فربد رحیمی فرد

نگاهی‌ به لیبرالیسم با چراغی روشن بر پیکرهٔ مفهومی‌ آن

♦ فربد رحیمی فرد | چهارشنبه, ۲۲م آذر, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

در این متن سعی دارم تا نقد آقای ادیب عزیزی را با نگرشی کلاسیک به لیبرالیسم پاسخ گویم. البته شخصا از کاربرد لغت “کلاسیک” برای این سخن رضایت ندارم، اما این شاید تنها لغتی باشد که درخور این محتوی است. وقتی می گوییم لیبرالیسم کلاسیک شاید مخاطب نا خودآگاه به یاد آدام اسمیت بیافتد. اما اینجا زمینه بحث من در مورد لیبرالیسم محدود به زمان و یا مکان و یا شخص خاصی نیست. از آن جایی که اعتقاد دارم لیبرالیسم در شکل مفهومی آن را را باید به شکل سازو کاری طبیعی فهمید، ابتدای سخنم را با روشن کردن این گونه درک آغاز می کنم.
در قرون اخیر لیبرالیسم چهارچوبی قاعده مند یافته است. اندیشمندان برای لیبرالیسم هستی شناسی، روش شناسی، و انسانشناسی های متشابهی را تعریف کرده اند. لیبرالیسم از یک بعد شاخه ای در عمق ریاضیات تنیده، و از بعد دیگر فلسفه های متفاوت، از دانشکده اقتصاد تا فلسفه سخن از لیبرالیسم است( و البته به همراه مکاتب دیگر). اما عمق مفهوم لیبرالیسم به هیچ کدام از این چهارچوب ها محدود نمی شود. اگر تنها از هر کدام از این ابعاد بخواهیم لیبرالیسم را لمس کنیم و یا توضیح دهیم، دچار درک ناقصی می شویم که بعضا غلط هم است. به عبارت دیگر جریان داستان فیل وتعابیر افراد در تاریکی است: (رومی در کتاب مثنوی)
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد… گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید … آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت … خود این پیل چون تختی به دست
همچنین هر یک به جزوی که رسید …  فهم آن میکرد هرجا می شنید
این برداشت های جدای از هم (و البته به هم مربوط) از آنجایی آمد که مردم خواستند آن فیل را بفهمند.در مورد لیبرالیسم هم این چنان روایتی می تواند گویای احوالش باشد. به عبارت دیگر پاره ای از مفاهیم لیبرالیسم عمیقا ریشه های تاریخی دارند. مثلا مکانیسم تهاتر در هزاره های قبل شکلی از بازار است و یا مرز بندی میان مزارع و باغات نوعی درخواست برای مالکیت خصوصی. از بعد دیگر نمی توان درخواست های فردگرایانه جوامع در دوران اصلاحات پروتستانی و انقلاب صنعتی را مطالعه نکرد و از لیبرالیسم سخن گفت(همانطور که وبر به تفصیل توضیح داده است). کسی مالکیت خصوصی را ابداع نکرده و حتی کسی بازار را. استادانه شدن و علمی شدن مفاهیم به معنی “نو” بودن آن ها نیست. سنت لیبرالیسم در روابط بین‌الملل صرفا به خاطر حضور حکومت های مدرن لیبرال به شکل چهارچوب علمی درآمد و نه به خاطر “نو” بودن آن. اما باز هم هیچ کدام از این ها گویای پیکره ماهوی لیبرالیسم نیستند، بلکه در طبیعت با لیبرالیسم قابل توضیح هستند. و هیچ کدام در شکل رفتاری مفهوم لیبرالیسم را به درستی بازگو نمی کنند. هر کدام از این ها بخش خاصی از این پیکره هستند که اگر جدای از هم آن ها را برای توضیح لیبرالیسم استفاده کنیم مانند همان داستانی است که به آن اشاره کردم. برای روشن کردن این چراغ درک از عمق لیبرالیسم ضروری است. در لیبرالیسم مفاهیم “حرکت و جریان” مفاهیم مهمی هستند که این متن بیشتر حول محور این دو است.
لیبرالیسم در عمق ماهوی خود نه هستی شناسی است، نه جهان شناسی است، نه انسان شناسی و نه روش شناسی و نه هر “شناسی” دیگری است. اینها ابزارهایی هستند که گرچه در امر شناخت اهمیت بالایی دارند. اما از آنجایی که از یک دریچه خاص یک مفهوم ریشه ای را لمس می کنند می توانند درک صحیح و عمیق از ابعاد ساده (در عین پیچیدگی) همان نگرش را غیر ممکن سازند. همان طور که اشاره شد، در یک حالت کلی، ساده، و طبیعی لیبرالیسم در مورد حرکت و جریان است. حرکت و جریانی که میان عناصر مختلف طبیعت وجود دارد. در یک حالت کاملا آزاد انسان ها بر مبنای تعاملات در بستری بدون محدودیت این حرکت و جریان را به شکلی بروز می دهند که منافع تک تکشان به حداکثر می رسد.
خیلی ساده نگاه کنیم: انسان دوست دارد رفاهش را افزایش دهد. این افزایش رفاه می تواند به معنای کار کردن بیشتر برای به دست آوردن باشد (به دست آوردن در هر حیطه ای چه خوراک، پوشاک، و یا ملک). پیش از آنکه به شکل های طمع گرایانه، سود جویانه نگاه کنیم و یا به عنصری نوظهور مانند تکنولوژی، پیش از لمس خرطوم یا گوش یا پشت، این فیل بازگو کننده مسئاله مهم تری است، و آن جریان در زندگی انسان هاست. جریانی که حقیقت آن تنها در آزادی روان است. آنچه مخالفین لیبرالیسم مانند مکاتبی چون سوسیالیسم از آن سخن می گویند، در عمل با واژه ای که به واسطه آن نام برده می شود در تعارض است. در واقع در آن فضا است که حالت اجتماعی در بلند مدت مبدل به نوعی زندگی گیاهی می شود. در واقع این فضای کاملا آزاد است که حالت حقیقی اجتماعی انسان را به او باز می گرداند. به عمد از فعل “باز میگرداند” استفاده می کنم، چرا که کسی “آزادی” را ابداع نکرده و در طبیعت بشر است و از او گرفته شده است. لحظه ای انسانی را فرض کنید که آرزویی برای فردایش نمی تواند داشته باشد! یا انسانی که آرزو های محدودی در جلوی رویش گذاشته می شود! و این حقیقتی است وحشتناک که با ایجاد محدودیت برای انسان ها ایجاد می شود و شده است. مالکیت خصوصی شاید تنها یک پا از این فیل باشد. از بعد دیگر، این که لیبرالیسم را در تکنولوژی توضیح دهیم بسیار تقلیل گرایانه است، حتی نمی توان در کنار هم این دو را توضیح داد. تکنولوژی ابزار است. لیبرالیسم یک پدیده نوظهور که به دست تکنولوژی و عده ای فیلسوف ساخته شده باشد نیست. تکنولوژی می تواند در مسیری قرار بگیرد که سبب ارتقاء آزادی شود و همین طور می تواند در مسیری قرار بگیرد که سبب سلب آزادی از افراد گردد. تکنولوژی نه فی ذات مقدس است و نه فی ذات شیطان، بلکه یک ابزار است. تکنولوژی می تواند یک دریاچه را بخشکاند، و همین طور می تواند یک کتابخانه را آباد کند. تجربیات تاریخی هم نشان داده که چگونه تکنولوژی در دست دولت ها در مسیر به راه انداختن ماشین جنگی به کار برده شده، و از طرف دیگر چگونه در بخش خصوصی سبب تولید رفاه گشته. هر پدیده ای بالاخره در سازوکار بازار آزاد روزی حالت تعادلی خود را به دست خواهد آورد. این استفاده بی حد و حصر از منابع طبیعی آیا از بخش منفعت جوی خصوصی بوده و یا از بخش ناکارآمد دولتی؟ استفاده از منابع طبیعی هزینه ای دارد وظیفه دولت (که حتی یک بنگاه خصوصی هم می تواند این کار را انجام دهد) دریافت خسارت های وارده به این منابع به شکل مالیات و ترمیم این منابع است. در کشور هایی صنعت بازیافت امروزه بخش قابل توجهی را به خود گرفته است و البته بخش سود دهی است در کشورهای صنعتی. و در آینده نزدیک، کشورهای دیگر هم روزی به این مهم خواهند پرداخت. اما باز هم تاکید می کنم همه این ها مثال اند. به عبارت دیگر “بازیافت” یک ابزار برای درک مفهوم لیبرالیسم نیست. منظور این است که بشر عاقل است و منفعت طلب، اگر آزاد باشد نمی گذارد منافعش به خطر بیافتد. و اگر هم به خطر افتاد، فلج نیست. فن آوری “بازیافت” یک مثال است، برای همین بحث تکنولوژی مثال های فراوانی است که در چند سال اخیر چگونه به یافتن راه حل برای از بین نبردن منابع پایان پذیر برخاسته است. اما این ها همه رفتار هایی هستند که می شود با لیبرالیسم توضیح داد، اما توضیح لیبرالیسم با آن ها برخوردی بسیار تقلیل گرایانه است. بسیاری از رفتار های سازنده انسان ها زمانی رخ خواهند داد که رقابت در بستر اختلاف به رقابت در بستر همکاری تبدیل گردد. رقابت در بستر اختلاف محصول رفتار های قدرت طلبانه بخش های دولتی است که سالیان سال است بر این کره خاکی معادلات طبیعی را دست کاری کرده اند و به سلیقه خود فرهنگ سازی کرده اند. و گرنه بخش خصوصی و جامعه، اختلاف به چه کارش می آید؟ جوامع از اساس ضد جنگ و تنش هستند و این دولت ها هستند که در راه کسب قدرت سیاسی منافع حقیقی و مهم اقتصادی را نادیده می گیرند و گرفته اند.
از بعد دیگر لیبرالیسم در تضاد با محدودیت هایی ایستاده که انتخاب بشر را محدود می کنند و لا جرم حرکت و جریان را در نظام طبیعی دچار اختلال می کنند. شاید بتوان گفت که تمدن سبب شده بود تا حالت های اقتصاد دستوری از یک بعد و شکل اقتصاد سنتی (مانند به ارث رسیدن شغل)، نا کارآمدی های قابل توجهی را ایجاد کنند که در آن برهه لیبرالیسم از اندیشه هایی بود که سخن از آزادسازی به میان آورد. اما باز هم این مسئاله تکه ای رفتاری و بسیار کوچک از کل است. در واقع نمی شود همین حقیقت را در کنار آراء آدام اسمیت گذاشت و گفت لیبرالیسم آن زمان پا به عرصه ظهور گذاشت. به هیچ وجه این گونه نیست. همان طور که قبلا اشاره کردم در مفهوم خالص لیبرالیسم جستجو برای هستی شناسی، جهان شناسی، روش شناسی، و انسان شناسی برخوردی تقلیلگرایانه است. و باز هم تاکید می کنم این جست وجو امری است ضروری اما انتهای لیبرالیسم این چهارچوب ها نیست. اگر مسئاله زبان و یا فرهنگ را هم نگاه کنیم، در کجای لیبرالیسم به این نکته اشاره شده که یک زبان و یک شکل رفتاری برای تمامی انسان هاست؟ بر خلاف این لیبرالیسم بستری است که این تفاوت ها ارزش هستند، مگر زمانی که ناهنجاری در راه آزادی بشر باشند. در فضای لیبرالی آموختن زبان های مختلف امری است مقبول و نه از بین بردن آن ها. این افراد هستند که وظیفه حفظ آراء خود را دارند (اگر برای آن ارزش قائلند). در این حالت طبیعی اگر جوامع به تبادلات فرهنگی بپردازند، که بخش مهم آن آموختن و یاد دادن زبان است، این نشانه از همکاری است. این همکاری را می توان به “وابستگی” تعریف کرد. اما لغت “وابستگی” همیشه به معنای حضور سلطه نیست. حتی در خانواده اعضای آن به هم وابسته اند. البته به عنوان یک لیبرال اکیدا با تفکرات آنارشیستی مخالفم، که در برخی از آن ها پدر خانواده را یک فاشیست می دانند. اما در رفتار انسان ها به وضوح این حالت همکاری سازنده واضح است. رفتار عاشقانه میان دو نفر را بر همین پارادایم لیبرالیسم می توان توضیح داد. که در آزادی زندگی خود را شریک می کنند تا به راحتی بیشتر هر دو نفر بیانجامد و در عین حال این فضا را از آن خود می دانند و از آن حفاظت می کنند. یک پدر مگر دیوانه است که پولش را هزینه فرزندش بکند، پس خودش چه می شود؟ نه! دیوانه نیست، صلح طلب است، همکاری را دوست دارد، چون معادلات عقلاییش این را می گوید این کار را می کند. اما من می توانم هیچ وقت پدر نباشم و تمام پولی که به دست می آورم را خرج خودم کنم، این هم بر مبنای معادلات عقلایی من است. من انتخاب می کنم، او انتخاب می کند، اما در حالت طبیعی هیچ کدام نمی خواهیم به کل لطمه ای وارد کنیم چون بخشی از کل هستیم. و نه تنها نمی خواهیم به کل لطمه ای وارد کنیم بلکه می خواهیم عنصری سازنده باشیم تا به واسطه رفتارهای صحیح فردی به پیشرفت فضای کلی کمک کنیم تا در نهایت به رفاه حالمان بیانجامد. اینجا شاید این نکته ضروری باشد که وقتی سخن از رفتار های “منفعت طلبانه” می آوریم سخن از پدیده ایست سازنده. لغت “منفعت طلب” لغتی است غلط انداز. اما اگر باور داشته باشیم که منافع در اشتراکند، آنگاه این به معنی فضای همکاری در بستر صلح است.
من یک بار عرض کردم شکل دستوری برای برابری اقتصادی تنها منجر به دیکتاتوری اقتصادی می شود و شده است، مانند شوروی و آنچه امروز در کره شمالی دیده می شود. البته این دو مثال غایت این دیکتاتوری اقتصادی هستند. به گمانم امروزه کشوری در جهان نیست که به طور کامل عاری از دیکتاتوری اقتصادی باشد. اما تمام این دیکتاتوری های اقتصادی یا بر آمده از مالکیت دولتی است و یا بر آمده از نقش مداخله جویانه دولتی است. گمان می برم این امری است بدیهی که لغت “دیکتاتوری” را در تضاد با “آزادی” به کار گیریم. در انتها، اعتقاد ندارم که امروز جهان در سازوکاری است که لیبرالیسم در شکل مفهومی فوق از آن سخن می گوید. اگر حجم مطالعات دولت محور در فضای اقتصاد سیاسی جهان را در صد سال اخیر در نظر بگیریم خود نشان از قدرت مندی دولت هاست در عرصه هر دو عرصه بین الملل و داخلی است. البته که انسان ها در سمت کسب آزادی هایشان حرکت می کنند. امروزه در جهانی آزاد تر از دویست سال پیش زندگی می کنیم اما این به این معنا نیست که سازوکار لیبرالی در جهان حاکم است. این راه همچنان ادامه دارد.


