در نسبتِ ناسیونالیسم و لیبرالیسم

بردیا گرشاسبی: آیا ملی‌گرایان قادرند به آزادی‌های فردی وفادار بمانند؟

♦ بردیا گرشاسبی | پنجشنبه, ۹م آذر, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/5 (1 vote cast)

(این یادداشت یک جستار ابتدایی و کاملاً شخصی در باب معنای دو کلمۀ به ظاهر ساده و بسیار آشناست، یعنی ملت و ملی‌گرایی.  افرادی که در فلسفۀ سیاسی کارشناس فوق حرفه‌ای هستند و کل منظومۀ علوم سیاسی و اجتماعی را عین کف دست‌شان می‌شناسند (که خوشبختانه تعدادشان امروزه  از مردم عادی خیلی بیشتر شده) طبعاً از خواندن این یادداشت نه بهره‌ای می‌برند و نه لذتی. مخاطب این یادداشت همان عده‌ اندکی هستند که هنوز جزو مردم عادی محسوب می‌شوند اما گاهی اوقات از سر کنجکاوی و برای تفریح شخصی مطالعه هم می‌کنند.)

 بحث در مورد نسبت ملی‌گرایی و آزادی‌های فردی سابقه‌ای طولانی دارد و در سده‌های اخیر بارها طرح و بررسی شده است.  اما به رغم همۀ مطالبی که تا کنون در این خصوص نوشته و گفته شده باز هم اکثر افراد (حتی بسیاری از آن‌ها که خود را طرفدار سرسخت آزادی‌های فردی می‌انگارند) از ارائۀ یک پاسخ صریح و روشن به پرسشی که در عنوان این نوشته  مطرح شده اجتناب می‌ورزند و معمولاً به محض مواجهه با این پرسش، اظهار می‌کنند که: «باید ابتدا روشن شود که منظور از ملی‌گرایی چیست».

اما آیا به راستی در معنای واژۀ «ناسیونالیسم» (یا همان «ملی‌گرایی») پیچیدگی و ابهام ویژه‌ای هست که نیاز به روشن شدن داشته باشد؟ آیا کسانی که در بارۀ «ملی‌گرایی» حرف می‌زنند می‌بایست الزاماً کارشناس امور سیاسی باشند تا بتوانند معنای این اصطلاح را بفهمند و سپس درک و دریافت خود را به دیگری انتقال دهند؟ پاسخ به این پرسش‌ها هم می‌تواند منفی باشد هم مثبت، زیرا از طرفی واضح است که تقریباً همۀ سیاست‌پیشه‌گانی  که خود را «ملی‌گرا» معرفی کرده‌اند مخاطب اصلی‌شان توده‌های مردم بوده‌اند. به واقع در بازارهای سیاست (در همه جای دنیا) کالای «ملی‌گرایی» را از ابتدا برای جلب نظر توده‌های مردم بسته‌بندی و عرضه می‌کنند و چنانچه مردم عادی درک روشنی از «ملی‌گرایی» نمی‌داشتند احتمالاً صنعت تولید این کالا تا این اندازه فراگیر و فعال نمی‌بود. بنابراین از جهاتی می‌شود گفت که هیچ ابهامی در معنای «ملی‌گرایی» نیست و ظاهراً عموم مردم، از چوپان بی‌سواد گرفته تا استاد دانشگاه،  به فوریت معنای آن را می‌فهمند، یا تصور می‌کنند که می‌فهمند.

در عین حال می‌توان استدلال کرد که نه ملی‌گرایان حرفه‌ای و نه مخاطبین آن‌ها هیچ کدام به درستی نمی‌دانند که در مورد چه چیزی حرف می‌زنند و به واقع راه و امکان چندانی هم برای دانستن موضوع مورد بحث‌شان ندارند.

طبعاً هیچ آدمی نمی‌تواند «ملی‌گرا» باشد مگر آن که از پیش به یک مفهوم یا موجودی به نام «ملت» اندیشیده و برایش ماهیتی مشخص و معیَن قائل شده باشد تا سپس بتواند به آن گرایش پیدا کند. به عبارتی می‌شود گفت که حرف زدن در بارۀ  منش یا طرز فکری به نام «ملی‌گرایی» یک کار بیهوده و بی‌معناست مگر آن که طرفین گفتگو از ابتدا بدانند که «ملت» چیست. اما آیا کسی در این جهان می‌داند که کلمۀ «ملت» دقیقاً به چه نوع موجودی اطلاق می‌شود؟

واژۀ نام‌آشنایِ «ناسیون» (که ما به آن «ملت» می‌گوییم و از فرط تکرار و رواج نزد مردم به واژه‌ای بی‌نیاز از تعریف تبدیل شده) به چه چیزی اشاره دارد و چگونه می‌توان به یک «ناسیون» یا «ملت» گرایش داشت؟ با کمی تأمل در مورد معنای این واژه و حتی بدون ورود به مباحث فنی در علوم سیاسی یا مباحث مربوط به ریشه‌شناسی لغات (یا جدل بر سر این که آیا کلمۀ عربی «ملت» —که  در اصل به معنای مذهب است—معادل درستی برای «ناسیون» هست یا نیست) می‌شود حدس زد که بدون توسل به کلمات و مفاهیمی نظیر «تولد و نژاد، مرز جغرافیایی، وطن، زبان، مذهب، فرهنگ، کشور و دولت» هیچ راهی برای فهمیدن چیستیِ موجودی به نام «ملت» وجود ندارد. یعنی به تعبیری، «ملت» مثل یک مایع سیال و بی‌شکل است که به هیچ طریقی نمی‌توان آن را به یک چیز معین و سنجش‌پذیر واگرداند مگر آن که ابتدا آن را در یکی از ظروف و قالب‌های پیش‌گفته (یا مجموعه‌ای از آن‌ها) ریخت و سپس در مورد شکل و چیستی آن حرف زد.

