رضا انصاری

نانی که آدام اسمیت در کاسۀ کارل مارکس گذاشت

♦ رضا انصاری | دوشنبه, ۹م اردیبهشت, ۱۳۹۲

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

reza-ansariچرا ارزشِ یک هواپیمایِ جت از ارزشِ یک صندلی بیشتر است؟ یک توضیحِ ظاهراً بدیهی این است که ارزشِ یک هواپیمایِ جت بیشتر از ارزشِ یک صندلی است، چون منابعِ بیشتری در ساختِ آن صرف شده است؛ ساختِ هواپیمایِ جت هم منابعِ فیزیکیِ بیشتری برده است، و هم نیرویِ کارِ بیشتر. می‌توان با دست لمس کرد و به عینه دید که هواپیمایِ جت بزرگ‌تر از صندلی است؛ می‌توان تک تکِ پیچ و مهره‌هایِ هواپیمایِ جت را شمرد؛ می‌توان همۀ آلومینومِ به‌کار رفته در آن را وزن کرد و سختی‌اش را سنجید؛ می‌توان تایرهایِ آن را لمس کرد و مقاومت حرارتی‌شان را اندازه گرفت، می‌توان شمارِ روزهایی را که آدم‌هایِ واقعی بر رویِ آن کار کرده اند، شمرد. هر آنچه که در ساختِ هواپیمایِ جت استفاده شده است ملموس و عینی است و خصوصیاتِ فیزیکی دارد.آن اجزا و خصوصیات‌شان زاییده خیالِ ما نیستند؛ ذهنی نیستند؛ مادی اند. بنا به توضیحِ ظاهراً بدیهی ارزشِ همین منابعِ فیزیکی که در ساختِ هواپیمایِ جت صرف شده است – که از منابعِ صرف شده در ساختِ صندلی بیشتر است- ارزشِ آن را هم تعیین می‌کند.

این توضیحِ ظاهراً بدیهی برایِ ارزش در نظرِ آدام اسمیت، بنیان‌‌گذارِ علمِ اقتصاد، نیز به قدرِ کافی مقبول بود. آدام اسمیت می‌نویسد: «ارزشِ هر چیزی برایِ صاحبش، چه وقتی می‌خواهد که آن را مصرف کند، و چه وقتی که می‌خواهد آن را با چیزِ دیگر مبادله کند، آن میزان رنج و زحمتی است که می‌تواند با استخدامِ نیرویِ کارِ دیگران در مقابلِ آن صرفه‌جویی کند.» یا در جایِ دیگر می‌گوید: «ارزشِ هر کالا … برایِ دارندۀ آن [که ‌می‌خواهد آن کالا را مبادله کند]، برابر است با مقدار کاری که صاحبِ کالا می‌تواند با آن بخرد. از این‌رو، کار معیارِ حقیقیِ ارزشِ مبادله‌ایِ همۀ کالاها است.»
کارل مارکس آدام اسمیتکارل مارکس نظریۀ اقتصادی و بخشِ اعظمِ نظریۀ سیاسی‌اش را بر نظریۀ ارزشِ مبتنی بر کار بنا نهاد. نظریۀ ارزشِ مبتنی بر کارِ مارکس صریح‌تر از نظریۀ اسمیت بود، اما این نظریه نانی بود که اسمیت در کاسۀ او گذاشته بود.
این‌که ارزشِ هر چیز ناشی از نیرویِ کاری است که در آن صرف شده است، یک نتیجۀ مستقیم و منطقاً درست دارد و آن این‌که این ارزش متعلق به تولیدکنندۀ آن یعنی همان نیرویِ کار است، و هر مقدار از این ارزش را که صاحبِ سرمایه بردارد، چیزی است که از کارگر استثمار کرده است. این نتیجۀ مستقیمِ را مارکس از نظریۀ ارزشِ مبتنی بر کار گرفت. این‌گونه هر یک ریال سودِ بیشترِ صاحبِ سرمایه معادلِ یک ریال دستمزدِ کمتر برایِ نیرویِ کار است، و از این رو کارگر و سرمایه‌دار با هم در یک نزاعِ دائم و سازش‌ناپذیر اند، نزاعی که –به پیش‌گوییِ مارکس- به علتِ قدرتِ افزون‌ترِ کارگران به پیروزیِ نهاییِ آن‌ها می‌انجامید، و برقراریِ حکومتِ اشتراکیِ پرولتاریا.

 

اما آیا این‌گونه است که مصرف می‌کنیم با این هدف که کار کنیم، یا کار می‌کنیم با این هدف که مصرف کنیم؟ آیا هر روز نان می‌خوریم تا فردا به سرِ کار برویم، و بعد فردا کار می‌کنیم تا بتوانیم نان بخوریم، تا بعد بتوانیم پس‌فردا دوباره سرِ کار برویم، یا نان می‌خوریم، چون می‌خواهیم نان بخوریم؟

 

 

اما اگر منابعِ صرف‌شده در صندلی ارزشِ آن را تعیین می‌کند، چگونه است که یک صندلی بعد از پنج سال و ده سال که مستهلک می‌شود ارزشش کم می‌شود، اما بعد از چند ده سال ارزشش شروع به افزایش می‌کند، و صندلیِ دویست‌سالۀ عتیقه ارزشِ نجومی می‌یابد؟ در این دویست سال نیرویِ کارِ بیشتری صرفِ این صندلی نشده است. پس صندلیِ عتیقه ارزشِ افزون‌شده‌اش را از کجا آورده است؟ یا اگر ارزشِ هر چیزی ذاتیِ همان چیز است، در آن تجسد و عینیت یافته است، آن وقت چرا اصلاً دست به مبادله می‌زنیم؟ چرا من چیزی با ارزشِ بیشتر از صد واحد را به تو بدهم تا تو چیزی با ارزشِ صد واحد به من بدهی، یا چرا تو چیزی به ارزشِ کمتر از صد واحد بگیری و چیزی به ارزشِ صد واحد به من بدهی؟ یا اگر هر کدام چیزی داریم که ارزشِ برابرِ صد واحد دارد، آنگاه اصلاً چه انگیزه‌ای داریم که آن دو را مبادله کنیم؟
هر کالایی یک چرخۀ تولید دارد. مثلاً برایِ تولیدِ نان زمینی لازم است و آهنی تا بعد بیلی شود، تا بعد زمینی شخم زده شود، تا بعد گندمی کاشته شود، تا بعد با داسی گندمی درو شود، تا بعد با سنگِ آسیایی گندمی آرد شود، تا بعد در تنوری خمیری نان شود. همۀ این مراحل توسطِ نیرویِ کار انجام می‌شود، و بینِ همۀ این مراحل در چرخۀ تولید ترتیبِ زمانی وجود دارد؛ هم‌چنان‌که علت بر معلول تقدمِ زمانی دارد. هدف تولیدِ نان است و سنگِ آسیا وسیله‌ای برای رسیدن به این هدف. ارزشِ نان که هدفِ تولید بوده است در نظر آدام اسمیت و کارل مارکس ارزشِ کلِ نیرویِ کاری است که طیِ مراحلِ مختلفِ چرخۀ تولید صرفِ وسایلِ رسیدن به آن شده است. به عبارتِ دیگر، در نظرِ اسمیت و مارکس، ارزشِ وسیله ارزشِ هدف را تعیین می‌کند، و این نیرویِ کار است که منشأ ارزش‌مندیِ همۀ این وسایل (ابزارِ تولید) و نتیجتاً همۀ اهداف (کالاهایِ مصرفیِ نهایی) است.

