آیزایا برلین

شرحی بر آراء آیزایا برلین: یادداشتِ چهارم

♦ امین ریاحی | جمعه, ۹م فروردین, ۱۳۹۲

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

امینِ ریاحی طیِ چند یادداشت به شرحِ برخی آراءِ آیزایا برلین می‌پردازد. موضوعِ یاداشتِ نخست تضادِ خیرها , یادداشتِ دوم پلورالیسم در اندیشه‌یِ برلین بود. یادداشتِ سوم درباره‌یِ یوتوپیا و سیاست منتشر شد. موضوعِ یاداشتِ چهارم آزادی است. یاداشتِ پنجم به روشنگری، رومانتیسم، حقوقِ بشر و فایده‌گرایی، اختصاص دارد. و یادداشتِ پایانی به طورِ مختصر نگاهِ آیزایا برلین به اندیشه‌یِ کارل مارکس را ارائه می‌کند.

***

آیزایا برلین عکسآزادی

مشهورترین نوشته برلین٬ مقاله دو مفهوم آزادی اوست که در آن به تبیین دو مفهوم از آزادی با عناوین آزادی مثبت و آزادی منفی دست می‌زند. نکته‌ای که دانستنش برای درک بهتر این دو مفهوم ضروری است این است که آزادی مثبت و منفی در برخی مواقع با یک‌دیگر هم‌پوشانی دارند و الزاما از یک‌دیگر مجزا نیستند. در واقع در تعاریف متفاوتی که برلین از آزادی مثبت و منفی ارائه می‌دهد گاهی گوشه‌هایی از این دو مفهوم با یک‌دیگر تضاد دارند٬ گاهی تباین و گاهی تنافر و این بحث برلین٬ زمانی که به آزادی مثبت می‌رسد برخلاف اجزای دیگر فلسفه او کمی مبهم است. به همین دلیل ما نیز گام‌به‌گام و با توامانینه در مقاله دو مفهوم آزادی جلو می‌رویم.

از میان دو مفهوم آزادی٬ برلین ابتدا به تعریف آزادی منفی می‌پردازد که روی هم رفته ابهام کم‌تری دارد. آزادی منفی را می‌توان به معنای عدم مانع و عدم اجبار تعریف کرد. با این توضیح که ناتوانی فیزیکی٬ ذهنی٬ مالی و امثال این‌ها به معنای نقض آزادی منفی نیست٬ «آزادی منفی یعنی عدم مداخله دیگران و هر اندازه این قلمرو عدم مداخله گسترده‌تر باشد آزادی هم بیش‌تر است[۱]». این که قلمرو عدم مداخله چقدر است یا به عبارت بهتر تا چه حدی می‌توان آزادی را نقض کرد می‌تواند محل بحث باشد اما اس و اساس تعریف همین است. نقض زیاده از حد آزادی از آدمی برده می‌سازد و عدم نقض آن به آزادی گرگانی ختم می‌شود که بره‌ها را خواهند درید.

نکته مهم در تعریف برلین از آزادی منفی تفاوتی است که او میان آزادی و شرایط بهره‌مندی از آزادی می‌گذارد. در این معنا اگر کسی پول نداشته باشد که دور دنیا بگردد به این معنا نیست که آزادی گشتن دور دنیا را ندارد یا اگر کسی توان استفاده از رسانه و رساندن صدای خود به دیگران را نداشته باشد نمی‌توان به این نتیجه رسید که او آزاد نیست که از رسانه استفاده کند.

چنان‌که آمد برلین می‌گوید بسط مفاهیم آن‌ها را بی‌معنا می‌کند٬ اگر آزادی را آن‌قدر بسط دهیم که عدالت و برابری و رهایی را هم شامل شود دیگر نه آزادی است٬ نه عدالت٬ نه برابری و نه رهایی. ما می‌توانیم در جایی که آزادی داریم اما شرایط بهره‌مندی از آن را نداریم به نبود این شرایط اعتراض کنیم اما دلیلی ندارد که در همان زمان بگوییم آزادی هم نداریم٬ به این دلیل ساده که آزادی داریم.

