وندی مکلروی

مدخلِ «فمینیسم و حقوق زنان» از دانشنامه‌یِ لیبرتاریانیسم

♦ وندی مکلروی | پنجشنبه, ۲۶م مرداد, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

ترجمه: حبیب فرحزادی

 

مقدمه مترجم: این مقاله، مدخل «فمینیسم و حقوق زنان» از دایرة المعارف لیبرتارینیسم است که در سال ۲۰۰۸ نوشته شده است. با خواندن این مقاله از روند شکل گیری فمینیسم، سه موج فمینیسم در قرن بیستم و همینطور تفاوت دیدگاه بین فمینیست‌های لیبرال با فمینیست‌های رادیکال اطلاعاتی به دست خواهید آورد.

اصطلاح و واژه‌ی فمینیسم از این عقیده نشات می‌گیرد که زن و مرد، از لحاظ اخلاقی و سیاسی با هم برابرند و از این رو باید رفتاری یکسان با آن‌ها شود. این مفهوم در اکثر مواقع به جنبش‌های مختلف در دو دهه‌ی اخیر نسبت داده می‌شود که تلاش کرده اند تا ایده‌ی برابری را در قوانین و فرهنگ بگنجانند.

 با این وجود، سنت فمینیستی مکاتب مختلفی دارد و اغلب، تعریف آن‌ها از برابری یکسان نیست. برابری در نظر فمینیستهای فردگرا، یعنی بهره‌مندیِ برابر از حمایتِ قانون که فردِ انسان و مالکیت او را صرف نظر از مشخصات ثانویه‌ای نظیر جنسیت، نژاد و قومیت محترم می‌دارد. برایِ دیگر مکتبِ فمینیسم که به عنوان فمنیسمِ رادیکال یا فمنیسمِ جنسیتی شناخته می‌شود، برابری به معنایِ برابری  اقتصادی-اجتماعی است که در آن قدرت و ثروت با توسل به قانون در سراسر جامعه بازتوزیع شود، به طوری که  این‌گونه امتیازات تاریخی‌ای که مردان داشته اند، محو شود. این دو مکتب فمینیستی دو سرِ حدی در جنبش فمنیستی هستند.

به لحاظ تاریخی جامعه‌ی غربی با صورتی از فمینیسم بیشتر آشنا است که پایه‌هایش در قرن هجدهم و در  اعتراض به قوانین و رسومی شکل گرفت که زنان را مجبور به ایفایِ نقشی فرمان‌بر می‌کرد. مری ولستون‌کرافت[۱] و المپی دگوژ[۲] دو زن از پیشگامان این جنبش بودند.

دگوژ روزنامه نگار و نمایشنامه‌نویس فرانسوی در زمان انقلاب فرانسه بود. او  در ۱۷۹۱ و در پاسخ به اعلامیه‌ی معروف حقوق انسان (رجل/مرد) و شهروند ۱۷۸۹، اعلامیه‌ی حقوق زن و شهروند را منتشر کرد که در آن محروم کردنِ زنان از حقِ شهروندی را به چالش کشید و در دفاع از برابری بین دو جنس زن و مرد اقامه‌یِ دلیل کرد.

لیبرال کلاسیک انگلیسی، مری ولتسون‌کرافت، نیز به انقلاب فرانسه واکنش نشان داد. ولتسون‌کرافت در ۱۷۹۰ ابتدا رساله‌ی احقاقِ حقوق انسان‌ها (رجال/مردان) را در دفاع از ایده‌ی انقلاب فرانسه نوشت که از طرف سیاستمدار انگلیسی ادموند برک[۳] مورد حمله قرار گرفت. وی در سال ۱۷۹۲ نیز رساله‌ی احقاقِ حقوق زنان در ۱۷۹۲ را منتشر کرد. در این اثر، او استدلال آورد که زنان با مردان برابر اند و تنها دلیلی که درجه دوم به نظر می‌رسند به دلیل آموزش ضعیف است که آن‌ها را به روی خانه‌داری متمرکز کرده است. رساله‌ی دوم احقاق حقوق زنان به عنوان اولین سند فمینیسم شناخته می‌شود.

پس فمینیسم غربی با این ادعا به وجود آمد که زن و مرد با هم برابر اند و از لحاظ اخلاقی و سیاسی از حقوق طبیعی برابر برخوردار هستند. فمینیسم خواهان آن شد که این حقوق به طورِ برابر برایِ زن و مرد به رسمیت شناخته شود، و زنان تعلیم ببینند که تا مستقل بیندیشند.

