تاملاتی درباره‌ی‌ کمونیسم

بیست سال پس از فروریختن دیوار برلین

♦ پاول هالندر | پنجشنبه, ۸م مهر, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

خلاصه

بیست سال پیش دیوار برلین فرو ریخت؛ نشانه‌ای از سقوط کمونیسم شورایی. شکست سیستم کمونیستی همان قدر که شکستی اقتصادی و سیاسی بود، شکستی اخلاقی نیز بود. کمونیسم در دوره‌ی قدرتمداری‌اش به تدریج میان کسانی که زیر لوای آن می‌زیستند، سرخوردگی و بیزاری عمیقی را پدید آورد. مشروعیتِ کاستی‌یافته‌ی نخبگان حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای بلوک کمونیسم نیز منجر به از هم پاشیدن آن نظام شد.
همزمان در غرب، ما شاهد کمبود چشمگیر نگرانی و توجه اخلاقی درباره‌ی ستم و قساوت رخ‌داده تحت لوای نظام‌های کمونیستی هستیم، اعمال شنیعی که شامل هلاک شدن ده‌ها میلیون انسان بر اثر سیاست‌های کمونیستی بودند. در مقابل با حجم قابل توجهی از نکوهش‌های شورمندانه مواجهیم که نصیب خشونت‌های نازیسم شده است. مهم‌ترین دلیل برخورد متفاوت با نازیسم و کمونیسم این تصور بوده است که جنایت‌های رژیم‌های کمونیستی نتایج ناخواسته‌ی پیگیری اهدافی ارجمند و بلند بوده اند، حال آن‌که اهداف نازیسم به خودی خود کاملاً اهریمنی بودند.
روشنفکران غربی که یک بار از اتحاد جماهیر شوروی چهره‌ای آرمانی ساخته بودند، با توجه به ریشه‌های باورهای‌شان، وجدان و احساسات درونی خود را چندان نکاویدند. تعامل دیرپای ایده‌آلیسم و دشمنی با تجارت و سرمایه‌داری در میان روشنفکران غربی منجر به اکراه آنان از نقد نظامی شد که ظاهراً در مخالفت با ارزش‌هایی بنیان نهاده شده بود که آنان از آن تنفر داشتند.
در کشورهای کمونیستی سابق، به دلیل مشارکت قابل توجه بسیاری از شهروندان در حفظِ پایه‌هایِ قدرت در نظام قدیم، رویکرد عمومی دچارِ تضاد و تزاحم بسیار است. نگرش مسلط در اروپای شرقی نسبت به سیستم‌های سابق کمونیستی ترکیبی است از نسیان، انکار و سرکوفتگی.
بر اساس نگرش متأخر غربی در خصوص سقوط نظام‌ شوروی، باورهای سیاسی هنگامی که گسترش بسیار یافته باشند و نیازهای احساسی مهمی را پاسخ دهند، دوام می‌یایند.

مقدمه
بیستمین سالگرد فروپاشی کمونیسم شورایی در اروپای شرقی زمان مناسبی برای ارزیابی دوباره و جستجوی پاسخی به پرسش‌هایی است که درباره‌ی این رویداد تاریخی، عواقب آن و اثر مداوم و پاینده آن مطرح است. در این مقاله من به این پرسش‌ها می‌پردازم:
• چرا کمونیسم شورایی فرو ریخت، و نتایج فروپاشی آن چه بود؟
• برخورد با فروپاشی کمونیسم شورایی در کشورهای سابقاً کمونیست و در کشورهای کمونیستِ جان‌به‌دربرده از فروپاشی چه بوده است؟
• افکار عمومی غرب و نخبگان آن چگونه با فروپاشی برخورد کردند، و تصور قبلی آنان از کمونیسم و نگرش‌شان به نظام‌های کمونیستی و ایدوئولوژی‌ها چه تاثیری بر واکنش آنان داشت؟
• چرا ایده‌های مرتبط با نظام‌ها و جنبش‌های کمونیستی علیرغم جنایت‌های به‌خوبی گردآوری‌شده‌ی کمونیسم و هزینه‌های سنگین انسانی آن، همچنان در بسیاری از بخش‌های جهان برای برخی گروه‌ها و افراد جذاب باقی مانده اند؟

در ابتدا می‌بایست به دو پرسش بپردازیم. کمونیسم در تمامیت‌اَش فرو ریخت یا تنها در هئیت کمونیسم شورایی؟ (دومی به اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای تحت کنترل مستقیم‌اش در اروپای شرقی اشاره دارد؛ همان بلوک شورایی‌ای که توسط رهبران شوراها به عنوان کشورهای مشترک‌المنافع سوسیالیستی نام نهاده شده بود.) یا این که کمونیسم به عنوان یک پدیده جهانی، شامل ایدئولوژی کمونیسم در تمام اَشکالش، فرو ریخت؟ پاسخ به این دو پرسش نیازمند آن است که روشن سازیم که منظور از «کمونیست» چیست.
دولت‌های کمونیستی خود را «کمونیست» نمی‌خواندند، بلکه خود را «سوسیالیست» می‌نامیدند. «کمونیسم» هدفی بلندمدت بود که تنها در آینده‌ای دور و نامشخص، در نقطه‌ی اوج تکامل تاریخی، قابل دستیابی بود. مارکس جامعه کمونیستی را چنین ترسیم می‌کرد: وفور بی‌سابقه‌ی همه چیز، «از میان رفتن» دولت (یعنی دولت به مثابه عامل زورگویی)، و ناپدید شدن تمامی صور نابرابری و مشکلات اجتماعی (یا آسیب‌های اجتماعی) همچون جنایت، الکلیسم و فروپاشی خانواده. مهم‌تر از همه، استثمار و از خودبیگانگی از میان می‌رفتند. تحت این شرایط، تزاحم میان افراد و اجتماع، منافع خصوصی و منافع عمومی، نیز قرار بود که ناپدید شود.
«کمونیست» آن طور که عموماً در غرب به کار برده می‌شود، به نظام سیاسی کشورهایی اشاره دارد که خود را «سوسیالیست» می‌خوانند. اما این دولت‌های «سوسیالیست» نباید با کشورهای سوسیال دموکراتی مانند کشورهای اسکاندیناوی اشتباه گرفته شوند. کشورهایی که در این مقاله مورد بحث قرار می‌گیرند تحت سلطه‌ی احزابی بودند که عموماً، اما در اشکال گوناگون، خود را «کمونیست» می‌خواندند. آن‌ها علیرغم تفاوتهای‌شان در اندازه، جمعیت، تاریخ، فرهنگ، درجه صنعتی بودن و شهرنشینی خصاصیص مشترکی داشتند که در ذیل می‌آید:

• دکترین مارکسیسم ـ لنینیسم (که معمولاً توسط رهبر معظّم تفسیر می‌شد) به عنوان منبع مشروعیت که مقدّر بود راهنمای سیاست‌های رژیم در تمامی جنبه‌ها باشد.
• یک سیستم تک‌حزبی که اغلب توسط یک رهبر معظّمِ خدا‌گونه رهبری می‌شد؛ این احزاب مدعی خطاناپذیری ذاتی و حمایت جهانی بودند (چنانکه معمولاً در انتخاباتی که انتخاب دیگری وجود نداشت مدعی به دست آوردن ۹۹ درصد آرا می شدند).
• کنترل انحصاری اقتصاد و رسانه‌های ارتباط جمعی.
• نیروی پلیس گسترده و پرشمار و عمیقاً تمایز و تخصص‌یافته که مسئول مبارزه با «جرایم سیاسی» و ابزاری برای نگه داشتن حزب در قدرت بودند.
• تعهد ظاهری و نمادین برای توسعه دادن گونه‌ی نوین و برتری از انسان.

