يک چشم انداز تاريخي

عقب افتادگی آمریکای لاتین

♦ سباستين ادواردز | چهارشنبه, ۷م مهر, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 2.5/5 (2 votes cast)

در این تحقیق، من یک دوره ی تاریخی طولانی آمریکای لاتین در زمینه ی عملکرد اقتصادی این منطقه را (از آغاز قرن ۱۸) مورد تحقیق و بررسی قرار می دهم و آن را با آمریکا، استرالیا، نیوزیلند و کشورهای غرب اروپا مقایسه می کنم. من ابتدا کار را با تحلیل داده های این دوره آغاز می کنم و تلاش می کنم مشخص نمایم که این عقب افتادگی از چه زمان آغاز شده است. قسمت بعد مربوط به رابطه ی بین قدرت سازمان ها از زمان اجرای قوانین ضد استعماری و همچنین عملکرد اقتصادی در منطقه می باشد. سپس سعی خواهم نمود تحلیلی بر تاریخ طولانی بی ثباتی، بحران و بدهی های آمریکای لاتین داشته باشم. در قسمتی که بعد از این مرحله خواهد آمد من چرخه ی تکاملی شرایط اجتماعی، شامل فقر و اختلاف درآمد را مورد بررسی قرار خواهم داد. این مقاله با تحلیلی برنقطه نظرات روشنفکران آمریکای لاتین در خصوص افزایش فاصله ی طبقاتی و درامدی بین آمریکای لاتین با کانادا و آمریکا خاتمه می یابد.

۱- مقدمه
هنری کیسینجر زمانی با اشاره به شیلی که در آن زمان مشغول گذراندن ماه عسل با اردوگاه سوسیالیستی بود اهمیت آمریکای لاتین در معادلات جهانی را ناچیز شمرد و آنرا یک مزاحمت کوچک تلقی نمود. او سپس در ین نطق فراموش نشدنی اعلام داشت که “شیلی خنجری است که قلب آمریکا را نشانه گرفته است”. این اشاره بیانگر وضعیت دقیق تاریخی آمریکای لاتین در معادلات سیاسی جهانی است: یعنی نه آنقدر قوی است که بتوان آن را به عنوان نیروی سیاسی و دیپلماتیک تلقی نمود و نه آنقدر ثروتمند است که بتواند یک چالش اقتصادی برای آمریکا ایجاد نماید. در طی سالیان متمادی حتی برزیل و مکزیک که دو کشور بزرگ منطقه هستند به عنوان بازیگران مطرح عرصه ی جهانی شناخته نشدند.

مطمئناً شرکت های چند ملیتی زیادی به همراه بانک های متعدد در آمریکای لاتین به تجارت پرداختند، ولی دردنیای مدرن امروز، کشورهای آمریکای لایتن نتوانستند توجه سرمایه گذاران را به سوی خود جلب نمایند و تحلیل گران بین المللی و سیاستمداران را به این منطقه بکشانند، درحالی که ملت های دیگر همچون ببرهای آسیا، چین و هند توانستند به چنین هدفی دست یابند. در حقیقت برای چند دهه ملت های آمریکای لاتین به علت مشکلات و مشتقات اقتصادی وسیاسی و یک تاریخ طولانی ستمگری و ظلم و کودتاهای پی در پی، تورم افسار گسیخته، بحران های اقتصادی، فقر ویرانگر و توزیع ناعادلانه ثروت شناخته می شدند. این اغراق آمیز نخواهد بود که بگوئیم تاریخ اقتصاد مدرن آمریکای لاتین یک تاریخ توام با رشد اندک، بحران، نابرابری و فقر است.

دراین مقاله من به تحلیل عملکرد اقتصادی آمریکای لاتین در یک دوره ی طولانی خواهم پرداخت (از آغاز قرن هیجدهم) و این دوره را با دوره ی مشابه در آمریکا، استرالیا، نیوزیلند وکشورهای اروپای غربی مقایسه خواهیم نمود. این بررسی، اطلاعاتی را عرضه می نماید که به درک بهتر پیدایش اصلاحات اقتصادی دهه ی ۱۹۹۰ و همچنین عکس العمل های مردمی از آغاز دهه ی ۲۰۰۰ کمک می کند. این مقاله با بررسی داده های یک دوره ی طولانی آغاز می شود و سعی خواهد شد با استفاده از این داده ها مشخص شود علل واقعی عقب ماندگی این منطقه چیست؟ قسمت بعد به رابطه ی بین قدرت سازمان ها از آغاز لغو قوانین استعماری و عملکرد اقتصادی منطقه می پردازد. سپس من تحلیلی در خصوص تاریخ طولانی بی ثباتی، بحران و بدهی های این منطقه ارائه خواهم نمود. درقمست بعد شکل گیری طولانی مدت وضعیت اجتماعی، فقر و بی عدالتی تشریح خواهد شد.

من ابتدا به سالهای اولیه ی استقلال خواهم پرداخت و نشان خواهم داد کاهش شدید ارزش پول یک شاخص همیشگی و اصلی تاریخ اقتصاد این منطقه بوده است. در قمستی که پس از این خواهد آمد من به شکل گیری اوضاع اجتماعی و به وجود امدن فقر و نابرابری درامد خواهم پرداخت. این تحقیق نشان می دهد که درجه ی بالای اختلاف درآمد و فقر دارای یک تاریخ طولانی دراین منطقه است. این مقاله با تحلیل روش روشنفکران و اندیشمندان آمریکای لاتین در خصوص شناسایی علل فاصله ی درآمدی بین امریکای لاتین و آمریکا و کانادا خاتمه می یابد.

۲- یک زوال تدریجی و پایدار

یکی از عمیق ترین و اساسی ترین سوالات درتاریخ آمریکای جنوبی این است: چرا چنین سرزمینی که سرشار از منابع طبیعی است در طول زمان و سالهای متمادی این چنین فقر و عقب افتاده باقی مانده است؟ نوع دیگر مطرح کردن این سوال آن است که چرا کشورهایی با چنین نعمت های بزرگی از زمین و مواد معدنی و سواحل گسترده به صورت یکنواخت از انچه که ما ان را امروزه “جهان پیشرفته” می نامیم عقب مانده اند. بر طبق داده هایی که درسال ۱۴۹۲ میلادی توسط آنگوس مادیسون جمع آوری گردید، هنگامی که اروپائیان وارد قاره ی آمریکا شدند، بومیانی که در مناطقی که امروزه ما آنها را بولیوی و پرو می نمامیم زندگی می کردند دارای استاندارد های بالاتر زندگی در قیاس با شمال آمریکا بودند. از آن زمان تا کنون، به هر حال کشورهای آمریکای لاتنی همیشه بعد از کشورهای پیشرفته همچون آمریکا و کانداد قرار داشته اند. در سال ۲۰۰۰ متوسط درامد سرانه در آمریکای لاتین به سختی ۲۰ درصد درآمد سرانه ایالات متحده می سید.

برای یک مدت طولانی عقیده غالب در میان تاریخ دانان اقتصادی این بوده است که رکود نسبی اقتصادی آمریکای لاتین ریشه در دوره ای دارد که از سال ۱۸۲۰ هنگامی که بسیاری از مستعمرات استقلال خود را از اسپانیا به دست آوردند آغاز می شود و تا ۱۸۷۰ ادامه می یابد. بر طبق داده های جمع اوری شده توسط مادیسون، در سال ۱۸۲۰ درامد سرانه در آمریکای لاتین تقریباً ۶۰ درصد درآمد سرانه آمریکا بود، تا سال ۱۸۷۰ این درآمد تا ۳۱ درصد درآمد سرانه در آمریکا کاهش یافت.

تاریخدانی به نام جان کوتزورث گفته است که آمریکای لاتین در ربع قرن دوم قرن ۱۹ که یک دوره ی مصیبت بار بود به سختی زندگی کرد و دانشمند عرصه ی سیاست آدام پرزورسکی گفته است که “دوره ی ۱۸۷۰- ۱۸۲۰ برای آمریکای لاتین دوره ی مصیبت باری بوده است”.

عقب ماندگی اقتصادی در طی این ۵ دهه عمدتاً نتیجه عدم ثبات اقتصادی، جنگ های داخلی پی در پی و جنگ های قدرت بوده است. در سال ۱۸۷۸، اچ دبلیو بیتز (H.W.BATES) یکی از اولین محققان در خصوص آمریکای جنوبی نوشت: به جز چند مورد استثنائی، تاریخ این سرزمین ها از زمان جدا شدن از یکدیگر و از سرزمین مادری اصلی، توالی بدون انقطاع جنگ های داخلی و بی قانونی همراه با بی رحمانه ترین و دردمنشانه ترین جنگ و گریزها بوده است.

آدام پرزورسکی بر آورد کرده است که هزینههای ترکیبی تنش های سیاسی واستقلابی دیررس بین یک سوم وسه چهارم تفاوت درآمد در سال ۲۰۰۰ بوده است. به عنوان مثال: اگر برزیل در همان سالی که آمریکا به استقلال دست یافت (۱۷۸۲) به استقلال دست پیدا می کرد وهمان درجه ی ثبات سیاسی آمریکا را نیز داشت در سال ۲۰۰۰، فاصله ی درآمدی آن در قیاس با ایالات متحده ی امریکا به جای ۲۲ هزار دلار به ۱۰ هزار دلار می رسید.

پرزورسکی در این رابطه دو نظریه را در این خصوص که چرا تاخیر در استقلال مستعمرات اسپانیا می تواند بر روی رشدکشورها تاثیر گذار باشد ارائه می کند: او می گوید‏، اولاً: این امکان وجود دارد که اسپانیا با محدود کردن تجارت با سایر قدرت ها همچون انگلستان، فرانسه و هلند، اسپانیا در واقع نوآوری و تجدد را خفه کرده است، ثانیاً استقلال زودرس به ۱۳ مستعمره صنعتی به وقوع پیوسته بود بهره ببرند. تاخیر در استقلال ممکن است در واقع بیان نماید که چرا در سال ۱۸۲۰ درآمد امریکای لاتین فقط ۱۷۰۰ در یک حد بوده است. البته همان گونه که در ادمه ی این مطب خواهید دید، توجیهات دیگری جهت بیان دلیل این تفاوت بیان گردیده است که بعضی انها به عواملی همچون اختلافات جغرافیایی و فرهنگی متکی است و برخی دیگر علت این امر را اصرار اسپانیا بر تصمیم گیری بصورت مستقل و متمرکز می دانند.

در حدود سال ۱۸۷۰ و پس از تقریباً نیم قرن جنگ داخلی سازمان ها و نهادها و قوانین ایالت های تازه تاسیس امریکای لاتین شکل گرفتند و بی ثباتی سیاسی تا حد زیادی کاهش یافت. با برقراری صلح، سرمایه گذاری، رشد تولید، انبساط تجارت جهانی و یک شتاب اساسی از رشد اقتصادی پدیدار شد. از سال ۱۸۷۰ تا ۱۸۹۰ به عنوان مثال درآمد سرانه ۶ کشور بزرگ آمریکای لاتین هرسال ۲ درصد افزایش یافت. درطی دهه ی اول و یک نیمه از قرن بیستم آمریکای لاتین به رشد سریع خود ادامه داد‏، درآمد هر فر با یک متوسط رشد سالانه ی قریب به ۶/۲ تا ۱/۳ درصد افزایش یافت که این رقم به طور شاخصی سریع تر از رشد ایالات متحده بوده است. از جنگ بزرگ و تا زمان شکل گیری رکود اقتصادی بزرگ در سال ۱۹۲۹، بخش بزرگی از آمریکای لاتین هنوز همچنان وضع مناسبی داشت، البته در این میان کوبا و ملت های آمریکای مرکزی استثنا بودند ولی کشورهای اصلی به طور متوسط همگام باکشورهای پیشرفته در حال پیشرفت بودند.

تا همین اواخر تاریخدانان مطرح اقتصادی استدلال می نمودند که رشد اقتصادی منطقه در یک نگاه مقایسه ای همچنان سریع بود، در طی دوره ی ۱۹۸۰-۱۹۴۰، دوره ای که شاخصه ی آن حمایت از سیستم تولید داخلی و سیاست های توسعه ی دولتی بود سعی بر صنعتی کردن منطقه بود. بر طبق این نظریه فاصله ی درآمدی با ایالات متحده نسبتاً در طولاین سالها ثابت باقی ماند پابلو آستورگا تاریخدان اقتصادی، و همچنین برگس و فیتزجرالد والپی گفته اند که ”چهار دهه ی میانی قرن (۱۹۸۰-۱۹۴۰) سالهای پیشرفت برجسته انجام شده توسط همه ی کشورهای منطقه بوده است. این مشکل است که از این نتیجه صرف نظر نمائیم که اتکای بیشتر به بازار بومی ومنطقه ای منبع اصلی و دلیل عمده ی رشد در مرحله ی “تعویض واردات و صنعتی سازی بوده است. و بر طبق نظریه اقتصاددانان انگلیسی رزماری تورپ “آمریکای لاتین در سه دهه ی بعد از جنگ دوم جهانی عملکرد اقتصادی برجسته ای داشته است “در یک مطالعه ی مهم در سال ۲۰۰۷، تاریخدان اقتصادی لئوناردو پرادوس دولااس کاسورا عقب ماندگی اقتصادی آمریکای لاتین از نقطه نظر زمان بروز این پدیده وتفسیر جریان اصلی عقب افتادگی را مورد بررسی قرارداد. بر طبق نظریه ی او:

“یافته های تجربی عرضه شده در اینجا به صورت جدی، ارزیابی های سنتی و متداولی که عقب افتادگی اقتصادی دهه های اول قرن نوزدهم را با جغرافیای منطقه، نابرابری درامد و قدرت اولیه، میراث استعمار و بی ثباتی و ناآرامی های سیاسی بعد از استقلال مرتبط میداند به چالش می کشد. بدیهی است که تمامیاین عوامل مطمئناً بر عقب ماندگی این منطقه تاثیر داشته و یک برنامه ی منظم بر خلاف این واقعیات ومبتنی بر قانون و نظم و بی عدالتی و نابرابری کمتر و سازمان هایی که مشابه با موسسات انگلیسی بودند توانستند تا حدی باعث رشد این منطقه شوند. به هر حال ملامت کردن عقب ماندگی دراز مدت آمریکای لاتین ومربوط دانستن این عقب ماندگی به دوره ی بعد از استقلال کاملاً غیرقابل باور به نظر می رسد. بر خلاف عقیده ی رایج پذیرفته شده‏، عقب ماندگی آمریکای لاتین به نظرمی رسد که پدیده ای مربوط به اواخر قرن بیستم باشد که بایستی اگر می خواهیم علل عقب افتادگی را در این منطقه کشف نمائیم به این موضوع توجه داشته باشیم وآن رامورد بررسی قرار دهیم.”