نظرات شما

 
  1. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیر
    ممنون از زحمتی که کشیدید، اما…
    من لیبرالیسم را به عنوان یک دستگاه فلسفی- سیاسی (که دستاوردی از میان دستاوردهای انسان است) مورد نقد قرار دادم و انتظار داشتم که شما هم از آن به مثابه یک دستگاه فلسفی – سیاسی (که دستاوردی از میان دستاوردهای انسان است) دفاع کنید، نه به مثابه یک حقیقت مطلق و یا طبیعت صرف! وقتی برای شناخت لیبرالیسم به مثال «فیل در تاریکی مولانا» روی می آورید، در واقع «لیبرالیسم» را به «حقیقت واحد و مطلق» (که دور از شناخت و درک انسان است) تشبیه می کنید. این نوع رویکرد به لیبرالیسم، حتی با آموزه های بنیان گذاران آن مغایرت دارد! ادراک حسی و تجربی «جان لاک» به کلی مغایر با رویکرد شهودی شما در این نوشته است. در واقع اعتقاد جان لاک به مقولهُ «شناخت»، درست در تضاد و تقابل با اعتقاد مولاناست! شما به گونه ای از لیبرالیسم دفاع می کنید که گویی در کار دفاع از یک «دین» هستید. اختلاف من با شما بر سر ارزش آزادی، اهمیت پیشرفت، خوبی سعادت و امثالهم نیست، من هم در آرزوی رسیدن انسان به آزادی، سعادت و پیشرفت هستم، شما به گونه ای سخن گفته اید که گویی من با آزادی و پیشرفت مشکل و مسئله دارم، حال آنکه همه بحث من با شما بر سر «چگونگی» تحقق آزادی، پیشرفت و سعادت انسان است. من می گویم: با «فلسفه ای» که «فرد انسان» را قادر به شناخت هستی می داند و دفاع از «آزادی مطلق او» و استقرار «ارادهُ فردی او» را در اولویت خود قرار می دهد، نمی توان به آزادی، پیشرفت و سعادت رسید. عرض کردم، شناخت مقوله ای اجتماعی است، یعنی «شناخت» از طریق «جمع» قابل حصول است نه از طریق «فرد»، پس اگر اولویت با ارادهُ «فردِ فاقد توانایی شناخت» باشد، جهان در مسیری ناکجاآباد سیر می کند! عرض کردم، مکانیسم «نظم خودجوش» یا «دست نامرئی» توجیه مناسبی برای پیشگیری از تخریب و نابودی نیست، عرضم این است که علاوه بر تلاش برای دوختن! لایهُ اوزون، یا تهویهُ! گازهای گلخانه ای، راه دیگری هم هست! یکی از آن راهها «جلوگیری از آزادی(خودسری) فرد، در تملک و تخریب جهان» است، چون «نظم خودجوش» تضمینی نمی دهد که هر «دوختن یا تهویه ای» پیش از متلاشی شدن و انهدام کرهُ خاکی بدست آید! ای کاش شما به صورت «منطقی» به این نقدها پاسخ می دادید. ای کاش پاسخ می دادید که «فردگرایی و مالکیت خصوصی» در این اوضاع و احوال چه نقش مثبتی دارند! اگر هر چه از مزایای «جمع انسانی» بگویید، در واقع از محکمات ایدهُ من گفته اید! لطفا در مزایای «فردِ به دنبال تصاحب و مالکیت» بگوئید، از فواید و ضروریات آزادی فرد در این عرصه(مالکیت خصوصی) بگویید. مثلا اگر، از «مبارزات سیاه پوستان، برای استیفای حقوق خودشان بگوئید و آن را از مصادیق لیبرالیم بدانید، قبول نیست! اینها از محکمات ایدهُ جمع گرایانهُ است، نه از ایدهُ فردگرایانه و مالکیت خصوصی! حقوق بشر هم حاصل تلاش جمع گرایانه است، دستاوردهای علمی هم حاصل انگیزه های جمع گرایانه است، چرا که «اختراع و کشف» هیچ دانشمندی را نمی توان سراغ گرفت که از علائق مالکیتی او ناشی شده باشد! بلکه برعکس این همه کشفیات از حس جمع گرایانه و رفاه عمومی آنها بوده، که انگیزه شان را ساخته است، «جمع گرایی» همواره کارکردهای مثبت خود را داشته، اما متاسفانه طرفداران «فردگرایی و مالکیت خصوص» همواره آن کارکردها و دستاوردها را به نام «فردگرایی و مالکیت خصوصی» ثبت کرده اند! لطفا مرا از اصحاب چین و شوروی و فلان و فلان به حساب نیاورید، من به دنبال چگونکی تحقق آزادی هستم، به نظر من هر جا که مالکیت خصوصی مطلقا آزاد باشد، آزادی درجاتی وجود خواهد داشت، آزادی درجاتی هم روی دیگر انقیاد درجاتی است. اصولا در چنین انسان به ابزار دست خود تبدیل می شود! متاسفانه باید عرض کنم، پاسخ شما اصلا قانع کننده نبود، باید منتظر پاسخ آقای انصاری عزیز هم بمانم(البته اگر وقت و حوصله برایشان فراهم باشد)، در ضمن از هم اندیشی شما نهایت سپاس را دارم، همچون همیشه منتظر خواندن مطالب شما هستم.

    • فربد says:

      جناب آقای عزیزی
      اکنون شما از جمع گرایی سخن می گویید، منظور شما در این نظر بحثی ساختارگرایانه است، حال آنچه شما در مقاله های قبلی فرمودید:در ابتدا شایان ذکر است که شما هابز و لاک را دو فیلسوف لیبرال نام بردید. در مورد لاک موافقم که این فیلسوف را در این اندیشه لیبرالی قرار باید داد. اما لیبرالیسم تنها با لاک تعریف نمی شود! اما هابز کسی است که لیبرالیسم (و نه تمام فرق آن) تا حدودی از او تاثیر گرفته است. این رئالیست ها هستند که هابز را در کنار توکودیدس و ماکیاولی قرار می دهند و سر آغاز اندیشه خود را این فیلسوفان می دانند. در واقع اگر قرار باشد از میان اندیشه های موجود یک اندیشه را به هابز ارجاع دهیم آن رئالیسم است و نه لیبرالیسم. در جای دیگر شما به این مهم اشاره کردید که”انسان کاملا تاریخی، تکاملی و تکوینی است”. در این مورد لاک نظر متضادی ندارد. همانطور که قبلا اشاره کردم منظور لاک از لوح سفید همان قابلیت تاثیر گذاری فاکتورهای خارجی است. اما بر خلاف این شما اشاره به اهمیت زبان در این روند کردید. در این جا یک پارادکس عمیق است. این گونه اهمیت بر نقش زبان یکی از مهم ترین نوآوری های دهه های اخیر در اندیشه های سیاسی است. اما رگه های این اندیشه که در واقع یک نوع خاص از سازه انگاری است که حول محور زبان می چرخد به قرن هجدهم میلادی باز می گردد. لذا بر اساس همین اندیشه که شما بر اساس آن سخن گفتید این ادعایتان را رد میکنم که ” نظامات فلسفی فیلسوفان قرون گذشته علی رغم آنکه واجد گزاره هایی صادق و منطقی هستند اما در قالب کلی شان به عنوان «دستگاه یا نظام فلسفی معتبر»، دیگر قابل ارجاع نیستند”. یکی از افرادی که آراء وی سر منشاء مکتب سازه انگاری بوده است گیمتیستا ویکو فیلسوف ایتالیایی قرن هجدهم بود. وی عقیده داشت که دنیای طبیعی توسط خدا ایجاد شده اما تاریخ توسط انسان. در واقع تاریخ چیزی خارج از حیطه انسان نیست، بلکه مخلوق انسان است. در این جاست که متن شما دچار پارادکس ذکر شده می شود. شما از یک سوی تکه هایی از ساختارگرایی را در کنار این اندیشه پسا ساختارگرایانه قرار داده اید، و از سوی دیگر تکه هایی چون “ازخود بیگانگی” و تاثیر تاریخ (که به نظر در متن ایشان عنصری خارجی است که از زبان تاثیر می گرد). در واقع قرار دادن مفهوم “ازخود بیگانگی” در کنار عنصر “تکنولوژی” بیشتر در موازات آثار کارل مارکس است تا سازه انگاری. در جای دیگر شما اشاره کردید که:
      “بنابه اهمیت مفاهیم و واژگان، می توان نتیجه گرفت که انسان(به مفهوم جمع انسانی) هر مفهومی را که شناخت، و هر واژه ای را که اختیار کرد، وضع خود را نسبت به اوضاع پیش تر خود دگرگون ساخت، این روندِ «شناختِ مفهومی» و «ساختِ واژگانی» را هر چقدر که گسترده تر کنید، وضع دگرگون شده تری از انسان را خواهید یافت”.
      بنا به این ادعا برای فهم این دگرگونی نیاز به فهم دقیق واژگان است. بر اساس سازه انگاری این واژگانند که حقیقت را می سازند، آنها هیچ اشاره ای به نقش تکنولوژی ندارند (درواقع سازه انگارانی که حول محور زبان هستند). در اینجا ایرادی دوباره وارد می کنم به ادعای شما در مورد جدا کردن فلسفه در قرون گذشته. سازه انگارانی که حول محور زبان هستند در مقدمه کارهای خود آغاز سخن خود را به میشل فوکو ارجاء می دهد. فوکو هم در یکی از مصاحبه های خود خود را پسا ساختارگرا نمی داند، و البته به هیچ وجه هم ساختارگرا نبوده است. اما فوکو سر آغاز اندیشه اش را با تحلیل ساختارها آغاز کرد. لذا وی پیوندی شد میان این دو ، یعنی ساختارگرایی و پسا ساختارگرایی. به همین دلیل به نظر می رسد اگر کسی به درستی بخواهد پساساختارگرایی را مطالعه کند، ابتدا باید از ساختارگرایی آغاز کند. در واقع پسا ساختارگرایان جدید در همان پارادایم فکری ویکو حرکت می کنند. منتها پسا ساختارگرایان نو ظهور در حیطه زبان بیشتر به بحث انسان شناسی می پردازند تا روش شناسی و هستی شناسی که پیشتر ویکو به آن توجه می کرد.
      از همین منظر منتقد شاخه شاخه نقد کردن شما هستم. من در تمام متن فوق سعی بر این داشتم تا این مهم را روشن کنم که لاک یک فرد است و نه لیبرالیسم! تکنولوژی ابزار است و نه لیبرالیسم!
      و در مورد سوالتان: تعاملات سازنده بشر در حالی کارایی می یابند که بر مبنای لیبرالیسم باشند. یک سوال: چرا لیبرال دموکراسی های تثبیت شده هیچگاه با هم نجنگیده اند و نمی جنگند؟ (چون قاعده بازی همکاری و صلح است، یعنی همانی که لیبرالیسم “توضیح” می دهد)
      با احترام
      فربد