برخی از این دولت‌ها حداقل در دوره‌هایی توتالیتر هم بودند ـ همچون اتحاد جماهیر شوروی تحت سلطه‌ی استالین، چین تحت سلطه‌ی مائو تسه تونگ، کامبوج تحت سلطه‌ی پول پوت و کوبا تحت سلطه‌ی کاسترو. دولت‌های توتالیتر بر خلاف دیگر نظام‌های سرکوبگر و خودکامه به شکل غریبی روش‌های کارا و بلندپروازانه‌ای برای کنترل اجتماعی و بیم‌گستری و سیاسی کردن بیشتر عرصه‌های زندگی پرداختند و به کار گرفتند. در جامعه‌ی توتالیر، حزب/دولت حق دخالت در تمامی جنبه‌های زندگی که مورد بی‌توجهی دیگر حاکمان خودکامه بود، را برای خود محفوظ می‌داشت؛ عرصه‌هایی چون خانواده، اخلاق جنسی، سرگرمی، ورزش، سفر و … این نظام‌های توتالیتر هم وسایل تولید و هم ابزارهای ارتباط جمعی را کنترل می‌کردند. از دیگر مشخصه‌هایِ جوامع توتالیتر تلاش آن‌ها برایِ دستیابی به اهداف فراگیر و دور از دسترسی جهتِ دگردیسی جامعه، اقتصاد و فرهنگ و تغییر طبیعت بشری به منظورِ پدید آوردن انسان نوین سوسیالیستی یا کمونیستی بود.
این نکته قابل بحث باقی می‌ماند که آیا فروپاشی ذکر شده باید به عنوان فروپاشی کمونیسم شورایی در نظر گرفته شود یا فروپاشی کمونیسم در صورت کلی‌ترش که شامل بنیان‌های ایدئولوژیک‌اش نیز می‌شود. به هر حال این نکته که اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۹۱ فرو ریخت قابل مجادله نیست. این که در فاصله ۱۹۸۹ و ۱۹۹۱ نظام‌های کمونیستی در اروپای شرقی از درون مضمحل شدند نیز غیرقابل‌بحث است. رژیم‌های اروپای شرقی زمانی فرو ریختند که مشخص شد اتحاد جماهیر شوروی تحت هدایت میخائیل گورباچف دیگر همچون سال ۱۹۵۳ در آلمان شرقی، ۱۹۵۶ در مجارستان و ۱۹۶۸ در چک‌و‌اسلواکی، حکومت‌هایِ کمونیستی را با نیروی نظامی خود بر سر قدرت نگاه نمی‌دارد.
فروپاشی کمونیسم شورایی به سر آمدن دوران نظام‌های کمونیستی در اتیوپی و نیکاراگوئه را تسریع کرد و به تضعیف جنبش‌های کمونیستی در دیگر نقاط جهان یاری رساند. فروپاشی کمونیسم شورایی همین طور برخی دولت‌های کمونیستی جان‌به‌دربرده، خصوصاً چین و ویتنام را نیز ترغیب کرد که در سیاست‌های اقتصادی خود تغییراتی اعمال کنند. اما سیاست‌های اقتصادی در کشورهای کوبا و کره شمالی به میزان زیادی دست‌نخورده باقی ماندند.

چرا کمونیسم شورایی شکست خورد و نتایج آن چه بود؟
این مهم است که در نظر بگیریم که فروپاشی، خصوصاً زمان وقوع آن، چه در داخل کشورهای کمونیستی و چه در جهان غرب تقریباً غیرمنتظره بود. فقدان پیش‌بینی‌های لازم درباره‌ی فروپاشی بلوک کمونیستی ماحصل برداشت یا سوء‌برداشت رایج از کامیابی نظام‌های کمونیستی بطور عام و اتحاد جماهیر شوروی بطور خاص بود.
برای پایان کمونیسم در کشورهای پشت پرده‌ی آهنین یک دلیل کلی و یگانه وجود نداشت، اما تضعیف و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی عامل اصلی سقوط کمونیسم در اروپای شرقی بود. عدمِ پذیرش مردمیِ نظام‌های کمونیستی یکی از دلایل سقوط آن نظام‌ها بود، و یکی از اجزای مهم این عدم پذیرش ناخشنودی ملی‌گرایانه نسبت به سلطه‌ی سیاسی و فرهنگی اتحاد جماهیر شوروی بود. رها شدن از توهمِ نظام‌های کمونیستی در اروپای شرقی (جایی که سیاست‌ها و نهادهای کمونیستی به شدت تحمیل می‌شدند) بسی فراتر و گسترده‌تر از خود اتحاد جماهیر شوروی بود؛ جایی که رابطه‌یِ مردم با کمونیسم بیشتر نوعی پذیرش همراه با تسلیم بود.
فروپاشی به شکل گسترده‌ای غیرمنتظره بود، چرا که اتحاد جماهیر شوروی در یک بازه‌ی زمانی طولانی موفق شده بود تصویر یک قدرت استوار و مستحکم را از خود ارائه کند. بعضی از شاهدان غربی این پایداری ظاهری را به دستگاه‌های کنترل و سرکوب نسبت می‌دادند، دیگرانی آن را ماحصل توانایی نظام‌های کمونیستی برای پاسخگویی به نیازهای اولیه مردم می‌دانستند. به عنوان مثال آلکساندر دالیون از دانشگاه استنفورد می‌نویسد، «آنچه ما را واقعا گیج می‌کند این است که چگونه یک نظام کاملاً کنترل‌شده، به شدت منضبط و فرمانبردار و عمیقاً تحتِ تلقین، مثل اتحاد جماهیر شوروی به این سادگی و به شکل کامل فرو پاشید و تجزیه شد.»
منتقدان نظام‌های کمونیستی مایل بودند باور کنند که یک سیستم نامحبوب، ناکارامد و سرکوبگر می‌تواند به صرفِ اراده‌ی حاکمان برای باقی ماندن در قدرت و در اختیار داشتن وسایل لازم برای خفه کردن مخالفت‌ها و در هم شکستن اپوزیسیون و با بالا نگاه داشتن درجه ارعاب و پایین نگاه داشتن انتظارات مردم دوام بیاورد. بعضی از منتقدین همچنین باور داشتند که آن نظام‌ها در تلقین کردن به مردم موفق شده اند – حداقل به میزانی که مردم دیگر قادر به در سر پروراندن آلترناتیوی برای نظام موجود و عمیقاً استقراریافته نباشند و بدین گونه به مردمانی بی‌کنش کاستی یافته باشند.
آنانی که در غرب تا حدودی دلبسته‌ی اتحاد جماهیر شوروی بودند هرگز فکر نمی‌کردند که آن نظام سقوط کند. همدلان کمونیست‌ها رژیم‌های کمونیستی را تنها به خاطر قدرت سرکوب‌شان پایدار و مستحکم نمی‌دانستند؛ بلکه به باور آنان کشورهای کمونیستی دولت‌هایی در کار نوسازی کشور بودند که تقریباً کم و بیش نیازهای مردمان‌شان را پاسخ می‌گفتند و بنابراین تا حد زیادی مشروع بودند. به طور خاص، استیفن اف.کوهن از دانشگاه نیویورک باور داشت که شواهد بسیاری (از جمله برخی نظرسنجی‌ها) نشان می‌دهند که حتی در دوران گلاسنوست و پروستریکا «اکثریت شهروندان شوروی …. به مخالفت با سرمایه‌داری و بازار آزاد ادامه دادند و ویژگی‌های اقتصادی-اجتماعی اساسی نظام اتحاد جماهیر شوروی را حمایت می‌کردند؛ ویژگی‌هایی همچون مالکیت عمومی بخش‌های وسیعی از منابع اقتصادی، تنظیم بازار توسط دولت، فرصت‌های شغلی تضمین‌شده، کنترل قیمت کالاهای مصرفی، … و تحصیل و بهداشت مجانی.» اما او نوشته است که «اکثریت روس‌ها … به خاطر به پایان رسیدن اتحا جماهیر شوروی تأسف خوردند؛ اما این تأسف نه به این دلیل بود که در آرزوی کمونیسم می‌سوختند؛ بلکه به خاطر از دست دادن حالتی بود که با آن آشنا بودند و طرز زندگی‌ای که با آن احساس امنیت می‌کردند.»