فمینیسم امریکایی، به عنوان یک جنبش سازمان‌یافته، زمینه‌هایِ تاریخی متفاوتی دارد. به طور خاص، این جنبش از جنبش الغای بردگی در دهه‌ی ۱۸۳۰ سرچشمه گرفت. جنبش الغای بردگی یک جنبش ضدبرده‌داری رادیکال بود که بر اساس این اصل که هر انسانی مالک خویشتن است؛ به این معنا که هر انسان اخلاقاً نسبت به بدن خویش حاکمیت دارد، خواهانِ توقف بلافاصله‌یِ برده‌داری بود.

جنبش الغای برده‌داری به شیوه‌های متفاوتی در ترویج فمینیسم و تقویت آن کوشید. این اولین جنبش سازمان‌یافته و رادیکالی بود که زنان در آن نقش هدایت و رهبری را عهده دار بودند و تشویق به صحبت کردن برای مردم از روی سن می‌شدند تا بتوانند مخاطبین زن و مرد را پای صحبت‌های‌شان بیاورند. بسیاری از زنان جنبش الغای بردگی سابقه‌ی کواکر[۴]ی داشتند، که در آن سنت ایشان از تحصیلات و شایستگی‌هایِ بیشتری به نسبت سایر جمعیت زنان بهره‌مند می‌شدند. آن‌ها به زودی از این‌که بخواهند تک‌بعدی نسبت به الغای برده داری فعالیت کنند، احساس نارضایتی کردند، به نظر می‌رسید آن‌ها فقط بر روی مالکیت مردان بر خود فعالیت می‌کنند و همین کار را برای جمعیت زنان انجام نمی‌دهند. ویلیام لوید گریسون[۵]، شخصیتی که از رهبران جنبش الغای بردگی شناخته می‌شد، در این نارضایتی فمینست‌ها شریک شد و به عنوان قهرمان حقوق زنان نام گرفت.

در اوایل قرن نوزدهم، یک زن متاهل نمی‌توانست بدون رضایت شوهرش قراردادی را با دیگری عقد کند، زنان تمام حق شان را در مالکیت و تحصیلِ هر دارایی‌ای در آینده با ازدواج از دست می‌دادند، حق کنترل فرزندان به صورت قانونی فقط به پدر تعلق داشت، و زنان در صورتِ محبوس شدن توسطِ شوهر یا دیگر خویشاوندان مردشان از هیچ حمایتی برخوردار نبودند. رساله‌ی معروف سارا گریمک[۶]، نامه‌هایی در زمینه‌ی برابری جنسی و وضعیت زنان (۱۸۳۷)، به مقایسه‌ی قوانینی که بر برده‌ها حکم می‌راندند با قوانینی که بر زنان حاکم بودند، پرداخت و نشان داد که به گونه‌ای قابل توجه آن قوانین حتا در نوع انشا به هم شبیه بودند. بنابراین، خواست‌های فمینیست‌ها بر محور محدودیت‌های حقوقی علیه زنان متمرکز شد، تا از زنان همان حقوق مردان و حق مالکیت ایشان برخوردار شوند.

نقطه‌یِ عطفِ این جنبش سال ۱۸۴۰ بود وقتی که نمایندگان زن امریکایی در کنفرانس جهانی ضدبرده‌داری در لندن از شرکت در کنفرانس محروم شدند. دو زن که بسیار خشمگین بودند –لوکرتیا موت[۷] و الیزابت کدی استانتون[۸]- به خانه بازگشتند و کنوانسیون سنکا فالز[۹] را برای حقوق زنان در ۱۸۴۸ سازمان‌دهی کردند. آن‌ها پیش‌نویس اعلامیه‌ی احساسات[۱۰] را آماده کردند. مشهورترین سند فمینیستی بحث‌برانگیز، این اعلامیه، اعلامیه‌ی استقلال امریکا را به گونه‌ای تفسیر کرد که به معنی استقلال زن از سایه‌ی مرد می‌شد. حق رای زنان نیز در آن اشاره شد و به دقت به تصویب رسید.