 

ارزش از هدف به وسیله جریان می‌یابد، از معلول به علت، از کالایِ مصرفی به منابعِ طبیعی و نیرویِ کار، و نه هم‌جهت با ترتیب و تقدمِ زمانی در چرخۀ تولید از وسیله به هدف از علت به معلول، از منابعِ طبیعی و نیرویِ کار به کالایِ مصرفی.

 

اما آیا این‌گونه است که مصرف می‌کنیم با این هدف که کار کنیم، یا کار می‌کنیم با این هدف که مصرف کنیم؟ آیا هر روز نان می‌خوریم تا فردا به سرِ کار برویم، و بعد فردا کار می‌کنیم تا بتوانیم نان بخوریم، تا بعد بتوانیم پس‌فردا دوباره سرِ کار برویم، یا نان می‌خوریم، چون می‌خواهیم نان بخوریم؟
اگر انسانی نبود که به نان ارزش بگذارد، نه زمینی ارزش داشت، نه گندمی، و نه سنگِ آسیایی. نه تنها نان که کالایِ مصرفیِ نهایی است ارزشش را از ذهنِ مصرف‌کنندۀ خود می‌گیرد، بلکه همۀ ابزارهایِ واسطه‌ایِ در فرآیندِ تولید نیز ارزشِ خود را از ارزشِ کالایِ نهایی در ذهنِ مصرف‌کننده می‌گیرند. آرد ارزش دارد چون مصرف‌کنندۀ نهایی به نان ارزش می‌گذارد؛ گندم ارزش دارد، چون آرد ارزش دارد، چون نان ارزش دارد؛ سنگِ آسیا ارزش دارد، چون آرد ارزش دارد، چون نان ارزش دارد. و به همین قیاس زمین ارزش دارد چون گندم ارزش دارد، چون آرد ارزش دارد، چون نان ارزش دارد.
ارزش از هدف به وسیله جریان می‌یابد، از معلول به علت، از کالایِ مصرفی به منابعِ طبیعی و نیرویِ کار، و نه هم‌جهت با ترتیب و تقدمِ زمانی در چرخۀ تولید از وسیله به هدف از علت به معلول، از منابعِ طبیعی و نیرویِ کار به کالایِ مصرفی.

 

کالاها اعم از مصرفی وسرمایه‌ای ارزش ندارند چون کار صرفِ تولیدِ آن‌ها شده است؛ برعکس، در تولیدِ آن‌ها کار صرف شده است چون انتظار بوده است که ارزش داشته باشند.

 

اگر انسانی با ذهنِ ارزش‌گذار مصرفِ نان را بیشتر بخواهد، ارزشِ سنگِ آسیا هم بالاتر می‌رود؛ در مقابل، اگر انسانی با ذهنِ ارزش‌گذار نمی‌بود، سنگِ آسیا سنگ نتراشیده‌ای در گوشه‌ای در طبیعت می‌بود، بی‌هیچ ارزشی.
کالاها اعم از مصرفی و سرمایه‌ای ارزش ندارند چون کار صرفِ تولیدِ آن‌ها شده است؛ برعکس، در تولیدِ آن‌ها کار صرف شده است چون انتظار بوده است که ارزش داشته باشند.
نظریۀ ارزشِ ذهنی که در تاریخِ اندیشۀ اقتصادی انقلابِ مارجینال هم خوانده می‌شود توسطِ ویلیام جِونز در انگلیس (۱۸۶۲)، کارل منگر در اتریش (۱۸۷۱) و لئو والرا در سوئیس (۱۸۷۴) مستقل از هم و تقریباً هم‌زمان با هم در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم ارائه شد و چونان انقلابِ کوپرنیکی درکِ ما را دگرگون کرد، و کسی نمی‌داند که آیا مارکس هر یک از آن سه نوشته منجر به انقلابِ مارجینال را خوانده بود یا نه.

 

این‌که در یک مبادلۀ آزادانه سودِ یک طرف زیانِ دیگری است، این‌که هر چیز که کارِ بیشتر ببرد ارزشمندتر است، این‌که بینِ سرمایه‌دار و کارگر نزاعِ دائم در جریان است، همان‌قدر بدیهی اند که گردشِ خورشید به دورِ زمین.

 

در پرتوِ این نظریۀ جدید، در فهمِ این دچارِ مشکل نیستیم که چرا صندلیِ عتیقۀ دویست‌ساله ارزشی بیشتر از صندلیِ مشابهِ نو دارد. می‌توانیم بفهمیم که یک سنگِ آسیایِ قدیمی که در قرنِ بیست‌ویکم دیگر هیچ کارکردِ تولیدی ندارد، می‌تواند یک قطعۀ ارزشمند در گوشۀ یک موزه باشد، فراتر از ارزشِ زحمتی که برایِ تولیدِ آن صرف شده است (روایتِ مارکس از نظریۀ ارزش مبتنی بر کار)، یا زحمتی که برایِ بازتولیدِ آن باید کشیده شود (روایتِ آدام اسمیت از نظریۀ ارزش مبتنی بر کار). ذهنِ مصرف‌کننده، هر چه که هست، چنان ارزشی می‌گذارد. می‌توانیم به روشنی درک کنیم که چرا مبادله می‌کنیم. اگر من اسبی دارم و به شیر و پنیر ارزشی بیش از سواری می‌گذارم، و تو گاوی داری و سواری را بیش از شیر و پنیر ارزش می‌گذاری، من و تو اسب و گاو را با هم مبادله می‌کنیم، و هر دو ارزشِ بیشتری کسب می‌کنیم. وقتی هر مبادلۀ آزادانه یک بازی با جمعِ مثبت است و نه جمعِ صفر، آنگاه مفهومِ استثمار در فهمِ ما از مبادلاتِ آزادانه‌مان با یکدیگر جایی نمی‌یابد.
هر روز خورشید از شرق طلوع می‌کند و در غرب غروب می‌کند. برایِ هر ناظرِ ساکنِ زمین، ناآگاه از کشفِ کوپرنیک که هر روز زمین یک بار به دورِ محورِ خود می‌چرخد، طبیعی‌تر از این نیست که به اشتباه بگوید این خورشید است که به دورِ زمین می‌گردد، و چه چیز بدیهی‌تر از این.
این‌که در یک مبادلۀ آزادانه سودِ یک طرف زیانِ دیگری است، این‌که هر چیز که کارِ بیشتر ببرد ارزشمندتر است، این‌که بینِ سرمایه‌دار و کارگر نزاعِ دائم در جریان است، همان‌قدر بدیهی اند که گردشِ خورشید به دورِ زمین. عقلِ معاشِ ظاهربین خیلی سودمند است، اما گاهی فریب می‌دهد.