متأسفانه این جور قالب‌گیری‌ها گرچه تا حدودی راهگشا هستند و به ما امکان می‌دهند تا برای موجود نامشخصی به نام «ملت» موقتاً یک شناسنامه المثنی صادر کنیم و او را با استناد به آن شناسنامه بشناسیم، اما مشکل این جاست که قالب‌های مزبور نیز (به استثنای یکی دو مورد) خودشان چندان وضعیت روشن و معینی ندارند.

به طور مثال، «مرزهای جغرافیایی» ممکن است در ظاهر قالب بسیار مناسبی برای تعریف و تشخص «ملت» به نظر برسند. در واقع امروزه همۀ ما به نوعی باور داریم که مفهوم «ملت» را فقط در چارچوب مرزهای جغرافیایی می‌توان فهمید و تعریف کرد. به همین دلیل نیز مرزهای جغرافیایی مرز هویت و شرافت ملی ما محسوب می‌شوند؛ هویت و شرافتی که حاضریم برایش بجنگیم و بمیریم  بدون آن که هیچ درک روشنی از ماهیتش داشته باشیم، زیرا ملتی که هویت خود را از مرزهای جغرافیایی می‌گیرد باز هم ممکن است موجودی کاملاً موهوم و بی‌هویت باشد. اثبات نامشخص بودن و بی‌هویتیِ موجودی به نام «ملت» در داخل مرزهای مشخص جغرافیایی (و اثبات موهوم بودنِ «منافع» او) کار چندان سختی نیست به شرط آن که هویت «ملت» و منافع او را در مقایسه با بدیل آن (یعنی «هویت فرد و منافع فردی») بسنجیم.

برخلاف هویت ملی، «هویت فرد» نمی‌تواند نامشخص باشد و لذا «منافع فردی» نیز به هیچ وجه موهوم و قابل تحریف نیستند.

برخلاف هویت ملی، «هویت فرد» نمی‌تواند نامشخص باشد و لذا «منافع فردی» نیز به هیچ وجه موهوم و قابل تحریف نیستند. مثلاً پذیرفتنی نیست که عده‌ای (حالا با هر بهانه‌ای و به هر شیوه‌ای—چه خصمانه چه دوستانه) به داخل خانه شخصی شما بیایند و اثاثیه منزل شما را آتش بزنند یا پول و اموال شما را بدزدند، چشم فرزندتان را کور کنند و شما را به زور وادار کنند تا سند مالکیت خانه را  به نام آن‌ها انتقال دهید و بعد بگویند که فقط برای حفظ «امنیت» شما و تأمین «منافع شخصی» شما این کارها را انجام می‌دهند. در مقابل، بسیار محتمل و حتی کاملاً مرسوم است که حکومت‌ها به بهانۀ حفاظت از امنیتِ مرزهای جغرافیایی و تأمین منافع ملیِ آن موجود موهومی که درون این مرزها زندگی می‌کند، با سوء استفاده از نهادهای بسیار قدرتمندی نظیر گمرک، ادارۀ مهاجرت، سازمان امنیت و قوای نظامی و انتظامی، تمام یا بخشی از حقوق، آزادی‌ها، امنیت، حیثیت و منافعِ عینیِ انسان‌های واقعی و غیر موهوم در هر دو سوی آن مرزهای جغرافیایی را پایمال ‌کنند و تازه مدال افتخار هم بگیرند.

از طرفی، مرزهای جغرافیایی به تنهایی یک جور تقسیم‌بندی کاملاً قراردادی هستند که در بسیاری موارد بارها تغییر کرده‌اند و بسته به عوامل گوناگون باز هم ممکن است تغییر کنند—مثلاً فراخ‌تر یا تنگ‌تر شوند، یا حتی به طور کلی درنوردیده شوند و در مرزهای دیگر مستحیل گردند، و اصلاً مشخص نیست که در این میان تکلیف «ملت» چه خواهد شد. آیا او هم به ناچار تنگ و فراخ و استحاله می‌شود؟ تازه اگر بنا باشد از تاریخ کوتاه تمدن بشری در این سیاره در گذریم و مثلاً با معیارهای علم زمین‌شناسی و نظریۀ انشقاق قاره‌ها و غیره به قضیه نگاه کنیم که اساساً موضوعاتی چون مرزهای جغرافیایی و «وطن» (در معنای امروزی‌شان) به کلی مضحک و فاقد موضوعیت می‌شوند. به هر حال برای هر آدمی سخت است که مثلاً هنگام قدم زدن در بیابانی در مرز اسپانیا و پرتغال به یک بوته‌ای در یک متری خودش نگاه کند و بپذیرد که در پشت آن بوته «ملت اسپانیا» به پایان می‌رسد و «ملت پرتغال» آغاز می‌شود!