  2. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    ای کاش شما در مقاله تان به جای آنکه در رثای «لیبرالیسم» بنویسید(که کم هم نوشته نشده)، به طور مفصل به همین موارد انتقادی که در کامنت تان پرداخته اید، می پرداختید! تعجب می کنم که شما چطور در مقاله ای که به عنوان پاسخ به مطلب من نوشته شده، به این مسائل و انتقادات ورود نکرده اید، و طرح آن را برای «کامنت» باقی گذاشته اید. من کامنت شما را هر چه خواندم(جز یکی دو مورد) نتوانستم نسبت آنها را با مقاله ام بفهمم، اگر لطف کنید، موضوعات این «کامنت» را بطور مفصل تر در یک «مقاله» طرح کنید، پاسخ به آن امکانپذیر خواهد بود، وگرنه، نمی دانم باید به چه چیزی پاسخ بدهم!… اما مواردی که توانستم نسبتشان را با مطلب من دریابم: در مورد «رئالیسم» که گفتید، باید عرض کنم که: مفاهیمی نظیر رئالیسم، ایدالیسم، راسیونالیسم، ناسیونالیسم، پلورالیسم و… مفاهیمی هستند که در زیر مجموعهُ دو مبحث اساسی لیبرالیسم و سوسیالیسم قرار می گیرند، یعنی هم لیبرال رئالیستی داریم هم لیبرال ایدآلیستی، هم سوسیال رئالیستی داریم، هم سوسیال ایدئالیستی(تخیلی) و….پس وقتی از لیبرالیسم یا سوسیالیم سخن می گوئیم بحث ما ناظر به مفاهیم بنیادیی نظیر حق، آزادی، مالکیت و نظایر آنهاست. و از این لحاظ هابز هم از زمره فیلسوفان لیبرال قرار می گیرد. من نگفتم لیبرالیسم تنها با جان لاک تعریف می شود بلکه بحث بر سر «حق» ما را به بحث پیرامون «وضع طبیعی» که یکی از «ضریب های شناخت شناسی» لاک هم هست کشاند. و نگاه لاک در تفسیر «وضع طبیعی» بود، که آن نگاه را، غیر تاریخی و غیر تکاملی خواندم و گرنه فیلسوف تجربه گرایی چون لاک قطعا به تاریخ و تکامل توجه دارد. تعجب من هم همین بود که چگونه لاک تجربه گرا در تفسیر «وضع طبیعی» دچار نفس گرایی و ذات گرایی می شود! فربد عزیز، من نگفتم لاک یعنی لیبرالیسم یا تکنولوژی یعنی لیبرالیست، بلکه سخن بر سر نقد «ساخت» و «شناخت» در فلسفه لیبرال بود که یکی از مظاهر «ساخت»، تکنولوژی است و یکی از مظاهر «شناخت» هم «جان لاک» فیلسوف پر آوازهُ انگلیسی است. فربد عزیز، ادعا دارم هیچ عبارتی(حتی آن بحث های سیاسی) در مطلب من بی ربط و مصداق شاخه به شاخه پریدن نیست. اگر عبارتی بی ربط و یا «پریدن از شاخه به شاخه ای» را به طور مستند در مقالاتم نشان دهی، ممنون می شوم و ربطشان را و یک شاخگی شان را خدمتتان توضیح خواهم داد. لطفا مرا به محتوا و قالب فوکو و ویکو حوالت مکنید، بلکه اگر در قالب و محتوای خودم ایرادی هست بگوئید، البته می توانید در نقد قالب و محتوای من از فوکو و ویکو یا هر مکتب و فیلسوفی دیگر بهره ببرید، خوشحال می شوم که آگاهتر باشم. در مورد سوال آخر شما توضیحی زیر یکی از مطالب اخیر «دکتر محمدی» در همین پایگاه داده ام که می تواند پاسخ مناسبی از نظر من باشد. در اینجا خلاصه بگویم که کشورهای لیبرال دموکراسی واقعا موجود دعواهای خود را به خارج از مرزهای خود می برند، و یا مشغول جنگ با مدعیانی از جنس دیگر هستند. مگر دو کشور کمونیستی چین و شوروی با هم جنگیدن که دو کشور لیبرال بخواهند با هم بجنگند؟

    • فربد says:

      آقای عزیزی
      متن فوق درون مایه پاسخی دارد و کامنتی که نوشتم ایرادی است بر نحوه ایراد وارد کردن شما. اگر دقیقا کامنت را می خواندید و به مقاله خود رجوع می کردید متوجه می شدید که چگونه دو سر طیف را در کنار هم قرار داده اید (یعنی ساختارگرایی و پسا ساختارگرایی). اما متن فوق از دوبعد رویکرد انتقادی/پاسخی دارد اول به نحوه تحلیل شما از لیبرالیسم. دوم این که این نحوه تحلیل تقلیلگرایانه بر مبنایه داده های گزینشی است. من در این متن از حرکت و جریانی سخن گفتم که مالکیت خصوصی تنها و تنها یک بعد آن است و شما هیچ گاه به این اشاره نمی کنید. این جمله بنده را مبنی بر جسارت نگذارید لطفا اما نحوه ایراد وارد کردن شعرگونه را اساس غلط می دانم. شما یک جا نوشتید که “به اعتقاد من، لیبرالسم معاصر(خصوصا نئولیبرالیسم) وارث هستی شناسی تکنولوژیک است” آیا این به این معنی نیست که شما لیبرالیسم را به تحلیلی از جنس تکنولوژی تقلیل داده اید؟ کجای علوم انسانی آمده که لیبرالیسم در مفهوم هستی شناسی است؟ دوباره تاکید می کنم بنده شما را به جایی حواله نکرده ام! سازه انگاری در متن دوم شما به وضوح دیده می شود و رگه های ساختار گرایی در کنارش هم نیز. این نظر هم واشکافی ایراداتی بود که داشتم نه پاسخ چرا که پاسخ شما متن فوق است.
      برخورد نظامی چین و شوروی در سال ۱۹۶۹ دیگر در تاریخ نیست؟؟؟

      • فربد says:

        و اما مسئاله دیگر: یکی دیگر از برخوردهای گزینشی دیگر شما در کامنت اولتان همان بود که روایت مولانا از داستان فیل را زیرساخت این بحث قرار دادید. درحالی که انتخاب یک روایت داستانی همیشه به این معنا نیست، این روایت تاریخی پیش از این که به نظم در بیاید و مولانا بیاید و از آن شعر بسازد حاوی رویکردی عمیق به نحوه شناخت بوده است. آن رویکرد مورد بحث است نه چند بیت از مولانا.
        با احترام

  3. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    اگر مراد از «جنگ» بین کشورها، هرگونه تحرک نظامی در هر شرایطی باشد، لازم آمد تا دستی در آمار و ارقام جنگ ها ببریم! دوست عزیز! اولا جنگ، تعریف مشخصی دارد، دوما در موضوع مورد نظر ما، «موقعیت و شرایط جنگ بین دو کشور» در درجه اول اهمیت است. برخورد کوتاه نظامی بین دو کشوری که یک طرف، درگیر انقلابی درونی است(یعنی فاقد شرایط تثبیت شده است) نمی تواند مصداق جنگ برای موضوع مورد نظر ما باشد، اگر از کشورهای لیبرال هم سخن می گوئیم، مراد کشورهای تثبیت شده لیبرال است، نه کشورهای در حال تحولات درونی! در اینصورت جنگ هیتلری و موسیلینی هم می تواند مصداق جنگ در کشورهای لیبرال به حساب آید!… چنین رویکردی با بحث، مصداق برخورد گزینشی و تقلیل در مفاهیم است، نه آنچه که من بدان پرداخته ام.

    • فربد says:

      تثبیت شده لیبرال نگفتم، دموکراسی تثبیت شده لیبرال.این تئوری لیبرالی مرادش از جنگ هر گونه اختلافی است که منجر به هر نوعی نظامی گری است. تئوری صلح دموکراتیک را مطالعه کنید.

