بخشِ نخست

نومحافظه­کاری در برابر آزادی­خواهی

♦ جرج اچ. اسمیت | دوشنبه, ۱۶م بهمن, ۱۳۹۱

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

مترجم: عباس شهرابی فراهانی

توضیح: اسمیت مجموعه مقالات خود را درباره نومحافظه­کاری (Neoconservatism) با بررسی برخی از تفاوت­های اساسی آن با آزادی­خواهی (Libertarianism) آغاز می­کند. این مقاله سه بخش دارد. این بخشِ نخست است.

***

جورج اسمیت“اگر جمله­ای را می­خوانید که با عبارت “نومحافظه­کار باور دارد” آغاز می­شود، ۹۹٫۴۴ درصد احتمال دارد که هر چیز دیگری در آن جمله نادرست باشد.” این جملات، نوشته ستون­نویس نومحافظه­کار، دیوید بروکس، در صفحه نظرات شخصی در روزنامه نیویورک تایمز (ژانویه ۲۰۰۴) است.

بسیاری از «نومحافظه­کاران» – برچسبی که مایکل هارینگتونِ سوسیالیست در سال ۱۹۷۳ برای ابراز نازضایتی­اش از به اصطلاح لیبرال­هایی که از ایده­ها و سیاست­های محافظه­کارانه دفاع می­کردند، به کار برد – اصرار دارند که نومحافظه­کاری یک نظام فکری یکپارچه نیست. آن­ها اشاره می­کنند که نومحافظه­کاران درباره موضوعات بسیار مهمی در میان خودشان اختلاف نظر دارند.

طبق نظر جیمز ویلسون، نومحافظه­کاری “نه یک ایدئولوژی است نه یک جنبش.” ایدئولوژی یک جهان­بینی نظام­مند است، در حالی که “هیچ چیز نظام­مندی در نومحافظه­کاری وجود ندارد.” نومحافظه­کاری را می­توان به شکل دقیق­تری به عنوان یک جهت­گیری، گرایش، چشم­انداز یا مشرب فکری توصیف کرد. به همین شکل، ایروینگ کریستول (پدرخوانده نومحافظه­کاری) نومحافظه­کاری را نوعی «باور اطمینان­محور» می­دانست.

حتی این اظهاراتِ مبهم نیز موافقت متفق­القولی در میان نومحافظه­کاران برجسته جلب نکرده است. مارک گرسون، نویسنده کتاب نظرگاه نومحافظه­کارانه (بهترین نگاه کلی به اندیشه نومحافظه­کاری) و ویراستار کتاب مجموعه نوشته­های اساسی در نومحافظه­کاری، بر این مدعاست که نومحافظه­کاری “چشم­انداز جامعی است نسبت به اقتصاد، سیاست، فرهنگ و جامعه که با اصولی مشترک و نگاهی متمایز پیوند دارد.” با وجود این­که اصطلاح نومحافظه­کاری ممکن است بر مجموعه­ای از آموزه­ها دلالت نکند و بنابراین به عنوان یک ایدئولوژی، در معنای صریح کلمه، شناخته نشود، “این اصطلاح در حقیقت با یک جهت­گیری ایدئولوژیک منسجم و متمایز، به یک گروه­بندی سیاسی اصیل دست می­یابد.”

اگر سخن­گویان برجسته این جهت­گیری، گرایش یا باور اطمینان­محور (یا هرچه اسمش را بگذاریم) نمی­توانند درباره این­که نومحافظه­کاری چیست موافقت کنند – یا در برخی موارد حتی اگر به فرض موافقت کنند – یک فرد بیرون از گود، به ویژه یک آزادی­خواه را که به جای ستایش کردن دست به انتقاد می­زند، باید برای دست زدن به تعمیم­هایی که برخی از نومحافظه­کاران ممکن است با آن مخالفت کنند، بخشید. بهترین چیزی که وی می­تواند به آن امید داشته باشد، به چنگ آوردن ماهیت این موجود گریزان است.