زبان نیز قاعدتاً نمی‌تواند سنجه و معیار قابل استنادی برای تعیّن بخشیدن به چیزی به نام «ملت» باشد چون مردمان بسیاری هستند که به یک زبان حرف می‌زنند ولی ملت‌های متمایز از یکدیگر (و گاه متعارض با هم) محسوب می‌شوند.

تکلیف دین و مذهب هم که کاملاً روشن است و نیاز به توضیح چندانی ندارد زیرا دین نه تنها قالب مناسبی برای تعیین هویت ملی نیست بلکه در بسیاری موارد (از جمله در مورد ادیان بزرگ مانند مسیحیت و اسلام) دین ماهیتاً به دنبال نقض انگارۀ ملت و ملی‌گرایی در معنای امروزی آن است و داعیۀ استقرار هویتی به مراتب نامتعیَن‌تر و انتزاعی‌تر از ملت و ملیتی دارد که ما داریم در باره‌اش حرف می‌زنیم . بدون تردید اگر به دست دادن یک تعریف عینی و مشخص از واحدی به نام «ملت ایران» یا «ملت گرجستان» کار سختی باشد تعریف واحدهایی مانند «ملت مسیح» یا «امت اسلام» به مراتب سخت‌تر و شاید به کلی ناممکن خواهد بود.

«ملی‌گرایی»، و حتی احساسات شدید «وطن‌پرستی»، از بسیاری جهات نسبت مستقیم و انکارناپذیری دارند با گرایشات بدوی و غریزی که به تخمه و نژاد مربوط می‌شوند و نیز به آرمان‌ها و تعصبات ماقبل «جامعۀ مدنی» نظیر شرافت خونی، نژادپرستی، قوم‌گرایی و قبیله‌پرستی. و طبعاً در جایی که نژاد یا وراثت ژنتیکی مبنا و منشأ هویت ملی باشند حقوق و آزادی‌های فردی (در معنای لیبرالیسم کلاسیک آن) فاقد موضوعیت خواهند بود.

با فرض ناکافی بودن قالب‌ها و مفاهیم پیش‌گفته برای واگرداندن «ملت» به یک مفهوم معین و قابل درک، ناگزیر باید به مفاهیمی روی آورد که عینیت آن‌ها قابل سنجش و استناد باشد. احتمالاً «تولد و نژاد» در زمرۀ مستندترین معیارها برای فهمیدن و عینیت بخشیدن به جانوری به نام «ملت» است. به واقع ابتدایی‌ترین و قابل فهم‌ترین تعریف از «ملت» می‌تواند ناظر به عمل زاد و ولد باشد: یعنی تخمه و نژاد. البته ملی‌گرایان (به ویژه از اواسط قرن بیستم به این سو) معمولاً سعی دارند از ارجاع مستقیم مفهوم «ملت» به عمل زاد و ولد اجتناب کنند؛ شاید به این دلیل که پس از تجربۀ هولناک حزب کارگران ناسیونال سوسیالیست آلمان، استخراج هویت ملی از تستسترون و زهدان چندان وجهه خوبی در دنیای امروز ندارد و فرد «ملی‌گرا» را  دچار شرمساری می‌کند یا او را به دردسر می‌اندازد. اما چنانچه از برخی محذورات اخلاقیِ رایج در این باب درگذریم و واقعیت ماجرا را فارغ از هنجارهای حاکم بر گفتمان سیاسی و اجتماعی امروز در نظر بگیریم می‌شود استدلال کرد که «ملی‌گرایی»، و حتی احساسات شدید «وطن‌پرستی»، از بسیاری جهات نسبت مستقیم و انکارناپذیری دارند با گرایشات بدوی و غریزی که به تخمه و نژاد مربوط می‌شوند و نیز به آرمان‌ها و تعصبات ماقبل «جامعۀ مدنی» نظیر شرافت خونی، نژادپرستی، قوم‌گرایی و قبیله‌پرستی. و طبعاً در جایی که نژاد یا وراثت ژنتیکی مبنا و منشأ هویت ملی باشند حقوق و آزادی‌های فردی (در معنای لیبرالیسم کلاسیک آن) فاقد موضوعیت خواهند بود.

حال باید پرسید که آیا ممکن است تعریفی از «ملت» به دست داد که ضمن برخورداری از وضوحی عینی و سنجش‌پذیر، از کاستی‌های پیش‌گفته پیراسته باشد و در عین حال ارزشِ گرایش داشتن یا جنگیدن و جان دادن هم داشته باشد؟

من گاهی اوقات وقتی عمیقاً به مفهوم «ملی‌گرایی» و پیامدها و ملزومات آن فکر می‌کنم ناخودآگاه تصویری از «فردریک هایک» در ذهنم نقش می‌بندد.