  4. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    مثل اینکه جنابعالی سرآغاز مباحثه من و شما(و آقای انصاری عزیز) را فراموش کرده اید! ورود ما به بحث بر سر مسئله مفهوم «حق» و «مالکیت خصوصی» بود. اگر خاطر مبارکتان آمده باشد، پس تقلیلی از جانب من صورت نگرفته است! من از شما خواستم که در پاسخ های خودتان، به عوارض و مُضار ناشی از مالکیت خصوصی در لیبرالیسم بپردازید! نه در وصف مزایایش! خواستم تا به «پیامدها» پاسخ دهید نه درآمدها! شما بودید که به «فلسفه» و «هستی شناسی» ورود کردید! من هم ضمن تشکر از شما، با یک صورتبندی در هستی شناسی های گذشته، از منظر فلسفی به مفهوم «حق» و «حق مالکیت» پرداختم، من به شعر متوسل نشدم، اگر شما گزاره های منطقی مرا «شعر» می فهمید، نشانهُ آن است که «متن» مرا درنیافته اید! جنابعالی به جای آنکه به دنبال رفع ابهامات در «فهمیدن متن من» باشید، با توسل به شعر مولانا، یا مقوله فراگیر «جریان و حرکت» به دنبال توصیف لیبرالیسم به چیزی در حد «حقیقت مطلق» رفتید!!! شما که «حرکت و جریان» را اس و اساس لیبرالیسم می دانید، مگر پدیده ای را سراغ دارید که اساسش بر مبنای حرکت و جریان نباشد؟ عزیز برادر! باید ابتدا سعی کنیم یکدیگر را بفهمیم، من می دانم شما چه می گوئید و ادعا دارم که (اگر چشمم را بر مُضارش ببندم) می توانم بسی بیش از شما در وصف لیبرالیسم بنویسم، قرارمان بر این بود که به مضار لیبرالیسم، خصوصا سر مسئلهُ «مالکیت خصوصی» بیندیشیم. شما تلاش نمی کنید که بدانید من چه می گویم! تا ندانید که من چه می گویم، چگونه می توانید چیزی را به من منتقل کنید. برای درک آنچه که من می گویم و همچنین نشان دادن ایرادات من، لازم و ضروری است که شما ایراداتان را در متن خود من نشان دهید(تاکید فراوان می کنم…به متن خود من ارجاع دهید) و تناقض مرا در گزاره های خود من جستجو کنید. دوست عزیز! برای نشان دادن ایراد من، این شما هستید که باید از مقاله من فکت بدهید، نه آنکه خودم، به آنچه که نوشته ام، مراجعه کنم. شما به جای اینکه مصداق «پارادوکس» مرا در متن خودم(با بهره گیری از هر اندیشه ای که دوست دارید، از جمله ساختارگریان و پساساختارگرایان) به خودم، نشان دهید! آدرس آن «پارادوکس موهوم» را در میدان تعارضات بین ساختارگرایان و پساساختارگرایان(که بیشترشان نه شناختی، بلکه تئوری های متنی و ادبی است) می دهید، چه کسی گفته است که من یا باید به مُر ساختارگرایان بیاندیشم یا به مُر پساساختارگرایان! یا احیانا به مُر «سازه انگاران»!! به من چه که «سازه انگاران» تکنولوژی را در تحلیل هایشان لحاظ می کنند یا نمی کنند، مگر مطلب من با ارجاعات به گزاره های آنها استحکام یافته است، اگر شما رگه هایی از ساختارگرایی، پساساختارگرایی یا حتی سازه انگاری را در متن من می بینید، دلیلش این نیست که عرض من بر بنای تئوریهای آنها استوار است. من از یک «نظریه شناخت جدید» سخن می گویم، صورتبندی خاص خودم را دارم، شما به نظریه شناخت من ایراد بگیرید، چرا مرا به مُر «شناخت شناسی» دیگران حواله می دهید، چه کسی گفته که هر سخن و اندیشه ای که انسان می زند، قبلا باید در علوم انسانی آمده باشد؟ اگر چنین باشد! پس تکلیف نوآوری در علوم چه می شود؟ من لیبرالیسم را به تکنولوژی تقلیل نداده ام بلکه «هستی شناسی لیبرالی» را به «هستی شناسی تکنولوژیک» تقلیل داده ام، و به طور منطقی(نه شعری) دلایل خودم را آورده ام، ممکن است نظرم در اساس اشکال داشته باشد! شما اشکالاتش را بگیرید، نه آنکه بدون نشان دادن اشکالات، و بدون نشان دادن «وِیژگی های شعری آن»، شعرش بخوانید! (ممکن است نوشته های من همه اش شعر باشد، اما یک امکان کوچولو هم وجود دارد و آن اینکه: ممکن است از درک جنابعالی خارج باشد) شما حق دارید برای رد اظهارات من، نظریات فوکو و ویکو و یا هر کس دیگر را به جای «دلیل» بیاورید، اما حق ندارید(به دلیل عدم فهم دیدگاههای من) نظرات(ناقص درک شدهُ) دیگران را جانشین نظرات من کنید! و فهم نظرات مرا بی خیال شوید، در کامنت اولتان شک داشتم، اما اکنون یقین پیدا کرده ام که شما مطالبم را نگرفته اید! نگرفته اید که من چه گفته ام. چون فهم این بحث، تنها در گرو رویکرد فلسفی به آن است. با رویکرد سیاسی(و یا حتی هنری!) نمی توان از دو مقاله من چیزی برداشت کرد! به همین دلیل است که به «سازه انگاری» که یک مفهوم رفتاری و سیاسی هست، اشاره می کنید! یا تناقضات ساختارگرایان با ساختارشکنان (که بیشتر در پیرامون «تئوری متن» جریان دارد،) را «شناخت شناسی» تلقی می کنید. مگر نمی شود که در مقولهُ «شناخت» ساختارگرا بود و در مقوله «ساخت» هم ساختار شکن، و یا در مقوله «رفتار»، سازه انگار؟؟؟….

    • فربد says:

      مالکیت خصوصی بخشی از یک پیکره کلی است، آنچه از عوارض و مضار آن می گویید که همواره در تاریخ این مالکیت دولتی بوده است که سبب استبداد و یا نظامی گری شده است. آنجایی هم که مالکیت خصوصی تبدیل به انحصار شده، آن هم از حمایت های دولتی بوده که می توان حالت دوم را مالکیت تحت تاثیر دولت دانست. و تمامی عوارض و اسرافاتی که شما لیبرالیسم را به آن متهم می کنید، عوارض همین مداخلات غیرعقلایی دولت هاست. گمان می بردم پس از بسط ماهیت مالکیت خصوصی در متون قبلی نیازی به تکرار نباشد.
      نه آقای عزیزی نمی شود هم سازه انگار بود و هم ساختارگرا، چرا؟ زیرا ساحتی از سازه انگاری که به آن اشاره شد منشا حقیقت را واژگان می داند همانطور که به جمله ای از خودتان اشاره کردم. اما ساختار گرایی از نوعی که شما به کار بردید روبنا و رفتار ها و حقایقی که به وجود می آید را از زیر ساختی اقتصادی می داند. آخر واژه؟ اقتصاد؟ تکنولوژی؟ مالکیت خصوصی؟ کدام مهم تر است؟
      خیلی صریح بیان کنم، برایتان احترام زیادی قائلم چرا که از شما آموخته ام، اما یک تئوری جدید در یک متن کوتاه معنی نمی دهد، بنده معمولا چند کتاب و چند مقاله برای دریافت یک تئوری می خوانم که در آخر هم پر از سوال می مانم، توصیه میکنم تئوریتان را گسترش دهید و به شکل یک کار متداول تئوریک در علوم انسانی منتشر کنید.
      با احترام

  5. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    اولا هر چیزی می تواند بخشی از یک پیکره کلی باشد، به عبارت دیگر می توان گفت که بر اساس اصول هرمونیتیکی، داستان شناخت فیل هم می تواند برای هر پدیده ای، هر واژه ای نیز صادق باشد، این بدان معنا نیست که نباید وارد شناخت جزئیات شد و باید نقش جزئیات را بی رنگ یا کمرنگ دید. شما هی اشاره به نقش دولت ها می کنید، هیچ توضیح غیرافلاطونی(جز نظم خودجوش که افلاطونی است) هم برای نظم بخشی به جامعه نمی دهید! عرض کردم که کلا نگاه شما سیاسی و غیر فلسفی است، و با صرف نگاه سیاسی نمی توان مفاهمه کرد.
    دوما، ما نسبت به پدیده ها حداقل سه واکنش داریم یک- واکنش شناختی، دو- واکنش ساختی، سه- واکنش «صرف رفتاری»؛ چرا گفتم واکنش صرف رفتاری! چون «واکنش شناختی» و «واکنش ساختی» می تواند در زمرهُ «واکنش رفتاری» هم باشد! اما واکنش «صرف رفتاری» ممکن است نه شناختی باشد و نه ساختی! یعنی هر واکنش شناختی و ساختی، واکنش رفتاری هست، اما هر واکنش رفتاری لزوما واکنش شناختی یا ساختی نیست. یعنی ما ممکن است با پدیده ای روبرو شویم و رفتار کنیم، بدون آنکه شناخته باشیم یا اراده به ساختش کرده باشیم، پس ما می توانیم در «شناخت» ساختارگرا یا پساساختارگرا باشیم اما در ساخت یا رفتار صرف «سازه انگار» باشیم، سازه انگاری را تا آنجایی که من می شناسمش، معتقد است، واقعیات اجتماعی را (نه حقایق هستی را، چون واقعیت و حقیقت دو مقوله جدا از هم هستند)، واژگان، زبان و هنجارهای یک جامعه می سازند(نه می شناسند) یعنی بحث «سازه انگاری» اصولا ساختی(اُبجکتیو) است نه شناختی(سوبجکتیو)! در واقع «سازه انگارها» به رفتار ساختی(نه رفتار شناختی) با پدیده ها می پردازند! به همین خاطر است که پدیدهُ «سازه انگاری» بیشترین کاربرد را در سیاست و «دیپلماسی عمومی» دارد. من هم خیلی برای شما احترام قائلم، با اینکه شما را هرگز ندیده ام، اما به فرهیختگی تان شهادت می دهم، اما اگر می دانستید؛ مقاله ویتگنشتاین که جهان اندیشه را دگرگون ساخت، چقدر کوتا بود، هرگز عبارت آخر را مکتوب نمی کردید! شاید می دانید اما در خاطرتان نبود، آنچه که من در دو مقاله ام آوردم بخش اندکی بود پیرامون یک بحث مشخص. اگر امکانات اجازه دهد حتما به توصیه شما عمل خواهم کرد. موفق باشید

    • فربد says:

      بحث من در متن فوق همان پشتوانه ای است که می تواند به عنوان فلسفه نیز از آن یاد کرد. درست که ما نسبت به پدیده ها سه واکنش داریم، اما چگونه سه واکنش را از سه تئوری مختلف (که البته اینجا در پارادایم های متفاوتی نیز هستند) انتخاب کنیم برای شناخت حقیقت. ببینید اینجاست من عرض می کنم این کار نیاز به بسط دارد. من نمی گویم که ویتگنشتاین نتوانست و یا پایان نامه ۵ صفحه ای جان نش بی ارزش بود و یا فلان مصاحبه برتراند راسل که از آن در کتب علمی هم اشاره می شود بی معنی بود. نه! بحثی که شما در بستر آن سخن می گویید پیچیدگی دارد این بحث بدون گره گشایی سرشار از پارادکس است. گره گشایی از این نوسانات تئوریک کار یک متن کوتاه نیست. عرض من این است.
      با احترام

  6. ادیب عزیزی says:

    در مورد «جنگ» مسئلهُ محوری همان مقولهُ «تثبیت» بود، دموکراسی یا لیبرال بودنش زیاد در انتقاد من تاثیری نداشت. چون برخورد کوتاه چین و شوروی را که مثال زدید، در آن زمان چین در کار انقلاب فرهنگی بود و کمونیست تثبیت شده ای نبود! امروز هم، چین علی رغم آنکه به سفارتخانه اش حمله نظامی می شود خود را درگیر جنگ نمی کند! البته این مسئله هرگز فقدان آزادی در چین را نمی تواند توجیه کند!

