نه چپ، نه راست، نه میانه

تورِ ایمنی را چگونه پهن کنیم؟ یا آبِ زغال‌اخته را چگونه بازتوزیع کنیم؟

♦ رضا انصاری | چهارشنبه, ۲۲م آذر, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)

در هر جامعه‌ای، افرادی وجود دارند که بنا به هر علتی، نسبتاً برخورداریِ کمتری از مواهبِ زندگی دارند.

برخورداریِ کمتر می‌تواند تا آن اندازه باشد که آن فرد بدونِ دریافتِ کمک از همنوعانِ خود قادر به حفظِ یک زندگیِ حداقلیِ (شاملِ خوراک، پوشاک، مسکن، سلامت، …) نباشد.

مردِ تاجرِ میانسالی که خانه اش را نیز در ورشکستگی از دست داده و آواره‌یِ خیابان شده است؛ زنِ بی‌پناهی که باردار است و نیاز به پرستاری و غذا و دارو دارد؛ پیرزنِ از کارافتاده‌ای که منبعی برایِ تأمینِ زندگیِ خود ندارد؛ زنِ سرپرستِ خانواری که دو کودکِ خردسال دارد؛ زن و شوهرِ فقیرِ جوانی که کودکِ سرطانیِ دارند؛ کودکی که اسبابِ زندگی‌اش را پدر و مادرِ فقیرِ گرفتارِ اعتیاد تأمین نمی‌کنند؛ کارگری که دستمزدش تکافویِ هزینه‌هایِ خانواده‌یِ پرجمعیت‌اش را نمی‌‌کند، … همه نمونه‌های از افرادِ نابرخوردارتر و آسیب‌پذیرتر در یک جامعه هستند؛ هر یک بنا به علتی.

علتِ برخورداریی کمتر و آسیب‌پذیریِ فرد می‌تواند الف) خطایِ پیشینِ خودِ فرد باشد (تاجرِ ورشکسته‌یِ بی‌خانمان)؛ یا ب) این‌که از سرِ حادثه بوده و بالکل خارج از اراده‌یِ فرد بوده باشد (کودکِ سرطانیِ پدر و مادرِ فقیر).

علتِ آن موقعیتِ ناگوار، هر چه که باشد؛ خطا یا حادثه، کمک به این دسته افراد مسئولیتِ اخلاقیِ افرادِ برخوردارترِ جامعه است.

انجامِ این مسئولیتِ اخلاقیِ ممکن است: الف) منحصراً کمکِ مادی باشد (پرداختِ وجهِ نقد، یا تهیه‌یِ کالاها و خدماتِ موردِ نیازِ فرد برایِ او)؛ یا ب) اگر کمکِ مادی در توانِ فردِ خواهانِ کمک‌رسانی نیست، شاملِ کمکِ غیرمادی باشد (همفکری، راهنمایی، توانمندسازی از طریقِ آموزش، آگاهی‌رسانی درباره‌یِ وضعیتِ فردِ نیازمندِ کمک به دیگرانی که می‌توانند کمکِ مادیِ مؤثر کنند).

انجامِ این مسئولیتِ اخلاقیِ به دو صوت ممکن است: الف) به صورتِ انفرادی (رابطه‌یِ مستقیمِ انسانیِ چهره‌به‌چهره میان فردِ کمک‌کننده و فردِ کمک‌شونده)؛ ب) به صورتِ جمعی (کمک در قالبِ مؤسسه‌یِ خیریه).

انجامِ این مسئولیتِ اخلاقیِ به صورتِ جمعی نیز خود به دو طریق ممکن است: الف) از طریقِ سازوکارِ خصوصی؛ ب) از طریقِ سازوکارِ سیاسی.

منظور از سازوکارِ جمعیِ خصوصی همان استفاده از مؤسساتِ خیریه‌یِ خصوصی برایِ کمک‌رسانی به افرادِ نیازمند است، چه در قالبِ کمکِ مالی و چه در قالبِ کارِ داوطلبانه‌یِ بی‌مزد برایِ این مؤسسات.

منظور از سازوکارِ سیاسی نیز تصمیم‌گیریِ جمعی است، مطابق با رأیِ اکثریت درباره‌‌یِ میزان و نحوه‌یِ این کمک، تصمیم‌گیری درباره‌یِ نحوه‌یِ مشارکتِ جامعه در قالبِ یک نظامِ مالیاتی مطابق با رأیِ اکثریت، و نهایتاً واگذاریِ انجامِ این مسئولیت به دولتی که منصوبِ اکثریت است، اما علی‌الصول از کلِ جامعه نمایندگی دارد.