از آن زمان تا تایید و تصویب اصلاحیه‌ی نوزدهم قانون اساسی در ۱۹۲۰،  مسیر اصلی فمینیست‌های امریکایی بر تامین حق رای زنان توسط استانتون و سوزان بی انتونی[۱۱] که به عنوان رهبران این جنبش شناخته می‌شدند، متمرکز شد. دیگر فمینیست‌ها در سه زمینه‌یِ متمایز از هم به فعالیت مشغول شدند – اصلاحات اجتماعی (به ویژه در زمینه‌ی اشتغالِ زنان)، حقوق جنسی و بارداری، و آموزش و پرورش- اما آن‌ها عموماً به عنوان افرادی که در داخل یک جنبش اصلاحی گسترده‌تر صدای زنان هستند ، ایفایِ نقش کردند. وضعیت در بریتانیا هم به همین منوال بود، به گونه‌ای که کمپین‌های حق رای زنان برای دهه‌ها در زمینه‌ی حق رای جهانی برای زنان فعالیت می‌کردند تا سرانجام حق رای در ۱۹۱۸ به زنان بالای سی سال داده شد و نهایتن در ۱۹۲۸ این حق به تمام بزرگسالان بالای ۲۱ سال رسید.

بعد از دست‌یابی به حق رای برای زنان، جنبشِ فمینیستی در امریکا و بریتانیا ظاهراً مسأله‌یِ بزرگی که جنبش را به جنب و جوش اندازد نداشت. مجدداً زنان به صورت فردی در راستای حقوق زنان فعال شدند. برای مثال در ۱۹۲۰ کتاب سوزان لا فولت[۱۲]، «زنان دغدغه‌مند»، از بازار آزاد دفاع کرد و با دخالت دولت در زندگی زنان مخالفت نمود. زنان همچنین در جنبش‌های گسترده تری حضور یافته و در باب آن‌ها سخن راندند؛ برای مثال روز دروتی[۱۳] – بنیانگذار نشریه‌ی پرنفوذ کارگر کاتولیک- از جمله رهبرانِ جنبش صلح‌طلبیِ کاتولیک بود.

با این وجود، فمینیسم به عنوان یک جنبش مستقل کمابیش از صحنه‌یِ امریکا رخت بربست، تا اینکه در دهه‌ی ۱۹۶۰ به عنوانِ موجِ دوم فمینیسم ظهورتازه‌ای یافت. اصلاحِ «فمنیسمِ موجِ دوم» در واقع پذیرشِ پیشگامیِ موجِ اولِ فمنیسم در قرن نوزدهم بود. مانند آن چه در جنبش الغای بردگی گذشت، ظهورِ موج دوم فمینیسم نیز از این نارضایتی نشأت داشت که مسأله‌یِ زنان در جنبش‌ِ گسترده‌تری حل شده بود: جنبشِ ضدِ جنگِ ویتنام. این انشعاب از جناح چپ یا ایدئولوژی لیبرالِ امریکایی صورت گرفت.

پیامِ آزادیِ زنان در موج دوم فمینیسم برایِ بسیاری از زنانِ امریکایی که از محدودیت‌های جنسیتی و اجتماعی دهه‌ی ۱۹۵۰ رنج می‌بردند، جذابیت داشت. آن محدودیت‌ها  شامل پرهیز از آمیزشِ جنسی قبل از ازدواج، پیش‌فرضِ خانه‌داری به جایِ اشتغال در خارج از خانه به عنوانِ مشارکتِ فردی و اجتماعیِ زنان، ممنوعیت بچه‌دار شدن خارج از ازدواج، و نگره‌هایِ ضدِهمجنس‌گراییِ زنانه در اجتماع می‌شد. کار خط شکنانه‌ی بتی فریدن[۱۴] در ۱۹۶۳، با نام «جذابیت زنانه»، که بیان می‌داشت کار در خانه باعث به بردگی گرفتن زنان می‌شود، الهام‌بخش نسلی از زنان بود که به جای کار در خانه به دنبال یافتن شغلی خارج از خانه بروند. هلن گورلی براون[۱۵]، نویسنده‌ی کتاب پر فروش «سکس و یک دختر مجرد» (۱۹۶۲)، درباره‌ی یک جنسیت در حال ظهور حرف می‌زد که همراه با آن هم فمینیسم افزایش می‌یافت و هم در دسترس بودن قرص‌های جدید ضد بارداری.

