دیدگاه وارده

بی‌شخصیتی سیاسی

♦ مسیح پورسینا | یکشنبه, ۱۹م خرداد, ۱۳۹۲

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

(این واژه و صفت فقط در دایره مردم بررسی می شود و در حوزه سیاستمداران وارد نمیگردد)

در سال هایی که پس از دوم خرداد ۷۶ آمد، اصلاحات در ایران گفتمان غالب گردید، و متفکران بسیاری را بر این باور رساند  که دوران رنسانس تفکر و عمل ایرانی پس از انقلاب اسلامی فرا رسیده است.
اما در سال هشتاد و چهار پس از بحران جانشینی برای ادامه مسیر محمد خاتمی که نماد اصلاحات بود و البته ضعف های کم و بیش زیادی که خاتمی و همراهانش  در بزنگاه های تاریخی آن هشت سال از خود نشان دادند،ورق سیاسی ایران به شکل دیگری رقم خورد که قابل پیش بینی نبود،دوره ای که با همه مشکلات و فجایعش دردی بزرگ را در میان ایرانیان  به ناخودآگاه نمایان کرد که نام این مقاله برگرفته از آن است.

تعریف شخصیت: شخصیت یا کاراکتر الگوی نسبتاً پایدار و ثابت اندیشه،هیجان ها ورفتار یک فرد است. به عبارت دیگر شخصیت شامل ویژگی‌ های نسبتاً با ثبات و پایدار است که صفت نامیده می‌شوند.(۱)
بی شخصیتی سیاسی می تواند عوامل بسیاری داشته باشد.

گوستاو لوبون در روانشناسی توده ها معتقد است عقاید ناپایای توده ها سه علت دارد که امروزه از هر زمان دیگری بیشتر است (البته زمان لوبون اوایل قرن بیست فرانسه بود):

اول:آموزش های عقیدتی کهن به تدریج تسلط خود را از دست می دهند و مثل  قدیم،اثر  جهت بخش بر روی عقاید ندارند.خاموش شدن مجموع ایقانات در مردم، فضایی ایجاد می کند که بسیاری از نظریات فوق العاده و فاقد گذشته و آینده، می توانند در آن جایی پیدا کنند.

دوم: ین که قدرت توده ها به نحو فزاینده ای رشد می کند اما در عوض به عامل متعادل کننده ای دست نمی یابد، به طوری که قابلیت فوق العاده ی موجود در نظریات ایشان، می تواند آزادانه شکوفا شود.

سوم:این که نشریات با گسترش فزاینده خود،عقاید متضاد با عقاید توده ها را بدون وقفه به رویت ایشان می رسانند و تاثیری که هر یک از این عقاید می توانست بر جای گذارد.به زودی بر اثر تاثیرات متضاد دیگری زایل می شود.بنابراین هیچ عقیده ای نمی تواند به درستی منتشر شود و هر کدام از آن ها عمر کوتاهی پیدا می کند.چنین عقایدی ،پیش از آن که آنقدر شناخته شوند تا بتوانند عمومیت پیدا کنند ، می میرند.(۲)

اما شاید بتوان به عوامل امروزی تری هم در جغرافیا و شرایط ایران اشاره کرد:

 در زمان گذر بودن یک جامعه مثل ایران ، جاری بودن خوی پنهان اندیشه های رادیکال یا ملی گرایی افراطی (فاشیسم) در سطح جامعه (به خصوص جوامع جهان سوم)،کج نمایی حقایق و روایت های حاکمیت از فرآیندها و واقعیت های  اطراف ، سطح پایین سرانه مطالعه ،نبود جریان آزاد اطلاعات و سطحی نگری و … .اما هدف این نوشته  ریشه یابی این ویژگی یا بیماری نیست. بلکه واگویه ای است از خطرات بالقوه ای که آینده را تهدید می کند .

ایرانیان با همان انتخابات ۸۴ نشان دادند که از ثبات شخصیتی برخوردار نیستند و از صبر و حوصله هم بویی نبرده اند و حاضر بودند یکشبه همه آرمان ها و ارزش های اصلاحات را کنار بگذارند،تا آنجا که آرمان و خواست های فردی و ملی شان با آمدن سیاستمداران جدید تغییر کند. دامنه این تغییرات بسیار متفاوت و زیاد است.
سوالی که اینجا مطرح می شود این است که اگر احمدی نژاد نبود آیا مردم هنوز هم با موضع گیری و دخالت ایران در دفاع از سوریه و لبنان مخالف بودند؟ آیا دیدگاه منفی به مسیر دستیابی به انرژی اتمی آن زمان هم وجود داشت؟ آیا با یک رئیس جمهور دلخواه تر ( موسوی یا هاشمی ) خواست ها تغییر می کرد؟
با این بحث نگرانی بزرگی پیش می آید. ترس از آینده؛ که سیاستمداری با ظاهری منطقی تر، خوش جلوه تر و خوش نام تر و روشی کم هزینه تر  و با حمایت رسانه ای و روشنفکری و حمایت تعدادی از هنرمندان و فعالان سیاسی و افراد فرهنگی زمام امور را به عهده گیرد و با کمک و آگاهی از بی شخصیتی سیاسی رایج، کار را تا آنجا پیش ببرد که مردم ایران  با شکم سیر به اعتقاداتی چون بمب اتمی حق مسلم ماست  وارد میدان شوند و حتی با اندکی پروپاگاندا از این بیماری برای اهداف گردن کشانانه تری استفاده کنند.( بسیاری از افراد این جامعه با داشتن بمب اتم مشکلی ندارند فقط سیاستمداری دلخواه نیاز است که این میل بالقوه به را بالفعل کند و حتی با طرح قلقلک های اعتقاداتی تا قلب اروپا هم تسخیر کنیم)
البته این نگرانی قابل تعمیم است و در آینده می تواند به خطر های بالقوه ای چون: همراهی با خواست های پنهان ولی  مردمی تری (توده ای)چون ناسیونالیسم افراطی حرف به میان آورد که به قومیت کشی (نژاد پرستی و عرب کشی و …) یا به مخالفت و سرکوب خشونت آمیز با اقلیت  یا اکثریت پیدا و پنهان  در بستر جامعه (دگر باوران دینی ، هم جنس خواهان  و …) منجر شود.
روزی باور به حجاب ،مخالف کشی ها ، سنگسار و… برآمده از نبود مطالعه و دانش کافی در جامعه شیدا شده و سودا زده چپ اندیشی و مذهب گرا  دانسته می شد اما امروز که آن عوامل کمرنگ تر شده بیماری عمیق تری ریشه دوانده است: همین عنوان مقاله !