من گاهی اوقات وقتی عمیقاً به مفهوم «ملی‌گرایی» و پیامدها و ملزومات آن فکر می‌کنم ناخودآگاه تصویری از «فردریک هایک» در ذهنم نقش می‌بندد. در این تصویر، چهرۀ این فیلسوف و دانشمند نابغۀ قرن بیستم را در نظر می‌آورم که در سکوت سرد و نمناکِ نیمه‌‌های شب روی پشت بام کالجی در کمبریج انگلستان به آسمان خیره شده است. [۱] وی پس از ساعت‌ها تدریس روزانه به دانشجویان، به جای این که مانند بقیۀ مدرسین (از جمله رقیب انگلیسی‌اش «جان مینارد کینز») در اتاق راحت و اختصاصی خود به خواب و استراحت بپردازد اکثر شب‌ها تا سحر مثل یک سرباز معمولی روی پشت‌بام «پیترهاوس کالج» به وظیفۀ دیده‌بانی مشغول می‌شد و آسمان ابری کمبریج را رصد می‌کرد تا به قصد شلیک و سرنگون کردن، رد بمب‌افکن‌هایی را بگیرد که «هم‌وطن» اتریشی‌اش، آدولف هیتلر، برای اعتلای «ملت آلمانی» به آسمان دیگر «ملل» دنیا گسیل می‌کرد. من اما در این تصویر در جستجوی یافتن رد پایی از آن نوع «ملی‌گرایی» و «وطن‌پرستی» بدوی در ذهن و نگاه «هایک» هستم که البته جستجویی بیهوده است زیرا او نه تنها با چنین گرایشاتی بیگانه بود بلکه از صمیم قلب به انگلستان عشق می‌ورزید و در همان بالای بام به ساختن فردای پس از جنگ انگلستان و آیندۀ سیاسی و بهروزی اقتصادی آن سرزمین و همۀ مردم دنیا می‌اندیشید. سمت و سوی اندیشۀ «هایک» و مخاطب اصلی او نه «هم‌وطنان خانۀ پدری»(!) و ملت اتریشی یا آلمانی یا حتی انگلیسی، بلکه «فرد انسانی» و «جامعۀ مدنی» بود. گویا او در طی همان نیمه شب‌ها و بی‌خوابی‌ها به عوضِ دلتنگی و بی‌تابی برای «وطن» و «ملت» در فکر ترسیم راه و نقشه‌ای بود تا شاید بتواند انسان را و جوامع انسانی را از افتادن در «راهی به سوی بندگی»[۲] و گرفتار آمدن در جنون سوسیالیسم و ناسیونالیسم و فاشیسم در امان نگه دارد.

نمونه‌های فراوانی از این گونه تصاویر را می‌توان در مورد خیلی افراد دیگر در ذهن مجسم کرد، مثلاً در مورد «آلیسا رُزنبام» روسی که بعدها «آین رند» شد و یا در مورد «آلبرت انیشتن» آلمانی که نیازی به معرفی ندارد.

اما پرسش اساسی این است که فیلسوف برجسته‌ای مانند «فردیک هایک» اتریشی از چه چیز انگلستان خوشش می‌آمده و چرا به آن سرزمین عشق می‌ورزیده؟ آیا می‌شود فرض کرد که «هایک» دلباختۀ نژاد و قیافه و اطوار مردمانی بوده است که در بریتانیا زندگی می‌کردند؟ یا این که مثلاً شیفتۀ زبان و کلیسای انگلستان یا طبیعت سرسبز آن دیار بوده است؟

گر چه تمام این فرضیات می‌توانند صادق باشند (و فی‌نفسه هیچ چیز زشت و ناپسندی هم در این قبیل شیفتگی‌ها وجود ندارد) اما با در نظر گرفتن نکاتی مانند اندیشه و آثار «هایک»، تربیت علمی او، پیشینۀ فرهنگی و خانوادگی و محل تولد او (که شهری مانند «وین» بوده و نه روستایی در بیابان‌های اطراف «موگادیشو») بسیار بعید است که هیچ یک از فرضیات فوق در مورد او صدق کنند.

البته واضح است که در این جا علایق و گرایشات شخصیِ آدمی به نام «فردریک هایک» نمی‌تواند کوچک‌ترین اهمیتی برای ما داشته باشد، همان‌طور که مثلاً علاقۀ شخصی آدمی به نام «آدولف هیتلر» به گیاهخواری و پرهیز او از مصرف الکل و دخانیات (به فرض صحت) واجد هیچ اهمیتی نیست. تأکید بر علاقۀ «هایک» به انگلستان تنها به این دلیل است که به هر حال او یکی از منتقدان سرشناس گرایشات جمع‌گرایانه (از جمله سوسیالیسم و ناسیونالیسم) و از نظریه‌پردازان و مدافعان برجستۀ فردگرایی و آزادی‌های فردی در قرن بیستم بوده است که بسیاری از نظراتش همچنان از قوت و اعتبار برخوردارند. بنابراین فقط به لحاظ اهمیت مبانی فکریِ «هایک» و ربط و موضوعیت غیرشخصیِ این مبانی در بحث حاضر است که واکاویِ علاقۀ شخصی او به انگلستان می‌تواند حائز اهمیت تلقی گردد. به علاوه، تلاش ما بر این است که ببینیم آیا می‌شود  با واکاوی دلایل این علاقۀ شخصی یک تعریف دیگری از معنای واژۀ «ملت» به دست داد یا خیر.

توضیح: مقاله قسمت دومی نیز دارد.