 

***

بخشِ عمده‌ای از استدلالها و تعبیرها در این نوشته از یک سخنرانیِ ویلیام لا در بنیاد آموزشِ اقتصادی برگرفته شده است. لینک: http://vimeo.com/4353750


نظرات شما

 
  1. اما اگر من بگویم که ارزش یک صندلی عتیقه یا یک شیء که در موزه است ناشی از زمانی است که نگهداری شده است که به ما رسیده چه؟ یک صندلی ده ساله هیچ ارزشی ندارد ولی اگر سی یا چهل ساله باشد ارزشمند است. این صندلی حفظ شده و در مکانی نگهداری شده که به دست من رسیده.
    همچنین جرا یک نقاشی ونگو باید میلیون دلاری باشد یا مسی میلیون ها یورو پول بگیرد؟ نه به خاطر ارزش ذهنی بلکه به خاطر این که میلیون ها دلار صرف می شود و هزاران بازیکن یا نقاش آموزش داده می شوند ولی یکی ونگو و یا یکی مسی می شود. یعنی هنوز هم ارزش کار است که اهمیت دارد.
    نظر شما چیست؟

    • امیرحسین says:

      اگه صندلی زیر خاک پنهان شده باشه و هیچ فرد و مکانی از صندلی محافظت نکرده باشه و یا به جای مسی مورینیو رو فرض کنیم که فوتبالیست و مربی نبوده و به یکباره و با استعداد و نبوغ خودش پا به عرصه مربیگری گذاشته اونوقت این ارزش به خاطر کاری که صرف اینها شده نخواهد بود.

  2. رضا انصاری - سردبیر says:

    اگر میلیون دلار هزینه بشود تا فوتبالیست تربیت بشود و از میانِ آنها یکی مسی بشود، اما هیچ تماشاچی ای حاضر نباشد فوتبال ببیند و ترجیح بدهد بسکتبال ببیند، آن وقت ارزشِ مسیِ فوتبالیست چقدر خواهد بود؟

  3. دکتر آرین says:

    آقای جلالی کارتان ارزشمند بود، اما…. پیش از آن ک نظر آقای محسن جلالی را بخوانم قصد داشتم اعتراض وی را من نیز مطرح کنم. نوشته ارزنده شما بجای عنوان جدایی و فراق میان اسمیت بزرگ و مارکس سترگ می توانست ب همدلی و همانندی اینان در اهمیت دادن ب مقوله کار و تولید بپردازد.
    پاسخ آقای انصاری ب نقد آقای جلالی قانع کننده نیست زیرا اقتصاد در بستر عقلانیت جلو می رود و نمی توان پیشفرض آقای جلالی را منطقی دانست ب اصطلاح خیلی خیالی و اوهام است. دین نیز این قدر پرت از واقعیات نیست تا چ رسد ب اقتصاد.

    • رضا انصاری - سردبیر says:

      آقای دکتر آرین گرامی

      پاسخ بنده به آقای جلالی چگونه عقلانی نبودن فعالان اقتصادی را مفروض گرفته است که قانع کننده نیست؟

      آقای جلالی چه گفته اند که خیالی و اوهام است؟

      توضیح بیشتر بفرمایید لطفاً.

      پیشاپیش ممنون ام.

  4. دکتر آرین says:

    پوزش می خواهم لطفا ب شرح زیر تصحیح بفرمایید:

    آقای انصاری کارتان ارزشمند بود، اما…. پیش از آن ک نظر آقای محسن جلالی را بخوانم قصد داشتم اعتراض وی را من نیز مطرح کنم. نوشته ارزنده آقای انصاری بجای عنوان جدایی و فراق میان اسمیت بزرگ و مارکس سترگ می توانست ب همدلی و همانندی اینان در اهمیت دادن ب مقوله کار و تولید بپردازد.
    پاسخ آقای انصاری ب نقد آقای جلالی قانع کننده نیست زیرا اقتصاد در بستر عقلانیت جلو می رود و نمی توان پیشفرض آقای انصاری را منطقی دانست ب اصطلاح خیلی خیالی و اوهام است. دین نیز این قدر پرت از واقعیات نیست تا چ رسد ب اقتصاد.

  5. کورش قناطیر says:

    شتباه شما آنجاست که فکر می کنید این صندلی هنوز یک صندلی است این صندلی دیگر تبدیل به یک اثر هنری شده است کارگری که آن را ساخته نیز دیگر حیاتی ندارد تا مزد خود رابگیرد این صندلی تبدیل به میراث مشترک نسلی شده که همپای آن صندلی هزاران صندلی و وسیله دیگر را در آن زمان ساخته اند و این به عنوان یک نمونه با مشخصات خاص به جا مانده و وسیله پرواز ما به آن سوی زمان است کاری که با همان هواپیمای جت هم نمیتوان انجام داد.

  6. دکتر آرین says:

    اشتباه نکردیم زیرا پیشفرض (assume) مان این نبود که ” این صندلی، هنوز یک صندلی است” آری ما نیز باور داریم ک ” این صندلی دیگر تبدیل به یک اثر هنری شده است” آری ما نیز باور داریم ک ممکن است ” کارگری که آن را ساخته دیگر حیاتی نداشته باشد تا مزد خود را بگیرد”، آری ما نیز باور داریم ک ” این صندلی تبدیل به میراث مشترک نسلی شده که همپای آن صندلی هزاران صندلی و وسیله دیگر را در آن زمان ساخته اند و این به عنوان یک نمونه با مشخصات خاص به جا مانده و … اما همچنان لب مطلب یا استدلال مان باقی و محکم است و شما آن را درنیافتید، حرف حساب مان این است ک همچنان کار و تولید در همه آنچه برشمردید، جریان دارد مثلا اثر هنری شدن، با کارهایی مانند نگه داری حرفه ای – زیرا در غیر این صورت از میان می رفت صندلی یادشده – یا کار استادانه کارشناسی ک آن را درمی یابد و ارزشگذاری می کند– زیرا در غیر این صورت شما نمی توانستید بگویید این صندلی نفیس یا باارزش یا هنری است یا خیر- و نظایر اینها… و نمی توان چنان که اسمیت بزرگ و مارکس سترگ گفته این عوامل یعنی کار و تولید را نادیده یا دست کم گرفت.