تنها در صورتی می‌توانیم بگوییم که آزادی گشتن دور دنیا را نداریم که اشخاص یا گروه‌هایی مانع این عمل شوند. اما اگر ما فکر کنیم که آزادی گشتن دور دنیا را نداریم چون پول آن را نداریم و پول آن را نداریم چون سرمایه‌داران مانع تحصیل آن می‌شوند چه؟ در این صورت اجباری پدیده آمده که آزادی ما نقض شده است و برلین این را می‌پذیرد که اگر ما چنین تصوری داشته باشیم به این نتیجه برسیم که آزادی هم نداریم.

برلین در ادامه‌ی توضیح مفهوم منفی آزادی می‌گوید فدا کردن بخشی از آزادی برای به دست آوردن یک خیر دیگر شاید کاری اخلاقی یا لازم باشد اما موجب افزایش آزادی نمی‌شود. آزادی آزادی است و آن خیر دیگر چیز دیگری است. اگر من مقداری از آزادیم را فدا می‌کنم که در ازای آن امنیت به دست بیاورم٬ آزادیم را افزایش نداده‌ام٬ از آن کاسته‌ام و به امنیتم افزوده‌ام. ما تنها باید تعادلی میان ارزش‌های‌مان برقرار کنیم و برای حفظ این تعادل مدام دست به انتخاب بزنیم با این قید که آزادی را کاملا زیر پا نگذاریم٬ «آن مقدار از آزادی که از دست دادن آن٬ تجاوز به جوهر طبیعت و سرشت انسانی است.»[۲]

برای فهم بهتر تفاوت دو برداشت از آزادی باید دانست که در آزادی منفی به محدوده اعمال قدرت توجه بیش‌تری می‌شود تا سرچشمه آن. به این معنا که ممکن است در یک دیکتاتوری نظامی انسان‌ها بیش‌تر آزاد باشند و کم‌تر در کار آن‌ها دخالت شود تا یک دموکراسی خلقی. در اولی حوزه ممنوعه تنها به امور سیاسی و امنیتی محدود می‌شود اما در دومی چه بسا سبک غذا خوردن٬ موسیقی و مذهب نیز به خواست اکثریت تنظیم گردد.

در برابر یا در کنار این برداشت از آزادی٬ تفسیر دیگری نیز از آن – چه بسا در ابعاد بسیار بزرگ‌تر – در جریان بوده که برلین نام آن را آزادی مثبت می‌گذارد.

در تعاریف متفاوتی که او از این برداشت ارائه می‌دهد نهایتا می‌توان سه جز اساسی آن را چنان‌که بشیریه می‌گوید[۳] این‌گونه طبقه‌بندی کرد:

خودمختاری فردی٬ عمل بر حسب مقتضیات عقل و حق مشارکت در قدرت عمومی.

چنان‌که از جز سوم برمی‌آید در این نوع از آزادی منشا قدرت نقش پررنگ‌تری نسبت به آزادی منفی بازی می‌کند. زمانی فرد از آزادی مثبت برخوردار است که اولا از نظر فردی خودمختاری داشته باشد٬ ثانیا از عقل پیروی نماید و ثالثا بتواند در قدرت سیاسی یا در معنایی گسترده‌تر قدرت عمومی مشارکت کند. هر چند اغلب فلاسفه‌ای که آزادی را به معنای مثبت آن می‌دانستند از خودمختاری فردی شروع می‌کردند اما در نهایت این خودمختاری قربانی خردگرایی (چنان‌که ایشان خرد را می‌فهمیدند) و مشارکت سیاسی (گاه به شکل وظیفه مشارکت) می‌شد.

بسیاری از فلاسفه کوشیده‌اند با دمیدن در آزادی مثبت و بسط معنای آن٬ تضاد آزادی را با وجود دولت رفع کنند. هنگامی که روسو می‌گوید «وقتی تسلیم همگان می‌شوم در واقع به هیچ کس تسلیم نشده‌ام» می‌توان گفته بنجامین کنستان را به او یادآوری کرد که برای انسانی که تحت ستم قرار می‌گیرد چه فرقی می‌کند که این ظلم از ناحیه حکومتی مردمی باشد یا از سوی یک پادشاه یا قوانین سرکوب‌گر؟ یا روش صادقانه‌تر هابز را پیش کشید که نفس نقض آزادی را می‌پذیرد و به جای این‌که تلاش کند نام آن را به آزادی حقیقی تغییر دهد کوشش می‌کند در توجیه این نقض آزادی از مزایای آن سخن بگوید.