مرسوم است در بررسی نومحافظه­کاری به این اشاره شود که برخی از نومحافظه­کاران نسل اول، در سال­های ابتدایی [فعالیت خود] تروتسکیست بودند – واقعیتی که شایسته توجهی که برخی از منتقدان به آن کردند، نیست – که پس از آن [و پیش از گرایش به نومحافظه­کاری] بدل به لیبرال­های حامی نیو­دی­یل (New Deal) با گرایش ضد کمونیستی شدید شدند. این بنیان­گذاران تدریجاً به سمت جناح راست سیاسی حرکت کردند، به ویژه در واکنش به شورش و ضد فرهنگ دانشجویی در دوران جنگ ویتنام. در اوایل دهه ۱۹۷۰، نومحافظه­کاران به تعریفی از نسبتِ خود با سرمایه‌داری رسیدند که در کلامِ ایروینگ کریستول این‌گونه خلاصه می‌شود: “وای بر سرمایه­داری؛ درود بر سرمایه‌داری”. چنان­چه وی در یک عبارت مورد ارجاع می­نویسد، “یک نومحافظه­کار لیبرالی است که مورد هجوم واقعیت قرار گرفته است.”

 

فلسفه سیاسی نومحافظه­کاری چیست؟

یک راه برای دست­یابی به این موضوع، مقایسه‌یِ نومحافظه­کاری با آزادی­خواهی است. برخی از نومحافظه­کاران به خوبی از این روش مقایسه­ای استفاده کرده­اند، اما اغلب توصیفات­شان از آزادی­خواهی چیزی بیش از کاریکاتورهای صرف نیست. بارها به ما گفته شده که آزادی­خواهان “جبرگرایان اقتصادی” هستند که نسبت به نقش حیاتی ایده­ها در تغییر اجتماعی و سیاسی بی­توجه­اند؛ که آن­ها از بنیان­های اخلاقی و فرهنگی یک جامعه آزاد غفلت می­ورزند؛ که آن­ها حامی نوعی از رهایی­خواهی اخلاقیِ مبتنی بر “هر چه بادا باد” هستند؛ که آن­ها پیامد هر مبادله بازاری داوطلبانه را یکسره ستودنی می­دانند؛ که آن­ها “ذره­گرایان اجتماعی” هستند که هیچ بهایی برای اهمیت خانواده­ها و جماعت­ها قائل نیستند، و مواردی از این قبیل.

این جعل واقعیت­ها چنان بزرگ و نظام­مند هستند که باید مهارت خواندن و درک کردن نومحافظه­کاران، یا صداقت فکری آن­ها را مورد تردید قرار داد. (یک استثنای قابل­ذکر، مایکل نُواک، فیلسوف کاتولیک و نویسنده کتاب روح سرمایه­داری دموکراتیک و برخی آثار دیگر است.)

نومحافظه­کاران عموماً حامیان اصل لسه­فر (laissez-faire) را با زدن برچسب “آرمانشهرگرا” (یعنی کسانی که ارزش توجه جدی را ندارند) نادیده می­گیرند. ایروینگ کریستول می­نویسد “سخن گفتن درباره بازگشت به یک “تشکیلات اقتصادی آزاد” که در آن حکومت نقش معتدلی را بازی کند که پیش‌تر برعهده داشت، بیهوده است. ایده یک چنین ضدانقلابی، آرمانشهرگرایانه است.” دولت رفاه “، همان­طور که بیسمارک حدود صد سال پیش می­دانست، به­خودی­خود به طور کامل با یک فلسفه سیاسی محافظه­کارانه سازگار است.” (تنها از عهده یک نومحافظه­کار بر می­آید که دولت رفاه اقتدارگرای بیسمارک را یک مثال مثبت به شمار بیاورد.) آمریکایی­ها نیازمند و خواهان کمک حکومتی هستند، بنابراین “تنها سوال سیاسی جذاب این است: چگونه آن را به دست خواهند آورد؟”

نومحافظه­کاران در جستجوی­شان برای دست­یابی به یک دولت رفاه محافظه­کار، اغلب “قانون پیامدهای ناخواسته” را برای انتقاد از برنامه­های خاصی که باب میل­شان نیست، به کار می­گیرند. طبق نظر کریستول “سیاست اجتماعیِ دلسوزانه‌یِ لیبرال‌ همه انواع پیامدهای نامنتظره و ناخوشایند را در خود می­پروراند.” این به آن معنا نیست که نومحافظه­کاران با برنامه­های رفاهی مخالفت می­کنند؛ بلکه به گفته جیمز ویلسون، اگر کاری باید توسط حکومت انجام شود، “لازم است آن کار را محتاطانه، آزمایشگرانه، و با حداقلی از اقتدار بوروکراتیک انجام دهد.”