بر طبق نظریه ی پرادوس دولااس کاسورا با این دیدگاه سنتی در خصوص علل عقب ماندگی منطقه دو مشکل اساسی را می توان دید. اول اینکه در تحلیل عملکرد مقایسه ای آمریکای لاتین، این کار اشتباهی است که این منطقه رافقط با ایالات متحده ی آمریکا مقایسه کنیم. یک روش مفیدترکه می تواند روشنگر باشد این است که به جای مقایسه ی منطقه با آمریکا آن را با طیف گسترده تر ”کشورهای پیشرفته“ مقایسه نمائیم. ثانیاً با انتخاب و استفاده از سال ۱۹۹۰ به عنوان سال پایه، داده های مادیسون، برآوردهای یک جانبه ای از رشد درآمد سرانه درکشورهای مختلف را به همراه داشته است. دریک تلاش برای حل مسائل مطرح شده پراوس یک سری جدید از درآمد سرانه چندین کشور تهیه نمود که تا سال ۱۸۲۰را پوشش می داد. با فراهم نمودن این داده ها پرادوس موفق شد که تکامل درآمد سرانه ی آمریکای لاتین در یک دوره ی طولانی را تحلیل نماید و آن را با درآمد سرانه آنچه که امروز ما آن را دنیای پیشرفته می نمامیم مقایسه نماید. آنچه که درمقایسه های انجام شده توسط پارادوس کاملاً مشهود است این است که متوسط درآمد فردی (income per person) 5 کشور ثروتمند آرژانتین، برزیل، شیلی. مکزیک و اروگوئه یعنی ثروتمند ترین کشورهای آمریکای جنوبی را با یک گروه مشتکل از کشورهایی که هم اکنون به سازمان همکاری های اقتصادی و توسعه (OECD)تعلق دارند و شامل آمریکا نیز می شود مقایسه نمود.*
بر طبق این تحلیل درآمد متوسط سرانه هرفرد در این پنج کشور آمریکای لاتین در حدود ۴۰ درصد درآمد متوسط هر فرد درکشورهای پیشرفته بوده است. تا سال ۱۸۷۰ و در نتیجه ی اتفاقات مصیبت بار سالهای پس از استقلال، نسبت درآمد کشورهای آمریکای لاتین به درآمد کشورهای پیشرفته تا ۲۷ درصدکاهش یافت. در ۱۹۲۹ این نسبت همچنان ۲۷ درصد بود ودر ۱۹۳۳ در پایان سالهای رکود اقتصادی بزرگ این رقم همچنان ۲۷ درصد بود همان طور که در سال ۱۹۳۸ چنین بود. تا سال ۱۹۶۰ این نسبت تا ۲۲ درصد کاهش یافت در سال ۱۹۷۰ این نسبت حتی پائین تر بود یعنی ۲۱ درصد ودر سال ۱۹۹۰ این نسبت فقط ۱۷ درصد درآمد سرانه کشورهای پیشرفته می شد. یک مطالعه ی دیگر که در کشور کوبا و ونزوئلا را به عنوان دو کشور ثروتمند آمریکای لاتین به فهرست قبلی اضافه می کند و در واقع ۷ کشور ثروتمند آمریکای لاتین را با ۱۴ کشور پیشرفته مقایسه می کند نیز به همین نتیجه می رسد.

در این حالت، نسبت درآمد سرانه ثروتمندترین کشورهای آمریکای لاتین در قیاس با کشورهای پیشرفته از ۳۰ درصد در سال ۱۹۲۹ تا ۲۰ درصد در سال ۱۹۶۰ و تا ۱۹ درصد در سال ۱۹۹۰ کاهش می یابد. بعلاوه هنگامی که داده های پارادوس مورد استفاده واقع می شوند فاصله ثبات درآمدی بین ایالات متحده و آمریکای لاتین برای دوره ی بع از ۱۹۳۸ ناپدید می گردد: بر طبق آخرین برآوردهای پارادوس، این نسبت درآمدی در سال ۱۹۳۸ برابر با ۲۵ درصد و در سال ۱۹۶۰ برابر با ۱۹ درصد، در سال ۱۹۸۰ برابر با ۲۱ درصد و در سال ۱۹۹۰ برابر با ۱۶ درصد بوده است. کاهش نسبی درآمد سرانه آمریکای لاتین در دهه ی ۱۹۸۰ در تمام جهان شناخته شده است ومربوط به یکی از سیاه ترین دوران های منطقه است که به آن دهه ی از دست رفته = Lost decade می گویند. جدول شماره ی یک داده هایی در خصوص مقایسه های انجام شده توسط پرادوس درخصوص درآمد سرانه بین کشورهای آمریکای لاتین و گروه کشورهای پیشرفته OSEC را نمایش می دهد. جدول ۲ ازسوی دیگر مقایسه های پرادوس بین درآمد سرانه آمریکای لاتین با ایالات متحده ی آمریکا را نشان می هد.

بحث مطرح شده ی فوق با متوسط های منطقه ای سر وکار دارد. ولی در خصوص هر کشور به طور جداگانه چطور؟ کدام کشورها در دراز مدت بهترعمل کردند وکدامیک از آنها امارهای ضعیف تری داشته اند؟ بر طبق نظر پارادوس در دوره ی ۱۹۸۰-۱۹۳۸ تقریباَ هر یک از کشورهای منطقه رشد کمتری از هفت کشور ثروتمند OECD و یا ۱۴ کشور از ثروتمندترین کشورهای OECD داشته اند. این موضوع در خصوص کشورهایی همچون آرژانتین، شیلی، کلمبیا، کاستاریکا، کوبا، اکوادور، ال سالوادور، گواتمالا، هندوراس، نیکاراگوآ، پرو، اروگوئه و ونزوئلا مصداق دارد. در طیاین دوره فقط برزیل توانست عملکردی بهتر ازکِِشورهای OECD داشته باشد و مکزیک نیز با همان رشد کشورهای پیشرفته رشد یافت (منظور رشد درآمد سرانه است).

هر چند اطلاعات جدید پرادوس همچنان حاکی از رشد کند و عقب ماندگی در ۵۰ سال پس از استقلال از اسپانیاست (۱۸۷۰-۱۸۲۰)، ولی این اطلاعات نشان می دهد که دیدگاه سنتی در خصوص دوره ی بعد از ۱۹۳۸ از تحلیل بسیاری از پیچیدگی های این دوره باز می ماند. به جدول ۱ و ۲ در این مقاله توجه فرمائید. صرف نظر از دسته بندی کشورهای آمریکای لاتین و کشور های پیشرفته که در این بررسی مورد استفاده واقع شده است. نتیجه همان است: پس از ۱۹۳۸ متوسط فاصله ی درآمدی بین کشورهای آمریکای لاتین و آمریکا بیشتر شده است. تنها استثنائی که وجود دارد مربوط به دهه ی ۱۹۷۰ است که متوسط درآمد سرانه در آمریکای لاتین ۳ درصد ازکشورهای مقایسه شده بیشتر است. این بیشتر به عملکرد موفقیت آمیز کشور برزیل در این مقطع مربوط می شود یعنی به طور متوسط ۶ درصد افزایش درآمد سرانه این کشور و این پدیده را نمی توان به سایر کشورهای آمریکای لاتین به عنوان یک رون عمومی تسری داد. همان گونه که بیان شد رشد اقتصادی که در برزیل به وجود آمد وحکم ”معجزه“ را دارد چندان پایدار نبود. در دو دهه ی بعد از دهه ی ۱۹۷۰ افزایش درآمد سرانه به کندی صورت می گرفت و فاصله ی درآمدی این کشور با جهان پیشرفته تا حد زیادی افزایش یافت.

نتایج به دست آمده به شدت موید این مطلب است که دلایل عملکرد ضعیف طولانی مدت دولت های آمریکای لاتین فراتر از تاخیر دراستقلال وافزایش بی ثباتی سیاسی در دوره ی ۱۸۷۰-۱۸۲۰ بوده است. درحقیقت آنچه که ازاین داده ها بر می آید این است که سیاست های اتخاذ شده پس از سالهای رکود بزرگ، همچون سیاست حمایت از صنایع داخلی که به منظور صنعتی سازی اتخاذ گردیده بود، نقش مهمی در عدم توسعه ی آمرکای لاتین داشت. این حقیقت که عقب ماندگی آمریکای لاتین طی سه قرن تثبیت گردیده بود نیز حاکی از آن است که مشخصه های حقوقی وساختاری منطقه همچون حمایت ضعیف ازحق مالکیت، بوروکراسی تصمیم یافته، تصمیم گیری متمرکز (حتی در کشورهایی که به صورت فدرال اداره می شدند)، توجه اندک به استقرار قوانین، سیستم ناکارآمد و غیر موثر قضایی، و رشد فساد و دلایل متعدد دیگر در عقب ماندگی نسبی منطقه دخیل بودند. توصیف عملکرد ضعیف آمریکای لاتین به گونه ای که همه ی این دلایل یعنی سیاست های ضعیف و ساختارها و نهادهای حقوقی ضعیف را در بر می گیرد، اغوا کننده و قانع کننده است و کلیدهای مهمی برای درک علل انجام اصلاحات اقتصادی دهه ی ۱۹۹۰ و همچنین درک مسیر آینده ی اقتصادی و سیاست هایی که باید از این پس و در سالهای آینده اتخاذ گردد می باشد.

۳- فقر موسسات و دوران طولانی مدت عملکرد متوسط (میانحال، نه خوب و نه بد):

یک توافق گسترده درمیان دانشمندان مبنی بر اینکه ضعف موسسات وهمچین نظام حقوقی قوی تا حد زیادی باعث عملکردمتوسط و طولانی مدت آمریکای لاتین شده است وجود دارد. به عنوان مثال فرانسیس فوکویا گفته است: ”یکی از بحرانی ترین علل و ریشه های فاصله زیاد پیشرفت نهفته است. یکی ازدانشمندان علم سیاست به نام ای، رابینسون (A.Robinson) گفته است که ”بهترین توضیح برای شناسایی مسیراقتصادی آمریکای لاتی، وضع موسسات آن است.“ نویسندگان دیگری که پیرو این نظریه مبتنی بر موسسات هستند عبارتند از تاریخدانان اقتصادی همچون کنت سوکلوف واستانلی انگرمن، دارون آسه موگلو، سیمون جانسون و دانی رودریک. من نیز نکته های مشابهی را در بسیاری از تحقیقات خود مطرح نموده ام.

به عنوان مثال در سخنرانی فیگورولا در سال ۲۰۰۶ میلادی، که من در دانشگاه کارلوس سوم درمادرید داشتم. بنابراین سوال اساسی این است که چرا موسسات (دولتی، حقوقی، قضائی…) در آمریکای لاتین به صورت ریشه دار و تاریخی تا این حد ضعیف بوده اند؟ چرا آنها نتوانسته ند قانون و نظم را پیاده کنند؟ ونتوانستند از مالکیت خصوصی دفاع نمایند؟ چرا جنبه های قانونی این قدر در آمریکای لاتین ضعیف بوده اند؟ چرا فساد در قیاس با کشورهای آسیایی و جنوب اروپا تا این حد در آمریکای لاتین بیشتر و بالاتر بوده است. و چرا اکثر کشورهای آمریکای لاتین در اجرای اصلاحات و تقویت سیستم های حکومتی و موسسات خود در طی ۲۰ یا ۳۰ سال گذشته ناتوان بوده اند؟

جواب های زیادی که به این سوالات داده می شود گاه به عنوان دلایل این ناتوانی ابراز می گردد. بعضی از نویسندگان استدلال نموده اند که کیفیت موسسات و اصول حقوقی باید به گونه ای باشد که جوابگوی فرهنگ و دین در جامعه باشد، درحالی که عده ای دیگر معتقد هستند که ایدئولوژی نقش اساسی را ایفاد می کند، بعضی دیگر بر تاریخ تاکید می ورزند و با این وجود گروهی دیگر معقتدند که در تحلیل نهایی همه ی این مشکلات ناشی از سیاست و جنگ قدرت و درآمد وتوزیع ثروت است.

در مقاله ای که درسال ۱۸۴۰ چاپ شد لورد ماک آولی (Macaulay) اولین طرفدار نظریه ای بود که اعقتاد داشت دین و فرهنگ کلیدهای تعیین کننده ی اصلی تفاوت بین دو آمریکاست (امریکای جنوبی و آمریکا).
”مستعمراتی که توسط انگلستان زیر کشت محصولات کشاورزی قرار گرفتند بسیار قدرتمندتر از مستعمراتی شدند که توسط اسپانیا اشغال شدند. البته در حال حاضر ما هیچ دلیلی برای پذیرش این حرف نداریم که در ابتدای قرن شانزدهم میلادی اسپانیایی های کاتولیک ها در هر زمینه ای از انگلیسی ها ضعیف تر بوده اند. نظر قاطع ما این است که آمریکای شمالی تمدن عظیم خود وتوانایی قدرت خود را عمدتاَ مرهون اصول اخلاقی پروتستان است و اینکه فساد کشورهای جنوبی اروپا را می توان به تجدید حیات بزرگ مذهب کاتولیک نسبت داد.