موج دوم فمینیسم در پی اصلاحات بود تا اینکه در پی انقلاب باشد؛ زنان تقاضای حضور برابر و برخورد یکسان در داخل سیستم موجود را داشتند. برای مثال، یکی از بزرگترین اهداف جنبش مطالبه‌یِ مداخله‌یِ فعالانه‌یِ دولت برایِ تضمینِ مشارکتِ پر‌شمار‌تر زنان در سازمان‌هایِ موجود از جمله در دانشگاه‌‌ها بود. این‌گونه اضافه‌شدنِ متممِ حقوق برابر[۱۶] به قانونِ اساسیِ ایالاتِ متحده تبدیل به یک مسئله‌ی محوری برای فمینیسم لیبرال شد. هدف از اضافه کردنِ این متمم به قانون اساسی تامین حقوق برابر در پیشگاهِ قانون فارغ از جنسیت افراد بود. متممِ حقوق برابر نتوانست در مهلتِ مقرر به تأییدِ تعدادِ کافی از مجالسِ ایالتی برسد و تبدیل به یک شکستِ بزرگ برای فمینیست‌های لیبرال در ۱۹۷۹ شد.

تا امروز، فمینیسم رادیکال (که فمینیسم جنسیتی نیز نامیده می‌شود) به عنوان یک اقلیت و یک صدای انقلابی داخل موج دوم فمینیسم عمل کرده است. در اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ فمینیسم رادیکال تبدیل به ایدئولوژیِ غالبِ جنبشِ فمنیسم در ایالاتِ متحده شد. فمینیسمِ رادیکال جامعه و نهاد‌هایِ کنونی را تحت عنوان «پدرسالاری» تعریف می‌کرد، یعنی اختلاطی از فرهنگ مردان سفید پوست و سرمایه داری که از این طریق مردان به عنوان یک طبقه به زنان به عنوان یک طبقه ظلم می‌کردند. یکی از نظریه‌پردازانِ کلیدیِ این جریان، کاترین مک کینون[۱۷] این جریان را به علتِ تجزیه و تحلیلِ متکی بر طبقه و جنسیت‌اش و به علتِ رویکرد ضد‌سرمایه داری‌اش «فمینیسم پسامارکسیست» نامید.

دیدگاه تحلیلی این جریان از جنسیت در کتاب‌هایشان چون کتاب سوزان برونمیلر[۱۸]، «خلافِ اراده‌یِ ‌ما» (۱۹۷۵)، منعکس شده است، که در آن همه‌ی مرد‌ها «متجاوز جنسی» به تصویر کشیده شده اند چرا که همه‌ی آن‌ها از «فرهنگ تجاوزِ جنسی» پدرسالارانه منتفع می‌شوند. در یک سری از کتاب‌ها، آندرا دورکین[۱۹] نظریه‌پرداز توضیح می‌دهد که چگونه تقریبن در تمام ابعاد جامعه، از پورنوگرافی گرفته تا کتاب‌های کودکان، از زنان بهره‌برداری جنسی می‌شود و خشونت علیه‌شان ایجاد و تولید می‌شود.

روش‌ِ تجزیه و تحلیل در فمینیسمِ رادیکال به این نتیجه‌گیری منتهی ‌می شود که  ستم‌هایِ اجتماعی نسبت به زنان را باید از طریقِ سازوکارِ سیاسی «تصحیح» کرد؛ یعنی با وضعِ و اجرایِ قوانین و سیاست‌هایِ عمومی رفتار مناسب با زنان در اجتماع را تشویق کرد و رفتارِ نامناسب ضد زن را تنبیه کرد. برای مثال، بودجه‌هایِ دولتی به طور منظم به برنامه‌هایی اختصاص داده ‌شود که رفتار صحیح جنسیتی را در محل کار و دانشگاه ترویج می‌کند. در ضمن، سیاست‌ها و قوانینی برایِ مجازاتِ افراد به خاطرِ نگره‌ها یا رفتارهای ناصحیح جنسیتی‌شان (برای مثال بیانِ متلک‌هایِ جنسی که متضمنِ آزار جنسی است) که عمدتاً شاملِ مجازاتِ هایِ مالیِ سنگین است، وضع ‌شود.

