امین ریاحی

شرحی بر آراء آیزایا برلین: یادداشتِ پنجم

♦ امین ریاحی | جمعه, ۲۳م فروردین, ۱۳۹۲

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

توضیح: بخشِ بعدی بخشِ پایانی است.

***

روشن‌گری و رومانتیسم

من این‌جا نیستم که بیندیشم٬ بلکه هستم تا احساس کنم

هردر

ضدیت با امنیت اقتصادی٬ توسعه٬ ثبات سیاسی و قانون تنها منحصر به آنارشیست‌های امروزی نیست٬ این مفاهیم به درازای عمرشان مورد حمله جریان‌های مختلف فکری قرار گرفته‌اند که معمولا در کنار نقدهایی که به این مفاهیم داشته‌اند بنا به مسلک و شرایط٬ ویژگی‌های دیگری چون خردستیزی٬ فردگرایی افراطی٬ ملی‌گرایی٬ چندفرهنگ‌گرایی٬ درون‌گرایی و … را نیز یدک می‌کشیدند. رومانتیسم از جمله این جریان‌ها و چه بسا از جدی‌ترین‌های آن‌هاست که چون جعبه پاندورا از آن جریان‌های مختلفی سربرآورده و آن‌ها نیز به نوبه خود به پدیدآمدن جریان‌های دیگر منجر شدند. در حالی که شاخه‌ای از آن از نوعی فردگرایی به چندفرهنگی و از آن‌جا به ملی‌گرایی می‌رسید٬ شاخه‌ای دیگر تنها به فردگرایی یا ملی‌گرایی اکتفا کرده یا به ترتیب دیگری این گرایشات را هم‌زمان دارا بود. جریانات منشعب از رومانتیسم گاه در ضدیت با اخلاق دینی گوی سبقت را از اندیشمندان روشن‌گری ربوده بودند و گاه به چنان رازورزی و ایمان درونی رجعت می‌کردند که پهلو به پهلوی عرفان ایرانی می‌زدند. شاید تنها رومانتیسم باشد که بتواند هم ضدیت با سیستم و نظام را داشته باشد و هم بتواند شدیدترین نوع ملی‌گرایی و نظم شبه‌فاشیستی را در خود بپروراند.

برلین رومانتیسم را تا حد زیادی ممزوجی از تناقض و تضاد دانسته و همین دلیل را در توضیح عدم امکان تعریف رومانتیسم می‌آورد. او تلاش می‌کند توضیح محتاطانه‌ای از چرایی ظهور رومانتیسم در آلمان پس از جنگ‌های سی ساله بدهد٬ برلین فراگیری و گسترش یک‌باره رومانتیسم را از تحقیر غرور ملی آلمانی‌ها به دلیل شکست در جنگ و در عین حال خوار شدن این سرزمین در مقایسه با کشورهای اروپای غربی و به خصوص فرانسه می‌داند. چند دوک‌نشین که از پاریس خردگرا که طلایه‌دار روشن‌گری بود عقب مانده و بعد از چند تلاش در تقلید از فرانسوی‌ها به تحقیر و رد تمام آن دست‌آوردها می‌پردازند.

خردستیزی عرفان ایرانی٬ دو انقلاب و جنبش‌های بزرگ شکست‌خورده٬ جنگی طولانی و تحقیر غرور ملی ایرانیان و سربرآوردن جریان‌های فکری که به تحقیر خرد٬ توسعه٬ صنعت٬ امنیت و پیشرفت می‌پردازند و در تندروی زودرس از آنارشیست‌های اروپایی پیش افتاده‌اند٬ اهمیت مطالعه دقیق جریان‌های خردستیز و یکی از عظیم‌ترین آن‌ها یعنی رومانتیسم را به ما یادآور می‌شوند. در دو کتاب ریشه‌های رومانتیسم٬ مجوس شمال و در مقالات دیگر برلین یکی از جریان‌های عمده خردستیز که یک سر آن در هنر است و سر دیگرش در سیاست بررسی شده و مطالعه این آثار می‌توانند ما را به شناخت خردستیزی و جریانات آن از نگاه تیزبین یکی از بهترین مورخین تاریخ‌ اندیشه‌ها مسلح کنند.