استدلال مبتنی بر دین در قرن بیستم طرفدار پروپا قرصی پیدا کرد که می توان آن را نتیجه ی پذیرش وهمه گیر شدن برداشت ماکس وبر Max Weber از اصول اخلاقی پروتستان و توسعه ی سرمایه داری تلقی نمود. آنهایی که بر مرکزیت ومحوریت فرهنگ تاکید می ورزند همیشه به این جمله دیوید هیوم (David Hume) در مقاله ی ”ازشخصیت های ملی“ او تاکید می کنند که گفت ”یک ملت دنباله رو یک سلسله رفتارهاست و این رفتارها از اطراف و اکناف جهان می آیند. از مستعمرات اسپانیایی، انگلیسی، فرانسوی و هلندی که همه ی آنها قابل تشخیص هستند حتی در بین مناطق گرمسیری واستوایی.

اچ. دبلیو بیتس که بعدها به عنوان دستیار جامعه ی جغرافیای سلطنتی انتخاب شد این گونه استدلال نمود که عقب ماندگی و بی ثباتی مکزیک در نتیجه تلاش جهت تحمیل فرهنگ سیاسی خود بود که در قالب قانون اساسی بعد از ایالات متحده ی آمریکا شکل گرفته بود. بر طبق نظریه ی بیتس مردم مکزیک از نظر فرهنگی برای این تجربه هنوز امادگی نداشتند.

”معرفی یک قانون اساسی که بر چنین مدل اولیه ای استوار بود و از آمریکا الهام می گرفت، یک گسستگی فرهنگی با گذشته پدید آورد. مردمی که تازه بندهای پیش بند خود را جهت شاگردی و فراگیری فرهنگ سیاسی اسپانیا سفت می کردند و فرهنگ اسپانیا در حال اشاعه ونفوذ یک روش یکسان و یکنواخت در خاک مکزیک بود وظالمانه وبی رحمانه قدرت غیر پاسخگوی خود را بسط می داد و به این مردم دیکته می کرد به یک باره تصمیم گرفتند که نقش شهروندان آزاد را بازی کنند.

و خود را با یک دولت خود مختار مستقل از اسپانیا مطابقت دهند که همه چیز در آن داوطلبانه وبراساس خواست خود آنان بود و هیچ تحمیلی جهت پذیرش آن از سوی آمریکا در کار نبود.

این نیاز به دانش خیلی زیادی از طبیعت انسانی ندارد که ببینیم یک چنین تجربه ای (یعنی تجربه رهایی از یوع اسپانیای مستبد وظالم و پذیرش آزادی نوع آمریکایی) چه نتایج وحشتناکی را می تواند در بر داشته باشد.“
در بررسی تفاوت های ساختاری دراز مدت بین آمریکای جنوبی و شمالی این مهم است که تشخیص دهیم تلاش های استعماری اسپانیا و انگلستان از نظر زمانی تقریباَ یک صد سال با هم فاصله دارند. قوای نظامی هرنان کورتز Hernan Cortes در اوائل سال ۱۵۱۹ از کوبا و از طریق دریایی روانه ی مکزیک شدند، درحالی که کریتوفر نیوپورت Christopher Newport سه فروند کشتی خود را از لندن خارج و در پایان سال ۱۶۰۹ به منطقه ای که امروز نیوانگلند نامیده می شود گسیل نمود. واقعیت این است که یک چنین فاصله ی زمانی طولانی بین دو اقدام استعماری حداقل از دومنظر قابل بررسی است. اول اینکه در طی این نه دهه تحولات سیاسی و مذهبی فراوانی در اروپا به وقوع پیوست که انقلاب و اصلاح دینی پروتستانی هم بخشی از آن بود. دوم اینکه همان طور که تاریخدانی به نام جان اچ الیوت عنوان نمود، با توجه به اینکه انگلسی ها در واقع بعد از اسپانیایی ها اقدام کردند چیزهای فراوانی از اسپانیایی ها آموختند و از اشتباهاتی که اسپانیایی ها مرتکب شدند درس گرفتند.

بعضی از اشتباهات جدی اشغالگران ایبریایی (اسپانیایی) عبارت بود از محدود کردن تجارت- زیرا مستعمرات اجازه نداشتند با کشورهای اروپایی به تجارت بپردازند- تکیه بر بوروکراسی بی اثر و ناکارآمد و همچنین سیستم تصمیم گیری در مرکز و یا تمرکز سیاسی. هنگامی که در قرن ۱۸ بوربون ها تلاش کردند که تمرکز زدایی کنند و مستعمرات را از حالت تمرکز سیاسی خارج کنند دیگر بسیار دیر شده بود زیرا بوروکراسی و تارهای نو در قرمز آن به هم بافته شده بود وبوروکراسی به یک بخش اصلی زندگی و فرهنگ مستعمرات تبدیل شده بود.

کلیسای کاتولیک نیز در ایجاد یک سیستم متمرکز و پدید آوردن دولتی گرایی نقش داشت. به عنوان مثال، کسانی که اعتقادات دینی نداشتند تحت فشار قرار می گرفتند تا به آئین کاتولیک اعتقاد پیدا کنند و ساکنان اصلی منطقه ی آمریکا حق کشیش شدن نداشتند.

انگلیس ها از مشکلات و موانعی که اسپانیایی ها با آن مواجه بودند آگاهی داشتند و از برقراری یک بوروکراسی سنگین و تحمیل دینی اجتناب ورزیدند و در عین حال سعی کردند یک سیستم سیاسی غیرمتمرکز مبتنی بر آراء جامعه ایجاد نمایند. به نظر می رسید این فرمول مناسبی برای بازکردن قفل های رشد اقتصادی بود.

بعضی از نویسندگان وعلی الخصوص تاریخدانانی همچون رولند سایم و جیمز لنگ استدلال نمودند که تفاوت بین مؤسسات شمال آمریکا و جنوب آمریکا ریشه در تفاوت اهداف استعماری اسپانیایی ها و انگلیسی ها داشته است. در حالی که هدف اسپانیا برقراری «امپراطوری غالب» بود هدف انگلیسی ها ایجاد یک «امپراطوری تجاری» بود. با این تفسیر مستعمرات هر یک از دو امپراطوری فوق برای رسیدن به این دو هدف متفاوت تلاش می کردند. متمرکز عمل نمودن، حمایت از سیستم داخلی و بوروکراسی روش هایی برای رسیدن به هدف اسپانیا در جهت ایجاد امپراطوری غالب و مسلط بر منطقه بود، در حالی که یک سیستم ضعیف غیرمتمرکز و با تحمل زیاد مبتنی بر اصول قانون به انگلستان کمک کرد که به اهداف و آرزوهای تجاری خود دست یابد. این نظریه (بوجود آمدن دو امپراطوری) بوسیله جیمز رابینسون مورد نقد قرار گرفت. او معتقد بود که مستعمرات آمریکای شمالی به صورت متفاوتی از مستعمرات جنوب آمریکا توسعه یافتند نه به این دلیل که انگلیسی های استعمارگر انگیزه هایی متفاوت با اسپانیایی های استعمارگر داشته باشند، بلکه به این دلیل که نه جغرافیا و نه مردم شناسی منطقه ی آمریکای شمالی و تراکم جمعیتی آن به انگلستان اجازه می داد که از مدل استعماری اسپانیا الگوبرداری کند. بر طبق نظریه او «یک مدل مستعمراتی مبتنی بر به کارگیری کارگران بومی و وضع سیستم رانت گیری در این منطقه (آمریکای شمالی) غیرممکن به نظر می رسید زیرا جماعات بومی زیادی در شمال آمریکا حضور نداشتند و جوامع متشکل و سازمان یافته ای در این منطقه حضور نداشتند»

تردید اندکی وجود دارد که فرهنگ در توسعه ی آمریکای لاتین و مؤسسات آن اهمیت داشته است. سؤال این است که فرهنگ چگونه می تواند اهمیت داشته باشد؟ جامعه شناس وتاریخدانی به نام کلادیو ولیزاز یک تشبیه از آیزایا برلین استفاده می کند تا مسیرهای متفاوت طی شده ی آمریکای شمالی و جنوبی را از قرن ۱۷ تا کنون توضیح دهد. از دید ولیز، اسپانیایی ها همچون خارپشت در تشبیه برلین هستند که فقط یک موجود زنده ی بزرگ است، در حالی که انگلیس ها همانند روباه بودند به این ترتیب که آنها روشنفکر، تنوع طلب، قابل انعطاف و در بسیاری از زمینه ها خوب بودند ولیز به این تشبه ی خیلی پایبند بود به گونه ای که در اولین کتاب خود نوشت «آمریکای لاتین یک خارپشت است که از اواسط قرن نوزدهم ناامیدانه سعی کرد که یک روباه باشد.» برای ولیز، یکی از وسواس و عقده های روحی این خارپشت بوسیله حرکت ضد اصلاحی بوجود آمد و آن عبارت بود از دفاع و تقویت باورهای کاتولیک.

برای رسیدن به این هدف واپسگرایانه، سلطنت حاکم اقدام به ایجاد یک سیستم به شدت متمرکز و بوروکراتیک «شورایی» نمود که در ابعاد وسیعی کارهایی را ه به هر ترتیب قابل انجام بود به زور دیکته می کردو اجازه نمی داد کارها به روال طبیعی خود به پایان برسند. «دادگاه تفتیش عقاید» و «انجمن عیسی» (یا عیسویون یا ژزوییت ها)، دو مرکز با سلسله مراتب خاص و تشریفات گسترده بودند که توسط مؤسسه ای که با پشتگرمی و حمایت شدید فلیپ دوم تأسیس شد بود اداره می شدند. از نظر ولیز فیلیپ دوم یک «پادشاه محتاط بوروکرات- کبیر» بود که پادشاهان بعد از او یعنی فیلیپ سوم و چهارم نیز همین منش را داشتند.

از دید ولیز بهترین واقعه ای که می تواند طبیعت روباه گونه انگلیس را نمایش دهد انقلاب صنعتی بود. این دوره ی قابل توجه تاریخی ای نقطه نظر ولیز دقیقاً ریشه در انگلستان دارد و از آنجا آغاز شده است، زیرا انگلیسی ها دارای سعه ی صدر بیشتری بودند، قابل انعطاف و خواستار تغییر و مهم تر از همه در بسیاری از زمینه ها تخصص داشتند و خوب بودند. این کیفیت های انگلستان به مستعمرات آن نیز انتقال یافت و شمال آمریکا نیز صاحب این کیفیت ها شد.

نظریاتی و فرضیه هایی که مبتنی بر فرهنگ هستند علی رغم ظاهر جذابی که دارند، از محدودیت هایی رنج می برند دیوید لندیس آن ها را اینگونه بیان می کند «فرهنگ تقریباً همه چیر را متفاوت نشان می دهد.» به طور خاص نظریه ی ولیز با تمام ظرافت و جذابیت های علمی آن با دو انتقاد دو چالش مواجه است. اول اینکه یک فاصله ی زمانی قابل توجه بین حرکت ضد اصلاحی اسپانیا و انقلاب صنعتی انگلستان وجود دارد، دو واقعه ی تاریخی که از نظر او دو شخصیت جوجه تیغی و روباه را برای هر یک از آنها به ارمغان آورده است. دوم اینکه هر تفسیری که تا حدّ زیادی مبتنی بر فرهنگ باشد نیازمند آن است که آنچه را که ما به آن «معمای کارائیب» می گوئیم حل کند یا در مورد آن توضیح دهد. کشورهای منطقه کارائیب توسط همان کسانی که ما آن ها را «روباه» می نامیم اشغال شدند، همان کسانی که آمریکای شمالی را نیز اشغال کردند و همان مؤسساتی را داشتند که ۱۳ مستعمره دیگر اشغال شده توسط «روباهها» داشتند ولی نتیجه ی عملکرد اقتصادی آنها همانند عملکردهای اقتصادی کشورهای آمریکای جنوبی است و هیچ شباهتی به وضعیت آمریکا و کانادا ندارند. این البته به این معنی نیست که تحلیل موضوعات براساس فرهنگ اهمیتی ندارد. بلکه به معنای آن است که سایر عوامل نیز نقش مهمی در شکل گیری مؤسسات آمریکا داشته اند. در حقیقت ممکن است سایر عوامل غیرفرهنگی حتی مهم ترین نقش را در ایجاد مسیر اقتصادی این کشور ایفا کرد باشند.