البته، اختلاف و اصطکاک [پیش از آن‌که به نحوه‌یِ اجرایِ آن کاری برسد که حکومت باید انجام دهد] آنجا است که حکومت چه کاری را باید انجام دهد و چه کاری را نباید انجام دهد. نزد آزادی­خواهان، عاملی اساسی در حل این مشکل این واقعیت است که حکومت­ها، بر خلاف همیاری داوطلبانه­ای که در تعامل اجتماعی می­یابیم، برای دست­یابی به اهداف خود از ابزارِ زور و اجبار استفاده می­کنند. در نتیجه، در نظرِ آزادی‌خواه، مسئله نقش مناسب و محدودیت­های حکومت به این مسئله تقلیل می­یابد که چه هنگامی حکومت اخلاقاً مجاز به اجبارِ دیگران است.

تأکید بر تفاوت اخلاقی بین اجبار و متقاعدسازی، برای قرن­ها، نشانه خاص رویکرد آزادی­خواهانه به فلسفه سیاسی بوده است. جان میلتون در سال ۱۶۴۴ نوشت که “هنر بزرگِ” فلسفه سیاسی “مشخص کردن این است که در چه زمینه­ای قانون باید خواهان محدودیت و مجازات باشد، و در چه اموری متقاعدسازی به تنهایی کارساز است.” جان لاک، چندین دهه بعد، با نوشتن این جملات ایده­ای مشابه را بیان کرد: “متقاعدسازی یک چیز است، و فرمان دادن چیزِ دیگر؛ با زورِ استدلال کسی را متقاعد کردن یک چیز است، و با زورِ مجازات مجبور کردن چیزِ دیگر.”

این تمایز، که مملؤ از اشارات اخلاقی ژرف است، در قلب نظریه آزادی­خواهی قرار دارد؛ با این حال، طبق نظر بسیاری از نومحافظه­کاران، آزادی­خواهان از بنیان­های اخلاقی یک جامعه آزاد غافل­اند. یک روحیه کنجکاو ممکن است بپرسد: موضع یک نومحافظه­کار درباره این که چه زمانی کاربردِ زور در روابط بشری مشروع است، چیست؟

نومحافظه­کاران، به جای این همه پُز دادن­های اخلاقی­شان، به ندرت با صراحت درباره این مسئله سخن گفته­اند؛ اگر هرگز چنین کاری کرده باشند. به نظر می­رسد این مسئله برای ذوق آن­ها بیش از حد ایدئولوژیک باشد، پس پاسخ­شان زیر زیاده­گویی­هایی درباره نهادهای دموکراتیک، جماعت، و ارزش­های بورژوایی مدفون شده است؛ زیاده­گویی­هایی چنان مبهم، که حتی صبر خوانندگان موافق­شان را نیز لبریز می­کند.

طبق نظر مارک گرسون، “آزادی یک خیر اساسی است، اما باید در خدمت هدف بزرگتری با نام فضیلت جامِعَوی باشد. آزادی هدفی فی­نفسه نیست؛ بلکه وسیله­ای برای خدمت به فضیلت است که از طریق جماعت­ها پرورانده و بسط داده می­شود.”

با وجود این­که، کم‌شمار آزادی­خواهانی مدعی­اند که آزادی هدفی فی­نفسه است (معنای آن هرچه می­خواهد باشد)، آنان تأکید دارند که آزادی فردی بالاترین ارزشِ «سیاسی» است، و این­که حکومت­ها باید به میزانی که از این ارزش حمایت و حفاظت می­کنند، به عنوان خوب یا بد شناخته شوند.

