ادیب عزیزی

نقدی بر بنیادهای لیبرالیسم: مسئله حق و مالکیت، در نقدی زبانشناختی

♦ ادیب عزیزی | چهارشنبه, ۲۴م آبان, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 4.0/5 (1 vote cast)

رضا انصاری-معاونِ سردبیر: بخشِ دومِ مقاله‌یِ آقایِ ادیبِ عزیزی در نقد بنیادهایِ لیبرالیسم از نظرِ خوانندگانِ چراغِ آزادی می‌گذرد. بخشِ نخست نوشته‌یِ ایشان را با عنوانِ «کدام هستی‌شناسی؟» در اینجا می‌یابید. تا هفته‌یِ آینده پاسخی به نقدِ ایشان مکتوب خواهم کرد. فرصت را غنیمت شمرده، و مجدداً از طرفِ چراغِ آزادی دیگر منتقدانِ لیبرایسم را به گفتگویِ انتقادی دعوت می‌کنم.

نقدی بر بنیادهای لیبرالیسم -بخش دوم

مسئله حق و مالکیت، در نقدی زبانشناختی

قبل از هر چیز باید به شائبه ای اشاره کنم که شخصی تحت نام «محمد گیلانی» در ذیل مقالهُ من مطرح نمود. ایشان از منظر «جهان شناسی» که رویکردی پیامبرانه و به غایت متفاوت با مقوله «هستی شناسی» است، انتقادی به یک گزاره از نوشته ام داشتند و به همان دلیل گفتگو را در بستر «جهان های متفاوت» غیر ممکن دانسته بودند! در همین رابطه باید عرض کنم، «جهان شناسی» امری به غایت «کل شناسانه» است، که هم پدیدار را بررسی می کند و هم ناپدیدار را، یعنی هم «هستی شناسی» را در خود دارد و هم «نیستی شناسی» را، به همین دلیل «جهان شناسی»، عملی صرفا پیامبرانه است. یک جهان شناس حتی اگر اقدام به شناخت جزئیاتی هم بکند صرفا به دنبال مصالحی است تا بتواند کل جهان را بشناسد و بشناساند. بحث من اما هیچگونه رویکردی به جهان شناسی، جهان شناسی های متفاوت یا جهان های متفاوت ندارد، بلکه رویکرد اینجانب صرفا به هستی شناسی است، یعنی بررسی هستی ها و پدیدارها، آنهم هستی های متفق، نه حتی هستی های نامتفق، نیستی های غیرمتفق و متفاوت که دیگر جای خود دارد. من حتی وقتی به فیلسوفان مدعی جهان شناسی در گذشته نیز اشاره می کنم، هستی شناسی آنها را مد نظر دارم، به جهان شناسی کل شناسانهُ آنها، که بخشی هم نیستی شناسی است، نقد دارم، چراکه آن را اقدامی پیامبرگونه تلقی می کنم. در واقع باید عرض کنم که نگاه من به جهان، به هیچ وجه نگاهی کل گرایانه نیست، بلکه نگاهی کاملا جزء گرایانه و هستی شناختی است. هستی شناختی مبتنی بر زبان و فهم، چنین نگاهی قطعا نه از «وجود» سخن می گوید و نه از «ماهیت»، بلکه سر و کارش با «مفهوم» است. به همین دلیل، معتقدم با چنین رویکردی، آنچنان مشکلی در گفتگو با پایوران هستی شناسی های دیگر نخواهم داشت.
همهُ نقد من در مطلب قبلی بر می گشت به تلاش کل شناسانه و جهان شناسانه گذشتگان! تلاشی که با اقتدار و آسودگی خاطرِ وصف ناپذیری توسط آنها انجام می شد، تلاشی که چاشنی شعف برانگیز و تشفی آمیز خیلی از آنها، وعده های الهی بود. تاکید من اما بر هستی شناسی است، هستی شناسی که در عین حال با مخاطره و نگرانی عجین است. اگر دوستان با من موافق نیستند که از یک مقطعی خاص، نگرانی نسبت به آینده بشر، به درون فلسفه راه یافت، بیش از این خودشان را خسته نکنند و این مطلب را نخوانند. اگر با من توافق ندارند که «هستی شناسی فیلسوفان استخدامی با هستی شناسی فیلسوفان انتقادی، می تواند کارکردهای متفاوتی داشته باشد» خود را بیش از این به زحمت نیاندازند، اگر دوستان با من توافق ندارند که «شناخت کل جهان از طریق ذهن یک فرد انسانی» با «شناخت جزء جزء هستی از طریق جمع انسانی» دو رویکرد شناختیِ متفاوت است، مرا بیش از این، از پیگیری این مطلب شرمنده نسازند.