همان گونه که تا کنون بیان شد و اچ. دبلیو بیتس در سال ۱۸۷۸ استدلال نمود، شهروندان مستعمرات تازه تأسیس اسپانیا آمادگی خودمختاری را نداشتند. برای مدت دو قرن، آنها در یک سیستم بسیار متمرکز و تمرکزگرا زندگی کرده بودند، جایی که تقریباً هر تصمیمی در کشورها در گرفته می شد و هیچگونه انعطافی در تصمیم گیری ها وجود نداشت. در مستعمرات اسپانیا کابیلدو (Cabildo) اصلی ترین مرکز تصمیم گیری محلی بود که در اختیار دولت بود کابیلدوها به ندرت دموکراتیک بودند و تجربه ای برای دولت خودمختار محسوب نمی شدند. پیش از آن یعنی در قرن ۱۶، بحث هایی وجود داشت که چگونه اعضای کابیلدوها باید انتخاب شوند. در ۱۵۵۶ تصمیم گرفته شد که اعضاء کابیلدو که از کابیلدو بیرون می روند جایگزین خود را معرفی نمایند و این کاربر در سانتو دومینیگو رایج بود و در سال ۱۵۹۵ بعضی از سمت های کابیلدو مکزیکوسیتی به کسانی که قیمت های بالاتری را براین این پُست می دادند تعلق می گرفت. با گذر زمان این نحوه تشکیل کابیلدو کاملاً شکل قانونی به خود گرفت و شواهدی از فروش سمَت ها در شهرهای پوابلا، وراکروز و مریدا و همچنین کوردوبا و بوئنوس آیرس در نایب السلطنه نشین شهر ریور دُپلاتا موجود است. تا پایان قرن ۱۸ و آغاز قرن ۱۹ کابیلدوها اعتبار خود را در آمریکای لاتین از دست دادند. وضعیت البته در مستعمرات آمریکای شمالی بسیار متفاوت بود زیرا در آنجا مردم فعالانه در انتخاب نهادهای محلی دولت شرکت می کردند پیمانگونه که الکسیس دو توکویل نوشت:

«در آمریکا شهرستان قبل از بخش و بخش قبل از ایالت و ایالت قبل از (اتحاد ملی) Union قرار داشت. در نیوانگلند شهرستان ها کاملاً و دقیقاً به شکل قدیمی سالهای ۱۶۵۰ شکل گرفتند استقلال شهرستان مرکزی بود که می توانست علاقه های منطقه ای، احساسات قومی و حقوق و عوارضی را که بایستی پرداخت می شد به خود جذب نماید. این مرکز به فعالیت های یک زندگی حقیقی سیاسی از طریق دموکراتیک و مردمی هویت می بخشید. شهرستان ها خودشان مسئولین محلی و کلانترها را انتخاب می کردندو در میان خودشان سلسله مراتب ایجاد می کردند و مالیات خود را می پرداختند.»

تحلیل اقتصادی و تاریخی مبتنی بر تلاش جهت توزیع ثروت دارای یک پیشینه طولانی است که متفکران مارکسیت را هم در بر می گیرد. اخیراً دارون آجم اوغلو، سیمون جانسون و جیمز رابینسون استدلال نموده اند که تقابل اجتماعی ریشه در تفاوت های تاریخی در بین مؤسسات کشورها دارد. در یک بیان کلی، آنها که قدرتمند هستند علاقه مند به توسعه ی مؤسساتی هستند که بتواند برتری و سهم آنها از درآمد ملی را حفظ نماید.

بر طبق نظریه آجم اوغلو و همکارانش، تقابل اجتماعی اغلب منجر به ظهور مؤسساتی می گردد که از نقطه نظر اجتماعی مؤسسات ایده آلی نیستند، این ایده آل نبودن مؤسسات اجتماعی ممکن است حتی اگر آنهایی که صاحب قدرت سیاسی و اقتصادی هستند تشخیص بدهند آرایش مؤسسات موجود جوابگو نبوده و نیاز به تغییر داشته باشد تحقق یابد و مؤسساتی طبق خواست آنها شکل بگیرد. مسئله خود را از دست می دهند. یک راه حل این مشکل این است که «مجریان بی طرف» داشته باشیم. البته این کار در سخن آسان تر از اجراست. در عالم واقعیت این کار بیار مشکلی است که یک «گروه ثالث بی طرف که برای تقویت قراردادها مورد اعتماد قرار بگیرد» پیدا نمود. در پایان راه بسیاری از جوامع، مؤسسات و ناکاملی خواهند داشت که منعکس کننده ها ساختار قدرت و توزیع ثروت خواهد بود.

روشی که براساس آن بانکهای دو کشور مکزیک و آمریکا توسعه یافتند و شکل گرفتند تصویری از فرضیه تقابل اجتماعی مؤسسات را در ذهن ایجاد می کند. در طی دهه های اول قرن بیستم ایالات متحده ی آمریکا در حدود ۰۰۰/۲۰ بانک داشت که به صورت فعالانه با یکدیگر رقابت می کردند و البته گاهی هم به صورت خشونت آمیز وحشیانه، تا بتوانند اعتبار مورد نیاز ضایع نوپا را تأمین نمایند.

در سوی دیگر در سال ۱۹۱۰ فقط ۴۲ بانک در مکزیک وجود داشت که هر یک از آنها صاحب یک قدرت انحصاری و سود سرشار بود ولی اعتبار اندکی باری متقاضیان تأمین می نمود. بر طبق نظر تاریخدانی به نام استیون هابر، این تفاوت ها در صنعت بانکداری نتیجه راهی بود که در آن قدرت سیاسی توزیع می گردید. در ایالات متحده تا دهه ی ۱۸۵۰ حق رأی به صورت گسترده ای وجود داشت و مردم خواستار آن می شدند که محدودیت های موجوددر ایجاد بانک های جدید برداشته شود. برعکس این حالت در مکزیک بود که ثبات سیاسی وجود نداشت و قوانین دموکراسی بسیار محدود اندک بودند، وضعیتی که نهایتاً به سه دهه ی دیکتاتوری Pپورفیرییو دیازدر سال ۱۸۸۴ منجر شد. قدرت در مکزیک محدود به گروههای صنعتی و مالی انگشت شماری بود که از قدرت انحصاری خود محافظت می کردند و از شکل گیری بانک های جدید در بازار پرمنفعت خود جلوگیری بعمل می آورند. در پایان قرن ۱۹ و آغاز قرن ۲۰، گسترش بخش بانکی در ایالات متحده با ایجاد بازارهای بلورس و خرید سهام و همچنین با قانونگذاری صحیح که دارایی های اندک و شرکت های سهامی را سر و سامان می داد و بوسیله وضع قوانین و مقررات رقابت را افزایش می داد و حقوق سرمایه گذاران کوچک حمایت می کرد ادامه یافت.
یکی از پایه های اصلی فرضیه ی اقتصادی این است که راهی که در آن ثروت یعنی زمین، مهارت ها و سرمایه بین افراد جامعه توزیع می گردد برای خروجی های اقتصاد همچون نوع مؤسسات و بنگاههایی که توسعه پیدا می کنند و نهایتاً مستقر می گردند حائز اهیمت است.

تاریخدانان اقتصادی به نام استنلی انگرمن و کنت سوکولوف با تکیه بر این اصل اقتصاد سعی در بوجود آوردن یک فرضیه اغوا کننده در خصوص بنگاهها و مؤسسات دارند که بتواند تفاوت های بین شمال و جنوب آمریکا راتشریح کنند. آنها اینچنین استدلال می کنند که جوامعی که در دوران مستعمرات دارای توزیع ثروت ناعادلانه و نابرابر بودند مؤسساتی را بوجود آوردند که فقط به درد افراد گلچین شده و قدرتمند می خورد و به آنها کمک می کرد از قدرت خود محافظت نمایند. این دو دانشمند اقتصادی این گونه می نویسند:

«مستعمراتی که در آمریکا و کانادا شکل گرفتند در دنیای جدید بسیار غیر معمول بودند، زیرا مواهب اعطاء شده تولید (شامل آب و هوا، خاک، و تراکم جمعیت ساکن در این مناطق) آنها را مستعد طی نمودن مسیر توسعه با توزیع عادلانه ی ثروت و سرمایه ی انسانی و یک سازگاری بیشتر در قیاس با اکثریت همسایگان ساکن در نیمکره ی جنوبی (منظور آمریکای جنوبی) می کرد.»

بر طبق نظر سوکولوف و انگرمن این مفید است که بین سه نوع مستعمرات در آمریکا تفاوت قائل شویم که این سه نوع به این صورت هستند: مستعمراتی که آب و هوا و خاک آنها مستعد تولید شکر و سایر محصولاتی هستند که نیاز به مراقبت زیاد دارند و جهت کشت آنها باید برده ای زیادی استخدام شوند، مستعمراتی که دارای منابع معدنی سرشاری هستند و نیازمند سرمایه ی فراوان و یک نیروی کار وسیع هستند که برای استخراج این مواد معدنی همه نوع مهارت نیاز است و همه ی نیروی کار یکنواخت و متجانس نیست و نهایتاً مستعمراتی که کیفیت زمین و آب و هوای آنها مناسب محصولاتی است که نیاز به کارگر زیادی ندارد. دقیقاً در همین مستعمرات نوع سوم است که «تنها یک زمین و مقداری سرمایه نیاز است و در این زمین های بود که اکثریت مردان بالغ قادر بودند یک مزرعه ایجاد کنند و در آن به کار بپردازند.»

توزیع زمین در پایان قرن ۱۹ و آغاز قرن ۲۰ مؤید نظریه ی نظر سوکولوف و انگرمن بود. در سال ۱۹۱۰ فقط ۴/۲ درصد سرپرستان خانوار در مناطق روستایی مکزیک صاحب زمین بودند، تقریباً ۱۹ درصد خانواده های آرژانتینی در سال ۱۸۹۵ صاحب زمین بودند. در سوی دیگر در سال ۱۹۹۰ تقریباً ۷۵ درصد سرپرستان خانوار در ایالات متحده ی آمریکا صاحب زمین بودند. البته همه ی افراد ساکن شمال آمریکا موفق به داشتن زمین نمی شدند و این طور نیز نبود که هر کسی زمین داشت قادر به سرمایه گذاری و تملک دارایی های زیاد باشد. به هر حال شواهد بدست آمده از منابع تاریخی و من جمله از
یافته های دانشمند علم سیاست تاتو وانهانن در خصوص درصد مزارع خانواده ها از دهه ی ۱۸۵۰ اطلاعاتی جمع آوری نموده است حاکی از آن است که دسترس به زمین در شمال آمریکا تا حد بسیار زیادی در قیاس با جنوب آمریکا عمومیت داشته است.

یکی از جذابیت های گرایش نظر سوکولوف و انگرمن این است که این گرایش آنچه را که من به آن معمای کارائیب می گویم به خوبی مورد توجه قرار می دهد. هر چند که اروپائیان ساکن اولیه جزایر کارائیب فرهنگی مشابه به با فرهنگ استعمارگران شمال آمریکا داشتند با این وجود منابع طبیعی متفاوتی با منابع طبیعی آمریکای شمالی را در اختیار داشتند. آب و هوا و خاک جزایر کارائیب مناسب کشت نیشکر بود که نیاز به زمین های پهناور و استفاده از نیروی کار بسیار زیاد داشت. در این رابطه کشورهای
حوزه ی کارائیب شباهت بیشتری به کشورهای آمریکای لاتین داشتند تا به کشورهای آمریکای شمالی.

آجم اوغلو و همکاران استدلال نمودند که وضعیت مؤسسات در طول زمان، با ثبات است. به این معنا که مشخصه های عمیق مؤسساتی که در یک زمان طولانی در گذشته استقرار یافته اند یعنی در زمان استعمار- تمایل به ماندن دارند. این وضعیت در ظاهر به این معناست که کشورهایی که در مرحله ی مهمی از زندگی خود و در جهت تثبیت مؤسسات خود مواردی همچون استقلال، گسترش حقوق شهروندی گسترش اتحادیه های کارگری و خیزش های کارگری و تأسیس دادگاههای مستقل و مواردی از این قبیل را رعایت نموده اند نیز تمایل دارند که همین روند را ادامه دهند. این مقاومت مؤسسات نتیجه ی کار نیروی سیاسی است که در حالی که در طول زمان تکامل می یابند تلاش می کنند که تعامل قدرت و توزیع فعلی ثروت و درآمد بدست آورند. یک مثال روشن تاریخی از مقاومت مؤسسات و بنگاهها این واقعیت است که ایالات جنوبی پس از شکست در جنگ های داخلی سال ۱۸۶۵ سعی در حفظ سیستم اقتصادی داشتند که هر چند بر برده داری متکی نبود، ولی تفاوت زیادی با سیستم اقتصادی دوره ی قبل از جنگ های داخلی آمریکا را نداشت. مشابه همین حالت، پس از انقلاب بولیوی که منجر به ملی شدن معادن قلع در اصلاحات کشاورزی گردید، بولیوی مجدداً به سیستمی با نهادهای ضعیف و سیاست های استبدادی روی آورد که منافع عده ای خاص را مورد حمایت قرار می داد و باعث توزیع ناعادلانه ثروت و سطح فقر گردید. یک ماجرای مشابه را می توان برای انقلاب مکزیک در سال ۱۹۱۰ و ملی شدن نفت در سال ۱۹۳۸ بوسیله رئیس جمهور لازارو کارناس تعریف نمود.

وجود مقاومت بنگاهها و مؤسسات یا جبر تاریخی موجود در این زمینه این سؤال را مطرح می کند که آیا جوامع می توانند به درستی از چشگال تاریخ خود را رها سازند. این به این معناست که آیا این امکان وجود دارد که به صورت افراطی اساس مؤسسات را تغییر داد به گونه ای که «یک شروع جدید» محسوب شود؟ آیا وقایعی تاریخی وجود دارد که به کشورها اجازه دهد که از یک گروه از مؤسسات به یک گروه کاملاً متفاوت دیگر روی آورند که مسلماً این مؤسسات جدید نیز همان مقاومت و وضع موجود توزیع ثروت هستند، یک راه دسترسی به تغییر اساسی و پایدار در مؤسسات دقیقاً این است که از طریق سیاسی تعادل قدرت را بر هم زد. اما همانطور که مثال هایی مربوط به جنگ داخلی آمریکا، و انقلاب مکزیک و بولیوی نشان داد این گونه نسبت که کلیه ی وقایع مهم و اساسی سیاسی منجر به تغییر شکل عمیق مؤسسات گردند. بعضی وقت ها وقایع سیاسی منجر به تغییر ساختار مؤسسات می گردد ولی بعضی وقت ها چنی نیست. بعضی از مثال های تاریخی وقایع مهم تاریخی بودند که منجر به تغییرات اساسی در مؤسسات گردیدند من جمله وقایع ژاپن پس از لشکرکشی دریادار پری و مجدداً پس از جنگ دوم جهانی، وقایع اسپانیا پس از ۱۹۵۹، کره ی جنوبی پس از جنگ کُره، و چین پس از انقلاب فرهنگی. پس از کودتای پینوشه و پراکنده شدن چپ گرایان در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، شیلی توانست تغییرات ساختاری جدّی بوجود آورد که به شیلی اجازه داد فوق ستاره ی بی چون و چرایی آمریکای لاتین شود.