۱ . «هایک» در آن دوران استاد مدرسۀ معروف اقتصاد و علوم سیاسی لندن (LSE) بود، مدرسه‌ای که با شروع جنگ جهانی دوم و برای در امان ماندن از بمباران‌های پی در پی لندن، تخلیه شده و موقتاً به ساختمان‌های دانشگاه کمبریج انتقال یافته بود.

۲ . عنوان کتاب معروف فردریک هایک The Road to Serfdom

بردیا گرشاسبی: آیا ملی‌گرایان قادرند به آزادی‌های فردی وفادار بمانند؟, ۳٫۰ out of 5 based on 1 rating

نظرات شما

 
  1. ادیب عزیزی says:

    بی تردید نویسنده این مقاله، آدم فرهیخته ای است، اما هر چه تلاش کردم از کنایهُ غیر لازم و غیر ضروری و حتی ناصادقانهُ ایشان در ابتدای این مطلب سر در بیاوردم، نتوانستم! آنجا که می نویسد: [افرادی که در فلسفۀ سیاسی کارشناس فوق حرفه‌ای هستند و کل منظومۀ علوم سیاسی و اجتماعی را عین کف دست‌شان می‌شناسند (که خوشبختانه تعدادشان امروزه از مردم عادی خیلی بیشتر شده) طبعاً از خواندن این یادداشت نه بهره‌ای می‌برند و نه لذتی. مخاطب این یادداشت همان عده‌ اندکی هستند که هنوز جزو مردم عادی محسوب می‌شوند اما گاهی اوقات از سر کنجکاوی و برای تفریح شخصی مطالعه هم می‌کنند.)]، حال پرسش من این است: مگر کم هستند آدم هایی(از جمله، شاید خود ایشان) که به طور جدی، مسئولانه و متخصصانه مطالعه و تحقیق می کنند و هرگز هم خود را در «فلسفۀ سیاسی کارشناس فوق حرفه‌ای» نمی دانند و هرگز هم ادعای شناختن «کل منظومۀ علوم سیاسی و اجتماعی را عین کف دست شان» ندارند؟!… تنها حدسی که می توان پیرامون هدفِ این کنایهُ غیر صادقانه زد آن است که: اگر کسی پیدا بشود که، از این متن، نه تنها بهره و لذتی نبرده باشد! بلکه نقدی هم به منطق و محتوای آن داشته باشد، باید، بگذارد و بگذرد، چون طبق آن پیش نویس، خودبخود، در دستهُ کارشناسان فوق حرفه ای فلسفه درخواهد آمد! متاسفم، از یک لیبرال(که قائل به آزادی فردی برای همگان است) نوشتنِ چنین پیش نویسی بعید است! هر کسی می تواند خود را عالم یا عامی بداند، اما بی تردید عیار هر کس و هر چیز، در بازار مناظره و مبادله، عیان خواهد شد! اگر «آقای بردیا گرشاسبی عزیز» از آن پیش نویس(که من آن را، از آن ور بام افتادن، به قصد این ور بام بودن= شکسته نفسی به شدت کاذب، می دانم) اعلام برائت کنند، حاضرم برخی نقائص منطقی و محتوایی ایشان را از منظر خودم مطرح نمایم تا شاید مناظره ای شیرین شکل بگیرد که هم من بهره ای ببرم، هم، شاید ایشان، و هم شاید مخاطبان. منتظرم

  2. بردیا گرشاسبی says:

    ادیب جان سلام،

    آنچه در ابتدای مطلب آمده «کنایه» نیست، «هشدار» است، هشدار در معنای اخص کلمه (که خبر دادن از چیزی باشد و آگاهی دادن به کسی)، هشداری که «لزوم» و «ضرورتش» را، در وهله نخست، قاعدتاً می‌بایست از برداشت یا فهم نویسنده گرفته باشد نسبت به وضعیت چیزی. ارجاع این هشدار به صدافت یا عدم صداقت نویسنده همان قدر فاقد معنا و درک‌نکردنی است که بگوییم برداشت فلانی نسبت به اوضاع سیاسی افغانستان صادقانه است یا مثلاً بگوییم فهم او از نیروی جاذبه صادقانه نیست. برداشت و فهم افراد از یک پدیده یا یک وضعیت می‌تواند درست یا خطا یا ناقص یا احمقانه باشد اما نمی‌تواند صادقانه یا «ناصادقانه» باشد.

    ضرورت آن «هشدار» وجه دیگری نیز دارد که به نفس خود نوشته برمی‌گردد، بدین معنا که نویسنده نه از سر «شکسته‌نفسی» بلکه به واسطۀ آگاهی نسبت به کثرت افرادی که ردیف‌ کردنِ یک دوجین اسامی و اصطلاحات و تئوری‌های عمدتاً اروپایی و آمریکایی را با نفس «فکر کردن» یکی فرض می‌کنند، از همان آغاز به صراحت اعلام می‌کند که این نوشته به درد این قبیل افراد نمی‌خورد، و به تلویح می‌گوید که او در این نوشته سعی دارد در حد توان محدود عقلی‌اش در باب یک موضوعی اصالتاً «فکر کند» یا فکر کردن در باب آن موضوع را مستقلاً تمرین کند. این تمرین می‌تواند ضعیف باشد، خام باشد، حتی به کلی خطا باشد اما نمی‌تواند تمرین نباشد.