نومحافظه­کاران گهگاه مایل می­شوند که همین را بگویند، اما به طور مکرر هجوم به نگاه آزادی­خواهانه نسبت به “آزادی” را دنبال می­کنند. آنان ادعا می­کنند که آزادی فردی باید با “آزادیِ” جماعت­ها برای تعیین ارزش­های خودشان متوازن شود. چندین دهه قبل، ریچارد نُی­هاوس و پیتر برگر هشدار دادند که “تأکید نامتوازن بر حقوق فردی به طور جدی قدرت جماعت را برای پایدار نگه داشتن ارزش­های به شکل دموکراتیک تعیین­شده­اش در فضای عمومی را از میان برده است.”

البته، این “ارزش­های به شکل دموکراتیک تعیین­شده” شامل منع پورنوگرافی، فحشاء، قمار و سایر جرائم بدون قربانی­ای می­شوند که نومحافظه­کاران ممکن است شخصاً آن را اهانت­آمیز بدانند. هنگامی­که جماعتی تصمیم بگیرد فعالیت­هایی را که مورد قبول نومحافظه­کاران است، ممنوع کند، یا هنگامی­که جماعتی به قانونی شدن فعالیت­هایی که نومحافظه­کاران با آن­ها مخالفت می­کنند، رأی دهد، می­توان انتظار داشت که نومحافظه­کاران اشتیاق کمتری برای “ارزش­های به شکل دموکراتیک تعیین­شده” نشان دهند. به طور کلی، نومحافظه­کاران خواهان آزادی، در معنای انتزاعی کلمه، هستند؛ آنچه با آن مشکل دارند، کاربست آزادی در موارد خاص است.

طبق نظر آدام وُلفسون، “نومحافظه­کاران نه تنها با نقد آزادی­خواهانه از حکومت بزرگ بلکه با فهم مقید آن از آزادی نیز مخالفت می­ورزد.” به گفته‌یِ او، آزادی­خواهان از هر گونه آزادیِ امکان­پذیر، به جز آزادیِ خود-فرمانی، دفاع می­کنند. و آزادی خود-فرمانی به عقیده‌یِ وُلفسون دقیقاً چه چیزی است؟ در نظرِ او، این آزادیِ یک جماعت است برای تصمیم­گیری درباره این­که کدامین ارزش­ها باید به شکل اجباری بر اعضای آن جماعت تحمیل شود.

از این­رو، طبق گفته ولفسون، آزادی­خواه در دفاع از حق فرد برای انتخاب می­خواهد “افراد را از کنش­ورزی با یکدیگر برای تعیین این­که تحت چه قوانینی باید زندگی کنند، باز دارد.” به بیانی دیگر، این یعنی آزادی­خواهان «آزادیِ» برخی از افراد، از جمله یک اکثریت را برای نقض آزادی برابر دیگران انکار می­کنند. جان لاک و دیگر لیبرال­های کلاسیک مکرراً به این نوع از آزادی به مثابه “بی­بند­و­باری” یا حتی به مثابه “جباریت” ارجاع می­دادند، اما نومحافظه­کاران ترجیح می­دهند که آن را آزادی دموکراتیک بنامند.

