ویدئو

چه چیزِ عدالت اجتماعی درست است؟

♦ مت زولینسکی | پنجشنبه, ۱۸م مهر, ۱۳۹۲

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

mattmzolinskiمی‌خواهم با یک آزمون فکری ساده که دغدغه لیبرتارین‌ها و لیبرال‌های کلاسیک است شروع کنم.

فرض بگیریم که حق با منتقدان سرسخت بازار آزاد باشد و شما درباره سازوکار واقعی بازار آزاد بر خطا باشید. فرض بگیریم بازار آزاد واقعاً ثروتمندان را ثروتمندتر و فقرا را فقیرتر می‌کند. فرض بگیریم که بازار آزاد منجر شود که زندگی‌ فقرا و طبقه کارگر به‌طورفزاینده،  سراسر یکنواخت و سرشار از ازخودبیگانگی داشته باشند و به طور مستمر تحت استثمار و سلطه صاحبان قدرت‌های اقتصادی قرار گیرند.

اگر همه این‌ها درست باشد، آیا شما باز هم از بازار آزاد حمایت خواهید کرد؟

اگر نه، و یا اگر این شما را دودل می‌کند، اجازه بدهید که پیشنهاد کنم که این بدان معنی است که برای شما این نکته که زندگی فقرا در بازارهای آزاد بهتر می‌شود، چیزی بیش از یک وسیلۀ صرف برای بازاریابی دیدگاه‌های بازار آزادی است. این‌که وضع فقرا در نظام بازار آزاد بهتر می‌شود یک عنصر اساسی در  توجیه اخلاقی این نظام است.

و اگر شما باور داشته باشید کما این که به زعم من بسیاری از لیبرتارین‌ها و لیبرال‌های کلاسیک چنین می‌پندارند، پس شاید شما خیلی هم با ایده‌ای که بسیاری از لیبرتارین‌ها آن را نفی و رد می‌کنند، بیگانه نباشید: ایدۀ عدالت اجتماعی.

همان طور که در ویدئوی قبلی توضیح دادم، بسیاری از لیبرتارین‌ها و لیبرال‌های کلاسیک مخالف نظریۀ عدالت اجتماعی هستند چرا که فکر می‌کنند این ایده نافی این است که جامعه یک نظم خودجوش است.

در یک جامعۀ آزاد، یکی آن بالا ننشسته است تا  فرصت‌ و ثروت را بین افراد توزیع کند. بلکه شکلِ توزیع نتیجۀ تصمیمات متعددِ بی‌شمار فرد مستقل است.

پس بنابراین هیچ معنایی نمی‌دهد که بخواهیم از عدالت یا بی‌عدالتی توزیعِ اجتماعیِ [ثروت‌ها و فرصت‌ها] به عنوان یک کل صحبت کنیم، صفتِ عادلانه یا ناعادلانه را  برای تنها اَعمال مشخص افراد معین می‌توان به‌کار برد. این نکته مهمی است که بسیاری از طرفداران نظریۀ عدالت اجتماعی باید از آن بیاموزند،

اما اگر ما این نکته را مسلم بگیریم، باز از منظر لیبرتارین‌ها و لیبرال‌های کلاسیک هنوز مشکلی وجود دارد. مشکل این است:

این‌که دست آخر چه کسی چه پول و شغل و یا فرصتی به دست بیاورد، صرفاً محصول شبکۀ نامتمرکزِ تصمیم‌گیری توسط بی‌شمار افراد نیست. این توزیع به‌علاوه خود تابعی از قواعد اجتماعی و حقوقی‌ای است که افراد تحت آن‌ها تصمیم‌گیری می‌کنند.

برای مثال، درک جتر از راه بازی بیس‌بال پول زیادی در می‌آورد، ولی ثروت وی تنها، نتیجۀ غیرقابل‌اجتناب مهارت طبیعی وی نیست. آن ثروت هم نتیجۀ آن مهارت شخصی است و هم نتیجۀ قواعد حقوقی‌ای است که حقوق مالکیت، قواعد قرارداد، مالیات و غیره را تعریف و اجرا می‌کند.