من در مقالهُ قبلی به صورتی موجز و مختصر، هستی شناسی های گذشته تا به امروز را صورتبندی کردم، رسیدم به دو هستی شناسی مدعی در جهان امروز، یکی هستی شناسی زبانشناختی و دیگری هستی شناسی تکنولوژیک، اکنون به بازاندیشی مفهوم «وضع طبیعی» همراه با رویکردی انتقادی به نظر هابز و لاک، خواهم پرداخت و سپس نگاهی گذرا خواهم داشت به مفهوم حق، و نسبت آن با مفهوم «وضع طبیعی» و نسبت این هر دو به مفهوم «وضع قانونی» که «مالکیت خصوصی» یکی از شاخصترین وضوعات آن است. در این مطلب نشان خواهم داد که «مالکیت خصوصی» یکی از اساسی ترین زیرساخت های مربوط به هستی شناسی تکنولوژیک است، که بشر را به سوی آینده ای بس خطرناک و نگران کننده به پیش خواهد برد، چرا که بیش از پیش، به اختلافات نسلی و بین نسلی، اقتدار و خودسری تکنولوژیکی، تسلط و استیلای تک زبانی و همچنین به تنهایی و از خودبیگانگی انسان، دامنی گسترده خواهد زد.
آنچه که از آثار هابز و لاک به زبان فارسی ترجمه شده نشان می دهد که این دو بزرگ، نگاهی غیرتاریخی و غیر تکاملی به مقوله «وضع طبیعی» دارند، آنها برای محاسبات اجتماعی خود بدنبال ضریب ثابتی بوده اند تا بتوانند نظریات خود را در نسبت با آن «ضریب ثابت»، مطرح نمایند. هر چند که هر دوی آنها این ضریب ثابت را «فرضی» می دانند اما این فرض غلط، به طور کلی محاسبات آنها را تحت تاثیر قرار داده است. هابز اوضاع انسان را در «وضع طبیعی»، بسیار خشن، رقت بار و ناخوشایند می داند، اما لاک بر عکس او، این اوضاع فرضی را مطلوب و خوشایند تلقی می کند. آنچه که «وضع طبیعی» را از نگاه هابز و لاک الاهیاتی می کند، همان قضیهُ غیرتاریخی و غیرتکاملی دیدن آن است. تفاوت دیدگاهی که این دو بزرگ بر سر همین «فرض غلط» با یکدیگر دارند به چنان تفاوتی در بقیهُ دیدگاههای آنان انجامیده که علی رغم نگاه لیبرالی هر دوی آنها به انسان، برای کنترل جامعه انسانی، یکی مجبور به ایجاد ماشین سنگین و غول آسایی به نام دولت شده است، و دیگری دولت قوی را نیازی ضروری برای جامعه مورد نظر خود نمی بیند! بلکه کنترل اجتماعی را وظیفه ماشین آلات سبکتری می داند که در قالب نهادهای دیگری وجود دارند. شدت تفاوت دیدگاه هابز و لاک به عنوان دو فیلسوف لیبرال بر سر موضوعی مانند «دولت» نشان می دهد که فرض هر دوی آنها بر سر مقولهُ «وضع طبیعی» به کلی مغایر با مسئله تکوین و تکامل است. به نظر من، هر فرضی که انسان و جامعه انسانی را حاضرآماده، و یا به یکباره پدید آمده در نظر بگیرد، قطعا فرضی غلط است. بنابه فرض غلط هم، بدیهی است که هیچ سازه ای را نباید ساخت.