این تصور نومحافظه­­کارانه از «آزادی» با سنت توتالیتاریسم دموکراتیک، مانند چیزی که ژان ژاک روسو از آن دفاع می­کرد، سازگارتر است تا با سنت حکومت محدود، مثل آنچه توماس جفرسون مدافعش بود. نومحافظه­کارانِ اندکی با خواست جفرسون برای “یک حکومت خردمند و صرفه­جو که باید انسان­ها را از آسیب رساندن به یکدیگر باز دارد، که در غیر این مورد، آن­ها را برای سامان­دهی تعقیب صنعتگری و رشد خودشان آزاد بگذارد، و نانی را که زحمتکش به دست آورده، از دهانش بیرون نکشد،” موافق­اند. نومحافظه­کاران، گاهی اوقات از “تناقض­های فرهنگی سرمایه­داری” سخن می­گویند – عبارتی که از عنوان کتاب دانیل بلِ جامعه­شناس در سال ۱۹۷۶ نشأت گرفته است؛ دانیل بل خود را “یک سوسیالیست اقتصادی، یک لیبرال سیاسی، و یک محافظه­کار فرهنگی” می­دانست. مضامینی که بل بسط داده، پیچیده­اند؛ اما چنان­چه برای مصرف عمومی نومحافظه­کاران تقلیل یافته­اند، مضامین مذکور به این ادعا فروکاسته می­شوند که سرمایه­داری، با خدمت­رسانی به خواسته­های ذهنی مصرف­کنندگان، به ایجاد یک فرهنگ لذت­گرایانه گرایش دارد. این نیز ادعا می­شود که این امر به انهدام ارزش­هایی می­انجامد که برای بقای خود سرمایه­داری ضروری­اند.

در پویایی دائماً در حال تغییر جامعه سرمایه­داری، مردمی که دیگر احساس نکنند تحت قید اقتدار اخلاقی سنت هستند، هم آزادی و هم مجال شوریدن علیه ارزش­های جامعه و مشارکت در یک “فرهنگ رقیب” را دارند. بنابراین، اروینگ کریستول استدلال می­کند که “مسئله اصلی دوران ما” عبارتست از چگونگی جلوگیری از انحطاط و نهایتاً انهدامِ ارزش­های اخلاقی و فرهنگیِ ضروری برای سرمایه­داری، به وسیله آزادی شخصی­ای که سرمایه­داری عرضه می­کند.

مارک گرسون به ما می­گوید که سرمایه­داری می­تواند “انحطاط ناشی از فراوانی” را به وجود آورد. اگر قرار باشد یک “فرهنگ سالم” باقی بماند، یک حکومت دموکراتیک باید “برخی از نتایج فرهنگی ناخوشایندتر سرمایه­داری را سامان دهد یا منع کند. این نتایج ناخوشایند شامل پورنوگرافی، فحشاء، موسیقی رپ خیابانی، و دیگر کالاهای اقتصادی بالقوه‌ای است که اغلب به نابودی ارزش­های بورژوایی می‌انجامد که که سرمایه­داری بر آن­ها استوار است.” در نظرِ وی، سرمایه­داری نمی­تواند بدون یک “فرهنگ سنتی” که از ارزش­های بورژوایی حفاظت کند، دوام بیاورد.

این ارزش­ها و فضیلت­های بورژوایی چیستند؟ پاسخ این سوال، به این بستگی دارد که اتفاقاً کدام نومحافظه­کار را مطالعه می­کنید. در اینجا، بر اساس نظم الفبایی [انگلیسی]، فهرست جمع­آوری­شده این فضائل برگرفته از دسته­ای از نویسندگان نومحافظه­کار وجود دارد: دغدغه خانواده (یکی از نومحافظه­کاران آن را “سوسیالیسم خانواده­ای” می­خواند)، احترام به مذاهب سنتی، تعویق کامروایی و لذت­جویی، پشتکار، باورهای اخلاقی محکم، پیش­بینی (دلواپسی معقول برای پیامدهای دوردست)، صرفه­جویی، بلندهمتی صادقانه، فروتنی، صناعت (تمایل به سخت­کوشی برای ارتقای شرایط شخصی)، عدالت (توجه به حق دیگران)، عدم انتظار برای دریافت چیزی در ازای هیچ چیز، انتظارات غیرآرمانشهرگرایانه، نظم، پرهیزگاری، پاکدامنی، احتیاط، وقت­شناسی، درستکاری، قابل اعتماد بودن، ثبات قدم، احترام به قانون، خویشتن­داری، اعتماد به نفس، سکوت و آرامش، متانت، و میانه­روی.