تصحیح‌ِ مناسباتِ اجتماعی و فرهنگیِ ضدِ زن از طریقِ سازوکارهایِ سیاسی بر خلاف ریشه‌های حقوق طبیعی فمنیسمِ امریکاییِ لیبرال کلاسیکِ قرنِ نوزدهم است، که با نام فمینیسم فردگرا یا با صورت‌بندیِ امروزین، آی‌فمینیسم[۲۰] شناخته می‌شود. وضعِ مجازاتِ برایِ بیان، حتا وقتی هدف جلوگیری از آزار باشد، قطعن زنگ خطری را برای فمینیست‌های قدیمی‌تر به صدا در می‌آورد چرا که آن‌ها نیز تمام قد از آزادی بیان، به ویژه بیانِ سخنانی که جامعه ناپسند می‌شمارد، حمایت می‌کردند. فمینیست‌های جنبش الغای برده‌داری که بر خلافِ مناسباتِ غالبِ زمانِ خود از حقوقِ بردگان و حقوقِ زنان سخن می‌گفتند، خود قربانیِ قوانین سانسور شدند. در سراسر تاریخ فمینیسم، سانسور همیشه بحث‌ها درباره‌یِ موضوعات بحث‌برانگیزی همچون کنترل موالید و همجنسگراییِ زنانه را خفه می‌کرده است. بنابر این آزادی بیان برای توسعه و رشد فمینیسم و بهبود وضعیت زنان امری حیاتی بوده است.

پیش‌فرض وجودِ درگیری طبقاتی نیز که از جمله ‌پایه‌هایِ تصحیح‌گری مناسباتِ اجتماعیِ ضدزن از طریقِ سازوکارِ سیاسی است مخالف با ریشه‌های فمینیسم فردگرا است. تصحیح‌گریِ سیاسی جامعه را به طبقه‌هایی متمایز تقسیم می‌کند که بر اساس نژاد یا جنسیت از هم جدا شده اند؛ و این گونه پنداشته می‌شود که این طبقات منافع سیاسی متمایز از هم و در ستیز با هم دارند. بنابر این مداخله‌ی دولت ضروری می‌نماید تا از طبقات ضعیف‌تر حمایت کند و وضعیتشان را ارتقا بخشد، بدین منظور که باز توزیع مناسب ثروت و قدرت را در سراسر جامعه تضمین کند. به طور خلاصه، بعضی از طبقات به هزینه‌یِ طبقاتِ دیگر از امتیازهای ویژه‌ی دولتی برخوردار می‌شوند.

در جبهه‌ی مخالف، فمینیسم فردگرا از محو همه‌ی طبقات تحتِ لوایِ قانون دفاع می‌کند تا هر فرد، فارغ از اینکه چه نژادی دارد یا به چه طبقهای تعلق دارد، از حقوق برابر نسبت به خود و داراییِ خود بهره‌مند باشد. نقش مناسب دولت این است که امتیازات ویژه را از بین ببرد و از حقوق افراد چه زن و چه مرد به طور برابر حمایت و محافظت کند.

در میان دو قطب حدیِ فمینیسم جنسیتی و فمینیسم فردگرا، گونه‌های متفاوت و متعدد دیگری نیز قرار دارند که یا رویکرد نظری متفاوتی را اتخاذ کرده اند یا خود را منطبق بر استانداردهای دیگری تعریف می‌کنند. برای مثال، فمینیسم‌ تساوی‌طلب در نظر دارد تا تحت نهادهای موجود و بدون ضرورتن نیاز به اصلاحات در نظام فعلی برای بازتاب حقوق طبیعی افراد، به برابری دست یابند. یا اکوفمینیسم [فمینیسم محیط زیست‌گرا] تسلط مردان بر زنان را به نابودی محیط زیست ربط می‌دهد و بنابراین بر نقش زنان در حفظ محیط زیست تمرکز و تاکید دارد.

با این وجود، دغدغه‌یِ مشترکی بینِ همه مکتب‌هایِ فمنیستی وجود دارد. حق بارداری شاملِ کنترل موالید و مامایی از اهمیت عمده ای برخوردار است چرا که با کنترل زنان بر بدن خویش ارتباط دارد و امری منحصرن زنانه است. در واقع، سقط جنین معمولن به عنوان تست ارزیابی فمینیسم در نظر گرفته می‌شود؛ و به این معنی که آنهایی که مخالف قانونی بودنِ سقط جنین هستند، نمی‌توانند تحت هیچ شرایطی فمینیست شناخته شوند.