    منظور از مستقل اندیشیدن البته این نیست که فرد از مطالعات و شنیده‌هایش تأثیر نپذیرفته باشد (که امری ناممکن است) بلکه مقصود تلاش در وانهادنِ دانسته‌هاست، تمرین در دوباره کاویدن و پرسیدن آن چیزی است که فرد از پیش دانسته یا تصور می‌کند از پیش دانسته است. برداشت و مشاهدۀ شخصی من این بوده که عدۀ کثیری از آنان که «منظومه علوم سیاسی و اجتماعی را عین کف دستشان می‌شناسند» (و قادرند در یک پاراگراف فهرست مطولی از انواع فیلسوفان و تئوری‌های ثقیل را عنوان کنند) به درجه‌ای رسیده‌اند که اندیشیدن ساده و مستقل را در شأن خودشان نمی‌دانند، و طبعاً از این‌گونه تمرین‌های ابتدایی که من اشاره کردم نه بهره‌ای می‌برند و نه لذتی.

    در مورد این که هشدار فوق را یک جور نقض اصل «آزادی فردی برای همگان» از سوی یک «لیبرال» فرض کرده‌ای متاسفانه قادر به یافتن مبنای مشخصی برای فهم این استنتاج نیستم و به همین دلیل نمی‌توانم نظری اظهار کنم.

    با درود بر شما و همه کسانی که به مطالعه و فکر کردن علاقه دارند

  3. ادیب عزیزی says:

    بردیای عزیز، نمی دانی چقدر خوشحالم که پاسخ کامنتم را دادی، چون ترسم از آن بود که مثل «حبیب» کامنتم را نبینی یا نادیده بگیری! چون، اگر چنین می شد، اول از همه «شناختم» از شما غلط و بی پایه از آب درمی آمد! و آنوقت، مصداق بخش اول پیش نویست قرار می گرفتی، چرا که در آن صورت، برای دانستن ایراداتم هیچ «کنجکاوی» از خود نشان نداده بودی! اکنون یقینم اولیه ام درست بوده که شما انسان فرهیخته ای هستی… و اما در پیرامون موضوع مورد بحث، باید عرض کنم، همانطور که می گویید، قطعا قصد شما «هشدار» بوده، اما اجازه بدهید من هنوز بر موضع خودم(منتها این بار به عنوان ویراستار) بایستم، و ایراد عبارت شما را بیشتر توضیح بدهم. قبول می کنم قصد و نیت شما «هشدار» بوده، اما متن پیش نویس شما «هشداری» نیست. چرا که «هشدار» حاوی «خبر مُحیرانه» و احیانا «توصیهُ مدبرانه» است حال آنکه پیش نویس شما بخش اولش «توصیف» و بخش دومش، تبیین(نه توصیه و تجویز) است. توصیف اولی شما می تواند، یا می توانست، وصف من باشد، تبیین دومی هم می تواند یا می توانست بیان حالت من باشد. شما در آن پیش نویس تمام مخاطبان مطلب خود را گرد کرده اید میان آنچه که توصیف می کنید و آنچه که تبیین می کنید! هشدار یا عام است یا خاص، نه در عام و نه در خاص، هیچگونه تفکیک دو وجهی یا چند وجهی ندارد، اگر داشته باشد، متن می غلطد به سوی تبیین و توصیف. بازهم عرض می کنم، ساختار کل متن، آن «پیش نویس» را غیرصادقانه نشان می دهد، چون نویسنده نه از گروه اول است و نه از گروه دوم. ساختار متن نشان می دهد که نویسنده، هیچ تفننی در کارش نیست، بلکه سرشار از جدیت و دغدغه است. بدین ترتیب تمام قیاسهای شما پیرامون موضوع «صادقانه و غبرصادقانه»، مع الفارق است. عرض کردم نسبت به قصد شما هیچگونه تردیدی ندارم، مخصوصا با توضیح مفصل و بسیار زیبایی که اکنون از «فکرکردن» داده ای، آن پیش نویس، هیچگونه دعوتی، هیچگونه بفرمایی! برای امر «فکر کردن» نمی کند و نمی زند، بلکه بر عکس، همان حس دو وجهی «بهره و لذت» یا «بگذار و بگذر» را به مخاطب می دهد… می مانم تا نظرتان را پیرامون همین مبحث بدانم و بخوانم و بعد به درون موضوع اصلی بروم. شاد باشی

  4. محمد says:

    یکی از بهترین مقاله هایی بود که تا به حال خوندم و عمیقا درک کردم.دست مریزاد به شما دوست گرانقدر.برقرار باشید و سرزنده.بسیار ممنون

  5. علی says:

    وقتی قسمت مربوط به مرزهای جغرافیایی و ارتباط هویت با خاک را میخواندم به یاد صحنه ای از فیلم “گام معلق لک لک ” افتادم.جایی که خبرنگار ایتالیایی روی خط مرزی دو کشور یک پایش را بالا میگیرد و از روی خط میگذراند ولی میداند اگر پایش را آنطرف خط فرود آورد سربلزان مرزبان به او شلیک خواهند کرد.

