نقد اشمیتز و برنان

آزادی آزادی است

| چهارشنبه, ۷م مهر, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 3.0/5 (1 vote cast)

به نظرِ من مقاله‌یِ آغازگرِ این مباحثه (مقاله‌یِ اشمیتز و برنان) جنجالی و تحریک‌آمیز بود ولی روشنگرانه نبود. در ابتدا باید فاش کنم که دیوید اشمیتز را می‌ستایم، تحسین می‌کنم و او را دوست دارم، او کسی است که من او را سال‌هاست می‌شناسم و از او چیزها آموخته ام. در خصوصِ نویسنده‌یِ دیگر باید بگویم که همین شنبه گذشته بود که در دانشگاه مک گیل من و جیسون برنان که او را برای اولین بار ملاقات می‌کردم، سخنرانی‌ ایراد کردیم. سخنرانی برنان نشان داد متفکّری‌ است با تفکّرِ جدّی. این‌ها را می‌گویم چون با این که خوشحال ام از فرصت پیش‌آمده برای بحث درباره‌ی مقاله‌‌ی‌شان، لیکن در مجموع نظرم منفی خواهد بود و تأکید می‌کنم که این منفی بودن لزوماً به معنای دشمن بودن نیست. به قول ارسطو «با این که دوستی و حقیقت هر دو عزیز اند، ولی پرهیزکاری ما را ملزم می‌کند که پیش و بیش از حقِِ دوستی، حقِِ حقیقت را به جا آوریم.» با این وجود امیدوارم بتوانم هم حق دوستی را ادا کنم و هم حقِ حقیقت را.
پیش از ارائه انتقادات‌ام، به آن دسته از کسانی که به این موضوع علاقه‌مند اند توصیه می‌کنم کتاب A Brief History of Liberty را که مقاله آنها از این کتاب استخراج شده بخوانند (یا حتی خریداری کنند) مطمئناً ارزش مطالعه دقیق را خواهد داشت.
۱٫ صحبتم را با تمرکز روی شیوه‌ای که اشمیت و برنان آزادی منفی را از آزادی مثبت متمایز می‌کنند، آغاز می‌کنم. آن‌ها این نحوه تمایز را به آیزایا برلین نسبت می‌دهند که او را به عنوان «نماد اصلی این اسطوره» می‌شناسند که می‌گوید «آزادی منفی نظر مخصوص آزادخواهان یا طرفداران آزادی اراده است در حالی که آزادی مثبت اندیشه مختص مارکسیست‌ها، سوسیالیست‌ها و لیبرال‌های مدرن.» البته آنها تصدیق می‌کنند که گفته برلین و نحوه تمایزش با نظر آنها «کمی متفاوت» است.
به نظر من آنها فقط ایده و نحوه تمایز برلین را «کمی» تغییر نداده اند، بلکه آن را از متن بیرون کشیده و با نظر دیگران ترکیب کرده اند؛ به طوری که شامل همان لغات و اصطلاحات است و لیکن با مفاهیمِ کاملاً متفاوتی ارتباط می‌یابد، به خصوص اینکه آنها تمایز آزادی مثبت و منفی برلین را با تمایز بی‌ربط دیگری به نام حقوق «مثبت» و «منفی» مخلوط کرده اند. این آمیختگی کمکِ چندانی به حلِ مسأله نمی‌کند. (به علاوه، با ترکیب این مبحث با تمایز بنجامین کنستانت میان آزادی فردی [جدید] و آزادی جمعی [قدیم]، این موارد بیش از پیش به هم آمیخته می‌شوند. برای تمایزِ کنستانت میانِ آزادیِ جدید و قدیم مراجعه کنید به این اثر او.)
برلین کوشید بین دو نوع آزادی تمایز قائل شود؛ یکی آزادی از مداخلات و موانع بوجود آمده توسط دیگران که آن را آزادی «منفی» نامید و دیگری آزادی از موانع درون خودمان؛ یعنی همان موانعی که نفس بیرونی، حسی، تجربی، گمراه‌کننده، فریب‌خورده، منحرف و پست در راهِ تحققِ اهدافِ نفس عقلانی یا نفس معنوی یا نفس درونی، یا نفس حقیقی یا نفس برتر به وجود می‌آورد.
این یک نوع تمایز جالب است که به سنت دیرینه‌ای وصل می‌شود؛ به افلاطون برمی‌گردد که در آن آزادی «خودهدایت‌گریِِ عقلانی» تلقی می‌شود. (منبع ۱) برلین آزادی مثبت را داشتن درآمد بیشتر یا داشتن یک قایق تفریحی نمی‌داند. علاوه بر این، به نظر برلین، این‌ها دیدگاه‌های متضادی درباره آزادی هستند. نه صرفاً انواع متفاوتی که یک نفر بخواهد یا بتواند آن‌ها را بر رویِ هم بریزد، و از آن چیزی بسازد که قابلِ بیشینه‌سازی باشد. هنگامی که اشمیتز و برنان، آزادی مثبت را به ثروت و قدرت تعبیر می‌کنند (که مطمئناً هر دو به خودیِ خود بسیار خوب و مطلوب هستند)، هم ۱٫ از وضوح تحلیلِ خود می‌کاهند، و هم ۲٫ از توانای‌شان برای برقراریِ ارتباطات علّی و معلولی معنادار میان نهادها و پیامدها می‌کاهند؛ امری که خود مطمئناً برای آن‌ها بسیار ارزشمند و مهم است. در خصوصِ موضوعِ وضوحِ تحلیل باید بگویم که احتمالاً اشمیتز و برنان بهتر از من این سخنِ برلین در همانِ مقاله‌یِ موردِ ارجاعِ این دو به گوشِ جان خوانده اند که ” با تلفیق و در هم آمیختن اصطلاحات، هیچ چیز حاصل نمی‌شود.” : ” هر چیزی همان است که هست: آزادی آزادی است. نه تساوی است، نه انصاف، نه عدالت و نه فرهنگ یا خوشبختی بشر یا یک فرهنگ آرام.” (منبع ۲) ما همین الآن واژگان مناسب برایِ همه‌یِ آن چیزی‌هایی که در جمله‌یِ قبل عنوان شد، در اختیار داریم. آزادی خواندنِ آن‌ها سردرگمی می‌آورد تا که روشنی و شفافیت.