    • رضا انصاری - سردبیر says:

      اگر امروز همه زندگان عالم هر صندلی مدرن پلاستیکی را به آن صندلی چوبیِ قدیمی که طی صدها سال زمان حفاظت شده است، تبدیل به اثر هنری شده است و کارگر سازنده آن نیز دیگر در قید حیات نیست ترجیح بدهند آنگاه ارزش این صندلی قدیمی هنری چقدر است؟

      • دکتر آرین says:

        این گزاره را پدر روابط بین الملل بنام ای اچ کار ب ریشخند گرفت او گفت

        • دکتر آرین says:

          قابل انکار نیست ک اگر همه مردم چیزی را بخواهند آن هم براستی شدنی است اما اگر مثلا همه مردم دنیا براستی خواهان دولت – جهانی یا امنیت دسته جمعی و غیره باشند.
          نخست، آیا مرادشان از این اصطلاحات یکی است.
          دوم، ب آسانی می توان ب آنچه خواست دست یافت
          سوم، شاید اقتصاددانی ک کارش را با این چنین پیشفرضهایی آغاز می کند بتوان بخشید زیرا وظیفه خود می داند ک همگی خواستار وضع دلخواه اش باشند و حتی مدتی طول می کشد تا او دریابد ک امکان پیشرفتی در این راه نیست و هیچ گونه آرمانشهری ب کوچکترین موفقیتی دست نمی یابد مگر اینکه
          از دل واقعیت سربراورد
          واقعیت هم ان است ک شماری از مردم خواستار چیز خاصی می شوند
          و تازه انان ک می اندیشند خواهان آن هستند چیزهای متفاوت و ناسازگار را در نظر دارند
          صرف هدف ، بی نتیجه است و واقعیت خودش را درنهایت ب او تحمیل می کند
          اندیشیدن بر پایه امید و آرزو ، شکست طرح های خیالی است
          اما می پذیرم ک بدون آن نیز انسان عقیم است پس توازنی معقول.

  7. آرمان says:

    این یکی از بی‌ارزش نقدهایی است که به تئوری ارزش کار می‌شود. عتیقه‌جات کالا نیستند (آن‌چه “به منظور کسب سود برای فروش در بازار” تولید می‌شود.) و به درستی “اشیاء” خوانده می‌شوند و باز هم به درستی فرآیند خرید و فروش‌شان نه “مبادله” که “مزایده” خوانده می‌شود. کسی یک کیلو پرتقال را به مزایده نمی‌گذارد، اما آفتابه‌ی ناصرالدین‌شاه را چرا. مبادله، داد و ستد چیزهای با ارزش‌مصرفی متفاوت (علت مبادله) اما ارزش مبادله‌ی یکسان است. ارزش‌مصرفی “کالا”ها تماما به خواص فیزیکی و شیمیایی آن‌ها مربوط است نه این که یک نفر آن را چه قدر می‌تواند دوست باشه شد. تابلوهای پیکاسو و پیراهن مسی را به مزایده می‌گذارند و به قیمت گزافی به فروش می‌رود اما آیا وضع برای کپی تابلوهای پیکاسو و پیراهن مسی که تولید انبوه می‌شوند هم همین‌طور است؟ نه، کاملا به “مقدار کار اجتماعا لازم” برای تولید آن‌ها بر‌می‌گردد و لذا تمام‌شان دارای ارزش و هم‌چنین قیمت یکسانی هستند.
    راجع به ذهنی بودن ارزش کالاها: کالاهای بسیاری در جهان وجود دارند که دارای ارزش و قیمت یکسانی هستند. فرض کنید پنج کیلو پرتقال، یک کلاه کابویی، دو پاکت سیگار، یک دفترچه یادداشت همه با قیمت ۱ هزار تومان در بازار به فروش می‌روند، آیا کسی در جهان وجود دارد یک ارزش ذهنی این چند قلم کالا برای‌اش یکسان باشد یا اصلا ذهنیت او تغییری در یکسان بودن قیمت مبادله‌ی این کالاها در بازار می‌دهد؟
    باز زنده‌بار بورژوازی نخستین و ایدئولوگ‌هایش. آدام اسمیت و ریکاردو لااقل سعی کردند چیزی را توضیح بدهند اما نتوانستند، بورژوازی واپسین که عقل را در بازار گذاشته و سیر و سلوک می‌کند!

  8. سجاد مومنی says:

    آقای انصاری پیشنهاد میکنم مباحث ارائه شده از جانب کارل مارکس را بصورت همه جانبه مطالعه کنید و لااقل کاپیتال را خوب بخوانید. شما قسمتی از مباحث مارکس را فاکت می آورید اما به بسیاری از پیش فرض های او بی توجه می مانید.
    نخست اینکه؛ مارکس از کالا صحبت می کند، تعریف مارکس از کالا چیست؟ چیزی که مستقیما برای مبادله تولید می گردد. اما در مورد عتیقه نیز می شود آن را تا حدی تحت تاثیر روابط کالایی دانست اما مسلم است که کالا نیست.
    دوما مارکس هیچگاه تاثیر ناشی از عرضه و تقاضا را بر روی کالا نادیده نمی گیرد. اما اگر عرضه و تقاضا در بازار است که تاثیر واقعی خود را می گذارد حتما می بایستی یک قیمتی شکل گرفته از قبل موجود باشد!
    سوما؛ همانطور که اشاره کردم عتیقه و اثر هنری کالای واقعی نیستند، لئونل مسی نیز نه تولید کننده است و نه کالا! اما ورزشکار و هنرپیشه زائده های جامعه بورژوایی هستند. اولا تمام دم و دستگاه آن از هالیوود گرفته تا لیگ های فوتبال و …. وابسته به ساز و کار سرمایه داری و البته زائده آن است. در مورد فوتبال که دقیقا زائیده جامعه بورزوایی است از ابتدا تا کنون هدفش سرگرم سازی کارگران بوده است ( بندر لیورپول منشا آن بوده) و البته اینهمه چرخه پول در ان نیز ناشی از همان نیاز بورژوازی برای تحکیم پایه های خود و بازتولید ایدئولوژی خود و… است.

  9. سجاد مومنی says:

    و دیگر اینکه شما تمام این مسائل پیچیده را با هم قاطی می کنید و سرانجام معجون دلخواه خود را بیرون می کشید. شما آن چیزی را که بعنوان اقتصاد و زیربنای جامعه است را با مسائل روبنایی و حاشیه ای تعویض می کنید. در اینباره پیشنهاد می کنم مقاله بازتولید ایدئولوژی در سرمایه داری را از آلتوسر بخوانید.
    و البته یک سوال دارم؛
    در نظام جمهوری اسلامی با اینکه اکثریت مردم تقاضای چندانی برای نشستن پای منبرهای و برنامه های تلویزیونی مذهبی را ندارند اما بمراتب در این حرفه چرخه پول بیشتری اتفاق می افتد. آیا دلیل آن چیزی بیش از همان نیاز طبیعی نظام سرمایه داری نوع خاص ایران به بازتولید ایدئولوژیک خود است؟
    البته در نمونه مشخص جمهوری اسلامی این مسئله بسیار عریان تر است.
    اما همین را می توانم برای برنامه های تلویزیونی که عمدتاً توسط دولت ها بشکل رایگان پخش می شوند بگویم.