    • فربد says:

      البته من در مورد تثبیت یافتگی کومونیسم نمی دانم هر کسی بنا به عقیده ای نوع خاصی از کومونیسم را شکل تثبیت شده آن می داند. شما اشاره کردید که این دو کشور کومونیستی با هم نجنگیده اند که آن مثال نقضش بود حد اقل تاریخ چین را در آن زمان در کنار شوروی کومونیستی می داند. و البته اختلافاتی که میان آن دو بود کم نبود. اما لیبرال دموکراسی ها همکاریشان کم نیست. همان طور که اشاره کردید، چین در شرایط داخلی کاملا نظامی است. عدم تداخل بین المللی برایش یک استراتژی است تا بتنواند این شرایط را ادامه دهد نه ارزش.
      با احترام

  7. ادیب عزیزی says:

    وقتی محل منازعات، مناقشات و مشکلات «کشورهای هم جنس» و «هم مسلک» در دوردست ها باشد، آنها عجالتاً با یکدیگر مناقشه ای نخواهند داشت، این کشورهای هم جنس، خواه لیبرال باشند، خواه کومونیست، فرقی نمی کند! منظور این است که تا مرزها، زبانها و پولهای ملی وجود دارند، تضاد منافع بین کشورها نیز وجود خواهد داشت. منتها این تضادها بین کشورهای هم جنس کمتر بروز می کند و در کشورهای غیر هم جنس بیشتر! مثلا کشور منزوی مانند کره، با چین همزیستی قابل قبولی دارد، چون هر دوی آنها عامل و محل منازعات آنها در اروپا و آمریکا وجود دارد. یعنی تئوری «صلح دموکراتیک» برای «صلح توتالیتاریسم» هم می تواند صادق باشد.

    • فربد says:

      آنچه که شما از آن به صلح “توتالیتاریسم” یاد کردید نوعی استراتژی سیاسی بین کشور های آنچنینی است در مقابله با قدرت های دیگر، این استراتژی ممکن است اتخاذ شود ممکن است اتخاذ نشود. و معمولا اگر قدرتی پیش رویشان نباشد اختلافات (از جنس نظامیگری) آغاز می شود. اما در حالیتی که سازوکار روابط بین دموکراسی های دارای بازار آزاد این صلح به صورت سیستمی شکل می گیرد و نوعی استراتژی نیست. در اینجا همکاری اقتصادی میل جنگ را از بین می برد.

  8. ادیب عزیزی says:

    البته این فرمایش شما در مورد لیبرال دموکراسی های واقعا موجود و بازارهای مربوط به آنها به هیچ وجه صادق نیست. اتفاقا صلح در میان لیبرال دموکراسی های موجود نیز «یک استراتژی سیاسی در مقابل قدرت های دیگر» است. به همین خاطر است که آنها به طور متحد همواره به دنبال یک دشمن خارجی هستند! حتی اگر دشمن نداشته باشند هم به گونه ای «سیاسی» می سازند! لیبرال دموکراسی های موجود، حکومت های به واقع دموکراتیکی نیستند، قدرت در این کشورها صرفاً نمایندهُ طبقهُ «اَبَر مرفه» است. اگر دموکراسی به مفهوم تبلور ارادهُ مردم باشد! اتحادیه اروپا و پول واحدشان یک روز هم دوام نمی آورد. شورش های خیابانی در لندن، فرانسه، ایتالیا و یونان هستند که واقعیت سیاسی- استراتژیکِ «صلح دموکراتیک» را نشان می دهند نه دولت ها و پارلمانها و احزاب پدرسالار!!! کشوری مثل چین، علی رغم خفقان داخلی که دارد هرگز به دنبال «دشمن خارجی» نیست!

  9. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    باید ببینیم، وزارت دفاع(البته وزارت جنگ)، وزارت امورخارجه و پیمان نظامی کدام کشورها هستند، که امروز بساطشان در همه جای دنیا پت و پهن شده است. تشخیص این مسئله، نشانهُ خوبی است برای تشخیص میزان وابستگی «موجودیت پدیده ها» به «میلیتاریسم»، یا احیاناً «صلح» می تواند باشد.

  10. ادیب عزیزی says:

    باید ببینیم، وزارت دفاع(البته وزارت جنگ)، وزارت امورخارجه و پیمان نظامی کدام کشورها هستند، که امروز بساطشان در همه جای دنیا پت و پهن شده است. تشخیص این مسئله، نشانهُ خوبی برای تشخیص میزان وابستگی «موجودیت پدیده ها» به «میلیتاریسم»، یا احیاناً «صلح» می تواند باشد.

    • فربد says:

      بنده در متن فوق اشاره کردم که “امروزه کشوری در جهان نیست که به طور کامل عاری از دیکتاتوری اقتصادی باشد” و یا به عبارت دیگر هیچ کشوری به طور کامل بر اساس مبانی فکری لیبرالیسم حرکت نمی کند. “میلیتاریسم” پدیده ایست کاملا دولتی که دولت ها برای افزایش و یا بالانس قدرت از آن بهره می جویند. این کشور های دموکرات با هم در صلحند (تئوری در مورد صلح میان دموکراسی هاست)، اما زمانی که بازی میان یک دموکرات و یک غیر دموکرات است این گونه نیست. در واقع غیر دموکرات ها سبب ایجاد فضایی در کشور دموکرات می شوند که اندیشه های رئالیستی جای لیبرالیسم را در آن حیطه میگیرند. البته که دموکرات ها نباید اجازه دهند این اتفاق بیافتد. اینکه امروز چنان میلیتاریسمی که بر مبنای اندیشه های رئالیستی است و نه لیبرالیسم! به وجود آمده از دیدگاه لیبرالی غلط است.

  11. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    ببخشید یکی از کامنت های شما را ندیده بودم،اکنون پاسخش را می دهم: هر تئوری و گفتمانی ممکن است از تئوری های دیگر نیز بهره ببرد! ضمن آنکه پاردایم ها را تئوری های شناخت تعیین می کنند. هر تئوری شناخت جدید می تواند درهم شکنندهُ پارادایم ها، تئوری ها و گفتمانهای مسلط باشد. در ضمن این پرسش های «تناقض یاب» شماست که می تواند از متن من گره گشایی کند، یا گره های موجود در آن را آشکار نماید. این شما هستید که باید بفرمائید، کدام گزاره از متن من هست، که با گزاره ای دیگر از من تناقض دارد! اگر جایی از متن من برای شما ابهام دارد، بازهم این شما هستید که باید با پرسش های خود ابهام را برطرف کنید یا تناقض احیانا موجود را آشکار! پاسخ شما به هیچ وجه فلسفی نیست، عرض کردم شما بیشتر لیبرالیسم را توصیف کرده اید، متن شما بدون توجه به نقد من هم می تواند خوانده شود چون شما به هیچ وجه به نقدهای من پاسخ نداده اید، بلکه مستقل از متن من چیزی نوشته اید. در متن شما فقط اشاره به نام من شده است. به هیچ وجه نشانی از آنچه که در کامنت ها مطرح می کنید دیده نمی شود. شما چگونه پاسخ به نقدی را داده اید که از همان ابتدا نیاز به توضیح و بسط بیشتر داشته است. خوب! قبل از پاسخ به من، توضیح بیشتری می خواستید! یا پرسش هایتان را مطرح می کردید! خلاصه، ابتدا سعی در ابهام زدایی می کردید! چگونه به متن مبهم پاسخ داده اید(البته که نداده اید، چون من در مقاله شما پاسخی به خودم نمی بینم)

    • فربد says:

      هر تئوری شناخت جدید می تواند در هم شکننده پارادایم باشد به شرط آن که در هم شکننده هسته پارادایم مسلط باشد و نه پوسته آن. آنگاه که پارادایم مسلط را شکاندید چگونه همچنان از پارادایم قبلی استفاده می کنید؟ یعنی وقتی از بعد “زبانی” بحث می کنید که بر طبق نوعی پارادیم است که در قرن ۲۰ شروع به ظهور کرد، چگونه از تکنولوژی به عنوان یک ساختار یاد می کنید که از جنس پارادایم قبلی است! پاسخ من ریشه در نگاه تقلیل گرایانه شما نسبت به لیبرالیسم داشت و نه تک تک جملات شما. نظر هایی که در بالا عرض کردم واشکافی متن شما بود. و آنچه در نقد پشتوانه متن مطرح کردم متن فوق است.

  12. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    جسارت نشود اما به شدت تصور می کنم با شخص دیگری غیر از شما بحث می کنم چون همهُ این ایرادات شما به مقالات من ضرورت داشت که در متن اصلی مقاله تان می آمد. حال خدمتتان عرض
    کنم که: هر تئوری شناختی، اگر «شناخت جدید» باشد، در واقع هسته مرکزی پارادایم ها، گفتمانها و تئوری های دیگر را می شکند، چون تئوری شناخت بر همه آنها اولویت دارد، من واقعا نمی فهمم که شما از «کدام پارادایم» صحبت می کنید! می شود از شما خواهش کنم، برای اینکه بحث طولانی تر نشود مصداق این عبارت شما که نوشته اید:« آنگاه که پارادایم مسلط را شکاندید چگونه همچنان از پارادایم قبلی استفاده می کنید؟ یعنی وقتی از بعد “زبانی” بحث می کنید که بر طبق نوعی پارادیم است که در قرن ۲۰ شروع به ظهور کرد، چگونه از تکنولوژی به عنوان یک ساختار یاد می کنید که از جنس پارادایم قبلی است!» را در متن من نشان دهید. به این صورت که۱- (گزاره X پارادیم A را شکسته است در حالی که گزاره Y متعلق به همان پارادایم A است) ۲- (گزارهُ X پوستهُ پارادیم A را می شکند، در حالیکه گزارهُ Y متعلق به پارادایم A،پارادیم B(که متعلق به ادیب است) را می سازد. خواهش می کنم این موارد را در متن من نشان دهید تا من به مشکلات آن چیزی که نوشته ام آگاه شوم، به نظرم می آید که شما از یک طرف حقیقت را با وقعیت یکی می پندارید و از طرف دیگر ساخت را با شناخت مخلوط می کنید. چون از همان کامنت اول عرض کردم که ورود شما به مفهوم «سازه انگاری» و «دو سر طیف ساختارگرایی و ساختارشکنی» هیچ نسبتی با بحث من نداشت، و همان علامت نشان می داد که شما بحث من را نگرفته اید چون ساخت را با شناخت و حقیقت را با واقعیت اینهمانی کرده اید! فرید عزیز یادتان باشد گزاره ای که «محمد گیلانی» در مقالهُ اول من،انگشت روی آن گذاشته بود،در تئوری شناخت من صادق است،چون من هم مثل بقیهُ آدم ها قطعا از گزاره های دیگران در تئوری خودم بهره برده ام اما هیچیک از گزاره های استفاده شده،هستهُ مرکزی بحث مرا نمی سازند،اگر می سازند شما لطفا با دادن آدرس از دو طرف(یعنی هم گزاره های مرکزی مرا در متن من نشان دهید و هم آدرس این گزاره ها را در پارادایم های دیگر) نشانشان دهید. با تشکر

    • فربد says:

      سعی من در متن فوق این بود که تا جایی که می شود درخور مخاطبان بیشتری باشد. شاید بحثی که در نظرات است سنگین تر باشد. گمان می برم که در نظر اول این بحث که مطرح کردید را به روشنی بیان کرده ام اگر اشتباه در فهم من هست لطفا بفرمایید هسته مرکزی بحث شما دقیقا بر چه نوع پارادایم و تئوریی سوار است؟

  13. ادیب عزیزی says:

    فرید عزیز، من البته مدافع کمونیسم نیستم اما کمونیست ها هم معتقدند «هیچ کشوری به طور کامل بر اساس مبانی فکری کمونیسم حرکت نمی کند»، بحث ما پیرامون آنچه که هست، جریان دارد، نه آنچه که باید باشد! من هم از آنچه که هست می گویم، نه آنچه که در ایدآل ماست. این عبارت شما که نوشته اید: «در واقع غیر دموکرات ها سبب ایجاد فضایی در کشور دموکرات می شوند که اندیشه های رئالیستی جای لیبرالیسم را در آن حیطه میگیرن» با تغییر جهت، برای کشورهای کمونیستی هم صادق است. یعنی اگر بنویسیم: « در واقع دموکرات ها سبب ایجاد فضایی در کشور غیر دموکرات(کمونیست ها) می شوند که اندیشه های رئالیستی جای لیبرالیسم را در آن حیطه میگیرنن»، البته من در یک جای دیگری هم توضیح دادم که شما خط پر رنگی بین «رئالیسم» و «لیبرالیسم» می کشید گویی که هر یک از اینها حکایت از جهان بینی متفاوتی می کنند! حال آنکه اینگونه نیست در لیبرالیسم گرایش های متفاوتی می تواند وجود داشته باشد که یکی از آنها می تواند گرایش رئالیستی باشد یکی هم گرایش محافظه کار، همانطور که در سوسیالیسم هم چنین گرایش هایی وجود دارد. یعنی تقسیم بندی رئال، ایدآل و محافظ کار می تواند در هر جهان بینی وجود داشته باشد. یعنی بحث رئالیسم یک بحث «درون لیبرالی» یا درون سوسیالی» است. نمی دانم شاید فریدمنی ها خود را لیبرال و کینزی ها را رئال می دانند اما از منظر من که نگاهی اجتماعی به مسئله شناخت دارم و ضرورتا به صورت جامعه گرایانه به پدیده ها نگاه می کنم، قطعا هم کینز و هم فریدمن از نظر متفکران لیبرال هستند.