۴- بحران ارزی، بی ثباتی و تورم

رشد اندک و سازمان های ضعیف تنها مشخصه های توسعه ی اقتصادی آمریکای لاتین نیستند. از همان ابتدا یعنی دقیقاً پس از کسب استقلال از اسپانیا، کشورهای زیادی در منطقه تجربیات بدی در خصوص بحران ارزی و تورم سریع را پشت سر گذاشتند. در طول سال ها، بی ارزش شدن شدید پول، استمهای بدیی ها و تورم افسار گسیخته به جای اینکه استثنا باشد به یک قاعده تبدیل شده بود. زمانی بود که کشورهای آمریکای لاتین آنچنان کشورهای بدهکار غیر قابل اعتمادی تصور می شدند که در نمایشنامه ایاز اسکار وایلد با نام «همسر ایده آل» هنگامی که صحبت از سرمایه گذاری غیر مطمئن می شود یکی از شخصیت های نمایشنامه می گوید «این طراح آرژانتینی یک تقلب پیش پا افتاده است».

در دهه ی ۱۸۲۰ از یک دوجین وام خارجی به کشورهای آمریکای لاتین داده شد که به جز مکزیک و پرو بقیه مورد غفلت قرار گرفت و به خوبی از این وام ها استفاده نشد. در سال ۱۸۲۶ کلمبیا نتوانست ۵۰ درصد از وام های دریافت شده را باز پس نماید، اکوادور ۲۲ درصد از بدهی های خود را نپرداخت و ونزوئلا در حدود یک سوم از وام های خود را نتوانست باز پس دهد.

کوچکترین کشورهای آمریکا یعنی کاستاریکا، گوامالا، هندوراس، نیکاراگوا و ال سالوادو در سال ۱۸۲۸ در زیر باز پس دادن قرض های خارجی خود ماندند. این ناتوانی در بازپرداخت بدهی ها استعمال مواجه گردید که این درخواست ها از سوی کشورهای بولیوی، پاراگوئه و اروگوئه بود. پس از هر نُکول (کوتاهی در پرداخت وام) مذاکرات طولانی و دامنه داری صورت می گرفت. در بسیاری ازموارد، تسویه حساب وام ها که توأم با ضرر بسیار زیاد برای سرمایه گذاران و اعطا کنندگان وام بود پس از سال ها
چانه زنی و بده بستان های فراوان مستهلک می گردید. به عنوان مثال در سال ۱۸۷۵ دولت بولیوی نتوانست وام ۷/۱ میلیون پوندی خود را که در سال ۱۸۷۲ دریافت نمودند. همین طور که بازپرداخت وام ها با مشکل مواجه می گردید و افزایش می یافت مذاکره کنندگان مکانیسم هایی برای تجدید ساختار فرآیندها صورت می دادند. به عنوان مثال در سال ۱۸۷۳، کنگره ی مکزیک (مجلس نمایندگان مکزیک) پیشنهاد کرد در تعدادی از ایالت های آمریکا همچون تگزاس و کالیفرنیا به جای بازپرداخت وام زمین بین دو کشور مبادله شود. قیمت مبادله ی زمین به ازای هر هکتار چهار پوند بود. با این وجود عده ای از سرمایه گذاران انگلیسی ترجیح دادند به جای اینکه یک قطعه زمین در محلی دور افتاده دریافت نمایند، طلب خود را به همان صورت وامی که به مکزیک پرداخت کرده بودند حفظ نمایند. در سال ۱۸۸۵ صاحبان ضمانت نامه های پاراگوئه (کسانی که وام پرداخت نموده و وثیقه دریافت نموده بودند) که مبلغی معادل ۵/۱ میلیون پوند به پاراگوئه پرداخت نمودند. و در سال ۱۸۹۰، وام دهندگان انگلیسی مالک ضمانت نامه های پرویی برای پرداخت ۳۳ میلیون پوند وام به کشور پرو سهام شرکت Peruvian Corporation را دریافت نمودند. شرکتی که مالک خطوط راه آهن، املاک و امتیازات بهره برداری از معادن بود. آرژانتین واضح ترین نمونه ی بی ثباتی در آمریکای لاتین را نمایش می دهد. در دهه ی ۱۸۲۰ یعنی تقریباً یک دهه پس از اعلام استقلال، آرژانتین با اولین بحران ارزی خود مواجه شد.

Pesopapel (پزو پایل= واحد پول آرژانتین) به سرع ارزش خود را در قبال Peso fuerte (واحد قیمت طلا) که یک واحد پول مربوط به قیمت طلا بود از دست داد. در ۱۸۷۲ پزو پایل تا ۳۳ درصد کاهش ارزش داشت. این واحد پولی تا ۹۵ درصد در سال ۱۸۴۵ دوباره کاهش ارزش داشت. و در سال ۱۸۵۱ تا حد ۴۰ درصد کاهش ارزش داشت. بین سال های ۱۸۶۸ و ۱۸۷۶ و در تلاشی جهت خاتمه دادن به بی ثباتی اقتصاد کلان، آرژانتین یک سیستم مهار و کنترل ارز را به کار گرفته که مدیران مالی و پولی را ملزم کرد فقط زمانی دست به چاپ و انتشار اسکناس (ارز رایج) بزنند که معادل پول چاپ شده پستوانه ی طلا و یا ارز خارجی در بانک موجود باشد. در سال ۱۸۷۶ به هر حال و تا حد زیادی در نتیجه ولخرجی های مالیاتی، هیئت کنترل ارز منحل گردید. بین سال ۱۸۷۵ و ۱۸۷۸ پزو تا حد ۳۰ درصد در مقایسه با دلار کاهش ارز پیدا کرد. در سال ۱۸۵۵ یک بحران جدید در هنگامی که پزو در قیاس با دلار ۴۳ درصد کاهش ارزش پیدا کرد آشکار شد. چهار سال بعد پزو مجدداً ۶۴ درصد کاهش ارزش داشت در سال ۱۸۹۰ پزو در طی بحران «Baring Grisis» ۶/۳۲ درصد کاهش ارزش داشت.

در سال ۱۸۹۱ کنگره ی آرژانتین قانون اداره تبدیل ارز را به تصویب رسانید و آرژانتین یک بار دیگر «هیئت مدیره کنترل ارز» را به کار گرفت. این تجربه نیز به دلیل بی انضباطی مالی با شکست مواجه شد. هیئت کنترل ارز در سال ۱۹۴۱ با شروع جنگ جهانی عملاً تعطیل شد و مجدداً در سال ۱۹۲۷ آغاز به کار کرد و در سال ۱۹۲۹ منحل گردید. پزو ۲۶ درصد کاهش ارزش در سال ۱۹۲۰ و ۲۰ درصد کاهش ارزش در سال ۱۹۳۱ را تجربه نمود. بحران های جدید ارزی در سال های ۱۹۳۸ و ۱۹۴۸ و ۱۹۴۹ بوقوع پیوست، بی ثباتی اقتصاد کلان تا دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نیز ادامه یافت، بحران ارزی (پولی) در سالهای ۱۹۵۱، ۱۹۵۴، ۱۹۵۵، ۱۹۵۸، ۱۹۶۲، ۱۹۶۴ و ۱۹۶۷ کماکان برقرار بود. در سال ۱۹۷۱ یک بحران جدید با سقوط ارزش ۱۱۷ درصد پزو رخ داد. بین سالهای ۱۹۷۴ و ۱۹۷۹ آرژانتین وارد یک دوره ی بحرانی تر شد. تورم در سال ۱۹۷۶ تا ۴۴۴ درصد رشد یافت. این وضعیت های بحرانی متوالی و بی ارزش شده پول تأثیر منفی بر روی رشد آرژانتین گذاشت، درآمد سرانه با نرخ ۷/۱ درصد در سال های ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۵ کاهش می یافت. تا سال ۱۹۸۵ تورم ۶۷۲ درصد شده بود و بین سال های ۱۹۸۱ و ۱۹۹۱ نرخ کاهش ارزش پول یعنی پزو به طور متوسط نزدیک به ۳۴۶ و ۱ درصد در سال بود.

آرژانتین در طول تاریخ بدهی های خارجی ملی، استانی و شهری خود را چند بار تغییر ساختار داد و ضررهای زیادی را به سرمایه گذاران بین المللی تحمیل نمود. اولین پرده ی تغییر زود هنگام ساختار بدهی ها در دهه ی ۱۸۹۰ بوقوع پیوست که همزمان با بحران بانک برینگ بود. ضمانت نامه هی ملی دولت درسال ۱۸۹۱ مجدداً معامله شدند و در سال ۱۸۹۳این اتفاق دوباره تکرار شد. در سال ۱۸۹۶ ضمانت نامه های راه آهن ملی تجدید ساختار شدند و در سالهای ۹۹-۱۸۹۶ صاحبان سرمایه های خارجی در هنگامی که یک سری از ضمانت نامه های استانی تغییر ساختار دادند متحمل ۰۰۰/۶۰۰۰ پوند خسارت و ضرر گردیدند. در سال ۱۸۹۷ شهرداری بوئنوس آیرس ضمانت نامه های خود را تغییر داد، در سال ۱۸۹۹ شهرداری کوردوبا نیز به همین ترتیب عمل کرد، در سال ۱۹۰۰ این نوبت شهرداری روزاریو بود که ضمانت نامه ها را تغییر دهد و در ۱۹۰۵ این عمل در شهرداری سانتافه (Santafe) تکرار شد. در سال ۱۹۰۶ سرمایه گذاران خارجی تقریباً یک سوم سرمایه گذاری خود را هنگامی که Cadulas Hipotecarios در استان بوئنوس آیرس تغییر ساختار داد از دست دادند.

البته بی ثباتی ارزی (پول رایج) و تورم مختص آرژانیتن نبود، شیلی همسایه ی غریب آرژانیتن دارای یکی از بالاترین نرخهای متوسط تورم را در جهان در یکصد سال یعنی از ۱۸۷۸ تا ۱۹۷۸ را داشته است. فشارهای ناشی از تورم ابتد در سال ۷۹-۱۸۷۸ هنگامی که پزو تا ۲۵ درصد کاهش قیمت را تجربه کرد و این امر به طلا نیز سرایت کرد آشکار شد. پزو بعداً باز هم کاهش ارزش پیدا کرد و بین سالهای ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۸ تا حد ۲۰ درصد کاهش ارزش داشت و تا ۱۸۹۸ ۳۳ درصد دیگر از ارزش خود را از دست داد. بین سالهای ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۷ پزو تا ۴۰ درصد دیگر بی ارزش شد، بر طبق نظریه ی اقتصاد دانی به نام Frank W.Fetter از پرینستون که نظریات خود را در سالهای اولیه دهه ی ۱۹۳۰ منتشر ساخت، تجربه ی تورمی شیلی در دهه ی اول قرن ۲۰ استثنایی بود و این هنگامی بود که دولت حجم زیادی اسکناس بدون پشتوانه چاپ کرد در حالی که نیازی به انجام چنین کاری نبود. بر طبق نظریه Fetter این سیاست عمدی تورمی، نتیجه فشار طبقات حاکم برای دریافت اعتبارات فراوان و ارزان قیمت بود.

آنچه که شیلی را به صورت خاصی غیر عادی کرد این بود که چاپ پول کاغذی در ابعاد گسترده سیاستی بود که از سوی سیاستمداران محافظه کار اتخاذ گردید و نه از سوی سیاستمداران رادیکال و یا لیبرال همانگونه که در سایر نقاط جهان معمولاً سیاست چاپ اسکناس از این دو گروه آخر بیشتر متصور است. در طی جنگ بزرگ (جنگ اول جهانی)، قیمت های بین المللی صادرات شیلی تا حد قابل توجهی افزایش یافت و پزو تا حدی ارزش یافت. البته این وضعیت مدت کوتاهی ادامه داشت و در سال ۱۹۲۱ پزو تا حد ۵۰ درصد ازش خود را از دست داد. تا سال ۱۹۲۵ ارزش پول در قیاس با ارزش آن در سال ۱۹۱۸ تا ۶۰ درصد کاهش یافت. در ۶۰ سال بعد از آن شیلی یک نرخ بالای تورم را تجربه نمود و تلاش های متفاوتی که برای تثبیت اقتصاد انجام می شد دوباره با شکست مواجه گردید.

پیام تحلیل بالا صحیح و بدون اشتباه است و به نحو شایسته ای توسط تاریخدان انگلیسی جان اچ الیوت در سال ۱۹۴۴ خلاصه شده است «با استانداردهایی که توسط آمریکای شمالی استقرار یافت می توان گفت که آمریکای جنوبی یک ورشکستگی و درماندگی بود.»