  10. فرهاد - فریاد says:

    اولین اشتباه شما اینجاست که قدرت کارگران را مطرح می کنید زیرا نظریه ی جامعه ی اشتراکی مارکس ربطی به قدرت طبقه ی کارگر ندارد شما فرض کنید یک متر پارچه در ۱۰۰ سال پیش با یکروز کار ارزش گزاری می شد اما امروز ۱۰ ساعت کار ۱۰۰۰ متر پارچه تولید می کند یعنی تکنولوژیست که سبب حذف نیروی کار شده و زمانی که ما به نقطه ای رسیدیم که نیروی کار در تولید مصرف نشود از اینرو یک ریالی باقی نمی ماند که سرمایه از نپرداختن دستمزد بردارد از اینرو ما به جامعه ای خواهیم رسید که چیزی برای در اختیار گرفتن دیگری بعنوان ارزش مبادله ای وجود نخواهد داشت از اینرو ربطی به قدرت طبقه ی کارگر ندارد . اما مارکس می گوید شیر آبی ( یا بقول ایرانی سگ آبی ) از روی نقشه سد نمی سازد از اینرو انسان با آگاهی های طبقاتی و شعور اجتماعی اش نیز قادر است تا زمان رسیدن به آن جامعه ی بدون ارزش مبادله ای عدالت احتماعی را از طریق سازو کار طبقه ی کارگر به اجرا گزارد یعنی سهم هر کس را به اندازه ی کارش به خودش باز گرداند . از اینرو نظریه ی مبارزه ی طبقات را تئوریزه می کند .یعنی شعور انسان میتواند انسان را به خودش باز گرداند .و به جبر تاریخی رشد تکنولوژی موکول ننماید .
    اما شما در اینجا بهتر است تفاوت ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای را بخوبی درک کنید و نمی توانید با قاطی کردن این دو مقوله نتیجه ی مطلوب خودتان را بگیرید ارزش مصرفی باید تامین کننده ی یک نیاز باشد اما ارزش مبادله ای یعنی مقدار کاری که برای تولید هر کالای معینی بکار رفته است و مبادله ی آن منشاء مالکیت است نان ارزش دارد که مقدار معینی کار در آن بکار رفته است و میتواند با مقدار معینی کار موجود در کالای دیگر مبادله شود از اینرو مبادله ی کالائی ناشی از سنجش مقدار کارهای معین در کالاهای معین است و به همین دلیل یک متر پارچه ی ۱۰۰ سال پیش با ۱۰۰۰ متر پارچه ی امروزی قابل مبادله است و همینگونه است صندلی عتیقه ی شما زیرا صندلی عتیقه ی شما اگر ۱۰ ساعت کار در آن مصرف شده صندلی امروز شما یک ده هزارم کار مصرف کرده از اینرو اگر این معیار سنجش را قبول کنیم صندلی عتیقه ی شما ده هزار برابر صندلی امروز می ارزد .
    اما شما باز هم کار مفید و کار غیر مفید را به اشتباه توضیح داده اید ممکن است شما یک کنده ی درخت را ساعتها در اختیار گرفته و آنرا سوراخ کنید یعنی ارزش مصرفی ای در آن ایجاد نکرده اید از اینرو مصرف این کار غیر مفید بوده یعنی منابعی که در اختیار داشتید اعم از نیروی کار و یا حتی مصالحی که بکار برده اید که قبلا باز هم کاری بر روی آن شده و مقدار معینی ارزش دارد زیرا همین کنده ی درخت اگر برای شما قرار است بعنوان مواد تولید کالای دیگر باشد یعنی دارای ارزش مصرفی معین و همچنین ارزش مبادله ای معینی ست اما در پروسه ی کاری که شما بر روی آن انجام داده اید آنرا تلف کرده اید .به همین دلیل شما نه تنها ارزش دیگری ایجاد نکرده اید که ارزش دیگری را مصرف و از دور گردش خارج کرده اید .از اینرو در طرح این موضوع هم شما چیز جدیدی کشف نفرموده اید .
    اما شما سود یکی و زیان دیگری را امری طبیعی برشمرده اید در واقع با زبان الکن خود استثمار را قانون طبیعت می دانید و همینطور قانون جنگل نزاع کار و کارگر را که جای بسی تعجب است ما در بالا گفتیم که تکنولوژی ما را به جائی می برد که نیروی کار در تولید را حذف خواهد کرد از اینرو این قانون طبیعی و جبر تولید ارزش را نیز با خود حذف خواهد کرد و همچنین سود و زیان را . و همینطور گفتیم تفاوت انسان با دیگر موجودات داشتن شعور و آگاهی ست و نزاع سود و زیان را اگر با شعور خود نتواند از بین برد ضرورتا و جبرا این نزاع با رشد صنایع و تکنولوژی از میان برخواهد داشت و قانون طبیعی شما دیگر کارآئی خودش را در جهت گرسنه نگه داشتن نزدیک به یک ونیم میلیارد جمعیت دنیا جنگهای خانمان سوز و … از دست خواهد داد . و اینگونه تحلیل ها برای افشای چهره ی کریه سرمایه و طرفداران آنها بسیار هم مطلوب است . و شجاعت شما را در بر ملا ساختن آن تحسین می کنم .

  11. غربگرا says:

    به رفقا یادآوری کنم که شوروی دیگر وجود ندارد و لزومی ندارد هنوز مثل روبات، دستور رفیق کبیر استالین در انترناسیونال سوم مبنی بر تحقیر و تمسخر و توهین به مخالفان خود را اجرا کنید!

    پیشنهاد می‌کنم با صداقت اعتراف کنید که توان پاسخ گویی به نقد مطرح شده را ندارید ولی دلتان می‌خواهد هنوز مارکسیست آنهم از نوع روستایی و آسیایی آن بمانید و با نوستالژیای دهه‌ی پنجاه و شصت میلادی سر کنید. اطمینان داشته باشید در دنیای لیبرال و بازار آزاد امروزین کسی متعرض این انتخاب شما نخواهد بود!

    • دکتر آرین says:

      به عنوان کسی ک کمونیست نبوده و کمونیسم را خوش ندارم این نحوه بیان را سرزنش می کنم
      کمی از آقای انصاری هم در نوشتار و هم در رفتار یاد بگیرید

      این نوع جملات کمکی ب برپاکردن لیبرالیسم نمی کند ک ب آن زیان می رساند

      شوروی بفرض مرده چ ربطی ب کمونیسم دارد مگر مارکس از دیو و دد ملالم و انسانم آرزوست از آلمان و فرانسه نگریخت و ب انگلیس پناه نبرد.

      دوم، مگر اسمیت بزرگ اندیشمند پایه گذار اقتصادی امپراتوری بریتانیا خودش و امپراتوری بریتانیا نمردند آیا این ب معنای پایان لیبرالیسم هست مسلما خیر.