«وضع طبیعی انسان» در هر حالتی که فرض شود نباید خصلت تاریخی، تکوینی و تکاملی آن نادیده گرفته شود. سیاه و سفید دیدن انسان در «وضع طبیعی» موجب شده تا نگاه تاریخی و تکاملی به او، از روی آن برداشته شده و موجودیتی خیر و شری پیدا کند. این وضع «خیر و شری» موجب شده تا در بررسی ها، به کلی تاریخ و تکامل انسان به بوتهُ فراموشی سپرده شود! حال آنکه انسان موجودی کاملا تاریخی، تکاملی و تکوینی است و نقش زبان در تکوین و دگرگونی این تکامل نقش معجزه آسایی بوده است.
اگر بخواهیم برکنار از تفسیر ادیان الهی، انسان را صرفا به لحاظ تاریخی و تکاملی مورد تفسیر قرار دهیم. اگر بنابه همین مدل تفسیری بخواهیم به دوره های اولیه و ابتدایی تاریخ انسان نظر کنیم، قطعا بیش از هر چیز می توانیم موجود بی زبانی را تصور کنیم که به هیچ مفهومی آشنا نیست، و هیچ واژه ای را اختیار نکرده است. چنین موجودی با خود و با تمام هستی پیرامون خود رفتاری شبیه دیگر بی زبانان دارد. اگر غذا می خورد، اگر می خوابد و اگر راه می رود، رفتارش صرفا از سر غریضه است. از سر فهم، و از سر مفاهمه با دیگران نیست. توجه به مقدار مفاهیم و واژگانی که در مدت همین بیست سالهُ اخیرِ حیات انسان تولید شده و زندگی آن را دگرگون کرده، درک ما را از دوره بی مفهومی و بی واژگانی انسان اولیه بسی آسان تر خواهد کرد. بنابه اهمیت مفاهیم و واژگان، می توان نتیجه گرفت که انسان(به مفهوم جمع انسانی) هر مفهومی را که شناخت، و هر واژه ای را که اختیار کرد، وضع خود را نسبت به اوضاع پیش تر خود دگرگون ساخت، این روندِ «شناختِ مفهومی» و «ساختِ واژگانی» را هر چقدر که گسترده تر کنید، وضع دگرگون شده تری از انسان را خواهید یافت. پس بنا به رای هابز و لاک این «وضع قانون» نبود که انسان را از حالت فرضیِ وضع طبیعی به وضع قانونی (که وضع دگرگون شده ای تلقی می شود) رساند، بلکه انسان(به مفهوم جمع انسانی) با شناخت هر مفهوم و با ساخت هر واژه، وضعیت خود را نسبت به اوضاع قبلی اش دگرگون ساخت. پیامدها و دگرگونی های ناشی از شناختِ مفهومی چون «اتم» و اختیار واژه ای برای آن، نشان می دهد که شناخت هر مفهوم و ساخت هر واژه (البته نه به میزان مفهوم و واژه اتم) در زندگی انسان نقش به سزایی ایفا کرده است. بدین ترتیب و با این توصیفی که ارائه شد، به نظر من «وضع طبیعی» به دوره قبل از «کشف مفهوم» و «وضع واژه» برمی گردد، نه دوره قبل از وضع قانون! وضع طبیعی، وضع بی زبانی است، زندگی در وضع بی زبانی، شبیه به زندگی حیوانی است، یعنی زندگی گونه ای و گله ای!
در نتیجه، مفهوم و مسئله «حق» و هر مفهوم و مسئله انسانی دیگر در همین تاریخ پر فراز و نشیبِ مفهوم شناسی و واژه سازی شکل می گیرد، و هیچیک از آنها در دوران بی زبانی شکل نگرفته اند. بدین ترتیب زبان به عنوان عامل تفکر و عامل شناختِ اجتماعی، دگرگونی های عظیمی را در حیات انسانی موجب می شود. در چنین بستری همه چیز از طریق زبان ساخته و شناخته می شود، یعنی هیچ چیزی را خدا پیشاپیش در انسان به ودیعه نگذاشته است، الاهیاتی هم، اگر بخواهیم به قضیه نگاه کنیم، لطف خدا همان است که انسان را به صورت بالقوه زبانمند آفریده است. در این تفسیر، انسان، خود، توانمندی زبانی اش را به فعلیت در می آورد، نه آنکه تصور کنیم که انسان با تمام سازوکارهای زبانی اش به یکباره آفریده شده است. من معتقدم «زبان» عامل تفکر انسان است، یعنی انسان از طریق «زبانش» تفکر می کند، این بدان معناست که حدوث مفهومیِ هر چیزی برای انسان(به مفهوم جمع انسانی) به حدوث زبانی اش وابسته است، یعنی همه بنیادها و اعتبارات اجتماعی را زبان ایجاد می کند.