۵- نابرابری و فقر

در سال ۱۹۶۱ اُسکار لویز دانشمند انسان شناس کتابی به نام «بچه های سانچز» منتشر کرد کتابی که با نمایش تصویر عریان فقر در آمریکای لاتین جهان را تکان داد. لویز در
مقدمه ی کتاب خود اینچنین نوشت «این کتاب درباره ی یک خانواده ی فقیر در مکزیکوسیتی است پدر خانواده به نام خسوس سانچزو چهار فرزند او یعنی مانوئل ۳۲ ساله، روبرتو ۲۹ ساله، کونسوالو ۲۷ ساله و مرتا ۲۵ ساله موضوع اصلی این داستان هستند. هدف من این است که یک تصویری از یک زندگی و یک خانوده که می خواهند در یک منطقه ی کثیف شهری در یک خانه استیجاری که دارای یک اتاق است و در قلب یک شهر بزرگ آمریکای لاتین که در حال گذارندن فرآیند تغییر سریع اقتصادی
و اجتماعی است زندگی کنند. در بیش از ۵۰۰ صفحه از این کتاب، لویز ناراحتی
و نگرانی ها و، فقر و ناامیدی سانچز بیان می شود که این داستان از زبان اعضاء خانواده بیان می شود. در این کتاب خشونت مکرر فقرا بر یکدیگر و عدم موفقیت مؤسسات شهری در فراهم آوردن حداقل امکانات عمومی روایت می شود. این داستان خوانندگان را با عمق فاجعه آشنا می سازد و تا حد زیادی موفق می شود که هر رهبری دولت های بعدی مکزیک را که در دست حزب انقلابی ساختاری (PRI) Partido Revolucionnario Institutional بود تحت تأثیر قرار بدهد.

به هر حال این کتاب یک برداشت و اقتباس دقیق از شرایط اجتماعی منطقه بود. درجه ی نابرابری در آمریکای لاتین واقعاً افسانه ای است و درصدر مشکلات اجتماعی و سیاسی منطقه بوده است. شواهد تاریخی در خصوص توزیع زمین نشان می دهد که در دهه ی میانی قرن ۱۹، در حدود ۶۰ درصد از کشاورزان شمال آمریکا صاحب زمین بوده اند. در آمریکای جنوبی در سوی دیگر فقط ۵ درصد کشاورزان صاحب زمین بودند. در سال ۱۸۵۰ پائین ترین حدّ مالکیت زمین بوسیله ی کشاورزان در شیلی بود (۱ درصد) و بالاتر حدّ مالکیت زمین در کاستاریکا بود که ۲۵ درصد کشاورزان صاحب قطعات زمین خود بودند. در آغاز قرن ۲۰ مالکیت زمین توسط کشاورزان، اندکی در آمریکای لاتین افزایش یافت ولی باز هم بسیار کمتر از مالکیت زمین در ایالات متحده و کانادا بود. در ۱۹۰۰ مالکیت زمین تویط خانواده به شرح زیر بود: آرژانتین ۷ درصد، بولیوی ۲ درصد، برزیل ۴ درصد، شیلی ۲ درصد، کلمبیا ۵ درصد، کاستاریکا ۱۵ درصد، مکزیک از ۲۵ درصد در ۵۰ سال قبل به۱ درصد و پرو ۲ درصد.

اقتصاد دانان از تعدادی از ابزارها برای اندازه گیری اختلاف درآمد استفاده می کنند. مهمترین ابزار برای اندازه گیری اختلاف درآمد ضریب جینی است (Gini Coefficient) یک شاخص آماری که از صفر تا یک را در برمی گیرد که هر چه ارزش این ضریب بیشتر باشد بیانگر درجه ی نابرابری اقتصادی و درآمدی است. تحت شرایط فرضی نابرابری مطلق این ضریب مساوی یک خواهد بود. اگر در شرایط توزیع کاملاً مساوی قرار داشته باشیم ضریب جینی برابر صفر خواهد بود. در دموکراسی های پیشرفته غرب، ضریب جینی بین ۳/۰ در بسیاری از جوامع و ملت های مراعات کننده ی مساوات همچون کشورهای اسکاندیناوی و ۴۵/۰ در آمریکا می باشد. ضریب جینی در کشورهای آمریکای لاتین بسیار بالاتر است. در سال ۱۹۳۸، کلمبیا اولین کشور آمریکایی بودکه یک مطالعه ی سیستماتیک در خصوص توزیع درآمد صورت داد. ضریب جینی این کشور ۴۵/۰ بود که یکی از مقادیر بالای ثبت شده در جهان تا آن زمان بوده است.

در سال های بعد آشکار گردید که توزیع ناعادلانه ثروت و درآمد در کلمبیا یک اتفاق یا استثناست این جریان غالب آمریکای لاتین است. در دهه ی ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ یک سری مطالعات نشان داد که ضریب جینی در بیشتر کشورهای آمریکای لاتین بسیار بالا بوده است. ۵۷/۰ در برزیل، ۴۶/۰ در شیلی و ۵۹/۰ در مکزیک. فقط آرژانتین به نظر می رسید که تا حدّی اختلاف درآمدی در آن غیرعادی نبو ه است. ضریب جینی در آرژانیتن ۳۷/۰ در دهه ی ۱۹۵۰ و ۴۱/۰ در طول دهه ی ۱۹۶۰ بوده است، که این ضریب با ضریب جینی کشورهای غربی پیشرفته خیلی متفاوت نیست.

در آغاز دهه ی ۱۹۷۰، یک دهه پس از راه اندازی اتحاد برای پیشرفت (نهضت پیشرفت) یک برنامه اجتماعی گسترده از طرف ایالت متحده آمریکا پی ریزی شد که هدف آن بهبود شرایط اجتماعی در آمریکای لاتین بود. تا آن زمان توزیع درآمد به صورت مساوی تحقق نیافته بود. برعکس در بسیاری از کشورها نابرابری افزایش یافته بود. ضریب جینی ۶۳/۰ در برزیل، یعنی بالاتر از یک دهه ی قبل که ۵۷/۰ بود، این ضریب در شیلی ۴۷/۰، در کلمبیا ۵۲/۰، در کاستاریکا ۴۴/۰ و در ونزوئلا ۴۹/۰ بود. فقط در آرژانیتن و اروگوئه توزیع درآمد با عدالت بیشتری صورت می گرفت که برای این دو کشور ضریب جینی به ترتیب ۴۲/۰ و ۳۳/۰ بود. ۱۰ سال بعد، وضع بهتر نشد، و در سال های آغازین دهه ی ۱۹۹۰ و در پایان دهه ای که به نام «دهه ی از دست رفته» شناخته شده بود و پس از چند سال دیکتاتوری، نابرابری درآمدی در بسیاری از کشورها به حدّ بی سابقه ای رسیده بود. در آرژانیتن ضریب جینی از ۳۷/۰ به ۵۲/۰ در طول ۴۰ سال رسیده بود (۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰)، در برزیل این ضریب جینی از ۵۲/۰ به ۶۵/۰ و در شیلی از ۴۴/۰ به ۵۴/۰ و در اروگوئه از ۳۳/۰ به ۴۱/۰ رسیده بود. مکزیک تنها کشوری بود که یک مقدار کاهش در تفاوت سقف درآمدی را در سال های ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ تجربه نمود. علی رغم این موفقیت، در سال های ابدای دهه ی ۱۹۹۰ ضریب جینی مکزیک همچنان ۵۲/۰ یعنی یکی از بالاترین ضرایب در آمریکای لاتین بود.

بسیاری از اقتصاد دانان و بخصوص آنهایی که با احتیاط بیشتری نظریه می دهند، استدلال نموده اند که معطوف نمودن توجه به نابرابری درآمدی، می تواند گمراه کننده باشد. آنچه که آنها به آن اهمیت می دهند فقر است. این احتمال وجود دارد که درآمد به صورت عادلانه بین همه ی جمعیت توزیع شود ولی مردم باز هم در فقر شدید زندگی کنند، همانگونه که در کشور کره ی شمالی چنین وضعیتی حاکم است. مشابه همین حالت
می تواند زمانی باشد که درآمد عادلانه توزیع نگردد، با این وجود هر یک از افراد جامعه از استانداردهای یک زندگی راحت بهره مند شوند. بحث بین توزیع درآمد و فقر در بعضی ازمواقع به مسائل ایدئولوژیک منتهی می شود و این واقعیت را که این دواندیشه با هم مرتبط هستند ودر تکامل وضعیت اجتماعی و اقتصادی یک کشور نقش دارن تحت الشعاء قرار می دهد. آنچه برای تحلیل خاصی ما اهمیت دارد این است وقتی معیارهای فقر اندازه گیری می شود- برخلاف شاخصه های نابرابری- در آن صورت ماجرای آمریکای لاتین و وضعیت اجتماعی آن به صورت مساوی و هم گیر ناامید کننده به نظر می رسد. در سال ۱۹۷۰، تقریباً از هر دو نفر برزیلی یک نفر در فقر زندگی می کرد.

این همچنین در کلمبیا و پرو نیز وجود داشت. شیوع فقر در آمریکای لاتین باور نکردنی است. ۶۵ درصد از جمعیت هندوراس، ۳۹ درصد جمعیت پاناما، ۳۴ درصد جمعیت مکزیک، ۲۵ درصد جمعیت ونزوئلا، ۲۴ درصد جمعیت کاستاریکا و ۱۷ درصد جمعیت شیلی در فقر به سر می بُردند. آرژانتین تنها کشور آمریکای جنوبی است که درصد جمعیت مبتلا به فقر آن یک رقمی یعنی ۸ درصد بود. یک دهه ی بعد از آن در سال های آغازین ۱۹۸۰، وضعیت بهتر نشد و پیشرفت اندکی مشاهده می شود. فقر از ۴۰ درصد جمعیت در برزیل، کلمبیا، هندوراس و پرو بالاتر رفت آمار فقر در کشورهای خاصی و در مناطق جغرافیایی بشدت متفاوت بود. مناطق بومی پرو، کلمبیا و اکوادور به صورت خاصی فقیر بودند، همانگونه که در ایالت های واهاکا، گررو و چیاپاس در مکزیک و شمال شرق برزیل نیز وضع چنین بود. سایر شاخص های اجتماعی از قبیل با سوادی، امید به زندگی، مسائل سلامت و پوشش، تحصیلات عالی،
در طی دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۷۰ تاحدّی بهبود یافت. البته این اتفاقات به کندی صورت
می گرفت و فاصله ی اجتماعی آمریکای لاتین با سایر ملل همچنان بسیار زیاد قابل توجه و پایدار بود.

۶- از خداوند بسیار دور و به ایالات متحده بسیار نزدیک

از آغاز قرن ۱۹، اندیشمندان و متفکران آمریکای جنوب یهمیشه تفاوت ای بین
سرزمین های خود و مستعمرات قدیمی شمال آمریکا را توصیف می کرده اند و این توصیف گاهی با عقده های روحی توأم بود. یکی از تأثیرگذارترین کسانی که وارد این مبحث شده است، روشنفکر آرژانتینی که یک سیاستمدار و یک فرد تحصیل کرده به نام دومینگو فوستینو سارمینتو است می باشد. در کتابی که او در سال ۱۸۴۵ با نام تمدن و بربریسم نوشت چنین استدلال نمود که ملت های جوان آمریکای لاتین باید تصمیم می گرفتند که آیا در وضعیت عقب مانده و غیر دموکراتیک باقی بمانند همانگونه که در دوران استعمار و اولین سال های استقلال چنین بودند یا آن کاری را که آمریکا انجام داد و اندیشه ها و نهادهای انقلاب کبیر فرانسه را به کار گرفت انجام دهند. بر طبق نظر او، بلافاصله پس از استقلال، بَربَریسم (BARBARISM) در بسیاری از نقاط آمریکای لاتین مستولی شد که به شکل قوانین و حکمرانی مستبدانه از طریق نیروهای خشن و بوسیله مردان قوی و قدرتمند استان ها، سرداران نظامی و فرماندهان اعمال می گردید. عنوان اولین ترجمه ی انگلیسی Facundo در سال ۱۸۶۸ بوضوع باعث شد محتوای کتاب شناخته شود. عنوان کتاب این بود «زندگی در جمهوری آرژانتین در دوره ی استبداد». سارمیینتو استدلال نمود که ایالات متحده، از اولین سال های جمهوری آرزوی «تمدن» را در سر می پروراند و سعی کرده بود مؤسسات مورد نیاز برای رشد چنین هدفی را فراهم سازد.

در دومین کتاب در سال ۱۸۴۹ تحت عنوان «مسافرت به اروپا، آفریقا و ایالات متحده» سارمیینتو این نوع اندیشه را گسترش داد و استدلال نمود که در آمریکا بود که افکار مدنی آزادی، برابری، برادری شکل گرفت و نه در اروپا. او تمرکز زدایی سیاسی را به عنوان یکی از بزرگترین نقاط قوت آمریکا تعریف می کرد و معتقد بود که هنگامی که آمریکا به شهروندان خود اجازه می داد که سیستم آموزشی و بانکی و سایر خدمات عمومی را منترل نمایند در واقع به سمت تمرکز زدایی سیاسی حرکت نماید. ولی سارمیینتو از اینکه توصیف گسترده ای از آمریکا در سال های اولیه شکل گیری آن به عنوان یک ملت انجام شود چندان خشونت نبود و یا از اینکه مؤسسات و بنگاههای آمریکایی با مؤسسات آمریکای لاتین مقایسه شوند چندان ابراز خرسندی نکرد. او دوست داشت کشورش با ایالات متحده به رقابت بپردازد، تا از شر استبداد خلاص شود به آغوش تمدن بازگردد. تحسین آمریکا توسط سارمیینتو با شفافیت در آخرین سطور کتاب «مسافرت ها» دیده می شود، او می گوید «این اثر غیر قابل تصور (ایالات متحده) اصیل و با ارزش است گه گاه رفیع است و همیشه به دنبال نبوغ خود است.

در طی سال های بسیاری از روشنفکران آمریکی لاتین با عقیده ی سارمیینتوو تحسینی که از آمریکا و روش زندگی آن می کرد موافق نبودند. حوزه اندیک رودو، که یک نویسنده و روشنفکر اروگوئه ای است، در سال ۱۹۰۰ مطلبی را منتشر کرد که شاید شدیدترین انتقاد از ارزش های آمریکا و فرهنگ آمریکایی باشد که تا کنون در آمریکای لاتین منتشر شده است.

