادی که به سرعت توسط ظهور دوباره ی انواع خودکامگی از سر گرفته شد، بحث ها درباره ی اسلام و دموکراسی در خاورمیانه را تجدید کرده است. در حدود سال ۱۰۰۰ میلادی خاورمیانه ده درصد تولید ناخالص داخلی را در سطح جهان تولید می کرد در مقایسه با نه درصد تولید ناخالص داخلی اروپا. هر دوی این مناطق در سیطره ی قدرت های مذهبی بودند که از وضعیت موجود و نخبگان حاکم محافظت می کردند. هفت قرن بعد، تولید ناخالص داخلی اروپا بیست و دو درصد بود در حالیکه این میزان در خاورمیانه تنها به دو درصد می رسید. محققان درصدد یافتن عوامل اصلی این اختلاف برآمدند، و این عوامل را شامل زمین های بایر، نهاد های ضعیف و وضعیت زنان دانستند. بررسی یافته های این تحقیقات توسط ریاض حسن وی را بر آن داشت که موارد زیر را از دلایل اصلی این رکود در منطقه بداند: قوانین محدود کننده در مورد مالکیت، ارث، و تجارت شراکتی. به عنوان مثال سهولت در خاتمه یافتن رابطه ی شراکت در اسلام -که این رابطه ی شراکت به ندرت با مرگ شریک بر جا و باقی می ماند- از انباشت ثروت و میراث جلوگیری می کند. [به عقیده ی وی] تاریخ و فرهنگ اعراب تاثیر بیشتری در این عقب ماندگی و پسرفت فعلی در خاورمیانه دارد تا اسلام. با این وجود، تغییرات ساختاری به همراه آموزش و شهر نشینی و توسعه، مولد شرایط جدیدی برای پیشرفت در منطقه است.

آیا اسلام باید برای فقدان آزادی در خاورمیانه سرزنش شود؟

پژوهشگران عمیقن در این فکر هستند که چرا آزادی و توسعه در خاورمیانه، ابتدا به شکوفایی رسید، ولی بعد به تدریج از میان رفت.

سنگاپور: بحث های دیرین درباره ی نقش اسلام در پسرفت سیاسی خاورمیانه، دوباره از سر گرفته شده است. توسعه ی غم انگیز بهار عربی که با تمایل به ظهور مجدد خودکامگان همراه شده است، کانون این بحث را دوباره گرم کرده است. در حالی که این بحث ادامه خواهد داشت، یک پاسخ تجربی می تواند به آن داده شود: دنباله روی خودکامگان بیشتر مرتبط با سنت تاریخی و فرهنگ اعراب است تا این که به اسلام ربط یابد.

ارنست گلنر[۱] مردم شناس برجسته ی انگلیسی شجاعانه در کتاب اول خویش، جامعه ی مسلمانان[۲]، اظهار می دارد که بر اساس داوری به وسیله ی ضوابط متفاوت، “در بین سه دین بزرگ توحیدی در غرب، اسلام از همه به مدرنیته نزدیک تر است.” او در ادامه می گوید؛ در پی پیروزی اعراب در پوآتیه[۳] و ادامه ی این روند در تسخیر اروپا و مسلمان کردن اروپاییان، یک روح عقلانی مدرن به وجود آمد که تاثیر خود را در تجارت و کارهای اداری اروپاییان گذاشت، این امر فقط می توانست از اسلام منبعث شده باشد. این یک اروپای مسلمان بود که هگل[۴] را از غرق شدن در بحث هایی غامض نجات داد. بحث هایی که بیان می داشت چگونه مسیحیت به عنوان ایمان اولیه ی بشر، بسیار کامل تر و نهایی تر از دینی است که سال ها پس از آن ظهور کرد، یعنی اسلام. و این در حالی بود که در ۱۷۷۰ ادوارد گیبون[۵] به سختی می توانست تصور کند که الاهیات اسلامی در آکسفورد و در سراسر بریتانیا تدریس شود.