      پس لیبرالیست باش جملاتت بیشتر شبیه ب یک توده ای است

      در مورد جهان سوم، واقعیت این است ک فضای دوقطبی ب سود ایران و جهان سوم بود

      ضمن اینکه تنها قرارداد منعقده با یک ابرقدرت ک ب سود ایران باشد را لنین با ایران بست منظورم قرداد ۱۹۲۱ است. و ای کاش مصدق بزرگ و لیبرال نیز پس از آن هم جانفشانی، مثل شما احساساتی نمی شد و در بستر حسن نیت، یعنی امتیازی بده و بگیر . پس از گرفتن حداکثر امتیازات از غرب، قرارداد می بست.

      البته لنین در پی منافع ملی شوروی بوده است و ما نباید فریب شوروی را بخوریم چنانکه ایرانیان بدرستی فریب شوروی را نخورده اند اما از فرصتها می بایست استفاده کرد.

      آری ختم کلام، لیبرالیسم پیروز میدان بوده و هست اما مدافعانی مانند شما آن را ب گمراهی خواهند کشاند
      پس لیبرال باش!

  12. پوریا says:

    آقای انصاری بنده هم با شما هم عقیده هستم و متوجه شدم که بحث نظریه ارزش برای دوستانی که اقتصاد نخوانده اند دیر حضم است. کاش در آخر نوشته زیبایتان اشاره میکردید که در انتها نظریه ارزش به مارژینالیستها و نظریه مطلوبیت ختم شد.

  13. سعید says:

    همه ی این بحث ها درست!، فقط به رفقای سرمایه دارتون هم بگید به ذهن “ارزش گذار مصرف کننده “احترام بذارن چرا که من رفتم شامپو و مایع دست شویی بخرم به طرز فوق العاده بی ادبانه ای روش نوشته بود “قیمت با ارزش افزوده:X”!

  14. پوریا says:

    سعید جان اقتصاد سرمایه داری با یه عده یرمایه دار فرق می کنه و در ضمن این چیزی که الان دان اجرا میکن اصلا مالیات بر ارزش افزوده نیست. مالیات مستقیم بر مصرف کنندست. الکی اسمشو گذاشتن مالیات بر ارزش افزوده

    • سعید says:

      ربطی به مالیات بر افرزش افزوده نداره. من می گم شرکت روش نوشته “قیمت با ارزش افزوده”٬ برای این که خرده فروش نتونه قیمت رو بالا ببره. می دونید که خرده فروش سود رو نه با فروش کالا بلکه با خرید کالا از تولید کننده ی سرمایه دار دریافت می کنه٬ یعنی با سهیم شدن در ارزش افزوده ای که از استثمار به دست اومده. به این صورت که اگر قیمت یک محصولی ۲۰۰۰ تومن باشه و این محصول با استثمار ۵۰ درصدی به دست اومده باشه. سرمایه دار باید یه قیمتی بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ تومن برای فروش کالاش در بازار به خرده فروش بفروشه. مثلا اون رو به قیمت ۱۸۰۰ تومن می فروشه (از ۲۰۰ تومن ارزش اضافه صرف نظر می کنه) و از طرفی خرده فروش هم با فروش کالای ۲۰۰۰ تومنی اون ۲۰۰ تومنی که حاصل روند استثمار و درون کالا بوده رو زنده می کنه و از این طریق سود می کنه. به این صورت می شه که شده “قیمت با ارزش افزوده:X”! و این برخلاف تمام نظریه های لیبرالی است که دوست داره ما رو از کارخونه بیرون کنه و بگه سود توی بازار با پروسه ی مبادله به دست می اد و شما برید اونجا دنبالش بگردید (نخود سیاه)! البته این برادر سرمایه دارمون اشتباه کرده٬ باید پیش از این شیرین کاری ها با این دلسوزان نظام (لیبرال ها) مشورت می کرد.

  15. سعید says:

    مبادله دو کالا مثل اینه که ما ۵تا دویست تومنی را با یک ۱۰۰۰ تومنی مبادله کنیم. ضرر و سودی وجود نداره. توی این پروسه دارایی افراد همیشه ثابت می مونه ولی کالاها به علت داشتن ارزش مصرفی گوناگون مبادله می شه. میزان کار معیار سنجش ارزش کالا و اساس شکل گیری مبادله است٬ چیزی شبیه به وزن. شما نمی تونید بگید من معیار سنجش وزن رو قبول ندارم بیا تا به صورت ذهنی اشیا رو سبک-سنگین کنیم!

  16. پوریا says:

    سعید جان اینطور که مشخصه شما هیچ سررشته ای از اقتصاد نداری، بت توصیه میکنم یک کتاب اقتصاد خرد رو بگیری و شروع کنی به خوندن، نظریه مصرف کننده و نظریه تولید کننده و چگونگی ساز و کار عرضه و تقاضا. اینو که خوندی و کامل فهمیدی که چی میگه بعد برو راجع به نظریه ارزش تحقیق کن و ببین نظرات مختلف چی بوده و به کجا رسیده. بعد متوجه میشی که نظریه مارکس که معتقده ارزش یک کالا رو کار تعیین میکنه چقدر سطحی و اشتباهه.

  17. سیامک says:

    من یه آرشیتکت هستم و نه به اقتصاد دان. تنها از روی کنجکاوی به این مسائل علاقه مندم . با جناب انصاری موافقم. تو حیطه کاری خودمم از این مثال ها هست.مثلاً : ساختمان مسکونی ۱۰ طبقه ای را فرض بفرمائید که فقط طبقه دهم آن منظری رو به دریا دارد. و بقیه ۹ طبقه منظری رو به ساختمان آن سمت خیابان دارند. آیا ارزش کاری که برای طبقه ۱۰ شده متفاوت از ۹ تای دیگر است ؟!! … چه کسی ارزش طبقه ۱۰ رو گاهی تا ۳۰ % بالاتر از طبقه ۹ می کند ؟!!! … طبیعتاً خود مصرف کننده ! چون برای اون ارزش اون واحد آپارتمان به منطر دریاست.

  18. nontherole says:

    با تشکر از شهامت نویسنده در خصوص نگارش میاحث تئوریک سترگی از این دست باید گفت به سبب عمق “تئوری ارزش بر اساس نیروی کار” تنها جسارت نگارش کافی نبوده و مایه ای از مطالعه عمیق نیز لازم است که به نظر اینجانب تنها نکته غایب متن است و خودم و شما را حواله می دهم به متون متعدد که شکر خدا الی ماشا ا.. فراوان در دسترس است. بعلاوه متاسفانه از نظرات معلوم است مارکسیست های خودخوانده ولیبرالیستهای منتقدمان مطالعه کافی از مارکس ندارند.