توضیحاتی در باب فروپاشی
توضیحاتِ فراوانی با نگاه به گذشته برای توجیه و تفسیر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پیشنهاد شده اند. شناخته‌شده‌ترینِ آن‌ها ترکیب رکود اقتصادی و سیاست‌ گلاسنوست گورباچف را عامل فروپاشی می‌داند که آزادی بیان بیشتری فراهم کرد. آن طور که استدلال می‌شود، نظام شوروی در طول دوران حیات‌اش، از قحطی اواخر دهه‌ی بیست و اوایل دهه‌ی ۳۰ گرفته تا کمبود همیشگی کالاهای مصرفی و مسکن، با مشکلات جدی و مزمن اقتصادی مواجه بود. اما این مشکلات تا اواسط دهه‌‌ی ۸۰ خطری را متوجه هستی اتحاد جماهیر شوروی نمی‌کردند. در این دوران آزادی بیانِ افزایش‌یافته مشکلات اقتصادی را به موضوع بحث عمومی تبدیل کرد و نارضایتی ماحصل آن‌ها آزادانه‌تر بیان شده و به اشتراک گذاشته شد. شاید بتوان گفت گلاسنوست یگانه عامل مهم فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود. گلاسنوست به مردم عادی فرصت داد دریابند که مشکل نظام چیست و نارضایتی خود را با نارضایتی دیگران مقایسه و مبادله کنند و آنان را متوجه این مطلب ساخت که آنان ناراضیانی تک و تنها نیستند.
آسانگیری جدیدی که گلاسنوست پدید آورد به نفی باورهای ایدئولوژیک نخبگان حاکم، مشروعیتِ نقصان‌یافته‌ی آنان و اراده‌ی سیاسی‌شان منجر شد که شامل اراده آنان برای سرکوب مخالفت و هر گونه انتقادی درباره حاکمان بود. در همان زمان، گورباچف وهمکاران‌اش باور داشتند که گشودگی در مواجهه با کاستی‌های سیستم موجب تجدید قوای آن می‌شود و نه بی‌اعتبار شدن آن. مهم‌تر از هر چیز، گلاسنوست مشاهده و تعمق کردن درباره شکاف عظیم کمونیسم در تئوری و عمل، بین آرمان‌های رسمی و و واقعیات روزمره، بین قول‌های حاکمان و شکست‌های پیاپی آنان در عمل به آنها را برای عامه مردم ممکن ساخت.
گلاسنوست با اجازه دادن به مردم برای اطلاع یافتن درباره‌ی شکست‌ها و جنایت‌های کمونیسم شورایی، شامل اشتراکی‌سازی اجباری، قحطی‌ها، میلیون‌ها تنی که تحت رهبری استالین فنا شدند، دادگاه‌های نمایشی، شرایط زندگی در گولاگ، مدیریت نامناسب اقتصاد، کاستی گرفتن بهداشت عمومی، فرقه‌ی مضحک استالین، امتیازات نخبگان سیاسی شوروی و نومنگلاتورا ، از نظام شوروی مشروعیت‌زدایی کرد . گلاسنوست همینطور مردم شوروی را قادر ساخت تا راجع به زندگی در غرب بیشتر بیاموزند که این امر موجب تشدید احساس محرومیت نسبی آنان شد، باید گفت که احساس محرومیت تنها مبتنی بر واقعیات عینی نبود (واقعیاتی چون کمبود خانه و کالاهای مصرفی) بلکه ریشه در مقایسه بین زندگی خود با زندگی شهروندان غرب نیز داشت.
اما چه چیز موجب برآمدن گلاسنوست شد؟ شاید بهترین توضیح این باشد که گلاسنوست ماحصل اندیشه گورباچف و همکاران‌اش بود که بسیار کمتر از پیشینیان‌شان سختگیر و متعصب بودند، باورهای ایدئولوژیک‌شان متزازل و تضعیف شده بودند. ماحصل تضعیف اطمینان ایدئولوژیک گورباچف و همکاران‌اش این بود که آنان از قدرت خود بدان‌سان بیرحمانه استفاده نکردند که لازمه‌ی برآمدن از پس چالش‌هایی بود که حکومتشان را تهدید می کرد. برامدن گورباچف بازتاب‌دهنده‌ی تغییر نسل بود. او و همکاران‌اش دیگر واجد آن اعتماد به نفس و اراده‌ی سیاسی نبودند که به رهبران قبلی اتحاد جماهیر شوروی اجازه می‌داد، بی‌دردسر بر کشوری با اقتصادی ناکارا و پرریخت‌و‌پاش حکومت کنند، از امتیازات معین سیاسی بدون شرمندگی لذت ببرند و مخالفت‌ها را با وجدانی آسوده در هم بکوبند. این گزاره‌یِ اصلی کتاب من «اراده‌ی سیاسی و باور شخصی» (Political Will & Personal Belief) بود که در سال ۱۹۹۹ منتشر شد.
تردیدهای مشترک این نسل جدید از رهبران اتحاد جماهیر شوروی شاید در سخنرانی نیکیتا خروشچف در بیستمین کنگره‌ی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۵۶ ریشه داشت. در آن سخنرانی، خروشچف جزئیات فراوانی را درباره حکومت وحشت استالین و شخصیت نابردبار و ستمگر او فاش کرد که تضاد چشمگیری با تصویر رسمی استالین داشت. آن افشاگری‌های بهت‌آور و غیرمنتظره بنیانی برای مشروعیت‌زدایی و زیر سوال بردن تمامیت نظام اتحاد جماهیر شوروی در میان نخبگان حزبی شد، افرادِ برجسته‌ای همچون گورباچف و یلتسین و همینطور اعضای پولیت بورو همچون آلکساندر یاکولف و ادوارد شواردنادزه یا مورّخی مانند دیمیتری ولکوگونوف.
دیگر دلایل محتمل فروپاشی را می‌توان چنین خلاصه کرد:

• ناکارآمدی گسترده که همواره جزئی جدایی‌ناپذیر از نظام برنامه‌ریزی مرکزی بود. شکست کمونیسم در برآوردن نیازهای مادی مردم در طول زمان واضح‌تر و مشخص‌تر شد. کمبود مواد غذایی اساسی و کالاهای مصرفی در بلوک کمونیستی، خصوصاً در اتحاد جماهیر شوروی، همیشگی و مزمن بود.
• دخالت و شکست پرهزینه‌ی اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان (۱۹۸۸-۱۹۷۹) که اقتصاد شوروی را تحلیل برد و محدودیت‌های قدرت امپریالیستی اتحاد جماهیر شوروی را به نمایش گذاشت.
• مسابقه‌ی تسلیحاتی که در دوران ریاست جمهوری ریگان در دهه ۸۰ شدت یافت، بار سنگین دیگری بر دوش اقتصاد گذاشت و علاوه بر آن موجب پایین آمدن سطح زندگی شهروندان شوروی و نتیجتاً موجب افزایش نارضایی عمومی شد.
• ناآرامی و قیام‌های رو به فزونی در اروپای شرقی. با وجود سرکوبهای مکرر، ظهور قیام‌های مردمی در اروپای شرقی مشخص کرد که باصطلاح بهرمندان از مزایای حکومت شورایی تمجیدگر تحمیل سیستم شورایی در کشورشان نیستند. بدین طریق وضعیت رو به وخامت اروپای شرقی موجب زیر سوال رفتن کمونیسم در خود اتحاد جماهیر شوروی نیز شد.

نارضایتی در خلال ده‌ها سال حاکمیت شوراها به هیچ وجه امر جدیدی نبود. آنچه جدید بود این بود که دیگر کسی حاضر نبود شکست نظام شورایی را نادیده بگیرد، آنچه جدید بود آزادی بیش‌تر برای اظهار نارضایتی و درماندگی بود. مردم از سطح پایین استاندارد زندگی، بوروکراسیزه شدن خفقان‌آور زندگی، امتیازات و فساد نومنکلاتورا (طبقه حاکمه)، اتلاف منابع عمومی برای دخالت‌های خارجی و کمک به متحدین و محدودیت آزادی‌های شخصی (به طور مشخص مسافرت خارجی) ناراضی بودند. همچنین نارضایتی‌های قومی در بخش‌های زیادی از اتحاد جماهیر شوروی که حکومت مرکزی قدرت خو را بدون هیچ گونه تردیدی اعمال می‌کرد، خود آتشی زیرِ خاکستر بود.