در این مقاله ی کوتاه که عنوان آن «آریل» بود، Rodo (رودو) استدلال می کند که با پذیرفتن مطلوبیت گرایی، ایالات متحده به مسائل روحانی، زیبایی و طبیعت پشت کرد، او به مقابله با خامی و زمختی آمریکا که هر چیز در آن، حتی علوم و هنرهای مختلف، بایستی یک کاربرد عملی داشته باشند برمی خیزد و آن را در تقابل با ارزش های یونان باستان و تقاضای شهروندان آتنی برای هماهنگی و فرهنگ بالاتر می داند. او سعی می کند این گونه استدلال نماید که یک کاربرد مکانیکی از اصول دموکراسی که او را مرتبط با بنجامین فرانکلین می داند، منجر به انبوه سازی کلان و تشویق یک فرهنگ متوسط و سطح پائین شده است.

البته انتقادات او یک انتقاد کورکورانه از ایالات متحده نبود، او بسیار باهوش و با فرهنگ بود. او موارد مثبت را نیز می دید، مواردی همچون «حس کنجکاوی سیر ناشدنی و تلاش بی وقفه و اشتیاق بی صبرانه برای نور، و علاقه وصف ناپذیر به فراهم آوردن آموزش همگانی و تحصیلات عمومی که گاه این علاقه تا حدّ جنون پیش می رفت.»

او هدف ایالات متحده درعمومی کردن تحصیلات را ستایش می کرد. و با این وجود رودو این را کافی نمی دانست. او معتقد بود که: مبتکر و موفق بودن، سطحی و مبتذل بود و نهایتاً نتوانست یک مردم روشنفکر و یک جامعه موزون و هماهنگ ایجاد نماید. او گفت: «فرهنگ آنها در حالی که از یک فرهنگ معنوی و پالایش یافته بسیار دور است، ولی دارای کارایی قابل تحسین است که آنها را به سوی اهداف عملی و شناسایی سریع چنین اهدافی رهنمون می سازد. و در حالی که آنها برای فراگیری علم یک قانون عمومی ثابت اضافه نکردند، ولی با یک نظم جدید توانستند کاربرد علم را تقویت نمایند و آن را به صورت تحسین برانگیزی به کار بندند.

او برای تلاش هایی که ساکنان شمال آمریکا جهت گسترش روش زندگی خود به سایر بشریت انجام می داد دلسوزی می کرد. بر طبق نظر او بسیاری از شهروندان آمریکا معتقد بودند که روشی که آنها برای زندگی خود انتخاب نموده اند روشی است که از پیش برای بشریت مقرر گردیده است. رودو می گفت مردم آمریکای جنوبی باید جلو این طرز تفکر مردم آمریکای شمالی مقاومت می کردند، آنها باید در مقابل این روش و برتری موفقیت های مادی ایستادگی می کردند. جوانان آمریکای جنوبی باید به سراغ سطوح بالاتر تمایلات روحی یعنی طبیعت و فرهنگ و تمدن غرب گرایش پیدا می کردند مردم آمریکای جنوبی می توانستند چنین باشند و از مظاهر فاصله بگیرند زیرا آنان همانند اجداد و نیاکان اروپایی خود از آموزه ها و سنن آتنی ها بهره مند شده بودند در یک اقدام قابل توجه و با یک بیان منطقی و به منظور خوش حال کردن نخبگان آمریکای لاتین رودو سعی کرد به نکات اعلام شده از سوی سارمیینتو احترام بگذارد. این شمال نبود که بیانگر تمدن باشد و یا این جنوب آمریکا نبود که بیانگر بَربَریسم باشد، سارمیینتو به غلط این گونه می اندیشید، بلکه دقیقاً برعکس این بود. ایالات متحده آمریکا با تعقیب بی رحمانه ی پیشرفت مادی خود در آخرین تحلیل کشور سازنده ی بی رحمی و پوچی و بی معنایی و چرا نگوئیم بربریسم بوده است. ممکن است ملل آمریکای جنوبی عقب مانده و کم هوش بوده باشند و صاحب پویایی و انرژی شمالی ها نبوده باشند، ولی مردم کشورهای آمریکای جنوبی کماکان بذر اُمید را در روح خود می کاشتند، آنها طبیعت را می ستودند و به معنا همه و درک یکدیگر می پرداختند و به دنبال زیبایی برای زندگی خود بودند.

این همان نقطه قوت آنها بود و این ویژگی آنها گُم شدنی نیست، از بین رفتنی نیست. این همان چیزی است که بر طبق نظر Rodo (رودو) آنها را نمایندگان تمدن در منطقه ی پهناور آمریکا کرده است. او به شنوندگان مخاطبین جوان خود گفت، فریب زرق و برقی را که از شمال می آید نخورید او به آنها گفت که در مقابل صداهای که به صدای آژیر شباهت دارد مقاومت نمایند. او نوشت: «من هیچ نکته مثبتی در تهی نمودن مردم از طبیعت ذاتی خد و از نبوغ خود نمی بینم و این صحیح نیست که یک هویتی را از خارج از مرزهای یک سرزمین به صورت یک مدل بر ملتی تحمیل کنیم و هویت اصلی و نبوغ آن ملت را در برابر این فرهنگ وارداتی فدا کنیم و جوامع آنها را همچون هنر و ادبیات آنها به نابودی بکشیم، زیرا تقلید کورکورانه از فرهنگ یک کشور دیگر ارمغانی بالاتر از یک رونوشت پَیت تر از مدل اصلی به همراه نخواهد داشت.

و هر چند کتاب رودو تقریباً به صورت کامل در آمریکا مورد تجاهل واقع گردید و فقط در سال ۱۹۲۲ ترجمه و چاپ شد، با این وجود این کتار در حلقه ی روشنفکران آمریکای جنوبی مورد توجه قرار گرفت. بعضی معقتدند گذر زمان صحت نظریات Rodo (رودو) و پیرامون او را نشان داد و باعث گسترش نظرات او شد. علاوه بر این ها آمریکا به تازگی اسپانیا را درجنگ آمریکا- اسپانیا شکست داده بود و کوبا، فیلیپین و پورتو ریکو تحت قیومیت و سرپرستی آمریکا قرار گرفته بودند.

ناگهان آمریکا به یک نیروی تهدید کننده ی امپریالیستی تبدیل گردید و برای همسایه های خود شاخ و شانه کشید و آمادگی یافت که آرزوهای خود را به دیگران تحمیل نماید و برای خود منافع اقتصادی فراهم نماید و حتی آماده بود که سرزمین های جدیدی را ببلعد.

صرف نظر از اینکه جنگ آمریکا اسپانیا تا چه اندازه بر گفتار و بیان Rodo تأثیر داشته است واقعیت این است که کتاب او بسیار تأثیرگذار بوده و عقاید او بخشی از صفات قومی مردم آمریکای لاتین شد. نسل بعد از نسل در آمریکای جنوبی با این عقیده که ساکنان شمال آمریکا، وحشی و بی فرهنگ هستند، رفتار و کردار مناسبی ندارند، زیاد اهل مطالعه نیستند، بیش از حد مادی هستند و ساده لوح و خوش خیال هستند پرورش
می یافتند. در مقابل آنها اروپایی ها را بعنوان افرادی کامل و تهذیب یافته، و وارثان واقعی فرهنگ کلاسیک تصور می کردند. در نتیجه گرایش برگزیدگان و فرهیختگان آمریکای لاتین در اروپا بود و نه به طرف آمریکا.

تا همین اواخر ثروتمندان آمریکایی در اروپا تحصیل می کردند و اغلب به آنجا مسافرت می کردند. آنها برای تفریح به پاریس، رُم، مادرید، کان و مونت کارلو می رفتند. و اغلب اگر آنها در جریان غلط و ناملایمات سیاسی گرفتار می شدند برای رهایی از آن به اروپا می رفتند. مهم تراز همه شاید این باشد که Rodo استدلال راحت و بی دردسر «بله، البته» را برای روشنفکران آمریکای جنبی عرضه نمود.

آنها امروزه می توانند بگویند، بله کشورهای ما در قیاس با آمریکا از تولی کمتر برخوردار و از نظر مادی عقب افتاده تر از آمریکا هستند، ولی ما از وحشی گری و زمختی آنها دوری جستیم و به جای اینکه به موفقیت های مادی و بهره وری دل ببندیم به فکر بالا بردن درجات روحی هستیم. این استدلال البته به شدت غلط بود و با مرور زمان بی اعتباری آن آشکار گردید، زیرا بطور فزاینده ای آشکار شده بود که بسیاری از کشورهای آمریکای جنوبی از داشتن مؤسسات و نهادهای لازم برای بسط فرهنگ و ارتقاع مسائل معنوی محروم هستند، سیستم آموزشی در ایده آل ترین شرایط در حدّ متوسطی قرار داشت، دانشگاهها از قافله جا مانده بودند، و موزه ها ساختمان های نیمه خالی بودند که مدیر پست یا متصدی نداشتند و نمی توانستند مردم زیادی را به خود جذب نمایند. کودتای پی درپی و دیکتاتوری به سختی می توانست منجر به بسط و توسعه مسائل معنوی منتهی شود و فاصله ی درآمدی شمال آمریکا با جنوب آن بسیار بیش تر از آن بود که بتوان آن را نادیده فرض نمود با استدلال های آسمانی و روحانی و استدلال هایی که بر مبنای زیبایی ایده آل های یونیان شکل گرفته بودند توجیه نمود.

نقطه نظرات دمدمی و گاهی خشمگینانه روشنفکران آمریکای لاتین نسبت به ایالات مختلف آمریکا اتخاذ شد. به عنوان مثال حمایت رئیس جمهور ویلسون از توطئه در مکزیک که منجر به قتل رئیس جمهور مکزیک فرانسیسکو مادرو در سال ۱۹۱۳ گردید. در طول سال ها، دولت های آمریکا از موارد مشابه حمایت کرده اند به عنوان مثال از آناستازیا سوموزا در نیکاراگوئه، از مارکوس خیمنز در ونزوئلا و از ائناردو تروخیلو در جمهوری دومنیکن و از بسیاری از ژنرال ها در آرژانتین و برزیل. پرزیدنت فرانکلین روز ولت درباره ی سوموزا در سال ۱۹۳۹ اینچنین گفت «او ممکن است یک حرام زاده باشد، اما در هر صورت حرامزاده ی ما است.»

برای مدت طولانی و در سطوح مختلف مردم آمریکای جنوبی از اینکه ایالات متحده بیانگر آمریکا و آمریکایی است نفرت داشته اند. آنها می گویند ما همه آمریکایی هستیم و این را مرتباً تکرار می کنند، از جنوب ریو گرانده، آنها که جنوبی هستند، آنها که در مرکز هستند، آنها که در جزایر زندگی می کنند و البته آنها که در شمال زندگی می کنند همه و همه آمریکایی هستیم. مطمئناً این آن چیزی است که رودو در ذهن داشت و آن را در سال ۱۹۸۰۰ هنگامی که «آریل» را در کتاب خود به نام «جوانی آمریکا= America’s youth» معرفی نمود آرزوی آن را داشت ساکنان آمریکای لاتین همچنین دکتر ین مو نرو را رد کردند شاید به این دلیل که چیزی از آن نمی دانستند.

آیا نظریه «آمریکا برای آمریکائیان» به این معنی است که تمام این قاره ی پهناور، شمال و جنوب بایستی توسط ایالات متحده اداره می شد؟ اگر چنین بود، این به معنای امپریالیسم آشکار است این خود اژدهای Caliban در بدترین شکل آن است. هر چند که این نظریه به صورت مشخص در سال ۱۸۲۳ توسط رئیس جمهور جیمز مونرو مطرح گردید ولی چند دهه قبل از انتشار «Facundo» و یا «آریل» دکتر ین مونرو و سیاست های خاصی که از آن ریشه می گرفتند، به عنوان یک تأیید واضح و آشکار از این نظریه قبل از مطرح شدن دیده می شد و سارمیینتو آن را غلط می پنداشتند و می گفت: این ساکنان آمریکای شمالی هستند که بَربَرهستند و نه همسایگان جنوبی آنها.

«به روز ولت» شعری است که توسط شاعری از کشور نیکاراگوئه به نام روبن داریو سروده شده است که به خوبی نگاهی را که بسیاری از روشنفکران آمریکای شمالی نسبت به همسایگان جنوبی خود در آغاز قرن بیستم داشتند به تصویر می کشد. این شعر در سال ۱۹۰۵، فقط پنج سال پس از کتاب «آریل نوشته رودو و دو سال پس از اینکه رئیس جمهور تئودور زوزولت ناحیه کانال پاناما را تعریف نمود منتشر شد. در این شعر داریو یک مقایسه شفاف بین ستایش هایی که از ایالات متحده صورت می گیرد و یا حداقل آنچه که آمریکا تا آن زمان به آن معروف شده بود و عصبانیت و انزجاری که او از اشغال اراضی آمریکای جنوبی احساس می کرد صورت داد.و او همچنین ترس خود را بیان می کند که این تازه آغاز تلاش های دامنه دار
ایالات متحده جهت استیلا بر آمریکای جنوبی چه به صورت مستقیم و چه به صورت
غیرمستقیم است. این شعر به این صورت آغاز می شود:
این صدای انجیل است یا ابیات شعر والت و تیمن است
که من باید به تو دست یابم، ای شکارچی
ای قدیی و جدید، ای ساده و پیچیده
که چیزهایی از واشنگتن داری، و چهار بخش تو از نمرود است
تو آمریکا هستی، ایالات متحده
تو وارث مهاجمی هستی
که میراث آمریکای ساده با خون سرخپوست را
که همچنان اسپانیایی صحبت می کند و مسیح را عبادت می کند
به یغما می بری.