احتمالاً اشمیتز و برنان بهتر از من این سخنِ برلین در همانِ مقاله‌یِ موردِ ارجاعِ این دو به گوشِ جان خوانده اند که ” با تلفیق و در هم آمیختن اصطلاحات، هیچ چیز حاصل نمی‌شود.” : ” هر چیزی همان است که هست: آزادی آزادی است. نه تساوی است، نه انصاف، نه عدالت و نه فرهنگ یا خوشبختی بشر یا یک فرهنگ آرام.”

۲٫ خصوصاً، آزادی خواندنِ ثروت و دارائی به این معنا است که چیزی با ماهیتِ کاملاً متفاوت را به جایِ آزادی‌ نشانده ایم که مفهومی منحصراً اجتماعی دارد. آزادی ذاتاً یک مفهوم اجتماعی است که خارج از جامعه فاقد معنی است. در صورتی که دارائی ( یا همان ثروت ) یک مفهوم اجتماعی بالذات نیست، و خارج از اجتماعِ انسانی هم دارایِ معنایِ خود هست. انسانی که در یک سیاره ای کاملاً تنهاست و هیچ گونه ارتباطی با انسان‌هایِ دیگر و کنشگرانِ اخلاقیِ دیگر ندارد، به سختی می‌توان گفت که او آزاد است یا خیر. نمی‌توان گفت که او در یک جامعه آزاد زندگی می‌کند، همان گونه که نمی‌توان گفت که او در یک جامعه بخشنده زندگی می‌کند، چرا که او اصلاً در اجتماع زندگی نمی‌کند. آزادی، همانند بخشندگی و مهربانی در ارتباط میان افراد( یا حداقل میان موجوداتِ اخلاقی) معنا می‌یابد. اما، دارائی، مانند گرسنگی و تشنگی، برایِ معنا یافتن احتیاجی به ارتباط با دیگر مردمان ندارد. انسان می‌تواند از داشته ها یا ثروتش، بدون ارتباط برقرار کردن با دیگران، لذت ببرد. سیاره او، ممکن است با کمبود یا فراوانی غذا مواجه باشد. رابینسون کروزوئه، می‌توانست به تنهایی در جزیره‌اش صاحب ثروت و دارائی باشد، و با این که با عدم همکاری اجتماعی روبرو بود، اما وقتی فرایدی (همان انسانِ بدوی‌ای که در داستانِ کروزوئه به او پیوست.) به می‌پیوندد، می‌توان گفت که او آزاد بود، درست همانطور که می‌توان گفت وقتی با فرایدی تعامل داشت، بخشنده و مهربان بود.
برلین میان دو نوع آزادی تمایز برقرار کرد: آزادی «منفی» که به عنوان آزادی از دخالت مطلق از جانب افراد دیگر محسوب می‌شود (درک واحدی از این رابطه وجود ندارد، و از میان همه‌یِ برداشت‌هایی که از آزادیِ منفی هست، همه با سنت لیبرال کلاسیک سازگار نیستند.) و آزادی «مثبت» که به عنوان تحققِ اهدافِ حقیقی یا قابل اعتماد و صحیح از نفس برتر، درونی، حقیقی یا واقعی در نظر گرفته می‌شود که از موانع به‌وجود آمده توسط نفس تجربی، و شور و هیجانش، و تنبلی‌اش، و خرافات نا‌معقول‌اش و غیره رها شده است. اولی، به نظر می‌رسد، به طور منطقی با نظر اشمیتز و برنان منطبق است، اما دومی «تواناییِ فرد به انجام آنچه که دوست دارد» (که قبلاً در بحث درباره‌یِ دارایی در شرایطی که در آن کسی «واقعاً مالک آنهاست و کنترلِ آن‌ها را در اختیار دارد”، صحبت شد) و توانایی «تصمیم‌گیری بطور مستقل» را به هم می‌آمیزد. اصل دومی، با نظر برلین مطلبقت دارد، اما اولی اینطور نیست و با چیز دیگری تلفیق می‌شود.
پس چرا اهمیت دارد که آنها ایده برلین را پیروی کنند یا نه؟ اهمیت دارد چرا که برلین به سنت روشنفکرانه عمیقی نزدیک می‌شد که به افلاطون برمی‌گردد و تضاد بسیار واقعی میان ایدئولوژی‌هایی را شرح می‌دهد که طی قرن بیستم بوجود آمده بود. منازعه‌یِ قرن بیستمی میان دموکراسی لیبرال و نظام استبدادی توتالیتاریانیسم از هر دو سویِ منازعه به عنوانِ منازعه‌ای بینِ دو نوع آزادی معرفی شده است: آزادی فردی برای مدیریت زندگی و انتخاب کردن آزادانه و جدا از دخالت بی مورد دیگران، و آزادی برای درک ماهیت حقیقی انسان، و برای گسستن بندهای «وجدان‌های کاذب و دروغین»، که این وجدان های کاذب و دروغین یا توسط مارکسیست ها شناسایی می‌شوند یا توسطِ فرقه هایی از فاشیست ها و سوسیالیست های ملی‌گرا، و تصور می‌رود که با این گسستن فرد حاکمیت خودآگاهی بر سرنوشت‌اش می‌یابد. وقتی درباره نحوه تمایز برلین فکر می‌کنیم، می‌ارزد این مطلب را در ذهن داشته باشیم. در سال ۱۹۱۹، پایه گذار کشتار اتحاد جماهیر شوروی از جنایاتش تحت عنوان آزادی دفاع کرد، «آزادی حقیقی» البته، نه آزادی سرمایه داری بورژوایی:
آنها بر سر ما فریاد می‌کشند که شما مخالف آزادی، برابری و دموکراسی هستید و به نابرابری کارگر و رعیت تحت قانون اساسیمان و به انحلال مجلس قانون گذاری و به مصادره اجباری گندم مازاد و غیره اشاره می‌کنند. ما هم پاسخ می‌دهیم هرگز در دنیا هیچ حکومتی برای رفع بی عدالتی واقعی و عدم آزادی که جماعت رعیت وکارگر قرن ها از آن رنج برده اند، تلاش زیادی نکرده است.

طلبیدن چنین آزادی واقعی، همانطور که برلین اشاره می‌کند، به شرایطی منجر می‌شود برای ضعیف کشی، سرکوب و شکنجه آنها بخاطر نفوس واقعیشان، با اطمینان از اینکه آنچه که هدف حقیقی انسان است (خوشبختی، انجام وظایف، عقل، یک جامعه عادلانه، رضایت مندی از خود) می‌بایست با آزادیش برابر باشد؛ یعنی همان آزادیِ انتخاب‌اش که آن را نفس واقعی اش انجام می‌دهد، هر چند که گاه غرق‌شده و گنگ شده باشد .
۳٫ لیبرال های کلاسیک، به کلی ثروت را بی اعتبار و فاقد ارزش نمیدانند (چیزی که اشمیت و برنان آنرا بعنوان نمونه ای از آزادی مثبت می‌شمارند.) اما نکته‌یِ جمه این است که چگونه ثروت و آزادی به یکدیگر ارتباط دارند؛ و منظور نه ارتباطی است از جنسِ ارتباطِ گونه و رسته، بل ارتباطی از نوعِ ارتباطِ علت و معلول. علاقه یِ آنها به این رابطه علت و معلولی مشخص است وقتی اظهار می‌کنند برخی نظریه‌پردازان ها فکر می‌کنند حداقلی از آزادی های منفیِ موردِ حمایت و حفاظتِ جامعه تمام آن چیزی است که ما برای برپایی جامعه ای که برای نسل هایش، سود انفجاری در قالب آزادی مثبت فراهم می‌کند، نیاز داریم. از این مطلب این طور برمی آید که منظور از آزادی مثبت، در حقیقت همان ثروت است. هیچ کس اصطلاحِ ” سود انفجاری ” را به کار نمی برد، وقتی موضوع بحث حکمیتِ انسان بر سرنوشتِ خود باشد یا که خویشتن‌شناسیِ او. از آنجا که آنها ثروت را با آزادی مثبت تعریف می‌کنند، برای روشن شدن مطلب، آزادی مثبت را هم با خوشبختی و رفاه قابل جایگزینی می‌شمارند. به عقیده اشمیت و برنان، علوم اجتماعی و تاریخ به خوبی گویای این هستند که احترام یه آزادی های منفی دارای سابقه ای طولانی، موفقیت آمیز و غیر تصادفی در ساختن زندگی‌های بهتر هستند. نتیجه این می‌شود که مؤثرترین شیوه برای ارتقای آزادی مثبت، حمایت از آزادی منفی است. با جایگزینی آزادی مثبت به جای زندگی‌های بهتر چه چیز بیشتری می‌توان فهمید؟ هیچ انسان جدی ای، آزادی منفی را در تعریف خوشبختی و رفاه نمی‌داند. ولی با تصریح به اینکه هر دوی اینها یعنی آزادی منفی و رفاه انواعی از آزادی هستند، تقریباً ضدشفافیت مفهومی عمل می‌کنند. همانگونه که اف.ای هایک وقتی صراحتاً رویکردِ گزیده‌شده توسط اشمیت و برنان را رد می‌کند تأکید می‌کند که ” اگر قرار است در بحث آزادی شفافیتی وجود داشته باشد، تعریف آن نباید مبتنی بر این باشد که هر کس این نوع از آزادی را چیز خوبی بشمار می‌آورد یا نه. ”