بنابه نقشی که زبان در شناخت ها، آفرینش ها و پرورش ها دارد، می توان گفت که تمام شاکلهُ اجتماعی انسان در طول تاریخ، سازه ای زبان شناختی است. زبان نقش تغییرگر و تحول زای خود را به هر مقوله ای که ما آن را ثابت و لایتغیر فرض می کنیم، خواهد زد، «وضع بی زبانی» واجد هیچ بنیاد و اعتبار اجتماعی نیست، بدین ترتیب وقتی می گوئیم «آزادی حقی طبیعی است»، یا «مالکیت حقی ذاتی است» یعنی این اعتبارات را برای انسان در فضای قبل از زبان، قبل از مفهوم و قبل از واژه، قائل شده ایم، یعنی نقش اعتبار آفرینی زبان انسان را هیچ پنداشته ایم. یا که انسان را از منظر امکانات زبانی در همه اعصار یکسان پنداشته ایم، یعنی انسان را از منظر زبانی موجودی کامل، حاضر آماده، ازلی و ابدی تلقی کرده ایم.
تمام تلقیاتی که ما امروز داریم همه برساخته های زبانی هستند و می توانند با نقش و خصلت تحول زای زبان دوباره دگرگون شوند. پس هیچ چیزِ ثابت و پذیرفته شده ای در «وضع بی زبانی» یا در وضع «ماقبل زبانی» وجود ندارد که ما به آن استناد کنیم و اعتبار دهیم، یعنی نه آزادی حق طبیعی بوده و نه مالکیت! بلکه همه این تلقیات و اعتبارات برساخته های زبانی هستند، برساخته هایی که از طریق زبان و تفکر در ما پرورانده شده اند، این برساخته های زبانی می توانند از طریق خودِ زبان دوباره دگرگون شوند.
بنابر آنچه که از مفهوم «حق» گفته شد، این مفهوم، هیچ نسبتی با «وضع طبیعی» مورد نظر هابز و لاک ندارد، بلکه مفهومی از مفاهیم هست که مربوط می شود به دوران «وضع مفهوم» نه «وضع قانون»! نسبت مفهومِ حق به مفهومِ مالکیت خصوصی هم، برمی گردد به خصلت پرورشی زبان و برساخته هایی که زبان در مناسبات انسانی خلق می کند. یعنی اگر «مالکیت خصوصی را حق انسان می دانیم»، این موضوع نه به «وضع طبیعی» اش، برمی گردد و نه به «وضع بی زبانی» اش، بلکه این تلقی، صرفا ساختی زبانی دارد، یعنی موضوعی فکری و پرورشی است که در زبان ساخته و پرداخته شده است.
می خواهم بگویم حق جویی، آزادی خواهی و مالکیت طلبی به هیچ وجه در طبع «انسان دوران بی زبانی» نبوده است، حتی در طبع انسان دوران معاصر هم نیست. آنچه که امروز در هستی انسان، تحت عنوان حق جویی، آزادی خواهی و مالکیت طلبی، شاهدش هستیم، نه در طبع او، بلکه در منطق و زبان او، هستی دارد. اگر این موارد در طبع انسان وجود داشت، امروز نباید شاهد هیچ رابطه مریدی- مرادی و هیچ رابطه بندگی- خدایی می بودیم. حال آنکه اکثریت مطلق مردمان جهان خداباور هستند و خود را بنده و مریدِ خدا و مراد مشخصی می دانند. البته مواردی چون خوردن، خوابیدن، راه رفتن و هم آمیزی از جمله مواردی هستند که در طبع انسان موجوداند و به همین دلیل هم در هیچ مقطعی از تاریخ بشر تعطیل نشده اند.