در این مورد، گر چه عملِ فردی و جمعی از طریقِ سازوکارِ خصوصی مانعی برایِ حمایت از افرادِ آسیب‌پذیر ندارد، اما به نظرِ من، هر عقلِ سلیمِ امروزی (یا به تعبیرِ بهترِ من: عقلِ ناقص) می‌پذیرد که انجامِ این عمل از طریقِ سازوکارِ سیاسی؛ یعنی دولت، نیز یکی از راه‌ِ‌حل‌هایِ بحق برایِ نیل به این هدفِ نیکو و اخلاقی است.

سیاستِ عمومی برایِ حمایت از افرادِ آسیب‌پذیر و نیازمندِ کمک در جامعه توسطِ دولت به «تورِ ایمنی» (safety net) مشهور است.

تعبیرِ «تورِ ایمنی» تصویرِ زیر را در ذهن تداعی می‌کند:

عده‌ای را در نظر بگیرید که دارند از یک کوهِ سنگی بالا می‌روند. هر یک مسیرِ خود را به سمتِ قله مستقل از دیگری و به اتکایِ خود و با سرعتِ متناسب با تواناییِ خود بالا می‌رود. اما همه‌یِ این افراد با یک خطرِ واحد روبه‌رو هستند: اینکه به علتِ یک اشتباه یا از سرِ یک حادثه در میانه‌یِ راه به تهِ دره سقوط کنند، و این گونه با مرگِ فاجعه‌بار برایِ همیشه از رسیدنِ به قله باز بمانند.

در این وضعیت، این به حالِ همگیِ افراد سودمند است که در ابتدایِ راه، همه بخشی از طناب‌هایِ خود را با هم به اشتراک بگذارند و از آن توری ببافند که به عنوانِ «تورِ ایمنی» در پایِ کوه پهن ‌می‌شود. کارکردِ «تورِ ایمنی» این است که اگر هر کسی، قوی‌تر یا ضعیف‌تر، به علتِ یک اشتباه یا از سرِ یک حادثه به تهِ دره سقوط کند، «تورِ ایمنی» جانِ او را حفظ می‌کند، و به او امکان می‌دهد که دوباره برخیزد و مستقل از دیگران، از همان مسیرِ یگانه‌یِ خود، و به اتکایِ نیرویِ فردیِ خود که «تورِ ایمنی» آن را از نابودی حفظ کرده است، دوباره به صعود از کوه ادامه دهد.

بنابراین، هدف از برپاییِ «تورِ ایمنی» توسطِ هر دولت در هر جامعه حفاظت از آسیب‌پذیرترین، ضعیف‌ترین و نابرخواردارترین افرادِ آن جامعه است، اما منفعتِ آن شاملِ همگان است.

افرادی که «به طورِ بالفعل» ضعیف و آسیب‌‌پذیر اند، همینک مشمولِ حمایتِ «تورِ ایمنی» قرار می‌گیرند، و افرادی که به خاطرِ احتیاطِ بیشتر یا از اقبالِ خوش سقوط نکرده اند و در معرضِ آسیب نیستند، «به طورِ بالقوه» از حمایتی که «تورِ ایمنی» فراهم می‌کند، بهره‌مند اند، چرا که این امکان وجود دارد که حتی برخوردارترها و قوی‌ترها نیز به واسطه‌یِ یک اشتباه یا از سر یک حادثه سقوط کنند، و در موقعیتِ آسیب‌پذیر قرار بگیرند، و آنگاه نیازمندِ کمک باشند.

اما آیا «تورِ ایمنی» می‌تواند، پیش از آنکه قوی‌تر‌ها و برخوردارترها سقوط کنند، و موقعیتِ ضعف برایِ ایشان فعلیت یابد، حمایتِ خود را به آن‌ها نیز گسترش دهد؟

پاسخ به این پرسش را به مددِ یک تمثیلِ دیگر جستجو می‌کنم.

مسأله‌ای داریم با فرضیاتی از قرارِ زیر:

ده لیوان داریم، با اندازه‌یِ یکسان. و نوشیدنی‌ای مثلاً آبِ زغال اخته.