اما یک فقدان و نقصان شدید در زمینه ی توسعه و آزادی در جامعه ی مسلمانان وجود دارد، که مستدلن در گزارش های بانک جهانی توسعه و سازمان ملل بیان شده است و به صورت بحث های دنباله داری درباره ی دلایل آن ادامه دارد. این عوامل این گونه بر شمرده شده اند؛ فرهنگ و الاهیات اسلامی، نفت، نهادها و فرهنگ عربی، درگیری فلسطین و اسرائیل، زمین های بایر و نهاد های بی بازده، جامعه ی مدنی ضعیف، و وضعیت و جایگاه پایین تر زنان نسبت به مردان.

احتمالن مرکز این بحث ها و مجادلات حول این محور است که آیا اسلام عامل اصلی این نقصان در آزادی و توسعه ی این ملل است یا نه. مدارک، مبین این هستند که قبل از به هم خوردن توازن قوا بعد از توسعه ی اروپا در قرن هفدهم، خاورمیانه از نظر پویایی اقتصادی دوشادوش اروپا در حرکت بود. تجار مسلمان اگر نه بیشتر، درست به اندازه ی همتایان اروپایی خود در گسترش و ارسال تجارت و ایمان شان به چهار گوشه ی جهان موفق بودند.

بر اساس گفته های انگوس مدیسون[۶]، مورخ اقتصادی معاصر، در هزاره ی اول میلادی، سهم خاورمیانه در تولید ناخالص داخلی در جهان از همین معیار در اروپا بیشتر بوده است. ده درصد در مقایسه با نه درصد. اما در سال ۱۷۰۰ سهم خاور میانه به تنها دو درصد سقوط و سهم اروپا به بیست و دو درصد صعود کرد. توضیح متداول این امر در بین دانشمندان غربی این است که رویکرد خصمانه ی اسلام در ارتباط با تجارت و منع رباخواری عامل این اختلاف بوده است. اما این دلایل اقناع کننده نیستند چرا که متون اسلامی بسیار بیشتر از متون مسیحی به پیشرفت تجارت بها داده اند، و در ارتباط با رباخواری هم تورات و انجیل نیز نظری مشابه و یکسان دارند. محمد پیامبر و همسر اولش خدیجه، تجار بسیار موفقی بودند. بسیاری از مسلمانان پسرفت اقتصادی خویش را به گردن امپریالیسم و استعمار طلبی غرب می اندازند. بنابراین چرا به یک باره چنین تمدن قدرتمندی در مقابل غرب زانو زد و از پا در آمد؟

تیمور کوران[۷]، اقتصاددان دانشگاه دوک[۸]، در کتابش “افتراق بلند مدت: چگونه قوانین اسلامی خاور میانه را به عقب راند”[۹]، به نحوی متقاعد کننده این توضیح و توضیحاتی از این دست را رد می کند. وی مدارک قابل توجه تجربی را به ترتیب بر می شمارد تا نشان دهد آن چه که باعث کند شدن توسعه ی اقتصادی در خاورمیانه شده است، استعمارگری یا جغرافی منطقه یا عدم تطبیق پذیری اسلام با سرمایه داری نیست، بلکه قوانینی است که در زمینه ی شراکت تجاری و مسائل ارث جاری هستند. این نهاد ها در اولین سده های اسلام، اقتصاد خاورمیانه را منتفع ساختند، اما با شروع قرن دهم آن ها با کند کردن و مانع شدن از ظهور مشخصه های اصلی زندگی اقتصادی مدرن باعث توقف این توسعه ی اقتصادی شدند. این مشخصه ها شامل انباشت سرمایه های خصوصی، شرکت های بزرگ، تولید محصولات در مقیاسی عظیم و مبادلات غیر شخصی بود.

یک شراکت اسلامی، که محرک اصلی سازمان دهی بازرگانی در بین طبقه ی تجار مسلمان بود، می توانست با اراده ی یک طرف خاتمه یابد و حتا سرمایه گذاری های موفق با مرگ یکی از شرکا به نابودی می گرایید. در نتیجه، بیشتر تجارت ها کوتاه مدت و کوچک باقی ماندند. بیشتر تجارت های شراکتی موفق و با دوام در جهان اسلام توسط محلیان غیر مسلمان دایر می شدند. سنت ارث مانع از تثبیت موقعیت تجارت ها می شد چرا که وقتی یک تاجر مسلمان در می گذشت، دارایی وی در بین ورثه اش تقسیم می شد که این امر از انباشت سرمایه جلوگیری می کرد و مانع از شکل گیری روابط شراکتی بلند مدت می شد. نتیجه این شد که رکودی سازمان یافته در جوامع مسلمین ایجاد گردید که باعث شد تجار مسلمان نتوانند در رقابت با همتایان غربی شان در صحنه باقی بمانند.