فاصله میان تئوری و عمل
ریچارد پایپس از دانشگاه هاروارد مدعی است که علاوه بر علل مذکور، علت اصلی و بنیادین فروپاشی «طبیعت ناکجاآبادی اهداف رژیم کمونیستی بود». گفتنی است که نظام شورایی از همان روزهای آغازین حیات‌اش به دنبال اهدافی بود که هم دست نیافتنی و هم نامحبوب بودند؛ اهدافی که شامل تلاش برای پدید آوردن انسان طراز نوین سوسیالیستی نیز می‌شد. آن تلاش‌های ناکجاآبادی ناگزیر ملازم با اتلاف منابع، فشار و اجبار بسیار عظیم و تبلیغات سیاسی شیادانه بودند. مارتین مالایا از دانشگاه کالیفرنیا در برکلی به نکته مشابهی اشاره می‌کند. «از میان تمامی علل فروپاشی کمونیسم، اساسی‌ترین و ساده‌ترین علت فروپاشی دوام‌ناپذیری ذاتی آن بود و این که کمونیسم از ابتدا پروژه‌ای غیرممکن بود. هر قدر هم که میراث عقب‌ماندگی و استبداد روسی یا شخصیت بی‌رحم لنین و استالین در پیدایش آن سهم داشته باشد، باز این مارکسیسم بود که در ساختن کمونیسم به عنوان یک پدیده‌ی یگانه‌ی تاریخی عاملی تعیین‌کننده بود. و این نبوغ فاسد مارکسیسم بود که آرمانشهری دست‌نایافتنی را بسان یک طرح علمی خطاناپذیر نمایاند.»
از اینرو بخشی از واکنشها به سقوط اتحادیه شوروی، همانطور که مالایا و پایپس معتقد اند، با این عقیده شکل گرفته است که علت فروپاشی نظام شوروی خواست آن برایِ دست‌یابی به اهداف آرمانی‌ای بود که از مارکسیسم الهام گرفته می‌شد. به عبادرت دیگر، سقوط اتحاد شوروی به این علت بود که کوشش شد تا عمل با تئوری منطبق شود (یعنی، تئوری مارکسیستی پی‌گیری اهداف غیرقابل‌تحقق و آرمانی‌ای را به نظام‌های کمونیستی تحمیل می‌کند). همانطور که مالایا مطرح می‌کند، اساس یا طرح کلی نظریِ کمونیستی خود ایراد داشت و ماندنی نبود. هم چنین میلووان جیلاس، سیاستمدار کمونیست یوگسلاو که بعدها منتقد توتالیتاریانیسم کمونیستی شد، بر این باور بود که «ایده‌ی ]کمونیستی[ خود بذرِ بی‌آبرویی و سقوط آنی‌اش را به همراه دارد... چنین بینشی ممکن است ما را به فداکاری کردن تشویق کند ... اما همین ایده با قدرت گرفتنِ واقعیتی که حقانتیت‌اش را از آن ایده می‌گیرد، رنگ می‌بازد.»
ایگور کان، محقق اجتماعی روس، به جنبه روان‌شناختی نارضایتی عمومی تاکید می‌کند. او می‌نویسد: «از میان علل موثر بر فروپاشی امپراطوری شوروی، بحران روان‌شناختی را می‌توان نام برد که جامعه شوروی را در اوایل دهه‌ی هفتاد احاطه کرده و طی دهه ۸۰ تضعیف‌اش کرد. بی‌تفاوتی، بدبینی و الکلیسم، عوامل موثر بر فروپاشی بودند... همانطور که کاهش قیمت‌ها در بازارهای جهانی نفت و فساد میان مقامات شوروی اثرگذار بودند... پرسترویکا نتوانست به وعده‌هایش وفا کند ...چون جامعه شوروی پس از برملا شدن افسانه‌های پرورده به دست حاکمانِ کمونیست دچارِ عصبانیتی بود، که پروستاریکا شدت و حدت آن را دست کم گرفته بود.»
در مقابل، بسیاری از مفسران (اغلب غربی) چنین استدلال می‌کنند که نظام حاکم بر شوروی ارتباطی با نظریه‌ی مارکسیسم نداشت، یا اگر داشت آن ارتباط چندان بنیادی نبود. بر اساسِ نظر این گروه شوروی فروپاشید چون تئوری و عمل واگرایی داشتند، و نخبگان قانونگذار هیچ تلاش جدی‌ای برای درک ایده‌های انسانی و آزادی‌بخش مارکسیسم نکرده بودند. ظاهرا این دو رویکرد متضاد در بخش‌هایی بر هم منطبق می‌شوند؛ و انطباقِ آن‌ها در آنجایی است که بر تفاوتِ میانِ وعده‌ها و ایده‌های موجود در تئوری مارکسیستی از یک طرف و نتایج تحقق‌یافته‌یِ آن‌ها از طرف دیگر تأکید می‌گذارند؛ البته اختلافِ میان تئوری و سیاست‌هایی که این ایده‌آل‌های عالی الهام بخشیدند و توجیه کردند، محلِ توافق این دو رویکرد نیست.
عللِ فروپاشی شوروی شاملِ هر دو دسته بود؛ هم ایده‌آل‌هایِ نظری و هم سیاست‌هایِ وضع‌شده یا نحوه‌ی اجرایِ آن‌ها در عمل. بعضی از ایده‌آل‌ها یا قضایایِ نظری مارکسیسم که به وضوح پذیرفته شده و متعصبانه پی‌گیری می‌شدند، نتایج معکوس و ناخواسته‌ای به وجود آوردند. برای مثال اشتراکی‌سازی کشاورزی، روند تولید غذا را کُند کرد و صنعتی‌شدن کنترل‌شده توسط دولت دیوان‌سالاری عظیم و ناکارآمدی را به همراه داشت، انگیزه‌ی کارگران کاهش یافت و به شدت منجر به تمرکز قدرت سیاسی شد.
مارکس و لنین (در ابتدا) باور داشتند که اهداف عالی (ایده‌آل‌ها) کمونیستی از حمایت عمومی گسترده‌ای برخوردار بوده و از اینرو اندکی خشونت و اعمال زور برای اجرای این اهداف لازم خواهد بود. آن‌ها هم چنین بر این باور بودند که تمامی سوءرفتارهای انسان پس از انقلاب پرولتاریایی و مصادره‌ی وسایل تولید «از بین خواهد رفت». همانگونه که لسزاک کولاکوسکی می‌گوید، «به نظر می‌رسد مارکس چنین تصور می‌کرد که به محض برچیدن سرمایه‌داران از کل جهان یک آگورای آتنی به موجود می‌آید؛ تنها کافی بود که در آن مالکیت خصوصی ماشین‌آلات یا زمین قدغن شود. گویی از طریق جادو، انسان‌ها خودخواه بودن‌شان را کنار می‌گذاشتند و منافع‌شان را با هماهنگی‌ای کامل پی می‌گرفتند.»
ارتباط دیگری میان تئوری مارکسیستی و تجربه شوروی-کمونیستی وجود دارد. رهبران کمونیستی در اعتقادِ مارکس که نظام سرمایه‌داری و انگیزه‌ی سودآوری را علت تمام مصبیت‌ها می‌دانست، سهیم بودند. آن‌ها هم چنین بر این باور بودند که مذهب کژباوریِ بَدَوی و زبون‌سازی است و ابزاری برای طبقات حاکم، و باید آن را سرکوب کرد. مارکس و رهبران واقعی سازنده نظام‌های کمونیستی در تحقیر رعایا و سنت‌های آن‌ها با هم سهیم هستند. دکترین مبارزه طبقاتی مارکس با رغبت زیادی توسط رهبران کمونیستی پذیرفته شده و نابردباری و بی‌رحمی با هر مخالف یا دگراندیشی را موجه می‌ساخت. مارکس یا رهبران کمونیستی قرن بیستم هیچ کدام نگران خطرات دیوان‌سالاری و تمرکز قدرت سیاسی نبودند.
شکاف‌های آشکار میان تئوری و عمل (یا تئوری و تلاش‌ها برای تحقق‌اش) عامل از بین رفتن مشروعیت نظام و ایجاد نارضایتی گسترده عمومی بود. همان طور که آلکساندر وات، نویسنده لهستانی یادآور می‌شود، «تحملِ نبودِ آزادی، خودکامگی، تعدّی و گرسنگی آسان‌تر است اگر به اجبار آنها را آزادی، عدالت و خیر مردم ننامند.» یا همان طور که نویسندگان مجار توماس آزِل و تیبور مئری بیان می‌کنند، «تحمل‌ناپذیرترین امر تظاهر به خوبی و فضیلت بود، و اعلام بی‌پایان نیّاتِ خیر؛ این که همه چیز به نمایندگی از «مردم» اتفاق می‌افتاد... نویسندگان به‌خوبی می دانند که خلاف‌گویی‌های اجتماعی عظیمی در نظام‌های سرمایه‌داری غربی وجود دارند... اما در جوامع سرمایه‌داری حداقل ادعا نمی‌کنند که همه چیز متعلق به تودههاست.»
پروپاگانداهای سیاسی که در همه جا حضور داشت، کمکی شایان به نارضایتی و بدبینی عمومی می‌کرد، در حالی که تصریح و اعلام تکراری‌اش به طور واضح و مبرهنی با تجربه روزانه مردم در تناقض بود.
ناهمبستگی میان تئوری و عمل حتی از این هم آشکارتر بود. مالکیت عمومی وسایل تولید، اقتصاد را پربازده‌تر نمی‌کرد. کارگران محروم‌شده از خودمختاریِ اتحادیه‌های کارگری نسبت به همتایان‌شان در نظام سرمایه‌داری نظارت کمتری بر دستمزد و شرایط کارشان داشتند؛ آن‌ها اغلب پیش از خروج از کارخانجات بازرسی بدنی می‌شدند (تا اطمینان حاصل شود، کارگران دزدی‌ای نکرده اند)، کارگران دلیلی ندارند که خود را صاحب سرنوشت‌شان و مالک وسایل تولید ببینند. قانون تک‌حزبی هم دموکراتیک‌تر از دموکراسی پارلمانی نبود. حزب کمونیست از نمایندگان آرمانگرا و نوع‌دوست طبقه کارگر تشکیل نشده بود؛ رهبران حزب و دولت در مقابل فساد نسبتاً آسیب پذیر بودند. زندان‌های کمونیستی افراد بیشتری در خود جای داده بود تا زندان‌های کشورهای سرمایه‌داری، آن‌ها در اصلاح زندانیان ناموفق بودند. حق ویژه داشتنِ نومنکلاتورا (نخبگانِ حزبی) با آرمان‌های برابری اجتماعی در تناقض بود. توده‌ها نمی‌پذیرفتند که مذهب افیونِ توده‌ها است و با این نظر مخالف بودند که آزار مؤمنان یک تصمیم سودمند محسوب می‌شد. به طور خلاصه، علل فروپاشی شوروی کمونیستی را می‌توان در ریشه‌های ایدئولوژیک و الهامات نظری‌اش جست، و به همین ترتیب، در پیامدهای اعمال و سیاست‌های نظام مذکور.
برخلاف اکثر مفسرین غربی، استفان کوهن معتقد بود که نظام شوروی کاملاً اصلاح‌پذیر بوده است و فروپاشی‌اش بیش از آن که با عوامل ساختاری مرتبط شود، با تصمیمات و سیاست‌های اتخاذشده‌ی رهبران به‌خصوصی هم چون گورباچف و یلتسین مرتبط بود. از نظر کوهن، تصمیمات شخصی این افراد بوده که «تعبیر بنیادین پایان اتحاد شوروی» را فراهم کرده است. بر اساس گفته‌های کوهن، «اراده‌یِ متضاد اما در عینِ حال همزیستانه‌یِ دو چهره‌ی شاخص ]گورباچف و یلتسین[ ... منجر به پایان اتحاد شوروی شد». تصمیمات و سیاست‌هایی که سرنوشت‌ساز بودن آن‌ها برای دولت شوروی اثبات گردید، عدمِ بهره‌برداری از قدرت شخصی گسترده‌ای که گورباچف به ارث برده بود، هم چنین تصمیمات سیاسی‌ای که باعث آسیب دیدن نظام اقتصادی پیشین شد، بدون این که فرصتی برای بهبود وضعیت‌اش پیدا کند. گلاسنوست، علاوه بر پیامدهایی که پیش‌تر یادآور شدیم، «با کاهشِ نظارت‌هایِ مرکزی به ظهورِ بجران اقتصادی یاری رساند... تا سال ۱۹۹۰، اصلاحات انجام شده توسط گورباچف باعثِ تضعیفِ عوامل تسلط و نظارتی شد که گردشِ اقتصاد شوروی را برای دهه‌ها ممکن ساخته بود.» همان گونه که کوهن می‌گوید، تصمیمات «سرنوشت‌ساز» این دو رهبر که شامل تصمیمات شتاب‌زده، دلبخواهی و بیمارگونه‌ی یلتسین نیز می‌شود، منجر به جدایی جمهوری‌های اتحاد سوسیالیستی شوروی شد. کوهن هم چنین بر این باور است که تنگناهای اقتصادی به تنهایی مسئله‌ای جدی نبوده اند- بلکه در اصل مشکل در «توزیع بوده است».
با وجود آنکه کوهن در خصوصِ خصیصه‌های سرکوبگر نظام شوروی پیش از به قدرت رسیدن گورباچف دچارِ توهم نبود؛ با این حال، اکثر زندگی حرفه‌ای اش را صرف پروراندنِ امید واهی به انسانیت و آزادی‌بخشی بالقوه‌ای کرده بود که در الهامات ایدئولوژیکِ تجسم‌یافته در شخصیتِ نیکولای بوخارین ریشه داشت. بوخارین کسی است که طی تصفیه‌های سیاسی استالین اعدام شد.
در نتیجه‌ی این بررسی مختصر علل فروپاشی کمونیسم، این امر اهمیت دارد که یک بار دیگر بر این موضوع تاکید شود که کمونیسم شوروی صرفاً یا اصالتاً یک شکست سیاسی یا اقتصادی نبوده- بلکه شکست اخلاقی نیز به‌شمار می‌رود. مشروعیت نظام شوروی شدیداً کاهش یافته (یا کاملاً ناپدید شده) بود؛ نه فقط به این دلیل که از نظر اقتصادی و اجرایی درست کار نمی‌کرد، بلکه نادرستی رسواکننده‌اش در این‌جا اثرگذار بود؛ همان که به مرور زمان آشفتگی اخلاقی و بدبینی گسترده‌ای را میان مردم ایجاد کرد. بی‌شک، عقیده‌یِ ایدئولوژیک و میراث این رهبران نسل جدید، و رکود اقتصادی نیز به نظام شوروی آسیب رسانده بود، اما رکود تنها یا اصلی‌ترین علت گرفتاری این نظام نبود. با تمامی دلایل مذکور، رهبران شوروی نسبت به اسلافِ خود قدرت کمتری در تحققِ اهداف‌شان و اداره‌یِ نظام کمونیستی داشتند.