لیوانِ اول‌ خالی است.

هشت لیوان دیگر، لیوانِ دوم تا لیوانِ نهم، همگی تا نیمه از آبِ زغال اخته پُر هستند.

و لیوانِ دهم لب به لب از آبِ زغال اخته پُر است.

لیوان‌ها، از لیوانِ اول تا لیوانِ دهم، همگی در یک ردیف به ترتیبِ میزانِ آبِ زغال اخته چیده شده اند.

حال مسأله این است که می‌خواهیم آبِ زغال اخته را در این لیوان‌ها بازتوزیع کنیم به طوری که سهمِ همه‌یِ لیوان‌ها از آبِ زغال اخته برابر شود.

این مسأله بی‌نهایت راهِ حل دارد.

می‌توان آبِ زغال اخته را کمی از لیوانِ nاُم به لیوانِ mاُم ریخت، به طوری که n و m هر دو عددی بینِ ۱ تا ۱۰ باشند، و این عمل را آن اندازه تکرار کرد تا برابری حاصل شود، و لیوانِ اول نیز خالی نماند.

اما بهترین، کوتاه‌ترین، و ساده‌ترین راه کدام است؟ آن راه این است که بی‌آن‌که به هشت لیوانِ میانی دست بزنیم، به‌سادگی نیمی از لیوانِ دهم را در لیوانِ اول خالی کنیم.

هر راهِ حلی غیر از این، که مثلاً شاملِ اندکی از لیوانِ سوم به لیوانِ هفتم ریختن، و اندکی از لیوان هشتم به لیوانِ پنجم ریختن باشد، راهِ حلِ غیربهینه است و متضمنِ انجامِ اعمالی بیهوده، برایِ اینکه در نهایتِ امر، سهمِ هشت لیوانِ میانی چیزی جز همانِ آبِ زغال اخته تا نیمه‌یِ لیوان نیست.

اگر هشت لیوانِ میانی به جایِ تا نیمه پُر بودن تا سه‌چهارمِ لیوان پُر می‌بودند، بهره‌یِ آن هشت لیوان از آبِ زغال اخته بیش‌تر می‌بود. اما اگر نیست، بازتوزیع میانِ لیوان‌هایِ میانی سهمِ نیمه را به سه‌چهارم افزایش نمی‌دهد.

افزایشِ سهمِ هشتِ لیوان‌ِ میانی در نتیجه‌یِ بازتوزیعِ آبِ زغال اخته میانِ همه‌یِ ده لیوان مطلقاً «محال» است، اما افزایشِ سهمِ لیوانِ خالی در نتیجه‌یِ بازتوزیع کاملاً «ممکن» است.

در هر جامعه‌ای افراد را از نظرِ میزانِ درآمد یا ثروت (شاخصی برایِ میزانِ برخورداری) می‌توان به ده دهک دسته‌بندی کرد. دهکِ اول شامل فقیرترین افرادِ جامعه است، و میزانِ برخورداری در دهکِ بالاتر بیشتر است، و دهکِ دهم شاملِ ثروتمندترین‌ افرادِ جامعه.

دهک‌هایِ میانی از نظرِ میزانِ برخورداری متوسط‌الحال اند؛ یعنی نه خیلی فقیر اند، و نه خیلی ثروتمند. توزیعِ درآمدها نیز از جامعه‌ای به جامعه‌یِ دیگر متفاوت است، اما دهک‌هایِ میانی (چه ۵ دهک، و چه ۷یا ۸ دهک) کمابیش سطحِ یکسانی از برخوداردی دارند.

سطحِ زندگیِ متوسط‌الحال‌ها نیز از جامعه‌ای به جامعه‌یِ دیگر تفاوت می‌کند. متوسط‌الحال‌هایِ سوئیسی از متوسط‌الحال‌هایِ ایرانی برخوردارتر اند. متوسط‌الحال‌هایِ ایرانی نیز از متوسط‌الحال‌هایِ بنگلادشی برخوردارتر اند.

از یک متوسط‌الحالِ ایرانی گرفتن و به او پس دادن، یا از جیبِ راستِ یک متوسط‌الحالِ ایرانی برداشتن و به جیبِ چپِ یک متوسط‌الحالِ ایرانیِ دیگر ریختن، و باز از جیبِ راستِ دومی برداشتن و به جیبِ چپِ اولی ریختن، سطحِ برخورداریِ متوسط‌الحالِ ایرانی را به سطحِ برخورداریِ متوسط‌الحالِ سوئیسی ارتقا نمی‌دهد.