در بسط این بیماری در انواع دیگر هم می توان اشاراتی کوتاه و گذرا کرد.مثل اقتصاد . کارخانه داری که معتقد است سرمایه داری نظامی فاسد است. لیبرال باورانی که روز کارگر را با کاریکاتوری به اشتراک می گذارند که حاصل کار کارگر را سرمایه دار ها از ریز تا درشت به ترتیب از جیب کارگر و یکدیگر می دزدند!
روشنفکری که بهائیت را رد می کند، یا هم جنس خواهی را با تمسخر و کنایه یا فرار از بحثش به رسمیت نمی شناسد!
این بی شخصیتی عارضه ای دیگر را هم با خود به همراه دارد و آن انفعال است که از نتایجش تناقض و چند شخصیتی شدن افراد جامعه است. تناقضات عمل واندیشه  یک طرف ، تناقضات اندیشه با اندیشه هم باید اضافه کرد .مثل :افراد زیادی که ادامه پادشاهی را یگانه راه نجات ایران می دانند و شکوه و تجمل و اشرافیت آن دوران را با افسوس فقدانش را یادآور می شوند ولی لحظاتی بعد به نیکی از چه گوارا و آرمان هایش یاد می کنند!

امروزه  به نظر می آید هنوز هم احترام به حقوق فردی،احترام به حریم و سلایق شخصی ، میل به جهانی شدن،تعامل و تمایل به همکاری و همراهی با کشورهای پیشرفته دنیا و حتی همسایه،احترام به حقوق نژادی و قومی و دینی سال ها تا حل شدن در شخصیت طوفانی انسان ایرانی فاصله دارد.با تغییر رنگ و بوی رهبران،شخصیت مردم این جامعه از عرش به فرش در شبی و بالعکس آن در نیمه روزی در حرکت است.

امروزه  دموکراسی وتوسعه بحثی است داغ در سخنرانی ها،مقالات،گفتگو ها و… .اما انگار از یاد برده ایم که شرط اول توسعه و برقراری دموکراسی، ثبات است و این ثبات از شخصیت فردی شروع می شود.ثباتی همراه با دانش و آگاهی و اطلاع رسانی.
مادامیکه دلیل اصلی مخالفتمان با یک طرح،فلان رییس جمهور است  و اگر آن دیگری می آمد  با جان و دل می پذیرفتیم ، ثبات شکل نمی گیرد.هنوز از یاد نبرده ایم ( اوایل دوره اول دولت نهم ) که ایرانیان خارج نشینی  که سالها طبل منقوش به شیر و خورشید را به صدا در می آوردند چطور یک شبه از دوباره زنده شدن غرور ایرانی با سخنرانی ها و تهدید های پر هزینه ی محمود احمدی نژاد مشعوف شده بودند و با افتخار از آن حرف می زدند.

هنوز هم ماجراجویی ها و تجربه گرایی های کهنه را تکرار می کنیم و اسیر چرخه ای می شویم که نمی گذارد هیچ زیر بنای اقتصادی و سیاسی شکل گیرد و دموکراسی و آزادی فردی در هر لحظه ای از حیات جمعی این سرزمین در خطر است.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : نویسنده ی این متن به دادن صفات به ملیت ایرانی یا غیره معتقد نیست اما چون یک ایرانی است و در این سرزمین زیسته است خود را آشنا به مردم و این جامعه می داند و نه مردم و سرزمین دیگری و تکرار ایرانی و ایرانیان لزومن به معنای منحصر کردن این بیماری به ایشان نیست و ممکن است ملیت ها و کشورهای دیگری هم دیر زمانی یا امروزه گرفتار این بیماری بوده و باشند .

(۱) روان شناسی عمومی – کارل هافمن، مارک ورنوری، جودیت ورنوری – نشر ارسباران
(۲) روانشناسی توده ها – گوستاو لوبون – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

چراغِ آزادی: دیدگاهِ های منتشر شده در سایت الزاماً بیانگرِ نظرِ چراغِ آزادی نیست.


کلیدواژه ها ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