برخی پیامدهای سقوط کمونیسم
یکی از اولین پیامدهای فروپاشی اتحاد شوروی رشد و تداوم مشکلات اقتصادی، اجتماعی و جمعیت‌شناسانه بود. از بارزترینِ این مشکلات بزهکاری (مخصوصا از نوع جنایات سازمان‌یافته) و تضادهای اخلاقی تلقی می‌شوند. هم چنین کاهش در سطح زندگی، سلامت عمومی و رشد جمعیت و افزایشِ آشکارِ نابرابری مشهود بود. استقلال جمهوری‌های سابق شوروی روابط جدیدی با روسیه ایجاد کرد که گرچه از نظر اقتصادی مستقل بودند اما هم چنان از نظر اقتصادی ایالات وابسته به روسیه محسوب می‌شدند. وابستگی اقتصادی آن‌ها به روسیه بعدها توسط ولادیمیر پوتین جهت ادعای کنترل بر بخشی از سرزمین‌های متعلق به شوروی سابق به کار گرفته شد.
همبستگی برخی از کشورهای بلوک سابق شوروی با سازمان پیمان آتلانتیک شمالی و اتحادیه اروپا یکی دیگر از پیامدهای قابل‌توجه فروپاشی اتحاد شوروی و «کشورهای مشترک‌المنافع سوسیالیستی» است. این امر تا اندازه‌ای منجر به ثبات سیاسی و پیشرفت در این کشورها شد اما به ناخشنودی و تشویش‌های گسترده‌ای در روسیه انجامید. اتحاد دو آلمان نیز نتیجه مهم دیگر سقوط شوروی محسوب می‌شود.
به طور کلی در چک‌اسلواکی و کشورهای مجاورش و در مجارستان، لهستان، اسلووِنی و کشورهای بالتیک فرآیند غربی شدنِ سیاسی، فرهنگی و اقتصادی سریع‌تر و مداوم‌تر انجام گرفت. در اوکراین، بلاروس، آلبانی، بلغارستان، رومانی و روسیه، فرآیند غربی شدن با موفقیت کمتری همراه بوده است.
تکثرگرایی سیاسی در اروپای شرقی پیامد دیگر فروپاشی شوروی است. دموکراتیک شدن بیانِ آزادانه‌یِ گرایشات و ایدئولوژی‌هایی که سابقا سرکوب می‌شدند، مثل ملی‌گراییِ خصمانه، یهودستیزی، نئونازیسم و احیای مسائلِ قومیِ قدیمی در این منطقه را امکان داد. در چک‌اسلواکی سابق (که به کشور جمهوری چک و اسلواکی تقسیم شد)، مجارستان، رومانی خصومت عمومی‌ای در قبال جمعیت کولی‌ها آزادانه بیان شد. در مجارستان (که بیشترین جمعیت بازمانده یهودی در اروپای شرقی را داراست) یهودستیزی در بسیاری از بخش‌های جمعیت‌اش گسترده شد و حتی در رسانه‌های جمعی بازتاب یافت.
در بعد جهانی، واضح‌ترین پیامد فروپاشی کمونیسم، پیدایش ایالت متحده به عنوان تنها ابرقدرت و جایگزینی جنگ سرد با یک سری مناقشات منطقه‌ای در نواحی مختلف شد. پیدایش تروریسم جهانی توسط گروه‌های افراطی اسلامی برای همیشه در اذهان ثبت شده و هم چنین این امر در پی سقوط شوروی شکل گرفته است، گرچه پیدایش تروریسم مستقیما نمی‌تواند با سقوط اتحادیه شوروی مرتبط شود.
فروپاشی اتحاد شوروی ایالت متحده را تشویق کرد تا نقش فعال‌تر و مداخله‌گرایانه‌تری در رویدادهای جهانی ایفا کند – مثال‌هایِ آن از جمله شامل جنگ خلیج [فارس] در سال ۱۹۹۱، جنگ عراق که در سال ۲۰۰۳ شروع شد، و برکناری طالبان از قدرت در افغانستان در سالِ ۲۰۰۱ است. این اعمال و سیاست‌ها، مسائل جدید و نامنتظره‌ای را به وجود آورد و در افزایش نفرت جهان‌گستر در قبال ایالت متحده موثر بود. احیای احساسات ضدآمریکایی و ضدسرمایه‌داری توجه عمومی را از نظام‌های کمونیستیِ معدوم و بازمانده منحرف ساخت. در نتیجه، تلاش‌های صورت‌گرفته برای درک بهتر ماهیت کمونیسم و صدماتی که به جهان وارد کرده بود، کاهش یافت. اخیرا احساسات ضدآمریکایی و ضدسرمایه‌داری در قدرت گرفتنِ جنبش‌های افراطی چپگرای سیاسی در آمریکای لاتین، مخصوصا ونزوئلا، بولیوی، اکوادور مجال بیان داده، به همین ترتیب بازگشت ساندنیست‌ها به قدرت در نیکاراگوئه نیز بخشی از این روند به شمار می‌رود.
به‌طور کلی، در مقایسه با تاملات گسترده‌ای که در مورد نازیسم و مصیبت‌های شناخته شده‌اش شده است، فروپاشی امپراطوری شوروی، در غرب یا سایر بخش‌های دنیا، ارزیابی اخلاقی یا فلسفیِ جدی یا پایداری از ماهیت کمونیسم را بر نینگیخت. با وجودِ واکنشِ برخی متفکرینِ غربی‌ به سقوطِ کمونیسم؛ همان که برخی منتقدین ایالت متحده آن را «خودبرترانگاری» نام می‌نهند، و علی رغمِ وجودِ برخی اظهاراتِ معدودِ بیش از حد خوش‌بینانه در مورد «پایان تاریخ» (به عبارت دیگر، پایان درگیری‌های جدیِ سیاسیِ ایدئولوژیک‌-‌محور و هم چنین پایان چالشِ جدی اندیشه‌یِ لیبرال دموکراسی)، حتی این واکنش‌ها نیز چندان گسترده نبوده است.
سقوط کمونیسم شوروی برای بسیاری از روشنفکران دانشگاهی بیش از آن که فرصتی باشد برای بررسیِ ماهیت کمونیسم با در نظر گرفتن واقعیتِ فروپاشی‌اش و اطلاعاتی که از آن نظام در دسترس است، تایید مجدد انتقاداتِ کلی‌شان در مورد تئوری‌های توتالیتاریانیسم و سیاست‌های ایالت متحده در دوران جنگ سرد و منش ضدکمونیستی بوده است. فروپاشی شوروی هم چنین مطالعات در مورد «تجدیدنظرطلبی» (revisionism) در دورانِ شوروی را قوت داد. «تجدیدنظرطلبی» اطلاق صفت توتالیتر به اتحاد شوروی را رد کرده و مسئولیت جنگ سرد را معطوف به ایالت متحده می‌کند و برآورد قربانیان کمونیسم را می‌کاهد و هم چنین نقش ایدئولوژی کمونیستی و تصمیم‌گیران بلندپایه در جنایت‌های گسترده را تخفیف می‌دهد.
بحران جهانشمولی که در ۲۰۰۸ آغاز شد، انتقادات از سرمایه‌داری را مجددا برانگیخت که در عوض به خنثی شدن ارزیابی‌های انتقادی نظام‌های کمونیستی – معدوم و موجود- کمک کرد. هم چنان انسجام قابل‌توجهی (که پیشتر مطرح شد) در کشورهای غربی و میان روشنفکران غربی در مورد نظرات دیرین (و به‌طور گسترده بی‌اعتبارشده) نظام‌های کمونیستی، واکنشهای‌شان به فروپاشی کمونیسم و پیامدهای‌اش باقی مانده است.