در نهایت از توضیحاتی که بعدها برلین پیرامون مقاله‌اش می‌دهد می‌توان در نگاه او باور به ضرورت تعادل میان آزادی مثبت و آزادی منفی را تشخیص داد. «اساس مطلب تنها تشخیص مرز میان دو مفهوم مثبت و منفی آزادی نیست٬ بلکه کوشش در ایجاد تعادل میان این دو نیز هست. به گفته برلین هر گاه آزادی مثبت به اندازه کفایت تحقق یابد باید از آزادی منفی کاسته شود. اگر تعادل میان این دو مفهوم آزادی وجود داشته باشد تحریف و تفسیر آن‌ها دیگر کار ساده‌ای نیست[۴]

برلین در ابتدای مقاله می‌گوید که به دو برداشت محوری از واژه آزادی می‌پردازد که پشتوانه بزرگی از تاریخ بشر را با خود دارند و به معانی متفاوت دیگری که فلاسفه مختلف در توضیح آزادی برشمرده‌اند وارد نمی‌شود. پس خواننده نیز باید خود را آماده کند که با دو برداشت از آزادی مواجه شود که الزاما یک‌دست٬ بی‌تناقض و صریح نیستند. چرا که برلین در قسمت‌های زیادی از این مقاله٬ به خصوص در توضیح آزادی مثبت٬ به توضیح برداشتی که خیلی از فلاسفه از این مفهوم داشته‌اند می‌پردازد و آن را با آزادی منفی مقایسه می‌کند.

در بعضی از نقدهایی که به این مقاله آمده این ایراد وارد شده که چرا برلین از آزادی مثبت به معنای خودمختاری٬ به آزادی مثبت به معنای تبعیت از عقل می‌رسد. واقعیت این است که برلین به چنین نتیجه‌ای نمی‌رسد و از قضا چنین نتیجه‌ای را در اشکال افراطی آن مصداق نقض آزادی می‌داند٬ او تنها به این برداشت غالب از آزادی٬ که خودمختاری و الزام به پیروی از خرد را توامان دارد نام آزادی مثبت می‌دهد. چرا که مکررا فلاسفه بزرگ خودمختاری فردی و هم‌زمان پیروی از خرد را مصداق آزادی می‌دانند.

برلین در جایی می‌گوید که خرد بهترین منبع برای تنظیم امور جامعه است و از این‌جا می‌توان به منظور او٬ هنگامی که از تعادل آزادی مثبت و منفی سخن می‌گوید پی برد. احتمالا زمانی این تعادل بیش از همیشه برقرار است که شهروندان در قدرت عمومی مشارکت داشته (جز سوم آزادی مثبت) و امور بیش از هر چیز بر مبنای خرد تنظیم گردند (جز دوم آزادی مثبت) اما دامنه تصمیم‌گیری‌ها به آزادی شهروندان وارد نشده و به خودمختاری شهروندان بیش از حد حداقلی ضرورت لطمه وارد نکند (آزادی منفی و جز اول آزادی مثبت).

 


[1] لیبرالیسم و منتقدان آن٬ مایکل ساندل٬ احمد تدین٬ مقاله دو مفهوم آزادی٬ آیزایا برلین٬ ص ۲۷ – نسخه کامل‌ این مقاله در کتاب چهار مقاله درباره آزادی نیز آمده است اما ارجاعات ما به مقاله‌ خلاصه‌ای است که در کتاب لیبرالیسم و منتقدان آن منتشر شده است.

[۲] همان٬ ص ۳۲

[۳] اندیشه‌های آیزایا برلین٬ حسین بشیریه٬ اطلاعات سیاسی اقتصادی٬ ش ۱۰۷ و ۱۰۸

[۴] تاریخ و آزادی از دیدگاه آیزایا برلین٬ رامین جهانبگلو٬ کلک٬ بهمن و اسفند ۱۳۷۴٬ ش ۷۱ و ۷۲


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