  6. ادیب عزیزی says:

    علی آقای عزیز! انترناسیونالیسم «آنجلوپولوس» کجا…..ووووو……..انترایندیویژوالیسم «هایک» کجا!!!

  7. سالار says:

    نویسنده خواسته است از موضع لیبرالی صحبت کند اما داده هایش کاملا ماهیت چپ دارد. مسئله برساختگی ملت ها مسئله ای جدید است که بعد از جنگ جهانی دوم باب شد. حتی مارکسیست های کلاسیک کانند لنین و استالین هم ملت های دارای اصالت تاریخی می دانستند. اما عده ای از نومارکسیست ها و پست مدرنها مسئه برساختگی و کلان روایت ها را مطرح کرده اند و قالب آن اظهار داشته اند که ملت ها همگی برساخته اند یا توسط نخبگان یا توسط دولت ها. البته مثال نقض عملی برای این موضوع کم نیست. کافی است کسی نشان دهد که در یک جامعه حس ملی پیش از دوران مدرن وجود داشته است. اما انتقاد اصلی بر این جستار از موضع معرفت شناسی است. یک نویسنده نمی تواند مثلا از موضع لیبرالی و فردگرایانه دفاع کند اما مواد و دلایل اش را گفتارهای معارض اش وام بگیرد.
    دوم این که ما ناسیونالیسم فردگرا نیز داشته ایم و داریم.
    سوم در عمل این چنین نیست. برای نمونه جامعه امریکا که عالی ترین مظاهر لیبرالیسم در آن پیاده می شود دارای مهندس اجتماعی معطوف به ملی گرایی و یکسان سازی شدیدی است. نویسنده سعی دارد که موضع خود را به حساب لیبرالیسم بگذارد آن هم محجورترین نمونه آن یعنی هایک که حتی در زادگاهش نیز محل اعتنا نیست اما از سوی نویسنده برجسته توصیف شده است!!!
    حقوق فردی و فطری هم منافاتی با منافع ملی و مصالح ملت ندارد. فرض کنیم یک ملت همین صد سال پیش متولد شده باشد این ملت منافع مشخصی در عرصه روابط بین الملل دارد که پیشبرد آن با دولت است. مثلا اجرای منافع ملی امریکا در افریقا منافع یک فرد امریکایی به لزوما به مخاطره نمی اندازد.
    به همین دلیل به نظر می رسد نویسنده با سوادی زورنالیستی و اینترنتی به حوزه ای وارد شده است که نیازمند دقت بیشتری است.
    واپسین نکته عملی و درس تاریخی که نویسنده تخیل گرایی ما از آن غافل بوده است این است که در همین ایران ما حقوق فردی با به قدرت رسیدن ناسیونالیست ها تحقق پیدا کرد. اگر دولت مدرن ایرانی توسط رضاشاه به وجود نمی آمد شاید تفکیک حوزه عمومی و فردی هم به تعویق می افتاد. در دوران پهلوی ها که تا اندازه زیادی به ناسیونالیسم وفادار بودند حقوق فردی و شهروندی رعایت شد.
    در انتها یک سوال از آقای نویسنده، در این وسط تکلیف گفتمان ناسیوتال لیرالیسم (که افرادی مانند جرمی بنتام – ویکتور هوگو و دهها تن دیگر به آن معتقد بودند) چه می شود؟

  8. ادیب عزیزی says:

    من نمی دانم جناب سالار، از کدام جمله، یا کدام گزاره، نتیجه گرفته اند که نویسنده از موضع لیبرالی، داده هایی با ماهیتی چپ ارائه داده است. ظاهرا «آقای سالار» شناختی از «نئولیبرالیسم فلسفی» ندارند! مهم نیست که «هایک» در کشورش مهجور باشد یا نباشد! مهم این است که برای «بردیا» به عنوان ارائه دهندهُ این مقاله، نه تنها مهجور نیست، بلکه بسیار محبوب و آشنا هم هست! من نمی دانم چه دادهُ چپی در نوشتهُ بردیا وجود دارد؟ تمجید «بردیا» از هایک به خاطر رویاهای نئولیبرالی اوست! او مطابق اندیشه های هایک و همفکرانش، به فکر تحقق رویای «انسان برحق و «آزاد» در جهان است، جهانی که در آن هیچ مرز جغرافیایی و قدرت محلی، ملی و بین المللی وجود نداشته باشد تا «حق» و «آزادی» او را محدود و محصور کند. تضاد نئولیبرالسم با ناسیونالیسم، تضادی است که بین دو «ارادهُ معطوف به قدرت» وجود دارد!(ارادهُ فرد، و ارادهُ جمع، که «ملت» خوانده می شود)، دو اراده ای که هر دو روانشناختی است! یکی از «روانشناختی فردی» ناشی می شود و دیگری از «روانشناختی اجتماعی!»، اساسی ترین مانعی که امروز بر سر تحقق نئولیبرالیسم وجود دارد مسئله ملت و ملی گرایی است! ادیان، علی رغم ظاهر تنش آلودی که در خاورمیانه شاهدش هستیم، تسهیل کنندهُ نئولیبرالیسم هستند. درگیری های دینی در خاورمیانه و حضور میلیتاریای غرب در این منطقه، صرفا برای از دور خارج کردن «نخبگان ملی» از حوزه های قدرت است. چون ادیان، هم «مالکیت خصوصی» را ترویج می کنند، هم «انسان جهانی» را تبلیغ می کنند و هم «نظم خودجوش» را! یک کار مهم دیگری را که ادیان خاورمیانه در تسهیل نئولیبرالیسم انجام می دهند! تنگ کردن عرصه برای انسان بومی و تبدیل اجباری آن، به انسان بی وطن و جهانی! غایت نئولیبرالیسم برای شکستن و در نوردیدن «حُبی ها و اتوریته های جمعی»، قطعا به مرزهای خانواده هم خواهد کشید! قطعا تا تحقق انسان منفرد و تنها ادامه خواهد یافت. من به نئولیبرالیسم نقد هستی شناسانه دارم، و معتقدم انسان «تک زبانی» را که نئولیبرالیسم از طریق «آموزش» به دنبال تحقق آن است، به جامعه ای تک زبانی خواهد کشاند! جامعه ای که تکنولوژی عنانش را بدست خواهد گرفت و «تفکر» را به «آموزش» و «انسان» را به «اپراتور» تبدیل خواهد کرد. امیدوارم سر «بردیا» سلامت باشد، اما متن ایشان نه تنها هیچ دادهُ چپی ندارد، بلکه به لحاظ منطقی و محتوایی بسیار ضعیف هم هست. اما متاسفانه «آدم های عادی» این دوره زمانه مثل «بردیا»، هایک رو به خوبی می شناسند و می خوانند! اما حاضر نیستند نقدهای یک «هم زبان» خود را پی بگیرند! اگر بدانیم که «زبان» چه نقشی در «تفکر» دارد، سپس در می یابیم که «هم زبان» چه اهمیت و چه معنایی می تواند در عبارت بالا داشته باشد.