واکنش‌ها و رویکردها نسبت به فروپاشی
در کشورهای سابقاً کمونیست و در کشورهای کمونیست‌باقی‌مانده
واکنش کشورهای بلوک شوروی سابق و نیز جمهوری‌هایِ سابق اتحاد شوروی نسبت به فروپاشی به شکافِ میان انتظارات برآمده از تغییرات ناگهانی حاصل از فروپاشی و انتظاراتِ برآورده‌شده بستگی دارد. مطمئناً، واکنش‌ها و رویکردها در این کشورها مشابه و یکسان نبوده است. به طور کلی، با گذشت زمان، با ظهور مسائل تازه از اشتیاق حاصل از فروپاشی این نظام کاسته شده است. بخش گسترده‌ای از جمعیت این کشورها بهبود قابل ملاحظه و سریع‌تری در سطح زندگی‌شان، نسبت به آنچه که واقعا اتفاق افتاده است، انتظار داشته اند. در همین زمان، این مردم از دلتمردان جدید و منتخب دموکراتیک‌شان انتظار نداشتند که با فساد و کشمکش‌های درون‌حزبیِ پیشِ‌پااُفتاده به آن‌ها صدمه بزنند. نگرش مردم در باب رقابتِ عیان‌شده بر سر قدرت سیاسی حاکی از ناخوشایندی و ناآشنایی بود. به همین ترتیب، آن‌ها افزایشی وسیع در مشکلاتِ اجتماعی و هم چنین اَشکال جدید نابرابری را انتظار نداشتند.
هم چنین میان روشنفکرانی که در خط مقدم جریانات تغییر نظام پیشین بودند، سرخوردگی‌ای به وجود آمد. آندراس بوزوکی، محقق سیاسی مجار، می‌گوید که بسیاری از روشنفکرانی که نقشی اساسی در دگرگونی و تغییر شکل صلح‌آمیز جوامع اروپای شرقی و مرکزی داشتند، «شرایط جدید را به مراتب دشوارتر از آن یافتند تا در نظام‌های سیاسیِ جدیداً ایجاد شده، موقعیت‌هایی را کسب کنند.» در حالی که برخی از روشنفکران با اشتیاق تبدیل به سیاستمدار شدند، اکثر آن‌ها سرخورده و مایوس گشته، از زندگی سیاسی کنار رفته و و از آن دست کشیدند… سیاست‌های دیوان‌سالارانه و روزمره… برای بسیاری از روشنفکرانی که فعالانه در فرآیند گذار شرکت می‌کردند، جذابیتی نداشت. برخی از این روشنفکران احساس می‌کردند که نظام ایجاد شده، آن چیزی نبوده که آن‌ها درصدد به وجود آوردن‌اش بوده اند، رویای آنها در مورد ایجاد جامعه‌ی مدنی‌ای فاتح جای‌اش را به نخبگانِ حزبی‌ای داده که دارای اهداف مغرضانه هستند.»
از اینرو، در بسیاری از بخش‌های جامعه، شادمانی اولیه حاصل از سقوط نظام کمونیستی جای خود را به ترکیبی از بهت، تردید، بدبینی، و هم چنین حسرت روزهای گذشته داد. این حسرت مخصوصاً میان افراد پیر و کمتر تحصیلکرده به نسبت جوانان و افراد تحصیلکرده و بامهارتِ بیشتر چشمگیرتر است. همان طور که جیمز میلار و شرون ولچیک، از اساتید دانشگاه جورج واشنگتن در این باره نوشته اند، «اعتقاد و میل شدید به نظام گسترده‌یِ مقرری‌هایِ رفاهی… نمایانگر میراث بااهمیتی از کمونیسم به سبک شوروی است.»
در مجارستان، آنانی که گرفتار نابرابری‌های جدید و کاهش ثبات اجتماعی دوره‌ی پساکمونیستی شده اند، از رژیم کادار (Kadar) که به‌نسبت کمونیسمِ آسانگیرانه‌تری بود، با حسرت یاد می‌کنند. هم چنین بسیاری از مجارها نسبت به آزادی بیانی که اجازه می‌دهد خشم حاصل از تمایلات نئونازی و یهودی‌ستیزی خالی شود و سردمداران جنبش‌های سیاسی مظهر این گرایشات افراطی اند، واکنش منفی نشان می‌دهند.
در روسیه، جایی که حسِ ابرقدرت بودن و غرور ملی‌گرایانه‌ جبرانِ بخشی از محرومیت‌هایِ مادّی را می‌کرد، از دست دادن جایگاهِ امپراطوری به‌شدت افسوس‌برانگیز بوده است. روس‌ها خواهان «احترام» بودند، و طلبِ احترام هر چقدر که در آن‌ها افزون‌تر می‌بود، بیش‌تر دچار این تردید می‌شدند که شاید دستاوردهای‌شان ارزشِ احترامِ ازدست‌رفته‌شان را نداشته است. رشد بی‌تفاوتی عمومی در روسیه‌ی پساکمونیستی نسبت به بازگشت نویسنده دگراندیش سابق، آلکساندر سولژنیتسین از غرب در سال ۱۹۹۴ دلالت دیگری است بر چشم‌پوشیِ انکارآمیزِ گذشته و رنج‌ها و خوارداشت‌هایِ آن دوران. این امر هم چنین بیانی است از بی‌تفاوتی عمومی به منتقدان کمونیسم که سولژنیتسین مظهرش بوده است.
دموکراتیک‌سازی‌ای که یلتسین شروع کرده بود، توسط جانشین‌اش ولادیمیر پوتین کنار گذاشته شد و متوقف گردید. محبوبیت پوتین به عواملی همچون برقراری ثبات و نظم اجتماعی، افزایش رشد اقتصادی، بازگرداندن قدرت نظامی و سیاسی به روسیه، و بدین وسیله ارضایِ خواسته‌های ملی‌گرایانه بخشی از جمعیت این کشور، تکیه دارد. دخالت نظامی سال ۲۰۰۸ در گرجستان از واضح‌ترین اقدامات در راستای ادعای مجدد قدرت سیاسی و نظامی روسیه در مناطقی که پیش‌تر بخشی از اتحاد شوروی بوده اند، محسوب می‌شود. تاخیر در فرستادن محموله‌های گاز و نفت به جمهوری‌های سابق شوروی تلاشی دیگری است بر این مدعا.
ترور تعداد زیادی از روزنامه‌نگاران و فعالان حقوق بشر که منتقدین حاکمیت بودند، نشانه‌ای است از بدتر شدن شرایط سیاسی در روسیه. امر قابل‌توجه و ناخجسته‌ی دیگر ترمیم بخشی از وجهه‌ی استالین است. بر اساس اظهارات رسمی، در کتاب‌های درسی و مباحثات جدید دربابِ تاریخ شوروی، این امر موردِ تاکید قرار می‌گیرد که دستاوردهای استالین تحت‌الشعاع «افراط‌کاری» و خطاهای وی قرار گرفته است. دو دسته قرائت جدید از حکومت استالین را مورد تأیید قرار می‌دهند. دسته‌ی اول نسل‌های قدیمی‌ای هستند که با استالین و افتخارات اتحاد شوروی مرتبط بوده و دوران حکومت وی را ظاهرا با فساد کمتر، ثبات بیشتر و آشفتگی کمتر در تاریخ روسیه توصیف می‌کنند. دسته‌ی دیگر جوانانی اند که از استالین چیز زیادی نمی‌دانند، اما وی را به عنوان سمبلی از مخالفت با واقعیت‌های اجتماعی جدید قرار داده اند؛ واقعیاتی که آن‌ها را وابسته به بیگانگان و نامناسبِ روزگارِ خود می‌دانند. طرح اخیر رئیس جمهور روسیه دیمیتری مدودوف برای ایجاد کمیسیونی جهت نظارت و اصلاح آموزش و تحقیق تاریخ روسیه‌یِ دوره‌یِ شوروی، نشانه دیگری است بر تصمیم رسمی مبنی بر جلا دادن به اسناد تاریخی روسیه، تا با احیای باورهای ملی‌گرایانه و سیاست‌های اخیر دولت هماهنگ گردد.
در اروپای شرقی، و مخصوصاً در کشورهای پیشرفته‌تر و غربی‌شده مثل جمهوری چک، مجارستان، و لهستان، دموکراتیک‌سازی پس از سال ۱۹۸۹ بسیار موفق‌تر بوده است. آلمان شرقی با آلمان غربی متحد شد و بلافاصله صاحبِ یک چارچوب نهادیِ دموکراتیک شد که استقرارِِ تامّ ‌و تمام داشت. در یوگسلاوی سابق، که بخشی از بلوک شوروی محسوب نمی‌شد، بی‌ثباتی و خشونت‌های قومی به وجود آمد. در بخش‌هایی از اتحاد شوروی سابق، مثل چچن نیز که در جستجوی استقلال و خودمختاری بیشتر بوده اند، چنین خشونت‌هایی رخ داده است.