    • فربد says:

      اتفاقا به نکته مهمی اشاره کردید که ای کاش پیشتر تر این بحث را مطرح می کردم. ببینید شما هم یک جا به نئولیبرالیسم اشاره کردید. در بحث نئولیبرالیستی با شما موافقم چرا که آنها پاره ای از فرضیات رئالیستی را پذیرفته اند. اما در اینجا دفاع من از نئولیبرالیسم نیست. من از لیبرالیسم کلاسیک سخن می گویم که رگه های رئالیستی ندارد. شاید برخورد من ایده آل گرایانه باشد در نگاه اول. اما آن ایده آل هدف من نیست، بلکه حرکت به سمت آن هدف است.

  14. ادیب عزیزی says:

    فرید عزیز
    ما نمی توانیم به صرف داشتن مخاطبان بیشتر، پرداختن به مباحث را همواره در «سطح» نگه داریم، باید به مباحث عمیق تری ورود کنیم، ضمن اینکه همین الان در کامنتها هم بسیار در سطح بسر می بریم، منتها تفاوت در این است که منطق افلاطونی شما در متن، تازه تبدیل شده به منطق ارسطویی، آنهم به شکلی بسیار ناقص، در ضمن مخاطبان را خیلی دست کم نگیرید! شاید حوزهُ دانایی بسیاری از آنها بیش از من و شما باشد، تفاوت و جذابیت سخن من شما، شاید(تاکید می کنم شاید) حاوی سخن جدیدی برای آنان باشد، اگر عمیق تر و جزئی تر وارد متن نشویم، بحثی نمی ماند که پی بگیریم، فقط می شود تکرار!
    دوست عزیز، هسته مرکزی بحث من کاملا آشکار است، من در دو مقاله ام، سرگذشت و روش «شناخت» را صورتبندی کرده ام، رسیده ام به دو شیوهُ شناخت که حال حاضر رو در روی هم قرار دارند! یکی شناخت زبانی، دیگری شناخت تکنولوژیکی، در حوزه «شناخت زبانی» مباحث زیادی بین زبانشناسان مطرح است، تقاوت سخن من شاید(چون از همه مباحث آنها اطلاعی ندارم، البته با مطالعاتی که دارم، نظزی مشابه هستهُ نظری خودم، ندیده ام ) با همه آنها این است که اصولا مقولهُ شناخت(به واسطه زبان) امری اجتماعی است، یعنی عمق و وسعت شناخت(شناخت بیشتر) هر چیزی، به گستردگی اجتماعی آن بستگی دارد، ما نمی توانیم مثل دکارت و لاک «ادراک و تصورات» فردی مان را به جای شناخت بگیریم و بنابه همان تشخیص، جهان را به پرتگاه ببریم. در واقع موضوع مورد دفاع در شناخت مورد نظر من، دموکراسی است، منتها مقوله ای به نام «مالکیت خصوصی» مانع از تحقق واقعی اوست. این حق مالکیت خصوصی از نظر من(برخلاف نظر لیبرال ها) به هیچ وجه ذاتی و ازلی نیست، بلکه مانند خیلی چیزها برساخته ای زبانی است[لطفا نخوانید که مثلا موضوع مورد مالکیت(زمین یا سرمایه) را زبان ساخته، بلکه «فهمِ خصوصی بودن مالکیت» برساخته ای زبانی است]، خلاصه کلام اینکه: اعطای «صلاحیت شناخت» به «فرد» و اعطای «صلاحیت داشتن مالکیت» به او، شرایطی را فراهم آورده که امور عالم نه آنکه بر اساس شناخت فرد(که هرگز نداشته) بلکه بر اساس ارادهُ ابزاری به پیش می رود، که در عین حال از توانایی کل بشریت بوجود آمده، اما اکنون در دستان بازیگوش صاحب مالکیت(فرد) قرار گرفته و این ابزار، بر اساس توانمندی خود، بازیگوش مورد نظر(فرد) را همچون کودکی، به بازی با خود کشانده و آیندهُ جامعه انسانی را مملو از نگرانی کرده است… حال شما مثلا می گوئید اگر مالکیت نبود اصل رقابت و تلاش شکل نمی گرفت و اگر اصل رقابت و تلاش نبود ما کماکان در عصر نوسنگی بودیم، اما من به این استدلال، اعتقادی ندارم، بلکه برعکس، معتقدم، اصل مالکیت بیش از آنکه موجب پیشرفت شده باشد، موجب تخریب شده است!، اما من و احتمالا شما، تلاشگران و پیشرفت آفرینان بی شماری را سراغ داریم که به هیچ روی با «انگیزه مالکیت» عمل نکرده اند، بلکه انگیزه اشان برای ارتقاع «عموم» بوده است. مالکان فقط از تلاش و پیشرفت عالمان(بی دغدغه از مالکیت) بهره برده اند و جهان را تخریب نموده اند…. اینها ادعاهای محوری من هستند. حال نشان دادن تناقض اینها با شماست نه من! این از بحث فلسفی….اما در بحث سیاسی، نمی خواهم انگ بزنم اما به نظر من شما یک نئولیبرال ایدآلیسم هستید، مثلا جورج بوش پسر یک نئولیبرال محافظه کار است، نئو لیبرال رئال، در سطح سران، کسی را به خاطر ندارم، اما مثلا آقای اوباما به نظر من یک لیبرال رئالیسم(کلاسیک) است. نئولیبرالها عمدتا به دنبال برداشتن مرزها و جهانی کردن اقصاد هستند.

    • فربد says:

      از آنجایی که به تحلیل زبان علاقه دارید باید عرض کنم که سادگی چیدمان لغات برای القای مفهومی ماهوی به معنای ساده انگاری و عدم تعمق در فضای مورد تحلیل نیست. گاه رساندن مفاهیم در چنان سادگی ذکر شده می نواند یارای رساندن دقیق تر آنچه که زبان ثقیل به آن پیچیدگی بی ارزشی میدهد، باشد. اینکه شما اینگونه من را نئولیبرال ایدآلیسم می دانید که در عمق ماهوی و فلسفی اش نمی دانم دقیقا رجوع به چه نوع هویتی است هم مانند نگاه تقلیل گرایانه شما به لیبرالیسم، متن فوق، و حتی تئوری هایی که خود از استفاده کرده اید است. این دو ادعای شما را کنار هم می گذارم:

      ۱٫ “انسان(به مفهوم جمع انسانی) با شناخت هر مفهوم و با ساخت هر واژه، وضعیت خود را نسبت به اوضاع قبلی اش دگرگون ساخت. یعنی نه آزادی حق طبیعی بوده و نه مالکیت! بلکه همه این تلقیات و اعتبارات برساخته های زبانی هستند”
      ۲٫ “فردِ به دنبال تصاحب و مالکیت» بگوئید، از فواید و ضروریات آزادی فرد در این عرصه(مالکیت خصوصی) بگویید. مثلا اگر، از «مبارزات سیاه پوستان، برای استیفای حقوق خودشان بگوئید و آن را از مصادیق لیبرالیم بدانید، قبول نیست! اینها از محکمات ایدهُ جمع گرایانهُ است، نه از ایدهُ فردگرایانه و مالکیت خصوصی! حقوق بشر هم حاصل تلاش جمع گرایانه است، دستاوردهای علمی هم حاصل انگیزه های جمع گرایانه است”

      من هم از همین منظر زبانی بخواهم بگویم شما چگونه در مورد مالکیت فکر میکنید (البته چون شما به این مسئاله برچسب زدن علاقه دارید) می شود اینکه شما یک “سازه انگار آنارشیست مارکسیست پست مدرن” هستید.

  15. ادیب عزیزی says:

    فرید عزیز
    وزن کشی زبان، بر می گردد به سطع تفکرات، معلومات، محفوظات و معقولات ما، یعنی تعیین وزن زبان و یا سنگینی و سادگی آن، برمی گردد به سطح طرفین، در جایی که سطح طرفینِ گفتگو (در مواردی که گفتم)، تقریبا یکسان باشد، زبان نه تنها سنگین نیست بلکه بسیار ساده هم هست. ضمن اینکه نوع زبان ما، سطح نگاه ما را نیز نشان می دهد. توضیح اول شما، این ذهنیت را برایم پیش می آورد که گویی «کانت بپیچیده نوشته و بی جهت هم پیچیده نوشته و می توانست در حدی ساده بنویسد که هر کسی به راحتی دریابد که او چه می گوید» ولی باید خدمت شما عرض کنم که کانت از آن ساده تر شاید نمی توانست که بنویسد!
    من از خودم، یا شما نخواستم که کانت باشیم، بلکه خواستم اگر می توانیم ورود کنیم به متن، به متن مورد نقد.(به موضوعی که از اول قرار بوده به آن بپردازیم، یعنی مسئله حق و مالکیت، نه مثلا تعیین موضع سیاسی- فلسفی یک «“سازه انگار آنارشیست مارکسیست پست مدرن”») اگر من شما را «لیبرال ایدالیسم» خواندم، قصدم را به شما گفته ام که انگ زدن نیست، بلکه دیدم شما در کاربرد دو واژه لیبرالیسم و رئالیسم دچار اشتباه هستید، خواستم بگویم که لیبرالیسم و رئالیسم دو جهان بینی جداگانه نیستند، یعنی در رئالیسم بحث بر سر تعریف حق، آزادی و مالکیت خصوصی نیست بلکه در رئالیسم بحث بر سر نوعی مواجهه با حق، آزادی و مالکیت است، این بود که راه دوری نرفتم و شما را در کنار دو شخصیت مشهور مورد مثال قرار دادم(ممکن است هم در مورد شما و هم در مورد آن دو شخصیت مشهور اشتباه کرده باشم، اما دلیل من برای ایدالیست بودن شما مثال مولوی شما و منطق حاکم بر متن شماست، این مثال و این منطق حتی در منطق ارسطویی جایگاهی ندارد)، متاسفم که شما آن مثال را «برچسب» تلقی کردید و مجبور به مقابل به مثل شدید، البته از شما ممنونم که مرا آنچنان وسیع دیدید که مرا “سازه انگار آنارشیست مارکسیست پست مدرن” دانستید، ای کاش تلاش می کردید تا احیانا قاطی پاتی بودن این وسعت را نشان می دادید!!! البته در این عنوان جدید که برایم در نظر گرفته اید، به آنچه که (دموکراسی)خودم به آن اعتراف کرده ام، اشاره ای نشده است، اما مطمئن باشید که نسبت به خودم دچار سوء تفاهم نخواهم شد…. من در مباحث فلسفی از شما خواسته و می خواهم که مصادیق تناقض را از متن من استخراج کنید، اما شما برای استخراج موضع سیاسی – فلسفی من چنین می کنید!، نمی دانم که دیگر چه باید بگویم تا در مسیر نقد فلسفی قرار بگیریم، نه سوء تفاهم سیاسی! موفق و پیروز باشید، خیلی از مباحثه با شما خوش گذشت. منتظر پاسخ آقای انصاری عزیز می مانم،(البته دوست ندارم انتظارم نوعی تعهد برای ایشان شائبه کند، چون نوشتن نقد، باید بصورت رها و آزاد باشد، انتظارم فقط بنابه قول ایشان است)، فرید عزیز، اگر دوست داشتید و حوصله کردید لطفا به این دو پرسش من پاسخ دهید:
    ۱- «مفهوم ماهوی» یعنی چه؟
    ۲- «عمق ماهوی» یعنی چه؟