پرداختن به موضوع ” زندگی های بهتر ” و ” آزادی مثبت ” بعنوان دو اصطلاح قابل جابجایی شفافیت بحث را می‌کاهد تا اینکه به آن اضافه کند. در واقع تلفیق این دو، انجام آنچه که اشمیت و برنان ما را بدان تشویق می‌کنند دشوارتر می‌کند. یعنی همان پرداختن به تحقیق علمی برای بررسی رابطه علت و معلولی میان آزادی و ثروت. چه می‌شد اگر به جای اینکه ” ثروت ” را ” آزادی ” بنامیم، ” آزادی ” را ” ثروت ” می‌خواندیم؟ وقتی هر چیز خوب و مطلوب و پسندیده ای از هیچ چیز خوب دیگری قابل تمیز نیست. (این واقعیت که هر کسی ممکن است بگوید : ” وقتی من رانندگی می‌کنم، احساس آزادی می‌کنم “، یا ” وقتی سالمم، احساس آزادی می‌کنم “، ” یا وقتی سقوط آزاد بازی می‌کنم، احساس آزادی می‌کنم” ممکن است تاییدی بر آزادی شمردن پول، سلامتی و سقوطِ آزادبه حساب آیند، ولی قطعاً تاییدِ سست و بی پایه‌ای خواهند بود.)
۴٫ علاوه بر این، به نظر من، فرمول آنها، در درکِ رابطه میان دولت و آزادی ایجادِ سردگمی می‌کند. آن‌ها این “فرض پذیرفته‌شده” را رد می‌کنند که آزادی – هر چه که باشد – باید توسط دولت ارتقاء یابد. انتخاب کلمه ی ” ارتقاء” به جای کلمه سنتی‌تر “حفاظت” یک مورد از آشفتگی کلام آنها را نشان می‌دهد. ثروت ممکن است به طور نامحدودی افزایش یابد، در حالی که آزادی وقتی برای همه افراد به طور مساوی برقرار باشد، نمی‌تواند به صورت مداوم افزایش یابد. رسالت لیبرال سنتی در حمایت یا “حفاظت” از آزادی عمیقاً مرتبط است با نقش اجتماعی آشکارش بعنوان کیفیتی که باید بین همه بطور مساوی تقسیم شود. “تساوی در آزادی” شعار لیبرالیسم کلاسیک بود. مساوات چیزی است که شما یا دارید یا ندارید. وقتی ما با هم مساوی هستیم، نمی‌توانیم همگی بیشتر مساوی شویم: می‌توانیم به تساوی بیشتر نزدیک شده یا از آن دور شویم ولی این یک کمیت، مانند گرما نیست که از یک حدی بیشتر شود. ثروت می‌تواند به طور نامحدودی افزایش پیدا کند، ولی تساوی حقوق نه. یکبار که آن را بدست آورید، آن را بدست آورده اید. بنابراین می‌شود آن را حمایت یا حفاظت نمود، ولی نمی‌شود آن را ارتقاء داد. من وظیفه دولت می‌دانم که آن را پشتیبانی و حمایت کرده و از آزادی هر فرد تحت اختیارات قانونی خود محافظت کند. اگر این وظیفه اولیه دولت نیست که از آزادی ما حمایت کند، پس وظیفه‌اش چیست؟
در دریافت لیبرالِ کلاسیک از آزادی (منفی)، نه دیکتاتور و نه برده‌دار آزاد نیستند. برای اینکه آن ها در جوانع آزاد زندگی نمی‌کنند: چه گرداننده‌یِ قدرت استبدادی و چه فردِ تحتِ سلطه‌یِ آن آزاد نیستند. برایِ مردمی که تحت سلطه حکومتهای مستبدانه‌ِی متمرکز زندگی می‌کنند، محرومیت از آزادی بدیهی است؛ اما با وجودِ این که اشراف‌زادگان، می‌توانند بر بردگان یا نوکرانشان زور بگویند، اما از آزادی خودشان لذت نمی‌برند مگر اینکه تحت سلطه رژیم های قانون‌مدار زندگی کنند. رفعِ نابرابری در آزادی هدف اصلی مبارزات لیبرال‌هایِ کلاسیک بود که می‌کوشیدند تساوی آزادی را برای همه فراهم کنند. مبارزان لیبرال کلاسیک علیه نظام برده‌داری و ارباب و رعیتی، روی بی‌عدالتی در انکار تساوی آزادی تأکید می‌کردند، و گاهی اوقات خشونت‌های روحی و روانی چه از جانبِ ارباب و چه از جانبِ رعیت به علت فقدان آزادی بود. همانگونه که الغاگر لیبرالِ برده‌داری در برزیل یاکیم نابوکو درباره برده‌داری می‌گوید: «آنچه که این رژیم به نمایش می‌گذارد، ما قبل از این می‌دانستیم. از نظر اخلاقی، این نابودی هر اساس و بنیان اصول مذهبی یا ارزشِ غیرمذهبی است مانند خانواده، مالکیت، سازگاری اجتماعی، آرمان‌های بشردوستانه. از نظر سیاسی، این فرمانبرداریِ بی‌خردانه است، خفت و خواری مردم است، بیماری بوروکراتیسم است، از بین رفتن حس وطن‌پرستی است، تقسیم مملکت به اراضیِ فئودالی است که هر یک سیستم کیفری خودش، جایگاه قضایی خودش را دارد بدون دسترسی به پلیس و دادگاه‌های قضاییِ ملی». او مردم برزیل را تشویق و ترغیب می‌کرد که ” بچه هایتان باید تحصیل کنند، خودتان تحصیل کنید، به عشق آزادی دیگران، که تنها از این طریق آزادی خودتان هم هدیه ای رایگان از سرنوشت نخواهد بود. شما باید ارزش آن را بدانید و شجاعت دفاع از آن را داشته باشید.”