برلین قبل از بحث در رومانتیسم به سراغ روشن‌گری می‌رود و ظهور رومانتیسم را تا حد زیادی در تقابل با آن توضیح می‌دهد. او می‌گوید دنیایی را تصور کنید که مملو است از فرضیه‌های متناقض راجع‌به قوانین طبیعت. در برابر هر مسئله‌ای از مسائل علوم طبیعی پاسخ‌های متضاد و پرابهامی قرار دارد که اسطوره٬ دین٬ سنت٬ کلیسا٬ روابط قدرت و … بر آن‌ها سایه انداخته‌اند. تا این‌که نیوتون به این آشفته‌بازار پا می‌گذارد و با کشف چند قانون به آن نظم می‌بخشد. اکنون خود او یا دیگرانی که دارای عقل سلیم‌اند در هر کجا و هر زمان می‌توانند با رجوع به آن قوانین و به کارگیری درست آن‌ها به پاسخ‌های درست و مشابه برسند. حال اگر علوم طبیعی می‌تواند به پاسخ‌های روشن و جهان‌شمول دست پیدا کند چرا علوم انسانی نتواند؟ مگر نه این است که تا یک قرن پیش هر دوی این‌ها (علوم طبیعی و علوم انسانی) زیر سایه ابهام قرار داشتند و در آشفتگی به سر می‌بردند؟ اگر می‌توانیم نیروهای فیزیکی را اندازه‌گیری کنیم چرا نباید بتوانیم با همان دقت نیروهای اجتماعی را محاسبه نماییم؟ پاسخ روشن‌گری در کلیت آن به این پرسش این بود که البته که می‌توانیم٬ «پس امید (در یافتن اصول درست و مشابه) کاملا عقلایی می‌نمود و … این هر چه که بود٬ بی‌تردید آرمان روشن‌گری بود.»[۱]

تصویری که برلین از روشن‌گری به دست می‌دهد در کلیت آن چند وجه دارد که شامل اعتقاد به ایستایی و یکتایی سرشت انسانی٬ خردگرایی به معنای نفی ابزارهای شناخت دیگر غیر از عقل٬ امکان یافتن پاسخ درست و واحد برای هر پرسش و سازگاری این پاسخ‌ها با هم است. اما جنبش رومانتیسم در حمله به روشن‌گری به تک‌تک این وجوه می‌تازد و برلین نیز در نوشته‌های مختلف به همین سبب به تحسین این جنبش می‌پردازد. چنان‌که پیش از این آمد برلین نه به ایستایی سرشت انسان٬ نه سرسپردگی محض به خرد و نه به سه فرض پیشین باور داشت و رومانتیسم را نیز به سبب فردگرایی و نگاه تازه‌ای که به انسان عرضه داشت تحسین می‌کرد. هر چند برلین خود خردگرا به شمار می‌رفت و به خرد و تجربه باور داشت اما استبداد عقل را نمی‌پذیرفت و اجبار کردن انسان‌ها به پیروی از عقل را تحت هر عنوانی رد می‌کرد. رخدادهای پس از انقلاب کبیر فرانسه تاکنون به ما ثابت کرد که خوش‌بینی روشن‌گری به عقل و سرشت عقلانی بشر چندان صحیح نیست و در ایمان به عقل نتایج هولناکی نهفته است. برلین در جای جای نوشته‌هایش از خردگرایی روشنگری دفاع می‌کند و در عین حال به آن می‌تازد. در واقع می‌توان او را خردگرایی دانست که به دستاوردهای خرد به دیده تردید می‌نگرد٬ تجربه را بسیار ارج می‌نهد و هر چند ابزارهای شناخت دیگر را برای خود به کار نمی‌گیرد٬ استفاده دیگران از آن‌ها را نهی نمی‌کند.

برلین می‌گوید احتمالا رومانتیسم اولیه باعث شده «که ارزش‌ها بر حسب نیات و انگیزه‌ها تنظیم شوند تا بر حسب پیامدها٬ یا بر حسب صداقت و اخلاص تا بر حسب موفقیت آن‌ها» و این جنبش بوده که فردگرایی و ارزش قائل شدن برای تفاوت و تنوع را برای ما به ارمغان آورده است.