یکی دیگر از طبایع مشهود انسان در دورهُ بی زبانی، تفاوت در توانایی ها بوده است، در این دوره، «توانایی» در میان انسان ها متفاوت و متغیر است. تفاوت در توانایی را به این دلیل می توان از موارد طبع انسان و طبع جامعه انسانی دانست، که همین امروز هم یکی از آشکارترین تفاوت ها در میان انسانها، همانا تفاوت در توانایی های آنهاست. هم در فرد انسانی و هم در جامعه انسانی، یعنی علاوه بر اینکه انسانها نسبت به هم در توانایی ها متفاوت هستند، بلکه هر انسانی در طول حیات خود نیز، نسبت به خویشتن، تفاوتِ توانایی دارد، یعنی توانایی هر انسان در دوره های مختلف کودکی، جوانی و کهنسالی، متفاوت است. این توضیح را دادم که بگویم، علاوه بر مسئله بی زبانی، در بستر یک طبیعتِ مبتنی بر تفاوتِ توانایی ها هم نمی توان ادعا کرد که «آزادی، حق طبیعی انسان است»، چون اولا طبیعت سرشار از تفاوتِ توانایی هاست، و دوما آزادی هر کس مقید به میزان توانایی اوست. بدین ترتیب، در جامعه ای که توانایی های فربه تری وجود داشته باشد، قائل شدن به «آزادی هرکس به میزان توانایی خودش»، در واقع، نشانی از هستی آزادی نیست، بلکه نشان از پیچاندن اصل مسئلهُ آزادی است.
در نظامات مبتنی بر مالکیت خصوصی و بازار، توانایی ها به صورتی سلسله مراتبی درخواهد آمد و آزادی، به شکلی درجاتی خواهد شد! آزادی درجاتی، روی دیگر سکهُ انقیاد درجاتی است. در چنین جامعه ای، آنکه حقیقتا به لحاظ انسانی آزاد است، کسی نیست جز آنکه توانایی فربه تری دارد. به عبارت دیگر آن کسی آزادتر است که مالک تر است. یا آن کسی آزادتر است که بازار بیشتری را در انقیاد خود دارد، وگرنه، آزادیِ پوشیدن، نوشیدن، خوردن، خوابیدن و غیره…که در مقولهُ اصل آزادی کفایت نمی کند! هر چند که در برخی از کشورها نظام مالکیت خصوصی و نظام سرمایه اقتضا می کند که فقط خوابیدن آزاد باشد! چون ممکن است آزادی های دیگر، آن نظام اقتصادی و اجتماعی را به چالش بکشد! در چنین نظامهایی، آزادی به مفهوم لیبرالی آن برای آنانی که توانایی های فربه تری دارند کاملا مهیاست. درست به همین دلیل است که من همه نظامهای موجود خاورمیانه ای را حلقه هایی از زنجیرهُ اقتصاد سرمایه داری می دانم، تفاوت آنها با نظام های غربی صرفا به تفاوت ظاهرشان برمی گردد! وگرنه ماشین بی رحم و خودسرِ تکنولوژیِ تک زبانی، همواره پدیده های انسان کشی نظیر بمب باران، انفجار، ترور، شکنجه و اعدام را در سطوح مختلف در دستور کار خود دارد! ماشین «تک زبان» و تکنولوژیک ناتو در عراق و افقانستان چه می کند؟ آیا غیر از این است که به دنبال سوخت مورد نظر خود است؟ ماشین شکنجه و اعدام حکومت های نفتی در خاومیانه چه می کند؟! اگر دموکراسی مدعایی «ماشین نفتی ناتو» جدی باشد، اسلام مدعایی «ماشینِ حکام نفتی خاورمیانه» هم به همان میزان جدی خواهد بود! حکام نفتی خاورمیانه در واقع بخشی از ماشین نفتی ناتو هستند، آنها در ساخت تکنولوژیک جهان ماموریت دارند تا زمینهُ تک زبانی را برای این غول تکنولوژی فراهم آورند، فارس ها، عرب ها، ترک ها و کردها در قیومیت این حکام دچار سانسور و خودسانسوری هستند، اجازه ندارند آفرینش کنند، اجازه ندارند تفکر کنند. باید صرفا بیاموزند و مصرف کنند.