هم چنین، تحقیقی که توسط اقتصاددان هاروارد، اریک چِینی[۱۰] صورت گرفته است، درباره ی این نظریه بحث می کند که دلیل بنیادین فقدان دموکراسی در خاورمیانه، اسلام است یا الگوی فرهنگی اعراب، نفت، درگیری اعراب و اسرائیل، یا زیست محیط بیابانی و لم یزرع. چینی می نویسد؛ این خلاء غم انگیز دموکراسی که در تفوق نظام های خودکامه در جهان عربی-اسلامی  منعکس شده است، واقعی است؛ اما این امر محصول تاثیر دراز مدت ساختار های نظارتی است که در طی قرونی که اعراب در پی فتوحات خویش بودند، توسعه یافتند.

بر خلاف برنارد لوئیس[۱۱] که معتقد است میل مفرط مسلمانان به تفوق فرهنگی بر جهان غرب، چیزی که پیش تر از این داشتند، دلیل بنیادین وضعیت فعلی شان است، چینی بحث هایش را بیشتر مبتنی بر زمینه ها و توضیحات تاریخی ارائه می دارد. بر طبق نظر چینی، در قرن نهم، حاکمان این نواحی شروع به استفاده از ارتش بردگان به منظور مقابله با مردمان بومی خود کرده و ارتش های خود را این گونه تجهیز کردند. این ارتش های بردگان به حکام اجازه می داد تا به استقلالی در برابر گروه های مردمی و نیروهای نظامی منطقه ای دست یابند و به آن ها کمک می کرد تا محدودیت های موجود بر سر اِعمال حاکمیت شان را در جوامع پیشا مدرن اسلامی، از سر راه بردارند. در این محیط خودکامه، رهبران مذهبی به عنوان تنها کسانی که می توانستند نظارتی بر قدرت حاکمان داشته باشند، ظهور یافتند. این رهبران مذهبی به همکاری با ارتش پرداختند تا بتوانند نظامی را  طراحی کنند که بتواند خصومت و خشونت نظام حاکم را اثبات کرده و درصدد تغییر مرکز قدرت برآید. این شاکله ی نهادینه ی تاریخی که قدرت را بین حاکمیتی که توسط ارتش بردگانش پشتیبانی می شد و نخبگان مذهبی تقسیم می کرد، به هیچ وجه مولد نهاد های دموکراتیک نبود. به جای آن، نخبگان مذهبی و نظامی با هم متحد شدند و در جهت جاودانه ساختن چیزی که چینی آن را “موازنه ی نهادینه ی کلاسیک” می نامد، – از این اصطلاح بیشتر تحت عنوان قوانین اسلامی یاد می شود- گام برداشتند. آنان این نهاد را طراحی و ترویج کردند تا باعث حفظ منافع شان شود.

مناطقی که جزئی از جهان اسلام به شمار می آیند گونه هایی متفاوت دارند؛ یک دسته آن هایی اند که توسط مسلمانان غیر عرب فتح شدند، مانند هند و بالکان و دسته ی دیگر مناطقی که خود به اسلام روی آورده و تغییر دین داده اند، مانند اندوزی، مالزی، و مناطق بادیه نشین آفریقا. این مناطق، آن چهارچوب کلاسیک را اعمال نکردند. نهاد های ایشان به شیوه ی سابق، توسط نخبگان محلی شکل می گرفت که تداوم و پیوستگی فرهنگی و سیاسی را حفظ می کرد. در نتیجه، فقدان دموکراسی به عنوان میراثی سر سخت در جهان عرب و سرزمین هایی که توسط ارتش اعراب فتح شده بود، باقی ماند؛ چرا که این مناطق تحت حاکمیت قوانین اسلامی از سال ۱۱۰۰ میلادی به بعد باقی ماندند. اما کشورهای مسلمانی چون ترکیه که جزئی از جهان اسلام به شمار می آید و توسط ارتش های غیر عرب یا خود خواسته به اسلام روی آورده اند، شاهد توسعه ای دموکراتیک هستند که مسیر و راه پیشرفت را برای آن ها ممکن ساخته است.