قواعدی از این دست مشخص نمی‌کنند که دقیقاً یک فرد معین در جامعه در مقایسه با دیگران چگونه به چه چیزی دست می‌یابد، اما این قواعد بر الگوهای کلی توزیع ثروت در جامعه تاثیر می‌گذارند.

برای مثال به سیاست‌های حداقل دستمزد فکر کنید. بیشتر اقتصاددانان معتقدند که چنین سیاست‌هایی زایندۀ بیکاری هستند و به‌ویژه تاثیری مخرب بر آن دسته از کارگرانی دارند که مهارت‌های بازارپسندِ کمتری دارند. ممکن است ما ندانیم که چگونه چنین قوانینی بر افراد معین تأثیر خواهند گذاشت، اما تأثیرات عام چنین قوانینی را بر طبقات مختلف از افراد جامعه می‌دانیم. اما این بدان معنی است که چیزی جلودار ما نیست از این‌که بخواهیم از این اطلاع برای سنجش اخلاقی نهادهای اجتماعی استفاده کنیم. به عبارت دیگر، حتا لیبرتارین‌ها نیز می‌توانند بر این باور باشند که آنچه که جامعه‌ای را منصف یا غیرمنصف می‌کند،

تأثیری است که قواعد اجتماعی و حقوقیِ آن جامعه به شکلی پیش‌بینی‌پذیر بر گروه‌های مختلف مردم می‌گذارد.

و این امر ما را به نتیجه‌ای شگفت‌انگیز رهنمون می‌کند، چرا که دلالتی که این نتیجه دارد این است که ممکن است تنها فاصله‌ای به باریکی یک خط میان لیبرتارینی همچون فردریک هایک از یک سو و لیبرال مساوات‌طلبی همچون جان راولز از سوی دیگر باشد؛ باریک‌تر از آنچه که شما سابق بر این می‌پنداشتید.

در واقع، من می‌خواهم ادعا کنم که لیبرتارین‌ها می‌توانند با ادعای مشهور راولز هم‌آواز باشند که می‌گوید یک جامعۀ منصف و عادل جامعه‌ای است که قواعدش بیشترین منفعت را نصیب محروم‌ترین طبقات جامعه کند. و هایک در کتاب مشهورش، «اساسنامۀ آزادی»، خود بر موافقت‌اش با نظریۀ راولز در باب عدالت صحه گذاشته بود.

هایک با راولز دربارۀ آن هدف نهایی که نهادهای اجتماعی باید به دنبال آن باشند، توافق دارد: هدف رفاهِ محروم‌ترین افراد است.

عدم توافق او با راولز تنها سر وسیله‌هایی بود که ما را به آن هدف می‌رساند. و این نکته بسیار مهمی است. ما می‌توانیم کاملاً نظریۀ عدالت اجتماعی را بپذیریم بی‌آن‌که باور داشته باشیم که این وظیفۀ دولت است که مستقیماً به افزایش رفاه محروم‌ترین افراد بکوشد، مثل این‌که برنامه‌های رفاهی یا مراقبت‌های پزشکی را از محل درآمدهای مالیاتی تأمین کند.

نظریه عدالت اجتماعی، آنگونه که من آن را توصیف کردم، تنها به ما می‌گوید که مقصدِ قواعد حقوقی چه باید باشد. ولی به ما نمی‌گوید که به چه راهی باید به این مقاصد دست یابیم. این‌که توجیه برنامه‌های دولتی با نیت کمک به فقرا از دل نظریه عدالت اجتماعی در می‌آید یا نه، بستگی به این دارد که آیا چنین برنامه‌هایی در «واقع» به فقرا کمک می‌کنند یا نه؛ بستگی به این ندارد ‌که ما چه انتظار ذهنی از اثرات آن برنامه‌ها داریم. و شواهد بسیاری نشان می‌دهد که بسیاری از برنامه‌هایی که سعی در کمک به فقرا دارند، اغلب به طرقی که پیش‌بینی‌اش آسان نیست به فقرا آسیب می‌رسانند.