شاید اکثریتِ رأی‌دهندگان در یک جامعه که اکثریتِ آن اکثریت را نیز متوسط‌الحال‌هایِ آن جامعه تشکیل می‌دهد، تصمیم بگیرد که بارِ حمایت از فقیرترین‌ افرادِ جامعه را تنها به دوشِ ثروتمندترین‌ها نگذارد، و متوسط‌الحال‌ها نیز در تأمینِ «تورِ ایمنی» که به طورِ بالقوه وجودش به آن‌ها نیز اطمینانِ خاطر می‌دهد، مشارکت کنند. آنگاه متوسط‌‌الحال‌ها نیز وارد ِ فرآیندِ بازتوزیع می‌شوند، اما تنها به عنوان پرداخت‌کننده، و نه دریافت‌کننده.

اما این تصور ‌که گستراندنِ «تورِ ایمنی» بتواند به متوسط‌الحال‌ها در همان زمان که متوسط‌الحال اند و هنوز از بدِ حادثه به سطح فقیرترین‌ها سقوط نکرده اند، منفعتی «خالص» برساند، افسانه‌ای بیش‌نیست، چون «محال» است.

تدبیرِ هر سیاستِ رفاهیِ عمومی، چه سیاستِ بازنشستگی و چه سیاستِ خدماتِ درمانی، بدونِ در نظرداشتِ این‌که چه چیز «ممکن» است و چه چیز «محال» است، راه به سیاست‌گذاری بهینه نمی‌برد.

***

توضیح: در یادداشتِ بعدی به موضوعِ خاصِ بازنشستگی باز خواهم گشت.

***

توضیحِ بیشتر در پاسخ به نظرِ خوانندگان (پنجشنبه، ۲۳ آذر):

تکلیفِ بحثِ بازتوزیعِ درآمد در یک جامعه در این یادداشت یکسره مشخص نشده است.

هدفِ این یادداشت، متواضعانه، تنها نشان دادنِ تفاوتِ مفهومی بین

الف) از حسن x ریال گرفتن و به حسین دادن، و از حسین x ریال نگرفتن و به حسن پس ندادن

و

ب) از حسن x ریال گرفتن و به حسین دادن، و از حسین x ریال گرفتن و به حسن پس دادن

ج) از حسن x ریال گرفتن و به حسن x ریال پس دادن

بوده است.

کارِ (الف) متفاوت است از کارِ (ب) و (ج). کارِ (الف) توزیع را عوض می‌کند؛ کارِ (ب) و (ج) توزیع را عوض نمی‌کند.

اختلافِ دو مفهومِ فوق‌الذکر مستقل از فکت و داده و شواهد به حکمِ منطق برقرار است.

استفاده از تمثیلِ آبِ زغال اخته برای نشان دادن همان تفاوتِ مفهومی کفایت می‌کرده است، و برایِ مقصدِ متواضعانه‌یِ خود بسیار هم کارایی دارد.

در هیچ جایِ این یادداشت، نویسنده به چنین توهمی دامن نزده است که آن توزیعِ فرضی آبِ زغال اخته در ده لیوان نماینده توزیعِ درآمد در ده دهکِ درآمدی در ایران یا سوئیس یا بنگلادش است. و از تمثیلِ خیالی آبِ زغال اخته در ده لیوان نیز هیچ سیاستِ خاصی درباره بازتوزیعِ ثروت و درآمد در یک جامعه‌یِ واقعی تجویز نشده است.

اما درباره‌یِ عدمِ اتکایِ یادداشت به شواهد و داده:

نه علمِ اقتصاد علمی است که بشود همچون علمِ منطق و ریاضیات به آن معرفتِ پیشینی داشت، و نه قطعاً سیاست‌گذاری برایِ یک جامعه کاری است  که بتوان از اتاقِ دربسته بدونِ نظر به واقعیاتِ خارجی انجام داد.

اما پیش از آنکه مقاله‌یِ علمی مبتنی بر شواهد بنویسیم یا تجویزِ سیاست برایِ یک جامعه‌یِ واقعی مبتنی بر عدد و رقم بکنیم، باید درکِ روشنی از مفاهیم و اختلافِ میانِ آن‌ها داشته باشیم.