در هم آمیختنِ مفاهیمِ ثروت و آزادی با آزادی به معنایِ لیبرال کلاسیک‌اش در تنافر است. طبق تلقیِ کلاسیک وظیفه اثباتِ وجودِ تزاحم آزادی‌هایِ فردی بر عهده‌یِ کسی است که می‌خواهد فعالیت دیگران را محدود کند، نه بر عهده‌یِ کسی که می‌خواهد از آزادیِ عملِ خود بهره ببرد. این تلقی تنها با آزادی”منفی” معنا و مفهوم می‌یابد. فرض برائت، بطور مساوی وظیفه اثبات را در مورد کسی که می‌خواهد آزادی دیگران را محدود کند، قرار می‌دهد. این غیر ممکن است که تمام اتهامات ممکن علیه یک متهم را رد کنیم، اما در عوض آن متهم می‌تواند درخواست اثبات اتهامات وارده را بکند. به همین منوال، تمام دلایل ممکن برای دخالت در آزادی کسی، نمی‌تواند تکذیب شود، ولی دلایل مطرح شده توسط دیگران می‌تواند اثبات شود. بعنوان مثال، سوزاندن چوب در خانه، ممکن است باعث ایجاد دود و آزار و اذیت همسایه شود. این احتمال بوجود می‌آید که من نباید برای دیگری، ایجاد مزاحمت کنم اما چگونه می‌توان آزادی را این گونه تعبیر کرد که آن دیگری بهره یِ مشخصی از قدرت و دارایی داشته باشد؛ و این تفاوت ریشه ای میان آزادی و ثروت را بیان می‌کند، آزادی خواندنِ ثروت ایجاد ابهام می‌کند تا شفافیت، آزادی آن چیزی است که وقتی عده ای را از زورگویی بر دیگران منع می‌کنید، آن را به دست می‌آورید؛ آزادی، یعنی عدم زورگویی و سلطه بر انسان‌های دیگر بدون وجود چیز دیگری. اعمال زور بر مردم نیاز به یک زورگو و مستبد دارد، ولی آزاد کردن آن ها نه.
۶٫ می‌توانیم این تجربه فکری ساده را آزمایش کنیم. این تست، بصیرت ما را می‌سنجد، ولی نمی‌توانم تصور کنم که هیچ انسان جدی‌ این تست را انجام دهد و قبول نداشته باشد که در مورد تلفیق ثروت و آزادی، یک چیز عجیب و غیر عادی وجود دارد. زندگی دو آلمانی متوسط در سال های ۱۹۲۷ و ۱۹۳۹ را در نظر بگیرید. (یا حتی واضح تر از آن، زندگی آلمانی ها را در سال های ۱۸۷۸ و ۱۹۳۹ در نظر بگیرید). آلمانی های ۱۹۳۹ فولکس واگن و اتوبان داشتند؛ تلفن داشتند و حتی می‌توانستند مسافرت هوایی داشته باشند. در واقع آن ها به ثروت غارت شده از یهودی ها دسترسی داشتند. اگر کسی هنوز بر آن باشد که ثروت را ” آزادی ” بنامد، ممکن است بگوید آن ها ” آزادی مثبت” بیشتری داشتند. اما آیا واقعاً آن‌ها آزادی بیشتری داشنتد؟ آن موقع، حکومت استبدادی تک حزبی وجود داشت، مطبوعات سانسور می‌شدند، جنبش‌ها سرکوب می‌شدند، و مردم در ترس به سر می‌بردند، ترس از عملکرد حکومت دیکتاتوری.کاربرد همان عبارت (” آزادی “) برای هر دو ثروت و آزادی این تلقی را به وجود می‌آورد که آن‌ دو چیزی هستند که می‌توان به حداکثر رساند، یا بر طبق آن می‌توان سود و زیان کسیرا با سودِ دیگر سنجید. آزادی بیشتر نامیدن ثروت بزرگتری که آلمانی های تحت سلطه دیکتاتوری مخوف ۱۹۳۹، از آن برخوردار بودند، غیرمنطقی است. تحت چنین حکومت دیکتاتور مأبانه و مستبد و بی قانونی، نمی‌توان گفت افزایش ثروت، ” آزادی بیشتر ” فراهم می‌کند. (ممکن است کسی بگوید، فقدان آزادی بوجود آمده، توسط یهودیان و مخالفان هیتلر آن را جبران می‌کند؛ اما من می‌خواهم بطور شدیدتری تأکید کنم، و بیان کنم که آن غیریهودیان و حتی سوسیالیست‌های ملی‌گرای پرحرارت هم کمتر آزاد بودند چون آن ها از چیزی برخوردار بودند که به قدرت استبدادی و بی‌حساب و کتابِ پیشوای‌شان وابسته بود.
۷٫ مهمترین جریان فکری لیبرال کلاسیک، به طور قطع آزادی را با نهادها خصوصاً با مجموعه ای از عرف‌ها، انتظارات و تشکیلاتی که به طور کلی بعنوان ” حکومتِ قانون ” ذکر می‌شوند، می‌شناسد. لاک، بین آزادی قدرت مطلق برای پیروی از تمایلات و خواسته های یک فرد تمایز می‌گذارد (” آزادی برای هر فرد برای انجام آنچه که دوست دارد “). از نظرِ لاک آزادی این است:
آزادیِ به دست آوردن و نظم بخشیدن به هر آنچه که فرد دوست دارد، چه در قالبِ خانواده، فعالیت‌ها، اموال و دارایی‌ها، در محدوده‌یِ قوانینی که او تحت آن زندگی می‌کند، و یعنی متاثر از تصمیمِ دلبخواهانه‌یِ دیگری نشدن و آزادانه پیروی کردن از تمایلاتِ خود.