رویکرد غالب در اروپای شرقی و هم چنین در روسیه در مورد نظام‌های کمونیستی سابق ترکیبی است از فراموشی، انکار و سرکوفتگی. تعداد کمی از مقامات سابق کمونیستی برای نقض حقوق بشر مسئول شناخته شده اند. همانطور که مارتین مالایا خاطر نشان می‌کند، «در تمام دنیای کمونیستی سابق… عملاً هیچ مقام مسئولی محاکمه یا تنبیه نشده است.» تنها در کشورهای بالتیک برخی از مقامات کمونیستی، مثل کارکنان سابق کاگِ‌بِ، برای شرکت در سرکوب‌هایِ سیاسی یا تعدّی به حقوق بشر محاکمه و گناهکار شناخته شدند. در چک‌اسلواکی تلاش‌هایی صورت گرفت که سپس نامِ «تطهیر» بر آن‌ها نهاده شد و هدف از آن‌ها محروم ساختن از مشارکت سیاسی برایِ مدتی محدود بود برایِ آن‌هایی که در نقضِ فاحش حقوق بشر در نظام‌های کمونیستی مشارکت داشتند.
مارکوس وُلف، سرپرست سرویس اطلاعات خارجی استاسی، پلیس سیاسی آلمان شرقی، محاکمه و گناهکار شناخته شد. نتیجتاً وُلف به مجازات تعلیقی محکوم شد. تعدادی از نگهبانان مرزی نیز محاکمه شدند. برخی گناهکار شناخته شده و مدت کمی زندانی شدند. برخوردهایی که پس از فروپاشیِ آلمانِ شرقی با وابستگانِ آن رژیم، آن هم با بی‌میلی، صورت گرفت، به هیچ وجه شباهتی با برنامه‌یِ نازی‌زداییِ تمام‌عیاری که بعد از جنگ جهانیِ دوم در جمهوری فدرال آلمان به اجرا درآمد، نداشت. تفاوت برخورد با نازی‌ها و مقامات کمونیستی بیان‌گر احساس دیرینی است که از قضاوت کردنِ اخلاقی در خصوصِ نازیسم و کمونیسم با معیارهایِ مشترک و قابلِ قیاس اکراه دارد (موضوعی که به آن می‌پردازیم).
همه‌یِ دلایلی که ذکر شد، توضیح‌گرِ این نکته نیز هست که چرا در کشور‌هایِ سابقاً کمونیستی، توجهِ عمومی به جایِ ارزیابیِ مجدّدِ گذشته و تلاش برایِ یافتنِ درکِ بهتری از ماهیتِ نظام‌هایِ کمونیستی و صدماتِ ناشی از آن، یا معطوف به درگیری‌هایِ سیاسی و مشکلاتی اقتصادیِ جدید شد، یا متوجهِ فرصت‌هایِ تازه‌یافته‌یِ فردی برایِ مصرف، مُکنت و لذّتِ بیش‌تر.
رویکرد عمومی- مخصوصا در روسیه و آلمان شرقی- در مورد گذشته متضاد است، و علتِ آن دست داشتنِ بحث‌برانگیزِ تعدادِ قابلِ‌توجهی از شهروندان در حفظِ قدرتِ نظامِ کمونیستیِ پیشین است. افشایِ نفوذِ گسترده‌یِ پلیس سیاسی سابق در حریمِ زندگی خصوصی افراد و جاسوس‌هایی که همه جا، در میان دوستان و اعضای خانواده، حضور داشتند، واکنش‌های عمومی مختلفی را همراه داشته است. انزجار عمومی از آن دوران تا حد زیادی با میل به فراموشی سپردنِ آن دوران به عنوانِ فصل شرم‌آوری از تاریخ کشورهای سابقاً کمونیستی همراه است. از این رو، به استثنای کشورهای بالتیک، به نظر می‌رسد که در سایرِ کشورهایِ سابقاً کمونیستی، هم افکار عمومی و هم نخبگان به این نتیجه رسیده اند که تجسّس در زندگیِ خصوصی شهروندان، و همچنین سایر جرم‌های جدی‌تر موجود در دولت‌های پیشین، نباید مورد رسیدگی و تحت پیگرد قرار بگیرد؛ تا به این ترتیب، از طرحِ طولانی‌مدت و زننده‌یِ اتهامات و ردّ آن‌ها جلوگیری شود و سیمای یکپارچگی ملی و انسجام اجتماعی خدشه‌دار نشود.
روشنفکران نیز در رویکردهای‌شان در مورد گذشته دچار انشقاق اند. اقلیتی همچون اقلیت موجود در مجارستان که با سازمان انقلاب ۱۹۵۶ مرتبط بودند، درصدد درک بهتر و ارزیابی گذشته هستند. سایرین مجذوب مناقشات و اختلافات جدید (یا احیا‌شده) سیاسی شده اند، و از سنت‌های بومی فرهنگی در مقابل یورش فرهنگ عمومی غربی محافظت می‌کنند.
پیدایش (یا شاید فقط پدیداری بیشتر) فساد عامل دیگر سرخوردگی دوران پس از کمونیسم بوده است. در روسیه و اروپای شرقی، اعضای حزب نخبه‌گرای سابق از خصوصی‌سازی‌ها بهره‌مند شده و بخش‌های زیادی از آنچه را که قبلا مالکیت دولتی داشته تحت تملک خود در آورده اند، و این گونه به طبقه جدید ثروتمندان وارد شده اند. سایر انواع فسادهای مرسوم همچون رشوه، بخصوص پرداخت وجه به پرستاران و پزشکان برایِ خدمات پزشکی مجانی ادامه یافته یا افزایش پیدا کرده است.
دگرگونی در رویکرد سیاسی در اروپای شرقی هم چنین همراه با جابجایی در احزاب چپ و راست در مجارستان، لهستان، رومانی، و بلغارستان بوده است. کمونیسم بی‌شک در اروپای شرقی از اعتبار افتاده، اما بسیاری از مردم به پیشواز گزینه‌های بدیل جدید و ناآشنایی می‌روند که پس از فروپاشی با ملاحظه‌کاری، تردید، یا کینه مطلق به وجود آمده اند.
در کشورهای پیشرفته‌تر اروپای شرقی، بی‌علاقگی نسبت به کمونیسم هم چنین نتیجه رشد غربی شدن و تجربه‌ی مشکلات جدیدی است که در پی فرآیند غربی شدن به وجود آمده است. همانگونه که فیلسوف مجار گاسپار ام. تاماس می‌گوید، « تغییر رژیم، ابتداءً یک آزادسازی بود، اما پس از آن فصل جدیدی در بحران جاری جامعه مدرن بوده است.»
فروپاشی کمونیسم شورایی در کشورهای کمونیستی بازمانده منجر به واکنش‌های متفاوتی شده است. حاکمان در کوبا و کره شمالی از هر آنچه کوچک‌ترین شباهتی به گلاسنوست یا پرستروییکا داشته باشد، جلوگیری می‌کنند تا مانع از تغییر سلایق و انتظارات شوند، و این گونه قدرت انحصاری‌شان تهدید نشود. در چین، نظارت‌های سیاسی پس از مرگ مائو کاهش یافت که منجر به تظاهرات و کشتار میدان تیان‌آنمن شد، که نشانگر این امر بود که اراده‌ی سیاسی رهبری چین متزلزل نشده است. در حالی که انحصار قدرت سیاسی حفظ شده، رژیم کمونیستی چین اصلاحات همه‌جانبه‌ی اقتصادی را باب کرد که به انگیزه‌ی سودآوری مشروعیت بخشید و منجر به سطح بالایی از رشد اقتصادی گردید. چین هم چنان کشوری پلیسی باقی ماند، اما دیگر کشوری توتالیتر نیست. همان طور که دگراندیشی چینی نوشته است، امنیت کشور «مثل قبل سفت و سخت باقی مانده… مثل عنکبوتی در تارش… اداره امنیت همیشه برای طعمه‌اش در کمین است.» این مسئله جای پرسش است که همزیستی (نسبتاً متزلزل) میانِ آزادی اقتصادی جاری و نظارت شدید سیاسی در چین تا چه زمانی دوام خواهد آورد.