  9. فرنام says:

    خیلی از این متن استفاده کردم و به نویسنده این مطلب هم خسته نباشید می‌گم. در عین حال به عنوان یک لیبرال در سطح دانش محدود خودم نکات و انتقاداتی به ذهنم رسید که با اجازه مطرح می‌کنم.

    انتقاد خیلی بارزی که می‌شه کرد این هست که بیش از حد مفهوم ملت گنگ و غیر قابل تحدید و تعریف مد نظر راقم محترم این مقاله در نظر گرفته شده. در عین حال که می‌شه ملت‌هایی رو مثال زد که چندان صاحب سنت سیاسی مشترک، فرهنگ مشترک ، وابستگی اقتصادی ارگانیک بین واحدهای مختلف خودشون و … نیستن اما در نقطه مقابل ملل زیادی رو می‌شه نام برد که به لحاظ قومی ، فرهنگی ، تاریخی و … در بالاترین سطح هماهنگی و هم‌پوشانی هستن. اینکه کمی تبیین و تعریف مفهوم ملت ساده نیست نباید باعث بشه که امکان تئوریزه کردن این مفهوم رو نفی کنیم.

    نکته دومی که مد نظر دارم بهش اشاره کنم این هست که مثل انتقاد قبلی فکر می‌کنم مفهوم منافع ملی هم گویا نزد دوست فرهیخته ، آقای گرشاسبی کمی بیش از حد غیر قابل ترسیم و تبیین جلوه می‌کنه. بدون شک منافع و امنیت ملی مسئله مهمی هست و تا حد زیادی بیش از اینکه ما لیبرال‌ها نگاه منفی به اون داشته باشیم یا در مقام نفی اون بر بیایم بایستی به گونه‌ای منافع ملی رو تعریف کنیم که هم پراگماتیک باشه و هم منافاتی با لیبرالیسم نداشته باشه.

    نکته سومی که می‌خوام عرض کنم این هست که به عقیده من ما لیبرال‌ها باید در انترناسیونال اندیشیدن حد نگه داریم. بیش از حد داشتن نگاه انترناسیونال لیبرالی چندان با مقوله سیاست خارجی مبتنی برای منافع ملی سازگار نیست و بیشتر می‌تونه منشأ کنش ایدئولوژیک در عرصه دیپلماتیک و منشأ آسیب برای یک کشور بشه.

    نکته چهارم و پایانی هم اینکه فکر می‌کنم ملی‌گرایی رو باید از شوونیسم تفکیک کرد یا حداقل لزوماً ملی‌گرایی رو به کل نباید فاقد ظرفیت برای رعایت حقوق فردی افراد در سطح مناسب دونست. البته بدون شک ملی‌گرایی برای نادیده گرفتن حقوق فردی افراد یک جامعه هم به واقع ظرفیت و توان توجیه‌پذیری بالایی داره. در عین حال یک نکته‌ای که در تاریخ ایران خودنمایی می‌کنه این هست که یکی از آزادترین و بازترین دوره‌های تاریخ ایران در زمان تسلط جبهه ملی و به زمامداری محمد مصدق در تاریخ ایران رقم خورده. البته باز هم اشاره می‌کنم که قطعاً پتانسیل فردیت‌ستیزی و تولید استبداد بالایی هم در ملی‌گرایی نهفته هست.

نظر شما چیست؟

خبرخوان سردبیر | Google Reader