این فهرست، که شبیه نسخه مشروحی از باورهای سازمانِ پسران پیشاهنگ (Boy Scout) است، پرسشی آشکار برمی­انگیزد: کدام­یک از این ارزش­ها و فضیلت­ها را باید با نیروی اجبارآمیز حکومت تحمیل کرد، و کدام­یک را باید برای تعامل داوطلبانه افراد رها گذاشت؟

آزادی­خواه به این سوال با تمایزگذاری بین جرم­ها و رذیلت­ها پاسخ می­دهد. “جرم” نقض قواعد عدالت است، عملی است که حقوق شخص دیگری را زیر پا می­گذارد؛ در حالی­که یک “رذیلت” عبارتست از نقصی شخصی که با وجود این­که ممکن است به گونه­ای نامطلوب بر دیگران اثر بگذارد، متضمنِ اجبار نیست. این در اصل همان چیزی است که آدام اسمیت در ذهن داشت هنگامی که به “آن تمایز قابل توجه بین عدالت و دیگر فضیلت­های اجتماعی” ارجاع می­داد و اصرار داشت که فضیلت­هایی غیر از عدالت “نباید با زور در میان انسان­های برابر اعمال شوند.” عدالت “ستونی اصلی است که کل عمارتِ” نظم اجتماعی را نگه می­دارد. در مقابل، سایر فضیلت­ها تزییناتی هستند که ساختمان را می­آرایند و بنابراین “کافی است که توصیه شوند، اما نباید به هیچ وسیله­ای آن­ها را تحمیل کرد.”

نومحافظه­کاران به این رویکرد معترض­اند. در حقیقت، ایروینگ کریستول مدعی بود که آدام اسمیت، با باور به این­که کنش­های منفعت­طلبانه­ی افراد به گونه­ای خودکار منجر به پیامدهای خوشایند می­شوند، به شکلِ ناموجهی درباره فضیلت­های اخلاقی مورد نیاز برای برقراری و حفظ یک جامعه آزاد، غافل بود. اهمیتی ندارد که اسمیت هیچ­گاه به چنین چیزی باور نداشت. کریستول، در یک شاهکار دست­سازِ ایدئولوژیک، مدعی شد که آزادی­خواهان به طور کلی “نسبت به فرهنگ بی­ملاحظه­اند” و حقیقتاً رابطه بین اخلاقیات و جامعه­ای آزاد را نمی­فهمند.

بسیاری از نویسندگان آزادی­خواه، مانند ویلهلم فون هومبُلت و هربرت اسپنسر، درباره رابطه بین آزادی و فرهنگ با جزییات قابل توجهی سخن گفته­اند. به علاوه، اِین راند، یکی از مؤثرترین چهره­های اندیشه آزادی­خواهانه مُدرن، به طور گسترده­ای درباره بنیان­های اخلاقی و فرهنگی سرمایه­داری نوشته است، اما در مجموعه آثار نومحافظه­کاری به ندرت به وی اشاره می­شود، به جز برای مسخره کردن و انکار گستاخانه وی به عنوان بنیانگذار یک “فرقه”.

ظاهراً نومحافظه­کار خوب او است که این را بداند که برخی اعمال و گرایش­های غیراخلاقی، حتی آن­هایی که حقوق افراد دیگر را ضایع نمی­کند، “بیماری­های” اجتماعی هستند که تنها اجبار حکومتی می­تواند درمان­شان کند. این است فضیلت بورژوایی مسئولیت شخصی در نظرِ نومحافظه‌کارِ خوب.

 

اصلِ مقاله به زبانِ اصلی را در اینجا می یابید.

 


نظرات شما

 
  1. فرشید says:

    به نظرم از اینهمه پولی که الکی دادید به پاسدار اکبر گنجی که مفت بخوره و در VOA مرگ بر آمریکا بگه کمی را نگه می‌داشتید برای استخدام یک تایپیست حرفه‌ای بد نبود.

  2. نومحافظه کار says:

    علیرغم اینکه مطالب زیادی درباره نومحافظه‌کاری ناگفته ماند، اما پرداختن به این مسائل تأثیرگذار یک وظیفه مهم سایتهای خبری و اجتماعی است. ممنون که زحمت ترجمه را کشیدید. امیدوارم مطالب بیشتری هم بگذارید

نظر شما چیست؟