    • فربد says:

      منظور من از عمق و مفهوم ماهوی آن پیکره از لیبرالیسم است که به عقیده من به صورت طبیعی در طبیعت موجود است آن جریان و حرکتی است که به آن اشاره کردم. حق و مالکیت بخشی است از آن جریان و حرکت که آزادی انسان ها را در مسیری قاعده مند تعریف می کند. در ثانی شما فرمودید که من “یک نئولیبرال ایدآلیسم”(ایست) هستم که اگر میگفتید لیبرال ایدآلیست مسئاله ای نبود. گرچه این ایده آل همان جریان طبیعی است که محدودیت های بی قاعده آن را به ایده آل تبدیل کرده اند.. گرچه همین که شما هابزرا در کنار لاک فیلسوف لیبرال خواندید نشان دهنده همان نگاه فاقد از عمق به لیبرالیسم است. بحث مالکیت هم درخواستی است طبیعی در وجود انسان نه مفهومی ساختگی از زبان و تکنولوژی. اگر در تاریخ هم به جوامع هزاران سال قبل مراجعه کنید درخواست مالکیت را در آن زمان نیز در یابیم، در زمان تکنولوژی فقط. چندین بار از متن شما جملاتی را آوردم که فکر می کنم تناقض را در آن نشان دادم که آخرین آن خود به تنهایی کافی است. در مورد مصادیق هم در متن بالا اشاره کردم اگر بخواهید دوباره همه را کپی کنم و در یک نظر بگذارم.
      سپاس گزارم

      • فربد says:

        ببینید بحث دیگر بنده به این تاکید بر ساخت واژگانی است. علت اینکه این بحث را قبول ندارم این است که اگر چنان اصالتی بر واژگان باشد پس بحث من و َشما از اساس بیهوده است چرا که این واژگانند که تعیین کننده هستند و نه من و نه شما.

  16. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    چون می خواستم، از مناظره در اینجا، با شما خداحافظی کنم، یک بار دیگر متن شما را خواندم تا سخن آخرم را بگویم
    چرا گفتم شما ایدآلیست هستید
    به این دلیل که:
    مثال فیل در متن شما صرفا مثالی برای موضوع خاصی نیست، بلکه در جای جای متن شما، برای توجیه حقیقت مطلق مورد نظر خودتان(لیبرالیسم) جریان دارد، مثال فیل در نزد مولانا، مثالی است که «حقیقت» را امری کلی، ذاتی و مُثلی می داند و شناخت آن را امری ناممکن تلقی می نماید! یعنی آن مثال، در امر شناخت حقیقت، برای ما «توانی» ناهمگون و نامربوط(بر خلاف مربوط دانستن شناخت ها از جانب شما در مثال فیل) قائل است. فقط نفهمیدم، چرا شما مطلقیتی که برای لیبرالیسم قائل هستید و آن را هم طراز با طبیعت می دانید، دیگر نحله ها را نیز با همین منطق طبیعی و ذاتی نمی بینید. با این منطق طبیعی و ذاتی، همه نحله ها را می توان در آن «جریان و حرکت مورد نظر شما» جا داد و تعریف نمود.
    چرا گفتم لیبرال هستید
    به این دلیل که:
    آزادی و مالکیت خصوصی را دوست دارید و آن را عامل پیشرفت بشر می دانید.
    ——
    یک ایدآلیست، معمولا حقیقت را دور از دسترس می داند و ضمن آنکه همه چیز هستی را با آن حقیقت توجیه می کند، اما قائل به وجود چیزی در هستی نیست که آن حقیقت مطلق را توجیه کند! شما در متنتان با چنین نگرشی به لیبرالیسم می نگرید. مقاله شما برای من به شدت غیر خواندنی است، یعنی به خودم سختی می دهم تا بخوانمش، صرفا به همان دلیل مطلق انگارانه اش، البته شما از گزاره های منطقی هم بهره می برید اما آنها را در خدمت نگاه مطلق انگارانه خود می گیرید!، شما وقتی قرار باشد عشق خود را توجیه کنید، اصولا واقعیت را نمی بینید، نه آنکه نخواهید ببینید!
    مثلا می نویسیذ:
    «بخش خصوصی و جامعه، اختلاف به چه کارش می آید؟ جوامع از اساس ضد جنگ و تنش هستند و این دولت ها هستند که در راه کسب قدرت سیاسی منافع حقیقی و مهم اقتصادی را نادیده می گیرند و گرفته اند.»
    دوست عزیز! تاریخ انسان، مشهور و مشهود از اختلاف و جنگ و تضاد برای منافع اقتصادی بوده است. از دو تا دستفروش که بر سر گوشه ای از پیاده رو شکم هم را می درند، بگیر، تا برو به دو تا «کارتلی» که در کسب موقعیت بهتر، زیرآب هم رو می زنند، و برای هم موقعیت «سقوط» ایجاد می کنند. من از دعوا و زیرآب زدن خواهران نفتی چیزی نمی گویم، بلکه شاهد خوب من، دعواها و روکم کنی های دو شرکت اپل و مایکروسافت است، که اصولا باید مقتضای کارشان دعوا نباشد.(شما را به خدا نگوئید اینها مقتضای رقابت است، چون در آن صورت، جنگ در خاورمیانه هم، بر سر نفت، می شود مقتضای رقابت!)
    شما نوشته اید:
    «در مفهوم خالص لیبرالیسم جستجو برای هستی شناسی، جهان شناسی، روش شناسی، و انسان شناسی برخوردی تقلیلگرایانه است. و باز هم تاکید می کنم این جست وجو امری است ضروری اما انتهای لیبرالیسم این چهارچوب ها نیست، اگر مسئاله زبان و یا فرهنگ را هم نگاه کنیم، در کجای لیبرالیسم به این نکته اشاره شده که یک زبان و یک شکل رفتاری برای تمامی انسان هاست؟»
    دوست عزیز! ما هر چقدر شما را به «پیامدها» توجه می دهیم، شما هی به «درآمدها» توجه می کنید. اگر اینطور باشد، مارکسیسم یا اسلام هم، هرگز ادعایی نداشتند که می خواهند پدر ملت ها را درآورند، اما دیدیم که هریک چه وحشتی پدید آوردند.(شکی نیست که ممکن است بسیاری از اندیشه ها در شکل آرمانگرایانه اش عالی باشند)….
    من عرض کرده ام: هستی شناسی تکنولوژیک، که یک هستی شناسی نئولیبرالی است، منجر به تک زبانی می شود، نه اینکه خود ادعای تک زبانی کرده است!… شما در متن خودتان به گونه ای از «دولت» سخن می گوئید که گویی دولت از آسمان یا از آستین اندیشه های من درآمده است. تمام عرض من این است که «دولت در جهان امروز» نماینده و تدارکچی طبقات «اَبَر مرفه» است، چه در چین، چه در آمریکا، چه در ایران و خاورمیانه، چه در خاور دور! در چین ممکن است رهبران حزب کمونیست به لحاظ اقتصادی «ابر مرفه» نباشند اما به لحاظ آزادی به وفق عقاید خود «ابر مرفه» به حساب می آیند. در آمریکا، رهبران سیاسی، هم جز ابر مرفه ها هستند و هم به لحاظ آزادی جز ابر مرفه ها هستند، ممکن است عده ای باشند که صرفا کارگزار باشند. کارگزار همان ابر مرفه ها!… در اینجا و در این مبحث با شما خداحافظی و شما را به خدا می سپارم.

    • فربد says:

      جناب آقای عزیزی
      اولا نفت دیگر یک منبع اقتصادی نیست، بلکه یک منبع استراتژیک است، اگر اختلافات خاورمیانه صرفا ناسی از نفت است چرا چنان اختلافی در ونزوئلا نیست؟ این اختلافی که در خاور میانه ذکر کردید منشا آن دولت ها هستند نه شرکت های خصوصی. این که دولت ها برای بخش خصوصی بستر اختلاف ایجاد می کنند چه ربطی به رفتار ذاتی
      این بخش دارد؟ آیا صنایع نظامی از بدنه دولت نیست؟ این بخش از تعریف قدرت جویانه دولتی درآمده است. آیا مایکروسافت و اپل به سمت هم لشکرکشی می کنند؟ باز هم تاکید می کنم که بحث من نئولیبرالیسم نیست. نئولیبرالیسم بیشتر به مثابه یک استراتژی است که بحث من این نیست. من از لیبرالیسم کلاسیک سخن می گویم که در آن تداخل دولتی نهی شده. پس چون امروز جهان بر اساس آنچه که باید باشد نیست، بنشینم کنار و بگویم یک طور می شود؟ اگر بر مبنای لیبرالیسم کلاسیک حرکتی در این راستا باشد آن تعلیم و تعلم است.