ببخشید که بحث به حاشیه رفت…، بنا به آنچه که گفته شد، مقولاتی نظیر حق و آزادی، نسبتی طبعی به انسان ندارند، بلکه نسبتشان به انسان با واسطهُ زبان هست که آفریده شده است، با این توصیف، حق و از جمله حق آزادی، مقولاتی برساختنی هستند، برساخته هایی که از طریق زبان انسان خلق شده اند.
من یک زمانی نوشته بودم۱، «حق نه گرفتی است و نه دادنی، بلکه ایجاد کردنی است»، این موضوع ناظر بر همین مطلب است، چون چیزی که دادنی یا گرفتنی باشد معنای منطقیش آن است که آن چیز قبلا وجود داشته است. حال آنکه در مناسبات اجتماعی «حق» همواره موجودیتی زبانی دارد، یعنی برساخته ای کاملا ارتباطی و زبانی است. در یک رابطهُ مریدی و مرادی، چه موجودیتی بالاتر از آن رابطه زبانی هست که بین آن دو طرف وجود دارد؟ در یک رابطه مریدی و مرادی، حق به تناسب همان رابطهُ زبانی هست که بین دو طرف، جریان دارد. اگر در یک رابطهُ مریدی و مرادی، بخواهیم حقی متناسب با رابطهُ زبانی دیگری، غیر از رابطهُ زبانی آنان برقرار کنیم، قطعا اقدامی تحمیلی انجام داده ایم. پس اگر بخواهیم در مناسبات دیگران حق مورد گفتمان خود را جاری کنیم، قبل از هر چیز باید تلاش کنیم تا آن رابطه زبانی مورد نظر را ملغی نمائیم. طریقهُ الغای یک رابطه زبانی از طریق تحمیل حق مورد نظر ما نیست، بلکه از طریق تبیین گفتمان مورد نظر ما، در بستر مورد وصف است. آن «بستر مورد وصف» که می خواهیم گفتمان مورد نظر خود را در آن تبیین کنیم، مقولهُ بسیار مهمی است، چرا که گفتمان مورد نظر، باید با زبان همان «بستر مورد وصف» خلق و تبیین شود، چون هر فرد و جامعه ای با زبان مادری خود قادر به تفکر و پرورش است. گفتمان برخاسته از زبان بیگانه صرفا جنبهُ آموزشی دارد نه فکری و پرورشی، یعنی گفتمان زبان بیگانه فقط و فقط بر زبان یا افکار برخی از نخبگان می چرخد نه بر رفتار آنان، یا رفتار همهُ شهروندان.
روند مدنیزاسیون در ایران به همین دلیل به شکست انجامید چرا که حاکم وقت به جای آنکه به تفکر با زبان مادری میدان دهد! سعی کرد صرفا از مدرنیسم بیاموزد و تقلید کند، در ایران عصر پهلوی ها، حاکمان از یک طرف با پایوران و نمایندگان زبان عربی ساختند تا بهتر بتازند بر مردمان دیگر، و از طرفی هم، عده ای را برای آموزش زبان لاتین به کشورهای لاتین تبار گسیل داشتند تا از مدرنیسم بیاموزند و تقلید کنند! اما در عوض، تفکر به زبان مادری را به هزار قید، مقید کردند. کاری که امروز هم توسط پایوران زبان عربی در ایران به شکل رسمی و قانونی صورت می گیرد! تفاوت کار این حاکمان با آن حاکمان، در این است که پهلوی ها برای گسیل داشتن و پناه بردن شهروندان به زبان لاتین از راه تشویق و تمهید وارد شدند، اما حاکمان امروز این گسیل داشتن و پناه سپردن به زبان لاتین را در شکل وسیعتر و گسترده تری با تنبیه و تحدید عملی کرده اند، گویی برای امر مدرنیزاسیون توصیه و تشویق کارساز نبوده، حال به توبیخ و تنبیه روی آورده شده است. نتیجه آنکه انسان امروز ایرانی، هزاران برابر بیشتر از، انسان عصر پهلوی ها، از خود بیگانه شده، و به ماشین تبدیل گشته!