    شومپتر اقتصاددان شهیر و بزرگترین منتقد مارکس ( و همزمان استفاده کننده از نظریات مارکس در زمینه تئوری آفرینش مخرب – Schumpeter’s gale or creative destruction) در کتاب سرمایه داری، سوسیالیزم و دمکراسی (صفحه ۴۴) مارکس را اینگونه میبیند:
    ” … مارکس در متدولوژِی اقتصادی، به چیزی دستیافت که نکته ای حایز اهمیت بسیارست. اقتصاددانان معمولاً یا خودشان در زمینه تاریخ اقتصاد تحقیق می کنند و یا از بررسی تاریخی دیگران در این مینه استفاده میکنند. اما به هر روی این واقعیات تاریخی اقتصاد به صورت مجزا ارایه می گردد. آنها سپس تئوری را،در صورت وجود، تنها به منظور توضیح بیشتر و یا تایید نمودن نتایج ارایه می نمایند. بدین ترتیب انها تنها بصورت مکانیکی با تاریخ اقتصاد ترکیب میشوند. اما در مقابل ترکیبی که مارکس ارایه میکند شیمیایی است. او حقایق تاریخی را یه گونه ای در گزاره هایش ارایه می دهد که در خدمت نتایچند. او اولین اقتصاددان بلندپایه است که دریافت و (به ما) آموزش داد چگونه می توان بطور سیستماتیک مفاهیم تئوریک اقتصادی را به تحلیل های تاریخی و نگاشت های تاریخی رابه اسدلال های تاریخی ( histoire raisonnée) برگرداند.

    اما در خصوص متن به ۳ نکته اساسی بسنده می کنم و سپس می پردازم به بحث خودم:
    - نویسنده گرامی جناب آقای اسدی حداقل مطرح می فرمودند که تئوری ارزش بر اساس نیروی کار ریکاردو به مراتب نزدیک تر به مارکس است تا تئوری اسمیت. اولی صاحب ارزش را نیروی کار دومی صاحب کالا می داند. اما مارکس صاحب ارزش را غیرمادی اما عینی در قالب نیروی کار “لازم اجتماعی” می داند.برای اینکه ببینید تفاوت از زمین تا آسمان است و در عین حال اگر حوصله مطالعه هم ندارید جستاری در اینترنت و یا مستقیماً ویکیپدیا راه حل خوبی است. ( سرچ بفرمائید LTV)

    - شما به عنوان لیبرال در رد نظزیه مارکس جای اشتباهی را نشانه گرفته اید. نقطه ضعف اینجا نیست جای دیگریست که در صورت علاقه تان عرض می کنم اما علی ایحال و بطور سوپر ساده عرض کنم که مارکس در کاپیتال اینگونه میگوید که کار نتیجه متابولیسم انسان و طبیعت است و در اثر این کار کالایی پدیدی می آید که منبع ارزش است. این کالا باید نیازی را برطرف کند (به همین سبب است که مسی با صرف میلیاردها دلار هزینه اگر خواهانی نداشته باشد ارزشش صفر است.) این از این. اما مشکل آنجاست که ارزش غیرمادی اما عینی را چگونه به مقیاس کمی و یا پول ترجمه کرد اینجاست که مارکس ایده طبیعت اغواگر پول-فتیشتیک- را مطرح می کند.چنانچه شما می توانید مفاهیمی بی نهایت ذهنی مانند شرف و آبرو را کالایی کنید و آن را در معرض سنجش پولی قرار دهید و بفروشی ویا بخرید. اگر صندلی ۲ ساعت کار برده برای تولیدش باید ۲ برابر کفش بیرزد که تنها یک ساعت کار صرف آن شده است. اما در واقع ما می بینیم این ارزش نسبی کالاها در نتیجه استحاله پولی در تمام جهات حرکت می کنند و به بیان دیگر در نقطه تعادل عرضه و تقاضا از توضیح این رابطه نسبی ارزش در تمام سطوح عاجزند (توضیح بیشتر بخواهید بفرمائید عرض می کنم) اما چرا صندلی عتیقه بطور نجومی قیمتش فزونی می یابد دقیقاً در قالب همین طبیعت اغواگر پول و فاصله گرفتن ارزش از مقدار کمی پولی قابل طرح است. چرا که بنده خدایی به عنوان مخزن پولی (از نظر مالتوس دیوانه وار خرج میکند تا سیستم را سرپا نگه دارد و مارکس البته این را رد می کند) حاضرست مبالغی هنگفت بپردازد یعنی در طرف تقاضا قرار گیرد و با عرضه بی نهایت کم گاهی یکی (تابلوی ونسان) حداکثر قیمت را بپردازد آیا این منطبق بر ارزش نیروی کار نهفته در این کالاست؟ هرگز آیا این قابل دفاع در تئوری ارزش کار لازم اجتماعی مارکس است؟ بلی

    -مارجینالیست ها علی رغم زیبایی و نبوغ در نظریه شان به سبب فاکتور گرفتن از تکوین زمانی تولید مورد نقد بسیارند. شما با مشتق گرفتن از ارزش کل چرخه تولید را حذف می کنید. دیگر اینکه رنت ریکاردینی در مارجینالیست ها جایی ندارد که همین نقطه ضعف برای محدودیت اساسی یک نظریه کافیست.

    اما نکته مهم تر اینکه حداقل من (شما را نمی دانم) از شومپتر بیشتر مارکس شناس و نقاد مارکس نیستم. او چه در مارکس دید که اینگونه از او تمجید می کند؟
    آقای اسدی شما اگر در اقتصاد قلم می زنید باید بدانید پیوند تحلیل کیفی با کمی چه مراتبی از دشواری را بهمراه دارد و ما تا چه حد در این دست تحلیلی های علمی پیشرفت داشته ایم. این پیوند شیمیایی و ظریف و جدانشدنی و یکدست و زیبای مفاهیم کیفی (ارزش) با کمی (پول) وغیره .. نکته قوت مارکس است که با زمان سفر میکند و تمجید دوران را باعث می گردد. البته که او خالی از اشتباه نیست (همان نکات ضعف) اما آیا می دانید او تنها اقتصاددانیست که تاکنون بستری برای فهم بحران ها ارایه کرده است و هیچیک از بزرگانی مانند والرا و منگر و مارجینالیست ها تا نئوکلاسیک و نئو کینزین ها و غیره حتی نزدیک ارایه چارچوب نظری برای تعریفی از بحران نیز نشده اند؟ اگر داستان نقد بر مارکس به این سادگی که در چند پاراگراف نوشتید می بود یقین بدانید بشر عقل گرا (که پیش فرضتان است) سالها پیش آنرا مانند بسیاری تئوری های دیگر کنار گذاشته بود.
    همین است که اگر گمان بشود به سادگی می توان از مارکس گذشت و پارادیام های دست و پا بسته جایگزین را پیش کشید ساده انگاری محض است.