توزیعِ درآمد و ثروت از جامعه‌‌ای به جامعه‌یِ دیگر متفاوت است، در یاداشت به این واقعیت اشاره شده است.

در یک جامعه‌یِ ۷۰ میلیونیِ فرضی، ممکن است ۹۹ درصدِ ثروت در مالکیتِ تنها یک نفر باشد و ۱ درصدِ ثروت در مالکیتِ ۶۹ میلیون و ۹۹۹ هزار و ۹۹۹ نفر ِدیگر. در چنین جامعه‌ای طبقه‌یِ متوسطی وجود ندارد. بازتوزیع در چنین جامعه‌ای باید گرفتن از آن یک نفر و دادن به همه‌یِ ۶۹ میلیون و ۹۹۹ هزار و ۹۹۹ نفر ِدیگر باشد.

در یک جامعه‌یِ فرضیِ دیگر، ممکن است توزیعِ ثروت میان دهک‌ها عیناً مانندِ توزیعِ آبِ زغال اخته در ده لیوانِ فرضیِ باشد.

بینِ این دو وضعیتِ حدی، بی‌نهایت وضعیتِ ممکن وجود دارد، که از بینِ آن بی‌نهایتِ وضعیتِ ممکن، شمارِ معدودی را می‌توان در دنیایِ واقعی یافت.

در جامعه‌ای ممکن است دهکِ اول فقیر باشد، در جامعه‌یِ دیگر سه دهکِ اول، یا ۵ دهکِ اول، یا نُه دهکِ اول.

هدفِ این یاداداشت روشن ساختنِ این است که «تورِ ایمنی برایِ فقرا» و «دولتِ رفاهِ فراگیر برایِ کل جامعه» دو مفهومِ کاملاً متفاوت اند.

از این مقدمه که فقرا (با هر تعریفی از فقر) آسیب‌پذیراند، و باید از طریقِ دولت موردِ حمایتِ جامعه قرار گیرند، «تورِ ایمنی برایِ فقرا» را می‌توان توجیه کرد، و نه «دولتِ رفاهِ فراگیر برایِ کل جامعه» را.

جهیدن از آن مقدمه به نتیجه‌یِ «دولتِ رفاهِ فراگیر برایِ کل جامعه» یک مغالطه است.

همین.

تورِ ایمنی را چگونه پهن کنیم؟ یا آبِ زغال‌اخته را چگونه بازتوزیع کنیم؟, ۵٫۰ out of 5 based on 1 rating

نظرات شما

 
  1. ادیب عزیزی says:

    رضای عزیز؛ مطلب جالبی بود
    به دلیل صدقِ مثالِ لیوان های زغال اخته است که «آزادی»(و نه عدالت) ضروری ترین خواست طبقه متوسط می شود و «عدالت»(نه آزادی) هم، ضروری ترین خواست طبقهُ ضعیف! درست در همین اوضاع احوال است که تکلیف «سیاست» هم روشن می شود! این «طبقهُ مرفه» است که «سیاست» را سامان می دهد، چرا که نمی خواهد تن به عدالت بسپارد، اگر «فرهنگ واقعا موجود»(حتی اگر ضد آزادی هم باشد)در خدمت سیاستش باشد و به کار سیاستش بیاید، با آن می سازد و از آن بهره ها می برد، تا هر چه بیشتر بتازد! اگر «فرهنگ واقعا موجود» به کارش نیاید! راه را باز می گذارد تا فرهنگی جدید بر مبنای «سیاست ها و مناسبات اقتصادی مرسوم» شکل بگیرد! طبقه مرفه از هر لحاظ آزاد است، او فقط آزادی دیگر طبقات را مخدوش می کند تا به عدالت تن درندهد! چگونه؟… از طریق بازیهایی که با این پدیده های روبنایی(فرهنگ و سیاست) به راه می اندازد! رسالت «محدودکردن آزادی طبقهُ متوسط» را به طبقه ضعیف می سپارد و رسالت «کمک به طبقه ضعیف» را به طبقهُ متوسط! این البته اوضاع و احوال در کشورهای حاشیه است! در کشورهای مرکزی، طبقهُ «اَبَر مرفه» باز هم، از طریق سیاست، پرچم «آزادی» را در سراسر جهان بلند می کند و خود را به عنوان «فرهنگ برتر» تبلیغ می نماید! با کمال تاسف، به بهانهُ «حقوق بشر» آدم می کشد و به بهانهُ «آزادی»، به اقصا نقاط جهان سیطره می یابد.