  17. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    حال که شما بحث را به کلی سیاسی کردید، من هم آخرین پاسخم را تقدیم می کنم:
    باز هم برای چندمین بار و آخرین بار عرض می کنم دولت از آسمان به زمین نیامده، دولت را مخالفان مالکیت خصوصی ایجاد نکرده اند، بلکه دولت در جهان امروز تبلور ارادهُ همان «بخش خصوصی قدرتمند» است، تا بلکه منافع این بخش را در مقابل تعرض بقیه بخش ها مصون بدارد.
    اولا نفت آمریکای لاتین و آمریکای جنوبی به نسبت نفت خاورمیانه در حد بسیار اندکی است، ثانیا بحران در آن منطقه در حد همان میزان نفت، همواره جریان داشته و دارد.
    قای رحیمی فرد عزیز، شما در استفاده از واژه ها به هیچ وجه خصوصیات منطقی آنها را رعایت نمی کنید. قبلا هم به شما گفتم، شما، واژه ای که نسبت به واژهُ دیگر خصلت همپوشانی دارد را بارها و بارها در مقابل هم به کار می برید. موضوع رئالیسم و لیبرالیسم را بارها گفتم، یک نمونه هم در مورد تئوری شناخت و پارادیم بود، که گذر کردم و توضیح ندادم! اکنون هم «منبع اقتصادی» را در مقابل «منبع استراتژیک» آورده اید. در صورتی که «منبع استراتژیک» نسبت به «منبع اقتصادی» خصلت همپوشانی دارد و نباید در مقابل هم آورده شود. یا آنکه در موضوع پارادایم، به من می گوئید پارادایم خود را نشان دهید! من از تئوری شناخت جدید می گویم، شما از من پارادایم جدید می خواهید. حال آنکه پارادایم مربوط به تئوری شناخت مرا، حوزه اجتماعی تعیین می کند نه من! در مقوله «منبع استراتژی» هم باید عرض کنم که هر «منبع استراتژی» به واقع یک «منبع اقتصادی» است. درست است که نفت بیچاره مان کرده، اما اگر به عنوان «منبع استراتژی» هم بدان نگریسته شود، باز هم می تواند به شکل های دیگر، منجر به «منبع اقتصادی» شود. مشکل آن است که صرفا به عنوان «منبع اقتصادی» به آن نگریسته می شود. ساده بگویم که: هر منبع اقتصادی نمی تواند به منبعی استراتژی بیانجامد، اما هر منبع استراتژی می تواند منجر به منبع اقتصادی شود.
    دوست عزیز! در مورد اپل و مایکروسافت باید عرض کنم که: «لشکرکشی» همواره نمی تواند در یک مفهوم باقی بماند، شکل لشکرکشی ها همواره تغییر می یاید، یک زمانی جنگ ها با کلاهخود و تیر و کمان انجام می شد، یک زمانی با توپ و تفنگ، یک زمانی هم با موشک و… من و شما از خرابکاری ها و جنگ این دو غول فضای مجازی چه اطلاعی داریم؟
    من تعجب می کنم که شما «لیبرالیسم کلاسیک» را چه می دانید که آن را با رئالیسم، جدا می کنید؟ پایه و اساس لیبرالیسم مالکیتی، تجربه گرایی است، رئالیسم هم، یکی از ابعاد تجربه گرایی است. شما با نگرشی ایدآلیستی از لیبرالیسم دفاع می کنید! تعجب می کنم که چگونه خود را لیبرال کلاسیک می دانید!
    بازهم عرض می کنم من مدافع «دولت ها» نیستم، دولت ها را صاحبان منافع و طرفداران مالکیت خصوصی می سازند! چرا فکر می کنید که هی دم به دم باید این «علم عثمان خودتان» را برای من بلند کنید! من معتقد به دولت دموکراتیک هستم، دولت دموکراتیک هم، تنها در شرایطی تحقق می یابد که «رقابت» بر سر مالکیت خصوصی نباشد و «منزلت» با داشتن بیشتر آن فراهم نیاید. چون در این صورت به خودی خود فراوانی ثروت منجر به مونوپل قدرت می شود، یعنی صاحبان سرمایه برای حود دولت می سازند و اعمال قدرت می کنند، اسمش را هم می گذارند«لیبرال دموکراسی»!
    دموکراسی یعنی اعطای «صلاحیت شناخت» و «صلاحیت تشخیص» به جمع، استمرار دموکراسی در گرو آن است که جمع کوچکی بتواند و شرایط آن را داشته باشد تا به اکثریت تبدیل شود و به «صلاحیت شناخت» و «صلاحیت تشخیص» دست یابد. وقتی قدرت اقتصادی برتری وجود داشته باشد، هرگز برای آن جمع کوچک چنین شرایطی مهیا نیست. موفق باشید
    آ

    • فربد says:

      جناب آقای عزیزی
      بنده با این فرمایش شمت که مخالفف نیستم که “دولت از آسمان به زمین نیامده”. اتفقا درست است که دست ساز بشر است و همین جاست که ارزش دادن به آن نوعی شانه خالی کردن از مسئولیت های فردی است. بشر دولت را ساخت و بعد هیولایی شد بر بالای سرش و آزادی هایش را محدود کرد. آیا من که بر مبنای طبیعت انسان (آنگونه که خود عقیده دارم و در جهان تجربی برایم واضح است) سخن می گویم در یک سازوکار ایده آل گرایی بحث می کنم یا شما که از یک فضای انتزاعی بدون وجود اصل مالکیت سخن می گویید. دموکراسی هم سازو کاری است که بر مبنای احترام به انتخاب و حقوق تک تک افراد یک جامعه است که تنها از دیدگاه لیبرالی قابل توضیح است. در مورد اینکه با رئالیسم و لیبرالیسم به یک تفسیر نگاه می کنید واقعا دیگر بحثی ندارم! (رجوع کنید به ویکیپدیا)

  18. ادیب عزیزی says:

    آقای رحیمی فرد عزیز
    اگر حقیقت با واقعیت را، اگر شناخت و ساخت را، اگر فلسفه و سیاست را اگر تئوری و پارادیم را، اگر تعریف و مصداق را یکی بپنداریم، هیچ نشان و هدفی در بحث نمی ماند تا پی بگیریم. همین می شود که، رئالیسم و لیبرالیسم را دو مکتب و دو جهان بینی جدا از هم تلقی می کنید! دوست عزیز! ویکی پدیا یک فرهنگ گردآمدهُ آکادمیک نیست، بلکه یک شبه فرهنگ مجازی است و هر دم از طرف کاربران،قابل تغییر است. منطق اساس کار هر نوشتار آکادمیک است، ویکی پدیا فاقد این منطق است و اصولا قابل ارجاع نیست. یکی از نمونه های همان دانش ویکی پدیایی را، شما در نتیجه گیری کامنت اخیرتان نشان داده اید. آنجا که بحث من را انتزاعی و بحث خودتان را غیر ایدآل گرا دانسته اید(واژهُ مقابل ایدآلست، رئالیست هست، اما چون شما خود را رئالیسم نمی دانید، مجبور شدم «غیر ایدال گرا» بکار ببرم، خلاصه برایم معلوم نیست که شما در مقابل واژهُ ایدالیسم چه می گذارید؟). دوست عزیز! مفاهیمی چون حقیقت، شناخت، فلسفه، تعریف و تئوری، از یک جنس هستند، و مفاهیمی چون واقعیت، ساخت، سیاست، مصداق و پارادایم از جنس دیگر، چرا دم به دم دستهُ اول را با دسته دوم قاطی می کنید؟ می توان از دستهُ دوم برای دستهُ اول مثال آورد، اما نمی توان آنها را یکی گرفت و با هم قاطی کرد. تمام نقد من از جنس دستهُ اول است، که به جنس دستهُ اول لیبرالیسم وارد کرده ام! چون لیبرالیسم به واقعیت، به پارادایم، به سیاست به ساخت و به مصداق انجامیده، من هم، از میان دسته دوم لیبرالیسم، برای نشان دادن نقض دسته اول آن، مثال می آورم. بخشی از بحث من در دسته اول به خودی خود انتزاعی است، چون واقعیت، مصداق و پارادایمی بنایه ایدهُ من هنوز بوجود نیامده است! اما شما که واقعیت ها(دسته دوم لیبرالیسم) را نمی بینید و به انتظار واقعیت هایی(دسته ای) دیگر از لیبرالیسم نشسته اید، قطعا، مشغول به ایدآل گرایی هستید. در مورد هیولای دولت هم باید عرض کنم آن هم دستاورد «هابز» یکی از بزرگان اندیشه لیبرالیسم است، بازهم شما می توانید بنابه دانش ویکی پدیایی «هابز» را متفکر لیبرالیسم ندانید! اما بنابه حوزهُ همان مفاهیم «دسته اول» که گفتم و بنا به حقیقت، فلسفه، شناخت و تئوری که هابز دارد، در حوزه حق، مالکیت، و آزادی انسان بر مبنای لیبرالیسم می اندیشد منتها در حوزه دسته دوم، یعنی واقعیت، سیاست و ساخت با جان لاک، دیگر بزرگ لیبرالیسم تفاوت دارد. متاسفم، عدم رعایت منطق، بزرگترین مشکل در این بحث بود!

  19. ادیب عزیزی says:

    تقریبا مدعیات همهُ تئوری های شناخت فلسفی، در بدو صدور، به صورتی انتزاعی بودند! هر آنچه لاک و هابز هم می گفتند در ابتدا به صورتی انتزاعی بود.

  20. ادیب عزیزی says:

    کامنتی از شما را تازه دیدم
    توضیح شما پیرامون «عمق ماهوی» و «مفهوم ماهوی»، آنطور که در متن کامنتان استفاده کرده اید، به هیچ وجه با معنایی که مفهوم «ماهیت» دارد، قابل جمع نیست. آنچه که شما توضیح داده اید، افاده به «ذات» می کند نه افاده به «ماهیت»، دیدن اینگونه اشکالات در متن شما به خاطر «ساخت واژگانی» یا «سازه انگاری» نیست، بلکه در اینجا، مفهوم و تبار مفهومی واژگان مطرح است. محوری ترین تفاوت بین اندیشه افلاطون و ارسطو، برمی گردد به تفاوتی که در مفهوم «ذات» و «ماهیت» وجود دارد. عذر می خواهم، فکر کردم در کامنت ها با فرد دیگری روبرو هستم، پرسش من هم به همین خاطر بود، اما پاسخ افلاطونی شما این شک را برطرف کرد.
    و اما در مورد تفاوت نگاه من و نگاه شما:
    وقتی واقعیت هایی که در بستر فلسفهُ لیبرالیسم بوجود آمده اند را نبینیم و در آرزوی شکل گیری واقعیت هایی دیگر، در همان بستر فلسفی باشیم! در واقع به ایدآل گرایی ره سپرده ایم!(کاری که شما می کنید) اما اگر با نقد واقعیت های شکل گرفته در بستر فلسفهُ لیبرالی، بنیادهای آن فلسفه را به چالش بگیریم و بنیاد فلسفی دیگری جایگزین کنیم، هرچند راه کارمان در بدو تولد انتزاعی است اما در اصل به واقع گرایی و ره سپرده ایم(کاری که من می کنم)،
    آقای رحیمی فرد عزیز! اگر لیبرالیسم، طبیعت فرض شود نه تنها دموکراسی، بلکه هر چیز دیگری از جمله تنازع بقا هم با آن قابل توضیح است. حتی همین بحث من و شما هم در قالب قوانین طبیعت، قابل توضیح است. منتها تناقض نگاه طبیعت گرایی که شما دارید، در این است که چرا وقتی پای مالکیت خصوصی به وسط می آید! طبیعت را با «هر کس به میزان توانمندیش» توجیه می کنید! اما پای دموکراسی که به میان می آید، از این قاعده عقب نشینی می کنید، و برای هر کس نه به میزان توانمندیش، بلکه به مانند بقیه افراد، فقط یک رای قائل می شوید، آیا این بدان معنا نیست که بر خلاف طبیعت خود، به این شرایط تن در داده اید؟ آیا این بدان معنا نیست که اگر قدرت اقتصادیتان بالا رفت، بر وفق طبیعت تان، از این شرایط تحمیلی زیرآبی بروید؟ پس دموکراسی نقض طبیعت است و تحمیل جمع گرایی به فرد گرایی است، یعنی انتقال شناخت و تشخیص از فرد به جمع است! منتها کار دموکراسی های واقعا موجود را صاحبان سرمایه با همان زیرآبی رفتنی که عرض کردم خراب کرده اند!
    چون هر بار شما مباحث سطحی و پیش پا افتاده را مطرح می کنید و من هم توضیح بیشتر را ضروری می بینم، اکنون سخنم را با اولین عبارت از اولین کامنتم به پایان می برم، ضمن آنکه نتیجه می گیرم، بحث با شما به دلیل عدم رعایت منطق، برایم بسیار مشکل بود، اما لذتبخش بود.
    [من لیبرالیسم را به عنوان یک دستگاه فلسفی- سیاسی (که دستاوردی از میان دستاوردهای انسان است) مورد نقد قرار دادم و انتظار داشتم که شما هم از آن به مثابه یک دستگاه فلسفی – سیاسی (که دستاوردی از میان دستاوردهای انسان است) دفاع کنید،]

  21. فربد says:

    دقیقا نگاه سطحی شما همین است که لیبرالیسم را دست آورد بشر می دانید…

نظر شما چیست؟

خبرخوان سردبیر | Google Reader