بحث برلین در جنبش رومانتیسم به همین‌جا ختم نمی‌شود و او به وجوه مختلف فردگرایی افراطی٬ چندفرهنگی و از همه مهم‌تر خردستیزی دامنه‌داری که این جنبش رواج داد نقد وارد می‌کند و ملی‌گرایی و فاشیسم را به نوعی برآمده از رومانتیسم می‌داند. در میان کسانی که برلین آن‌ها را در زمره نیاکان رومانتیسم می‌شمارد گاه به نام‌هایی برمی‌خوریم که چه بسا احساس‌شان نسبت به رومانتیسم و اشکال اولیه آن در جنبش طوفان و فشار (Sturm und Drang) به مرز نفرت نزدیک می‌شود. برلین حتی کانت را نیز در در زمره نیای ناخواسته رومانتیسم دانسته و فلسفه اخلاق او را خاک مناسبی برای نشو و نمو فردگرایی رومانتیک‌ها می‌بیند[۲].

در انتها باید به این موضوع اشاره شود که ضدروشنگری در آثار برلین الزاما به معنای تاریک‌اندیشی٬ خردستیزی٬ ارتجاع یا فاشیسم نیست٬ او افرادی مثل ویکو را هم در زمره چهره‌های شاخص ضدروشنگری می‌داند و این رده‌بندی به عنوان مثال در مورد ویکو به این سبب است که او با تک‌انگاری و شناخت انسان به عنوان موجودی با اهداف واحد مخالفت می‌کرده است[۳].

حقوق بشر و فایده‌گرایی

ناسازگاری ارزش‌ها٬ اجتناب از پیش‌گویی٬ در نظر گرفتن فواید و الزامات زندگی اجتماعی و … ویژگی‌هایی از فلسفه برلین هستند که توام بودن‌شان سبب می‌شود که نتوان از میان دو جریان غالب لیبرالیسم (حقوق بشر و فایده‌گرایی) یکی را به برلین منتسب کرد. در حقیقت برلین جایی در بین این دو جریان قرار دارد و از اصالت قائل شدن برای هر کدام از این دو پرهیز می‌کند.

برلین حقوق بشر را شرط کافی ندانسته و از آن به عنوان شرط لازم٬ اساس دموکراسی و یگانه راه شایسته برای زندگی اجتماعی انسان نام می‌برد[۴] و این همه را هر چند حقایق کلی می‌داند اما فرض را بر تغییرناپذیری آن نمی‌گذارد. او حقوق بشر را نفی نمی‌کند و می‌گوید قلبا با آن موافق است٬ اما حقوق فطری را مثابه امر ماتقدم رد می‌نماید[۵].

رد حقوق فطری و در نظر گرفتن خیرهای اجتماعی٬ کاهش رنج٬ بهروزی و زندگی شایسته باعث می‌شود که خواننده گرایش پیدا کند که برلین را اگر نه جز فایده‌گرایان حداقل نزدیک به آنان تصور کند٬ اما او از جمله متفکرین لیبرالی است که مدام به این مکتب انتقاد می‌کند و از آثاری که در آن‌ها مستقیما به فایده‌گرایی پرداخته چنین برمی‌آید که فایده‌گرایی را گاها به مثابه ایده‌ای خطرناک و حتی در دشمنی با آزادی تعریف می‌کند.

او یک فصل از کتاب آزادی و خیانت به آزادی را که در آن به آرای شش اندیشمندی می‌پردازد که آن‌ها را در زمره دشمنان آزادی می‌داند٬ به هلوسیوس که در زمره فایده‌گرایان است اختصاص داده و نام او را در کنار کسانی چون روسو و دو مستر قرار می‌دهد[۶].