بنابراین نظریه عدالت اجتماعی وابسته است به بینشی که ما از علم اقتصاد و سایر علوم اجتماعی به دست می‌آوریم که به ما می‌گوید که «چگونه» به اهدافی که نظریۀ عدالت تعیین کرده است، دست یابیم.

و این چیزی است که حامیان عدالت اجتماعی می‌توانند از حامیان بازار آزاد فرا بگیرند. وقتی قرار است به فقرا کمک کنیم، این کافی نیست که قلب پاکی برای کمک به ایشان داشته باشیم یا درک درستی داشته باشیم از آنچه که شایستۀ فقرا است. بلکه همچنین لازم است بدانیم که چه سیاست‌هایی به این مقصد راه می‌برد.

تلاش برای کمک به فقرا با سیاست‌هایی نظیر حداقل دستمزد که در واقع به آن‌ها آسیب می‌رساند، فقط ناکارآمد نیست؛ بلکه فراتر از آن، محتملاً خود یک مورد آشکار بی‌عدالتی اجتماعی است.


نظرات شما

 
  1. ادیب عزیزی says:

    از اینکه لیبرال ها به «عدالت اجتماعی» می اندیشند یک گام خیلی بزرگی است، قطعا یک اندیشمند لیبرال(آزاد) که در تفکر و اندیشه برکنار از تعلقات مادیست، صلاحیت بیشتری برای کمک به تئوری «عدالت اجتماعی» دارد. یک اندشمند آزاد وقتی به «چگونگی» رسیدن به عدالت اجتماعی می اندیشد، قطعا نظری هم به آن «گونگی» هایی خواهد داشت که تولید «نابرابری اجتماعی» می کنند، نقد اندیشمندان چپ تماما متوجۀ همین «گونه های» تولید نابرابری است.

  2. nontherole says:

    چیزی که لازم است لیبرال‌های عزیز بیاموزند بازگشت به واقعیات و برون شدن از پس پردهٔ ریاست. برای اینکه مراتب تناقض نظری و عملی‌ را در منطق یک لیبرال ببینید خدمتتان مثالی عرض کنم.

    ایدهٔ حداقل دستمزد را که در بالا دیدیم و خواندیم چگونه نویسنده به آن حملهٔ مجدانه کرده است، سالهاست که مخالفان خونی و موفقان جدی دارد. شما در کتاب اقتصاد ۱۰۱ می‌خوانید هر کوششی در دستکاری قیمت موجب تحریف انگیزها و عدم کارایی بازار در تخصیص بهینه منابع میشود. این را داشته باشید تا برسیم به روی دیگر سکه. پروفسور سیمن رن‌لوییس(Simon Wren-Lewis) استاد اقتصاد دانشگاه کمبریج همین اواخر ایده‌ای جدید ارائه داده اند در خصوص ماکسیمم حقوق (خوانندگان کنجکاو میتوانند با سرچ نام استاد +عبارت Why Not Maximum Wages واقع مطلب را مطالعه نمایند). این ایده که کاملا طرف دیگر سکه حداقل دستمزد است (به لحاظه مفهومی) آن چنان مورد هجمهٔ لیبرتارین‌ها ی عزیز قرار گرفت که تا پای منکوب کردن شخصی‌ خود پروفسور هم پیشرفت است. حالا فارغ از جدلهای متداول, فکر می‌کنید چقدر احتمال دارد این ایده اجرایی شود؟ بنده میگویم غیر ممکن است. حالا عزیزان لیبرال باید پاسخگو باشند در جامعه آرمانی ایده‌آل ذهنیشان جایی‌ برای این برخورد به شدت غیر متقارن هم در نظر گرفته‌اند؟ آیا در جامعه ای استوار بر اساس رقابت آزاد نباید تصویب حداکثر دستمزد به همان آسانی حداقل دستمزد باشد؟ پارادوکس کجاست؟ فورس اجتماعی کجاست؟ و در نهایت در چنین جامعه ای اصولا صحبت از مفاهیمی انتزایع و آسمانی مثل “یک جامعۀ منصف و عادل جامعه‌ای است که قواعدش بیشترین منفعت را نصیب محروم‌ترین طبقات جامعه ” چه مایه اثربخشی دارد.

Leave a Reply to ادیب عزیزی