همین تعبیرِ عدمِ اجبار به پیروی از خواست و اراده‌ی دلبخواهانه‌یِ دیگران یا چیزی بسیار شبیه به این را در آثارِ کانت، کُنستانت، اسپنسر، هایک و بسیاری از لیبرال های دیگر که به آزادی عمل نامحدود مشابهی در محدوده ی قوانین مساوی و کیفرهای مساوی اعتقاد داشتند، می‌توان یافت. برای آن ها، آزادی، خارج از نهادها وجود ندارد. (از این نظر، نحوه تمایز مطرح شده توسط کوئنتین اسکنیر میان “لیبرالیسم کلاسیک” و جمهوری خواهی ” رُم جدید” نیز ایراد دارد. اسکینر فرضِ بحثِ خود را بر این می‌گذارد که لیبرال های کلاسیک، فقط دغدغه‌یِ ” فشار یا تهدید به اجبار” داشتند، و به ” وضعیتِ وابستگی” در قدرت التفات نداشتند، اما این ادعا به سادگی غلط است. چنانچه بیانات متعدد از متفکرین لیبرال کلاسیک معتبر، این را نشان داد.) من این را برای زمینه‌سازی بحث درباره ی آزادی ” مدرن ” و ” سنتی ” و فردی و جمعی مطرح کردم.
۸٫ آخرین دلیل مخالفت من برای تلفیق و درهم آمیختن این دو مورد ناهمگون یعنی آزادی و ثروت این است که نسل‌های قبلی لیبرال آن را بعنوان یکی از دلایل سقوط و انحطاط لیبرالیسم بیان کردند. ای. ال گادکینGodkin در کتاب “Nation” در سال ۱۹۰۰، درهم آمیزی مفاهیمِ مختلف با آزادی را بعنوان یکی از دلایل فروپاشی لیبرالیسم می‌شناسد:

“پیشرفت شگفت انگیز مادی زمانه (قرنِ نوزدهم) نه تنها با اصولی لیبرالیسم ناسازگار نبود، بلکه بنا به اصول چنین پیشرفتی قابلِ انتظار و حتی ناگزیر بود. در فقدانِ دخالت های بیجا و دردسرساز دولت‌ها، انسان‌ها نیروهایِ خود را وقفِ بهبود شرایط طبیعی خود کردند و نتایج درخشانی را برای ما به ارمغان آوردند. اما اکنون به نظر می‌رسد که آرامش مادی آن، چشم های نسل حاضر را کور کرده چرا که آن را ممکن ساخته است. در تفکر سیاسی جهان ما لیبرالیسم یک قدرت رو به زوال و تقریباً منسوخ است.”

رابطه علّی میان آزادی از یک سو، و ثروت از سویی دیگر، مسدود شد و هدف صرفاً این شد که چیزهای خوب را بدون هیچگونه توجهی به نقش منحصر به فرد آزادی خلق کنیم. هربرت اسپنسر هم بحث می‌کند که درهم آمیختگی و تلفیق آزادی با چیزهای خوب دیگر منجر به “نوعی از آشفتگی شد که در آن لیبرالیسم خودش را گم کرد”.

“دستاورهایِ لیبرال ها برایِ عامّه‌ای که زندگی‌شان متأثر از این دستاوردها بود چگونه فهمیده می شد؟ لیبرال‌ها مصیبت هایی را که مردم از آن رنج می‌بردند، برانداختند یا آن‌ها را تخفیف دادن: این چیزی بود که بر ذهن‌ها نقش بسته بود. آن ها، ضرر و زیان هایی که توسط طبقات زیادی از شهروندان مستقیم یا غیرمستقیم بعنوان دلایل بدبختی یا مانع خوشبختی تصور شده بود، کاهش دادند. و از آنجائی که، در ذهن بیشتر آن ها، ضرر جبران شده، برابر است با سود بدست آمده، تصور کردند که این دستاوردها چیزی است که اثباتاً و ایجاباً به دست آمده اند. و افزایشِ آسایش و رفاه عمومی در نظرِ سیاستمداران و رأی‌دهندگان لیبرال هدف لیبرالیسم تصور شد. این همان خلطِ معنا بود. دستاورهایِ رفاهیِ لیبرال‌ها به طورِ غیرمستقیم در نتیجه‌یِ کاستن از قید و بندها به دست آمده بود، ولی با این خلط معنایی هدف استحصالِ ایجابیِ رفاهِ بیش‌تر تلقی گردید. تلاش مستقیم در جهتِ گسترشِ این دستاوردها منجر به اقداماتی شد که با آن چه که پیش‌تر منجر به این دستاوردها شده بود در تضاد قرار داشت.”

من می‌فهمم که اشمیت و برنان، با بیان اینکه مسلماً وظیفه دولت نیست که هیچ نوعی از آزادی را ” ارتقاء ” بخشد، می‌خواهند از افتادن به چنان موقعیتی اجتناب کنند و به جای آن می‌گویند که شاید دولت بتواند با حمایت مستقیم از ” آزادی منفی”، ” آزادی مثبت ” را بطور غیرمستقیم ارتقاء دهد، از این رو ” آزادی منفی تا حدودی اهمیت دارد چرا که، ولو به طور ناقص، راه بسیار مؤثری برای ارتقای آزادی مثبت است. ” اما من می‌ترسم که این تلفیق آزادی با رفاه و ثروت که آن‌ها می‌گویند، دوباره دقیقاً به همان چیزی منجر می‌شود که اسپنسر و گادکین در اواخر قرن نوزدهم درباره‌یِ آن هشدار دادند. ریشه‌کنی لیبرالیسم بعنوان یک قدرت سیاسی و روشنفکری منطقی و منسجم نتیجه خوبی در قرن بیستم نداشت. امیدوارم همان اشتباه را در این دوره از زمان تکرار نکنیم.