اما عمده نقدهای او چنان‌که مرتضی مردیها می‌گوید از انتقادات کلاسیک به مکتب فایده‌گرایی فراتر نمی‌رود[۷]. لب کلام برلین این است که مکتب فایده‌گرایی در برابر شرایطی که لذت عمومی به رنج ناحق اقلیت منجر شود سکوت کرده و در کنار این از آن‌جایی که لذت را محور فلسفه خود قرار داده٬ آمادگی آن را دارد که در شرایطی حقوق را به طور گسترده در پای لذت قربانی کند. او در سخنرانی‌ای که برای یادبود جان استوارت میل ایراد کرده می‌گوید «اگر رضایت خاطر تنها ضابطه ما باشد باید توجه کرد که قربانی کردن انسان‌ها یا در آتش انداختن جادوگران در روزگارانی که انبوه مردم این اعمال را درست می‌دانستند٬ بی‌تردید مایه خوش‌حالی اکثریت می‌شد».

 اما برلین جان استوارت میل را از میان اندیشمندان فایده‌گرا جدا کرده و دغدغه اصلی او را آزادی و عدالت می‌داند٬ «درست است که او رسما از هواداران اصالت خوشی به شمار می‌آید و به عدالت از ته دل ایمان دارد٬ ولی صدای او آن‌جا از آن خودش می‌گردد که از مفاخر آزادی فردی سخن می‌گوید یا به رد و نقض آن‌چه با آزادی مغایرت و منافات دارد برمی‌خیزد.» هر چند در همان‌جا نیز می‌گوید «چنین می‌نماید که او (جان استوارت میل) بحث آزادی را بیش‌تر از این رو پیش می‌کشد که دست‌یابی به حقیقت را بدون آن ناممکن می‌داند٬ یعنی به نظر او اصولا تجارب لازم برای شناسایی راه‌های نو و ناشناخته به منظور افزایش خوشی و کاهش رنج – که تنها منبع نهایی ارزش‌هاست – بدون آزادی حاصل نمی‌شود[۸]».

به نظر می‌رسد برلین اندیشمندان اصالت فایده را به دو بخش تقسیم می‌کند و بخشی که آزادی را نقض‌ناشدنی می‌داند (کسانی مثل جان استوارت میل) در زمره فایده‌گرایان ندانسته و بخش دیگر را (کسانی مثل بنتام یا به طور مشخص هلوسیوس) در رده دشمنان احتمالی آزادی قرار می‌دهد.

چنان‌که در بخش آزادی آمد برلین دشمنی با آزادی را به دو گونه می‌داند٬ طریق اول قلب معنای آزادی است که فلاسفه‌ای چون روسو به آن دست زده‌اند و راه دوم مستقیما رو در روی آزادی ایستادن و از ارزش‌های متضاد یا گاها متضاد دفاع کردن است که اندیشمندانی چون هابز چنین کرده‌اند. به نظر می‌رسد برلین از این‌که فایده‌گرایان را به حد تئوریسین‌های تمامیت‌خواه قرن بیستم رساند و آن‌ها را در زمره دشمنانی که به قلب معنای آزادی دست می‌زنند (گروه اول دشمنان آزادی) قرار دهد ابایی ندارد. او می‌گوید «اگر می‌شد که مردم را همچنان که در زمان ما ممکن شده است با هرگونه شرایطی که می‌خواهند سازگار گردانند٬ آن‌ها (بنتام و جیمز میل) که هوادار سرسخت یک‌دست بودن و یک‌جور اندیشیدن جامعه بودند حتما این طریق را ترجیح می‌دادند.»[۹]


[۱] ریشه‌های رومانتیسم٬ آیزایا برلین٬ ترجمه عبدالله کوثری٬ ص ۵۳

[۲] ر.ک: کانت و آزادی٬ آیزایا برلین٬ ترجمه عزت‌الله فولادوند

[۳] ر.ک: نگاهی به تاریخ ضدروشنگری٬ آیزایا برلین٬ همشهری آنلاین

[۴] ر.ک: در جست و جوی آزادی٬ صص ۶۰ و ۱۴۰

[۵] همان٬ ص ۱۴۱

[۶] آزادی و خیانت به آزادی٬ شش دشمن آزادی بشر٬ آیزایا برلین٬ ترجمه عزت‌الله فولادوند

[۷] نقد کتاب: آزادی و خیانت به آزادی٬ مرتضی مردیها٬ کتاب ماه فلسفه٬ شماره ۱۲٬ شهریور ۸۷

[۸] چهار مقاله درباره آزادی٬ ص ۳۱۴

[۹] همان٬ ص ۳۱۱


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