در جهان امروز علاوه بر زبان های لاتین تبار، هزاران زبان زنده وجود دارد، هر یک از این زبانها هستی شناسی مخصوص به خود را دارند، هجوم تکنولوژیکِ زبان های لاتین تبار به زبانهای دیگر، هستی شناسی های بسیاری را در معرض تهدید قرار داده است، در جهان امروز «فرصت تفکر» صرفا برای چند زبان موجود و مشخص مهیاست. به دلیل تسلط نظام سرمایه و تکنولوژی در سراسر جهان، بسیاری از زبانها از گردونهُ تفکر و خلاقیت خارج شده اند و پایوران آن زبانها صرفا برای آموزش به زبانهای دیگر روی می آورند. زبان آموزشی، آنچنان شرایطی که «زبان مادری» برای تفکر ایجاد می کند، فراهم نمی آورد، زبان آموزشی بیشتر به درد آموزش می خورد تا تفکر! آفرینش هنری و فلسفی را از هر زبان مادری که بگیری آن زبان رو به موت خواهد رفت. نظمی که سرمایه و تکنولوژی در بخش هایی از جهان ایجاد کرده، عملا آن کشورها را خالی از سکنهُ فکر نموده است، در منطقه خاورمیانه چند زبان از مهمترین زبانهای زندهُ حال حاضر دنیا (مثل ترکی، کُردی، فارسی، عربی) عملا به دلیل محدودیت های حاکم بر این جوامع از نعمت تفکر و خلاقیت آزاد محروم هستند. در این منطقه، فارس مجبور است با عربی و انگلیسی تفکر کند، عرب هم باید به زبان فارسی یا انگلیسی تولید فکر نماید، کُرد ناچار است به زبان فارسی، ترکی یا انگلیسی تفکر داشته باشد، ترک هم مجبور است به زبان فارسی یا انگلیسی فکر بیافریند. این اجبار در یکسان سازی زبان ها کار جهان را بسی دشوار خواهد کرد، تنوع تفکر در جهان را از میان خواهد برد، و جهان را بی روح و تکنولوژیک خواهد کرد. رژیم های امروز خاورمیانه، بزرگترین خدمت گزاران نظم تکنولوژیک موجود در جهان معاصر هستند، آنها علاوه بر اینکه تمام خلاقیت های پایوران زبانی کشورهای خود را سوژهُ استخدامی غرب می کنند، سوخت مورد نظر این غول تکنولوژیک را هم، بی هیچ نقشی در استخراج و فرآوری آن، در ازای ماندن در سریر قدرت، تقدیم می دارند.
تنوع تفکر در اروپا و آمریکا هم تبدیل شده به تنوع ابزار و تنوع تکنولوژی، یک زمانی انسان پدیدآورنده صنعت و تکنولوژی بود اما اکنون تکنولوژی و صنعت هست که انسان را می سازد. انسانِ ماشینی و ماشینِ انسانی با شتابی فراوان رو به سوی هم هستند تا با یکدیگر ادغام شوند. معلوم نیست این غول ناشناخته چه سامانی از نابسامانی را برای انسان رقم خواهد زد.
امروزه زبان های لاتین تبار از طریق تکنولوژی، بیش از پیش توسعه می یابند و حاملان زبان های دیگر را به استخدام فضای خلاقیتی خود درمی آورند، این مستخدمان در ابتدای امر نقش کارآموز را دارند اما اندک اندک در فضای زبان کارفرما هضم می شوند، هر چند که تکنولوژی همراه با خود فرهنگ و سبک زندگی مختص به خود را به ارمغان می آورد اما آنچه که بغرنج است، تکنولوژیک شدن خودِ فرهنگ و خودِ سبک زندگی است. اگر این تسلط و یکسان سازیِ زبانی، غیر تکنولوژیک بود، یعنی از طریق فرهنگ و سبک زندگی غیر تکنولوژیک صورت می گرفت، شاید قضیه آنقدر بغرنج نمی نمود، اما تکنولوژیک بودن این تسلط و یکسان سازی، موضوع را بسی مشکوک می کند. چون تکنولوژی فاقد شعور است و انتخاب ها و دلالت های تکنولوژیک می تواند ریسک بالایی برای انسان داشته باشد.