  19. nontherole says:

    با تشکر از شهامت نویسنده در خصوص نگارش میاحث تئوریک سترگی از این دست باید گفت به سبب عمق “تئوری ارزش بر اساس نیروی کار” تنها جسارت نگارش کافی نبوده و مایه ای از مطالعه عمیق نیز لازم است که به نظر اینجانب تنها نکته غایب متن است و خودم و شما را حواله می دهم به متون متعدد که شکر خدا الی ماشا ا.. فراوان در دسترس است. بعلاوه متاسفانه از نظرات معلوم است مارکسیست های خودخوانده ولیبرالیستهای منتقدمان مطالعه کافی از مارکس ندارند.
    شومپتر اقتصاددان شهیر و بزرگترین منتقد مارکس ( و همزمان استفاده کننده از نظریات مارکس در زمینه تئوری آفرینش مخرب – Schumpeter’s gale or creative destruction) در کتاب سرمایه داری، سوسیالیزم و دمکراسی (صفحه ۴۴) مارکس را اینگونه میبیند:
    ” … مارکس در متدولوژِی اقتصادی، به چیزی دستیافت که نکته ای حایز اهمیت بسیارست. اقتصاددانان معمولاً یا خودشان در زمینه تاریخ اقتصاد تحقیق می کنند و یا از بررسی تاریخی دیگران در این مینه استفاده میکنند. اما به هر روی این واقعیات تاریخی اقتصاد به صورت مجزا ارایه می گردد. آنها سپس تئوری را،در صورت وجود، تنها به منظور توضیح بیشتر و یا تایید نمودن نتایج ارایه می نمایند. بدین ترتیب انها تنها بصورت مکانیکی با تاریخ اقتصاد ترکیب میشوند. اما در مقابل ترکیبی که مارکس ارایه میکند شیمیایی است. او حقایق تاریخی را یه گونه ای در گزاره هایش ارایه می دهد که در خدمت نتایچند. او اولین اقتصاددان بلندپایه است که دریافت و (به ما) آموزش داد چگونه می توان بطور سیستماتیک مفاهیم تئوریک اقتصادی را به تحلیل های تاریخی و نگاشت های تاریخی رابه اسدلال های تاریخی ( histoire raisonnée) برگرداند.
    آقای اسدی شما اگر در اقتصاد قلم می زنید باید بدانید پیوند تحلیل کیفی با کمی چه مراتبی از دشواری را بهمراه دارد و ما تا چه حد در این دست تحلیلی های علمی پیشرفت داشته ایم. این پیوند شیمیایی و ظریف و جدانشدنی و یکدست و زیبای مفاهیم کیفی (ارزش) با کمی (پول) وغیره .. نکته قوت مارکس است که با زمان سفر میکند و تمجید دوران را باعث می گردد. البته که او خالی از اشتباه نیست (همان نکات ضعف) اما آیا می دانید او تنها اقتصاددانیست که تاکنون بستری برای فهم بحران ها ارایه کرده است و هیچیک از بزرگانی مانند والرا و منگر و مارجینالیست ها تا نئوکلاسیک و نئو کینزین ها و غیره حتی نزدیک ارایه چارچوب نظری برای تعریفی از بحران نیز نشده اند؟ اگر داستان نقد بر مارکس به این سادگی که در چند پاراگراف نوشتید می بود یقین بدانید بشر عقل گرا (که پیش فرضتان است) سالها پیش آنرا مانند بسیاری تئوری های دیگر کنار گذاشته بود.
    همین است که اگر گمان بشود به سادگی می توان از مارکس گذشت و پارادیام های دست و پا بسته جایگزین را پیش کشید ساده انگاری محض است

  20. nontherole says:

    اما در خصوص متن، ۳ نکته اساسی به نظرم برای اغناء بحث مفید باشد.:
    - نویسنده گرامی جناب آقای اسدی حداقل مطرح می فرمودند که تئوری ارزش بر اساس نیروی کار ریکاردو به مراتب نزدیک تر به مارکس است تا تئوری اسمیت. اولی صاحب ارزش را نیروی کار دومی صاحب کالا می داند. اما مارکس صاحب ارزش را غیرمادی اما عینی در قالب نیروی کار “لازم اجتماعی” می داند.برای اینکه ببینید تفاوت از زمین تا آسمان است و در عین حال اگر حوصله مطالعه هم ندارید جستاری در اینترنت و یا مستقیماً ویکیپدیا راه حل خوبی است. ( سرچ بفرمائید LTV)
    - شما در رد نظزیه مارکس جای اشتباهی را نشانه گرفته اید. نقطه ضعف اینجا نیست جای دیگریست که در صورت علاقه تان عرض می کنم اما علی ایحال و بطور سوپر ساده عرض کنم که مارکس در کاپیتال اینگونه میگوید که کار نتیجه متابولیسم انسان و طبیعت است و در اثر این کار کالایی پدیدی می آید که منبع ارزش است. این کالا باید نیازی را برطرف کند (به همین سبب است که مسی با صرف میلیاردها دلار هزینه اگر خواهانی نداشته باشد ارزشش صفر است.) این از این. اما مشکل آنجاست که ارزش غیرمادی اما عینی را چگونه به مقیاس کمی و یا پول ترجمه کرد اینجاست که مارکس ایده طبیعت اغواگر پول-فتیشتیک- را مطرح می کند.چنانچه شما می توانید مفاهیمی بی نهایت ذهنی مانند شرف و آبرو را کالایی کنید و آن را در معرض سنجش پولی قرار دهید و بفروشی ویا بخرید. اگر صندلی ۲ ساعت کار برده برای تولیدش باید ۲ برابر کفش بیرزد که تنها یک ساعت کار صرف آن شده است. اما در واقع ما می بینیم این ارزش نسبی کالاها در نتیجه استحاله پولی در تمام جهات حرکت می کنند و به بیان دیگر در نقطه تعادل عرضه و تقاضا از توضیح این رابطه نسبی ارزش در تمام سطوح عاجزند (توضیح بیشتر بخواهید بفرمائید عرض می کنم) اما چرا صندلی عتیقه بطور نجومی قیمتش فزونی می یابد دقیقاً در قالب همین طبیعت اغواگر پول و فاصله گرفتن ارزش از مقدار کمی پولی قابل طرح است. چرا که بنده خدایی به عنوان مخزن پولی (از نظر مالتوس دیوانه وار خرج میکند تا سیستم را سرپا نگه دارد و مارکس البته این را رد می کند) حاضرست مبالغی هنگفت بپردازد یعنی در طرف تقاضا قرار گیرد و با عرضه بی نهایت کم گاهی یکی (تابلوی ونسان) حداکثر قیمت را بپردازد آیا این منطبق بر ارزش نیروی کار نهفته در این کالاست؟ هرگز آیا این قابل دفاع در تئوری ارزش کار لازم اجتماعی مارکس است؟ بلی
    -مارجینالیست ها علی رغم زیبایی و نبوغ نظریه شان به سبب فاکتور گرفتن از تکوین زمانی تولید مورد نقد بسیارند. شما با مشتق گرفتن از ارزش، کل چرخه تولید را حذف می کنید.معضل بزرگتر این نظریه این است که در توصیف کالاهای تولیدی در فرآیند مشترک تولید سخت عاجزست. اگر گندم به سبب نان ارزش دارد، ارزش سبوس به عنوان پوست گندم و کالای مشترک کجاست و در ذهن کیست؟ دیگر اینکه رنت ریکاردینی در مارجینالیست ها جایی ندارد که همین نقطه ضعف برای محدودیت اساسی یک نظریه کافیست.

نظر شما چیست؟