هر چند که ممکن است اجماعی بین مکاتب فمینیسم در زمینه‌ی حقوق بارداری وجود داشته باشد، به هر رو، در مسائل دیگر وجه مفارقت‌هایی دیده می‌شود. پورنوگرافی یکی از چیز هایی است که این تفاوت‌ها را برجسته می‌کند، دیدگاه فمینیست‌های رادیکال درباره‌ی پورنوگرافی به عنوان اساس ظلم جنسی مردان بر زنان و آرزوی ممنوع کردن آن به عنوان یک عمل خشونت‌آمیز خود مبین این نکته است. فمینیست‌های فردگرا ممکن است مخالف یا موافق پورنوگرافی باشند ولی دیدگاه شان این است که هر زن (یا مردی) این حق را دارد که انتخاب کند در ساخت پورنوگرافی شرکت جوید یا مصرف‌کننده‌ی آن باشد. آن‌ها مایل اند از پورنوگرافی و دیگر تولیداتِ جنسی به عنوان مسئله‌ای مرتبط با انتخاب‌های شخصی افراد، جرم زدایی کنند. فمینیست‌هایی حامی سکس از تولیداتِ سکسی حمایت می‌کنند و این را به عنوان ابراز نهایی توانمند‌سازی زنان در نظر می‌گیرند؛ آن‌ها نیز به دنبال جرم زدایی از چنین اقداماتی هستند.

آینده‌ی فمینیسم غامض است. در جهان غرب بیشتر نابرابری‌ها در پیشگاه قانون و در داخل فرهنگ‌ها از میان رفته اند و بنابر این زنان و مردان با انتخاب‌های پایه‌ای یکسانی مواجه اند. در واقع نابرابری جنسیتی همینک موجود ]در ایالاتِ متحده[ از امتیازاتی نشأت می‌گیرد که قوانین و سیاست‌هایِ تبعیضِ مثبت به نفعِ زنان به ایشان اعطا کرده است. از این رو، هر دو گروهِ فمینیست‌های فردگرا و تساوی‌طلب در راستای از بین بردن امتیازات ویژه برای زنان تلاش می‌کنند تا به برابری واقعی دست یابند. علاوه بر این، ظهورِ مکاتبِ نامتعارفِ فمینیستی، از قبیل فمینیسم محافظه‌کار که از خانواده‌ی سنتی و ارزش‌های محافظه‌کارانه حمایت می‌کند، در جهتِ تعدیلِ تندی و حدتِ ماموریت‌ها و اهداف تاریخی فمینیسم عمل کرده است.

خارج از جهان غرب (مثلاً در آفریقا و کشورهایِ عرب) زنان اغلب به عنوان شهروند درجه دو در نظر گرفته می‌شوند و خشونت وسیعی علیه حقوق طبیعی‌شان در جریان است. برقع تبدیل به نماد ظلم علیه چنین زنانی شده است، اما این مسئله همچنین مبین تفاوت میان فمینست‌های غربی و غیرغربی نیز هست. پوششِ برقع که همه‌یِ بدنِ زن را می‌پوشاند، و طالبان در افغانستان بدنام‌ترین اعمال‌گرِ آن بودند، مورد لعن و نفرت فمینیست‌های غربی قرار گرفته است. اما بسیاری از همتایان غیرغربی فیمینیست‌ها بحث می‌کنند که این گونه پوشیدن برقع یا پیرویِ زنان از دیگر فرامین ضدزن در اسلام انتخاب آزادانه‌ی زنان هستند و بایستی به همین شکل مورد احترام واقع شوند. فمینیسم رادیکال به طور فزاینده‌ای خود را از طریق سازمان‌های جهانی به ویژه سازمان ملل متحد، معرفی می‌کند، و در این میان، مشخص نیست که وقتی با تفاوت‌های عمیق فرهنگی میان زنانِ جهان برخورد می‌کند، چگونه اهداف و ایدئولوژیِ خود را با هم آشتی می‌دهد.

وبسایت شخصیِ نویسنده: http://www.wendymcelroy.com
زیرنویسها:



[۱] Mary Wollstonecraft

[2] Olympe de Gouges

[3] Edmund Burke

[4]  فرقه ای مسیحی در امریکا موسوم به جامعه‌ی مذهبی دوستان

[۵] William Lloyd Garrison

[6] Sarah Grimké

[۷] Lucretia Mott

[8] Elizabeth Cady Stanton

[9]  سنکا فالز شهری کوچک در ایالتِ نیویورک است.

[۱۰] Declaration of Sentiments

[11] Susan B. Anthony

[12] Suzanne La Follette

[13] Dorothy Day

[14] Betty Friedan

[15] Helen Gurley Brown

[16] The Equal Rights Amendment (ERA)

[17] Catharine MacKinnon

[18] Susan Brownmiller

[19] Andrea Dworkin

[20] ifeminism

 


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