تکنولوژی خصلت تفکر را از حالت ارگانیکی به حالت مکانیکی درآورده است. تکنولوژی صرفا از تفکرِ استخدامیِ «سود محور» بهره می برد! این نوع تفکر خصلت و حالتی مکانیکی دارد، چون انگیزهُ آن بر مبنای سفارش و سود است. حتی اگر حالتی ارگانیکی به خود بگیرد و به شکل ارگونومی ظهور یابد باز هم جنبه و انگیزهُ سفارشی و سودآورانه دارد. سودمحوری در تفکر می تواند خلاقانه، آزادانه و انتقادی بودن آن را به چالش بکشد.
مالکیت خصوصی، گرایش سودمحورانه به تکنولوژی را افزایش می دهد، تفکر را مکانیکی و استخدامی می کند، جهان را به سلطهُ تک زبانی می کشاند، و سر آخر هستی شناسی را دو دستی به تکنولوژی تقدیم می کند. به اعتقاد من بستر هستی شناسی تکنولوژیک، مالکیت خصوصی است، و بستر هستی شناسی زبانشناختی، محیط زیست است. به عبارت دیگر، هستی شناسی تکنولوژیک را دغدغهُ مالکیت خصوصی انسان موجب می شود و هستی شناسی زبانشناختی را دغدغهُ حفظ محیط زیست انسان، فراهم می آورد، بدین ترتیب هستی شناسی زبانشناختی یک هستی شناسی مستقل و انتقادی است، اما هستی شناسی تکنولوژیک یک هستی شناسی استخدامی، سودمحور و بادیگاردیست. زبان می زاید و تغییر می دهد، اما تکنولوژی می سازد و تکثیر می کند.
به لحاظ آماری، میزان «رشد» و «تخریب» انسان بر روی این کره خاکی را می توان در یک بازه زمانی مشخص در گذشته، اندازه گرفت، همچنین می توان یک بازه زمانی را در آینده در نظر گرفت و افزایش «رشد» و «تخریب» را به نسبت گذشته، در آن بازه زمانی، تخمین زد. چنین تحقیق و محاسبهُ ساده ای، نشان خواهد داد، میزان افزایش رشد و تخریب انسان در قرن گذشته بر این کره خاکی به حدی بوده که حکایت از آینده ای نگران کننده دارد. آیا باید دست روی دست بگذاریم و عنان خود را به حقانیت مالکیت و شهادت تکنولوژی بسپاریم تا شاید نظم خودجوش و دست نامرئی، انسان را از مهلکه ای که در آینده گریبانگیرش هست، نجات دهد؟! با این نظم مالکیتیِ موجود، و روال تکنولوژیکی پیش رو، می توان عصر کارتون لوراکس را به راحتی در ذهن متبادر کرد، عصری که درختان مصنوعی، تنها نشانه هایی هستند که خاطرهُ محیط زنده، سبز و شاداب را برای ما تداعی می کنند، چون رقابت بر سر مالکیت، به شکل جنون آمیزی، محیط زیست انسان را آسیب زده و می زند. نظم خودجوش، و دست نامرئی، ناظر بر کنترل «رشد» هستند، این نسخه ها با مقولهُ «تخریب» چه خواهند کرد؟! به نظر من، نتیجه ای که نظم خودجوش و دست نامرئی به صورتی عینی روی دستمان گذاشته، پاسخ این است که: «تا غروبِ نابودی هنوز چند عصری مانده، «رشد» و «تخریب» کماکان جا دارد!»
ادیب عزیزی
ضمن تشکر از گردانندگان محترم سایت چراغ آزادی برای تحمل نظر مخالف

۱- توطئه و توهم توطئه، گذار به عقلانیت، ادیب عزیزی- گویانیوز ۲۲شهریور ۸۴

news.gooya.eu/politics/archives/035757.php

نقدی بر بنیادهای لیبرالیسم: مسئله حق و مالکیت، در نقدی زبانشناختی, ۴٫۰ out of 5 based on 1 rating

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