اما این پابلو نرودا شاعر شیلیای است که در اثر بیاد ماندنی خود شعر کلی Canto General که در سال ۱۹۵۰ منتشر شد، به بهترین وجه رابطه ی پیچیده ای را که در ایالات متحده آمریکای لاتین داشته است به تصویر می کشد. این کتاب دارای ۳۴۰ قطعه شعر است که مربوط به آمریکا و مردم آن، و قهرمانان و مبارزان و شادی ها و غم های آن است. کانتو شماره نُه یا قطعه شعر نهم کتار (Canto IX) با عنوان «بگذار هیزم شکن برخیزد» «Let the Woodcutter Awaken» با ارج گذاشتن ایالات متحده و شهروندان آن
و دلاوری های آنها آغاز می شود و به جایی می رسد که می گوید «آمریکا، ماشینی که می چرخد، قاشق آهنی که زمین را می خورد» و سپس می گوید «خانه ای که برای کشاورز جایی ندارد». او می گوید «تو بزرگ و پهناور هستی ای آمریکای شمالی. تو از یک گهواره ی کوچک همچون زمین سفیدی که لباس ها را با رودخانه های تو می شودی می آیی» و سپس می گوید»:

ما مردان سرخ دست تو را دوست داریم
و خاک اورگون ، فرزند سیاه تو را
که موسیقی دلنشین را برای تو به ارمغان آورد
و در سرزمین عاج ها تولد یافت دوست می داریم
ما شهر، میوه، نور، مکانیسم ها و انرژی غرب را،
عسل صلح و دوستی را
که از کندوها و روستاهای تو برون می تراود دوست داریم

ولی نمی توان همه چیز را ارج گذاشت و برای آن جشن گرفت، او در مورد چیزهای بَد
و ناراحت کننده هم می نویسد: می گوید و سپس با خشم و نفرت از حمایت آمریکا از جنایتکاران و حاکمان مستبدی همچون تروخیلو و سوموزا و گونزا لس ویدلاس شکایت می کند. نرو را همچون روبن داریو ، شمال بزرگ را اینچنین تهدید می کند «اگر همه ی ایل و تبار خود را مسلح کنی که این مرزهای خلوص و صفا را در هم بشکنی، تا بر موسیقی و فرهنگ ما حاکم شوی، ما از آسمان و زمین بر تو خواهیم بارید تا تو را دور کنیم، ما از آخرین پنجره بر روی تو آتش خواهیم ریخت، و از عمیق ترین امواج به سوی تو خواهیم تاخت» و سپس به صورت کاملاً ناگهانی نرودا خشم خود را فرو می خورد و با مهربانی از ابراهام لینکن یاد می کند و آرزو می کند که هرگز «چنین واقعه ای اتفاق نیفتد (ترور لینکلن)». هیزم شکن باید بیدار بماند «ابراهام باید بیاید و با بشقاب چوبی خود با کشاورزان غذا بخورد». لینکن باید «از سرزمین سبز و طلایی ایلی نویز برگردد و تبر خود را بلند کند و بر سر تجّار و سوداگران جدید برده بکوبد». این شعر با این جمله خاتم می یابد «من نمی آیم که چیزی را حل کنم، می آیم که بخواهم و برای تو می خوانم تا تو هم با من بخوانی».

نرودا همچنین درباره ی رابطه ی بین ایالات متحده و آمریکای جنوبی از نظر اقتصادی
می نویسد و از این واقعیت که شرکت های چند ملیتی منابع منطقه را به غارت می برند
و آن را از بین می برند و زمین را بایر و بی حاصل می سازند شکایت می کند. قطعه شعر شماره ۵، (Canto V) به نام «ساحل خیانت دیده» خشمگینانه ترین شعر در میان نه قطعه شعر (Canto) است، که شامل سه شعر طولانی درباره ی Standard Oil Company (شرکت نفت استاندارد) و شرکت معادن مس آناکوندا و شرکت یونایتد فروت United Fruit است. در مورد شرکت « Standard Oil» نرودا اینچنین می نویسد «کشورها را و شهرها را و دریاها را و پلیس و نمایندگان مجلس و سرزمین های دور را که مردم فقیر آن به کشت ذرت مشغول هستند و همچون سرمایه دارانی که عاشق طلا هستند به ذرت عشق می ورزند همه و همه را این شرکت می خرد.» اما شاید شعر او درباره ی Fruit United باشد که بیش از همه ی اشعار او بیان کننده ی آن چیزی می باشد که ساکنان آمریکای جنوبی از ایالات متحده استنباط و منعکس کننده تخریب های اقتصادی ایالات متحده در منطقه آمریکای جنوبی است.
وقتی که شیپور خلقت نواخته شد
همه چیز بر روی زمین آماده بود
و یهوه (خدای بنی اسرائیل) جهان را تقسیم کرد
او جهان را در میان شرکت کوکا کولا و آناکوندا
و فورد موتور و سایر شرکت ها تقسیم کرد
در این میان شرکت یونایتد فروت
برای خودش آبدارترین قسمت را برداشت
ساحل مرکزی سرزمین من را
میان تنه مطبوع و زیبای آمریکا را
و غُسل تعمیدی دوباره به این سرزمین ها داد
«سرزمین جمهوری های موز»

یکی از نویسندگانی که به شدت تحت تأثیر «آریل» و نویسنده ی آن یعنی رودو قرار گرفت خوزه دو واسکونسلوس (Jose de Vasconcelos) مکزیکی بود که به عنوان و بهر بخش تحصیلات عالی در طی نیمه دوم دهه ی ۱۹۲۰ سعی در تعریف رسمی انقلاب مکزیک داشت.

یکی از بزرگترین میراث های واسکونسلوس این بود که روزنامه های دیواری که توسط همکارانش دیگو ریوراس و داوید آلوارو سکیروس و خوزه کلمنته اروزکو تهیه می شد ایجاد می کرد که این روزنامه های دیواری بسیاری از ساختمانهای عمومی را مزین می کرد. واسکونسلوس می اندیشید که حضور قومیت های مختلف در آمریکای لاتین، این قاره را مستعد رسیدن خیلی سریع تر از آنچه رودو رؤیای آن را داشت به یک جامعه با فرهنگ هماهنگ و از نظر معنوی در سطوح بالا می دانست و معتقد بود که مجموعه ی این کشورها امکان رسیدن به این رشد معنوی را دارند. این رؤیا البته با رؤیای سیمون بولیوار چهره ای که مورد احترام آمریکائیان بود تفاوت زیادی نداشت. اما همینطور که زمان سپری می گردید، به طور فزاینده ای مشخص گردید که رؤیای سیمون بولیوار چیزی بیشتر از یک رؤیا نبود. البته این رؤیا رؤیایی نبود که بمیرد، بلکه رؤیایی بود که با جابجایی قدرت، هر زمان مشکل تازه ای به خود می گرفت و طرفدارانی پیدا می کرد و آخرین طرفدار آن رئیس جمهور ونزوئلا هوگوچاوز است.

البته نظریات ضد آمریکایی مکزیک با انقال مکزیک متولد نشد. این نظرات همیشه وجود داشته است، از زمان استعمار و روزهای اول استقلال، از زمان جنگ آمریکا- مکزیک در سال ۱۸۴۶، و از زمان پیمان هیدالگو گوادلوپ و از دست رفتن تگزاس ، نیومکزیکو و آلتا کالیفورنیا. چنین نظریاتی وجود داشته است. پورفیرییو دیازرا به خاطر آورید که می گفت: «مکزیک بیچاره، چقدر دور از خدا و چقدر نزدیک به ایالات متحده.»

این مهم است که تشخیص بدهیم که این وضع از کسانی که خود را «مدرن کننده» یا احیاء کننده ی مکزیک نامیدند سرچشمه گرفت، از مردی که قدرت سازماندهی آمریکا و نظم آنها را مورد تأیید و ستایش قرار می داد. این اندیشه از سوی ضد انقلاب مکزیک مطرح نشد، بلکه همانطور که تاریخدانی به نام انریکه کروزوه اشاره نمود، در طی نیمه دوم قرن بیستم این اندیشه ضد آمریکا بیشتر در میان طبقه متوسط مکزیک
و روشنفکران آن دیده می شد. بخش زیادی از جمعیت و بخصوص مردم فقیر به شمال آمریکا با تحسین نگاه می کنند، به نظر آنها آمریکا دشمن نیست بلکه آمریکا یک فرصت است.

و بسیاری از آنها با عبور از رودخانه ی ریو گرانده زندگی خود را به امید یافتن یک زندگی بهتر برای خود و خانواده شان به خطر می اندازند. غم و اندوه و غصه های این مردم البته واقعی است. این واعقیت داردکه برای مدتی ایالات متحده وارد یک سیاست توسعه طلبی در کوبا، پورتوریکو و فیلیپین پس از جنگ ۱۸۹۸ بین آمریکا و اسپانیا شد و سپس در منطقه کانال پاناما در سال ۱۹۰۳ به دنبال بسط استیلادی خود بود و در طی سال ها از کودتاهای پی درپی و حاکمان مستبدی که حقوق بشر را زیر پا منکوب می کردند و جیب های خود را پر می کردند حمایت می کرد. و سپس دوره های تجاهل سیاسی و دیپلماتیک فرا رسید که گره ای در کار همسایگان جنوبی آسیب دیده ایجاد نمی کرد، تجاهلی که بندرت از بین می رفت و برای یک مدت بسیار کوتاه بعضی ها فکر کردند که اتحادی برای پیشرفت در سال های آغازین دهه ی ۱۹۶۰ آغاز شد.
انریکه کروزوه اینگونه استدلال نمود که این تجاهل و مسامحه بوسیله یک بی انگیزگی و حتی کمی انزجار از فرهنگ آمریکای لاتین شکل گرفت. اما به هر حال او گفت که من چندان مطمئن نیستم بوضوح می توان گفت که انگیزه های دیپلماتیک و سیاسی اندکی وجود داشته است ولی فرهنگ دارای ماجرای دیگری است. در نهایت دیگو ریورا یک حامی خوب و مقتدر در ایالت متحده ی آمریکا پیدا کرد، هرچندکه همانگونه که کارهای دیواری او در مرکز راکفلرنشان می دهد، آنها خوب درک نشدند و همسرش فریدا کاهلو همچنان دارای یک مکتب فکری است. کارهایی همچون کارهای نویسندگانی مانند گابریل گراسیا مارکز، ماریو وارگاس لیوسا، کارلوس فیونتوس و ایزابل آلنده توسط مردم آمریکای شمالی و خوانندگان آمریکایی با استقبال مواجه گردید. در همین اواخر در سال ۲۰۰۸ روزنامه ی نیویورک تایمز کتارب «۲۶۶۶» روبرتو بولانو را که کتاب مطرح و بحث برانگیز بود به عنوان یکی از ۵ کتاب سال خود معرفی نمود.

برای مدتی طولانی شاعر معروف اکتاویوپاز نقش مهمی در مطالب درسی در کالج های آمریکا داشت و پابلو نرودا یک منتقد جدی آمریکا که همیشه سیاست های آمریکا در قبال آمریکای لاتین را مورد نکوهش قرار می داد در سال ۱۹۷۳ کتابی تحت عنوان «Ineitacion al Nixonicidio» منتشر نمود و این نویسنده همیشه یکی از نویسندگانی بوده است که خاطبین زیادی را به خود جذب می کرده است و کتاب هایش پر فروش بوده است. ولی این همه قضیه نیست، تقریباً هر یک از دانشگاههای اصلی آمریکا دارای یک مرز یا یک برنامه امور آمریکای لاتین خود هستند، مراکزی که علاقه مندان مرد و زن در خصوص جنبه های مختلف تاریخ آمریکای لاتین می توانند به تحقیق بپردازند و از هنر و فرهنگ این منطقه آگاهی بیشتری پیدا کنند. و سپس تمام کارهای تحقیقی در خصوص آمریکای لاتین که توسط محققان شمال آمریکا صورت گرفته است دیده می شود. اگرچه همه ی این کارهای تحقیقی روشنگر نیستند، اما به هر حال منعکس کننده ی مواردی است که مورد توجه گروهی از اندیشمندان قرار گرفته است. من می توان در اینجا از Oskar Lewis، Albert O.Hirschman، Herbert L.Matthews، Francis Fukuyama و Alan Riding به عنوان نمونه هایی از نویسندگان ساکن شمال آمریکا یاد کنم.

در پایان این جاده، به هر حال آنچه که واقعاً مهم است این است که آلام و غصه ها در این منطقه برای دهه های طولانی حضور داشته است، اما به هر حال این غصه ها و دردها به نحوی توجیه شده اند و حتی اگر به صورت کامل رفع نشده باشند حداقل تا حدّی تسلی یافته اند. اما این واقعیت که شکایت ها در خصوص غفلت و نبود انگیزه ممکن است قدری اعتبار داشته باشد به این معنا نیست که توسعه نیافتگی آمریکای جنوبی بوسیله ی آمریکای شمالی ایجاد شده است و این نیز به این معنا نیست که «خیلی به آمریکا نزدیک بودن» یک فحش و ناسزاست. این اندیشه که رکورد طولانی آمریکای جنوبی نتیجه دسیسه سرمایه داری آمریکای شمالی با ریشه انگلوساکسون است، به آسانی، قابل پذیرش نیست و خیلی معتبر نیست. دلائل عملکرد اقتصادی متوسط منطقه را باید در درون مرزهای آن منطقه جستجو کرد.

عقب افتادگی آمریکای لاتین, ۲٫۵ out of 5 based on 2 ratings
کلیدواژه ها

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