تام. جی. پالمر عضو هیأت علمی مؤسسه کیتو، معاونِ رئیس و مدیرِ بین الملل بنیادِ پژو‌هش‌هایِ اقتصادی اطلس و نویسنده‌ی Realizing Freedom: Libertarian Theory, History, and Practice است.

یادداشت ها :

۱٫ نگاه کنید به

“Two Concepts of Liberty,” in Isaiah Berlin: Liberty, ed. Henry Hardy (Oxford: Oxford University Press, 2005), p. 191.

2. همان؛ صفحه ۱۷۲٫
۳٫ نگاه کنید به

V. I. Lenin, “Economics and Politics in the Era of the Dictatorship of the Proletariat,” inLenin’s Collected Works, 4th English Edition (Moscow: Progress Publishers, 1965), Vol. 30, pp. 107-117, http://www.marxists.org/archive/lenin/works/1919/oct/30.htm

ماهیت درک لنین از آزادی حقیقی در کتاب زیر شرح داده شده است:

Robert Gellately, Lenin, Stalin, and Hitler: The Age of Social Catastrophe (London: Vintage Books, 2008), esp. chapter 2, “On the Way to Communist Dictatorship.”

۴٫ نگاه کنید به “Two Concepts of Liberty”، صفحه‌یِ ۱۸۰
۵٫ نگاه کنید به

F. A. Hayek, The Constitution of Liberty (Chicago: University of Chicago Press, 1971), p. 18

6. نگاه کنید به

Joaquim Nabuco, O Abolicionismo (London: Abraham Kingdon, 1883), pp. 241, 254

7. تعبیرِ معرفت‌شناسیک و منطقی از فرضِ آزادی را می‌توانید در اثر زیر از آنتونی دیجیسی بیابید

“Liberalism, Loose or Strict,” The Independent Review, v. IX, no. 3, Winter 2005, pp. 427-432, http://www.independent.org/publications/tir/article.asp?a=505

8. همانگونه که ادم اسمیت درباره عدالت نوشته، ” عدالت مطلق آن است که بر بیشترین موقعیت ها، حتی منفی برقرار باشد، و تنها ما را از اذیت کردن همسایمان باز دارد. انسانی که از تجاوز و تعدی چه به انسان ها، چه به اموال و دارایی، و چه به همسایگانش خودداری می‌کند، مطمئناً فضیلتِ اثباتی و ایجابیِ چندانی ندارد. اگر چه که او تمام قوانینی را که بویژه به نام عدالت خوانده می‌شود رعایت می‌کند و هر چه را که با آداب و رسوم و عرف او منطبق باشد انجام می‌دهد. و اگر انجام ندهد مجازات می‌شود. ما اغلب تمام عدالت را با دست روی دست گذاشتن و کاری انجام ندادن رعایت می‌کنیم.”

نگاه کنید به

Adam Smith, The Theory of Moral Sentiments (Oxford: Oxford University Press, 1976), p. 82

9. همانگونه آلگرنون سیدنی تأکید می‌کند، ” آزادی منحصراً عبارت است از استقلال از رأی و اراده دیگری، و از اصطلاحِ برده، ما انسانی را در نظر می‌گیریم که نه خانواده و نه اموالش را نمی‌تواند به اراده ی خود سر و سامان دهد و تنها به اراده و خواست اربابش از همه چیز برخوردارست؛ در طبیعت چیزی به نامِ برده وجود ندارد؛ اگر انسان ها یا ملت‌هایی برده‌یِ اربابان و شهریاران نباشند، بردگی ای وجود نخواهد داشت، چرا که بردگی در ذاتِ طبیعت نیست.” نگاه کنید به

” Algernon Sidney,Discourses Concerning Government, ed. Thomas G. West (Indianapolis: Liberty Fund 1996). Chapter: SECTION 5: To depend upon the Will of a Man is Slavery.
http://oll.libertyfund.org/title/223/22227/904233 on 2010-03-09

10. نگاه کنید به

John Locke, Two Treatises of Government, ed. By Peter Laslett (Cambridge: Cambridge University Press, 1988), II, vi., § ۵۸, p. 306

11. نگاه کنید به

Quentin Skinner, Liberty Before Liberalism (Cambridge: Cambridge University Press, 1998), p. 84

12. نگاه کنید به

E. L. Godkin, “The Eclipse of Liberalism,” The Nation, August 9, 1900; reprinted in The Libertarian Reader, ed. David Boaz (New York: Free Press, 1998), pp. 324-26

13. نگاه کنید به

“The New Toryism,” in Herbert Spencer, Political Writings, ed. by John Offer (Cambridge: Cambridge University Press, 1994), p. 69

آزادی آزادی است, ۳٫۰ out of 5 based on 1 rating

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