  2. فرامرز says:

    مقاله ضعیفی بود. یعنی بحث بازتوزیع این چنان سطحی است که با یک مثال اکستریم ذهنی آب زغال اخته بتوان تکلیف آن را یکسره و مشخص کرد؟ متاسفانه این مقاله به جای استدلال منطقی و تئوریک، سفسطه و مغلطه و مثال‌های نامرتبط را ارائه می‌دهد.
    چندین ایراد اساسی بر این نوع استدلال وارد است، که شاید مهمترینش عدم استفاده از واقعیات و شواهد و فکت و داده‌های دنیای واقعی و بسنده کردن به مفروضات ذهنی نویسنده باشد. اگر وضعیت طبقه متوسط ایران با سوئیس و بنگلادش متفاوت است قطعا شاخص‌های نابرابری آنها هم با یکدیگر متفاوت است. بنابراین اگر به فرض ضریب جینی ایران از ضریب جینی سوئیس بالاتر باشد (و بنابراین مقدار آب زغال اخته هشت لیوان میانی به گونه‌ای محسوس متفاوت خواهد بود که) به قطع و یقین طبقه متوسط ایران بیش از طبقه متوسط سوئیس از بازتوزیع درآمد منتفع خواهد شد. به علاوه اساسا نوع و الگوی بازتوزیع این کشورها به دلیل دلایل متعدد از جمله ساختار کاملا متفاوت اقتصاد و اجزا تشکیل دهنده درآمد دولت‌هایشان کاملا با هم متفاوت هستند. ضمن این که میزان بهره‌مندی گروه‌های مختلف درآمدی از منافع مادی و به ویژه غیرمادی بازتوزیع مشخص نیست. همچنین در نظام توزیع درآمد نسبتا سالم و شفاف معمولا طبقه متوسط به نسبت بیشترین هزینه را نسبت به طبقات دیگر متحمل می‌شود و موارد بسیار دیگر.
    به نظرم این مقاله آن چنان از ژرفا و غنای تئوریک تهی است که وارد کردن ایرادات تئوریک بر آن، به گره بر باد بستن می‌ماند.

  3. امیر آژنگ says:

    آقای انصاری با ایده تور ایمنی ارتباط خوبی برقرار کردم، ولی در مورد آب زغال اخته عرض کنم ساده سازی‌هایی در صورت مسئله انجام داده‌اید که منجر به نتیجه‌گیری نه چندان درستی شده است. اول از همه تمام لیوان های میانی را نیمه پر در نظر گرفته‌اید و اختلاف آنها را نادیده گرفتید که فرض می‌کنیم میانگین جمعی مد نظر بوده، ولی مشکل اساسی نابرابری حجم لیوان‌هاست:
    با این فرض که «۹۰٪ ثروت جامعه در اختیار ۱۰٪ جمعیت است» باز توزیع محتویات لیوان‌ها، ۹ لیوان را متنفع خواهد کرد و حتی سطح برخورداری آن‌ها نیز ارتقا پیدا خواهد کرد.

  4. رضا انصاری - معاون سردبیر says:

    توضیحی در پاسخ به دوستان در ذیل یادداشت اضافه شد.

  5. ادیب عزیزی says:

    برای پرداختن به «مفاهیم» عموما لازم می آید که مجهولات را تا حد ممکن گرد کرده و به حداقل برسانیم، در جامعهُ واقعی شاید به عدد کل جمعیتی که دارد «طبقه» وجود داشته باشد، چه طبقه اقتصادی چه طبقه فرهنگی، اما معمولا برای بررسی های اجتماعی، طبقات فراوان را به سه طبقه فقیر، متوسط و مرفه تقسیم می کنیم، چون معمولا هدف از این بررسی ها نشان دادن فراوانی طبقات نیست، بلکه هدف نشان دادن مفاهیم دیگر است، در این یادداشت به نظر می رسد که هدف آقای انصاری نشان دادن این مفهوم است که: هر سیاست رفاهِ عمومی «بدونِ در نظرداشتِ این‌که چه چیز «ممکن» است و چه چیز «محال»، ره به سیاست‌گذاری بهینه ای نمی‌برد»

نظر شما چیست؟