برای کشور هایی که بهار عربی را از سر می گذارنند، لزومن نباید تاریخ به عنوان سرنوشت شان تکرار شود. بعضی نشانه های خوش بینانه حاکی از این است که شاید برای جهان اعراب ممکن باشد تا از پیشینه ی خودکامه گری، بگریزد.

منطقه دستخوش تغییرات ساختاری همچون افزایش سطح تحصیلات، شهر نشینی و صنعتی شدن، طی شصت سال گذشته، شده است که آن را بیشتر پذیرای تغییرات دموکراتیک، بیش از هر زمانی در گذشته، ساخته است. قیام های گسترده ی بهار عربی از سال ۲۰۱۱ در حالی که تجلی و نمایان گر این تغییر است، نمی تواند به طور خود به خود منجر به دموکراسی شود. اتفاقاتی که در حال وقوع در مصر هستند و اقدامات شورای عالی نظامیان که اقدام به برچیدن مجلسی که در آن اخوان المسلمین اکثریت آرا را به دست آورده بودند، کرد؛ احتمال وقوع اقداماتی که منجر به نقض دموکراسی می شود را افزایش خواهد داد. شکست ناظران سازمان ملل در متوقف کردن دولت سوریه از کشتن و سرکوب مردم خویش، فقط خشونت های منطقه ای و فرقه ای و خون ریزی ها را افزایش خواهد داد. از کار انداختن نهاد های خودکامه و طرز تفکری که این نهاد ها را قبول می کند، به زمان نیاز دارد.

اما یک نشانه ی آشکار وجود دارد که کشور های مسلمان مسیر های متفاوتی را در پی خواهند گرفت. کشور هایی چون ترکیه، آلبانی، بنگلادش، پاکستان، مالزی و اندونزی احتمال بیشتری برای تغییر تاریخ دارند تا کشورهای عربی. اما فقر و نهاد های ضعیف مدنی به مثابه ی موانعی بر سر راه تغییرات دموکراتیک باقی خواهند ماند.

*ریاض حسن[۱۲] استاد محقق در انستیتو مطالعات آسیای جنوبی دانشگاه ملی سنگاپور است. کتاب های اخیر وی شامل در ذهن مسلمانان[۱۳] (چاپ انتشارات دانشگاه ملبورن) و زندگی به مثابه ی یک سلاح: افزایش جهانی بمب گذاری های انتحاری[۱۴] (چاپ روتلج) می باشد.[۱۵]

منبع مقاله به زبان اصلی و منبع تصویر(تظاهرات در سوریه):
*****

[1] Ernest Gellner

[2]  Muslim Society

[3] Poitiers

[4] Hegel

[5] Edward Gibbon

[6] Angus Madison

[7] Timur Kuran

[8] Duke University

[9]The Long Divergence: How Islamic Law Held Back the Middle East

[10] Eric Chaney

[11] Bernard Lewis

[12] Riaz Hassan

[13] Inside Muslim Minds 

[۱۴] Life as a Weapon: The Global Rise of Suicide Bombings 

[۱۵] Copyright © ۲۰۱۲ Yale Center for the Study of Globalization

ریاض حسن: آیا اسلام باید برای فقدان آزادی در خاورمیانه سرزنش شود؟, ۳٫۰ out of 5 based on 1 rating
کلیدواژه ها

نظرات شما

 
  1. hami parsa says:

    مرسی! ترجمه سلیس و روانی بود. . کاری با اون ندارم . . اما یک نکته کاملا روشن نشد . اینکه اسلام در عقب ماندگی خاور میانه مقصر است یا میراث فرهنگی اعراب. .
    بگذریم از این مهم که نویسنده مقاله احتمالا اطلاعی از موجودیت کشوری تاثیر گذار در خاورمیانه با پیشینه تاریخه غنی و انقلابی قابل تامل در تاریخ سیاسی معاصر، به اسم ایران نداشته و شاید هم استاد جامعه شناس ما ایران رو کشوری عربی لحاظ فرمودند.

نظر شما چیست؟