واکنش کشورهای غربی به فروپاشی نظام کمونیستی و عوامل تعیین‌کننده‌اش
نحوه‌یِ واکنش غربی‌ها به فروپاشی نظام کمونیستی، به‌طور گسترده‌ای، متأثر از برداشت‌ها و رویکردهای پیشینِ آن‌ها در خصوص نظام‌های کمونیستی بود. این منقدانِ کمونیسم از سقوط این نظام خوشحال بودند اما لزوما در مقامی بهتر برای توضیح اینکه چرا این مسئله اتقاف افتاد یا پس از فروپاشی چه اتفاقی می‌افتد، نبودند. هواداران فروپاشی این نظام برای توضیح و تفسیر فروپاشی ناتوان هستند. بحث پیشِ رو به واکنش‌هایی می‌پردازد که در ایالت متحده وجود داشته است. مباحث ذیل به همان اندازه در اروپای غربی نیز مصداق دارد.
پس از شادمانی اولیه، افکار عمومی آمریکا بطور کلی نسبت به فروپاشی کمونیسم و رویدادهای بعدی آن به مقدار زیادی بی‌تفاوت ماندند. آمریکایی‌ها در مورد خشم و همدردی نسبت به نظام‌های کمونیستی چیز زیادی نمی‌دانستند. برای آنها خط‌مشی و ماهیت کشورهای کمونیستی مسئله‌ای بی‌اهمیت بود و باقی ماند مگر وقتی که احتمال بروز اختلافات طی جنگ سرد مطرح می گشت؛ یعنی وقتی که اتحاد شوروی دشمن تلقی می‌شد. رسانه‌های جمعی توجه محدودی را صرف بررسی سقوط این نظام، و پیامدهای‌اش، و به‌طور کلی جوامع کمونیستی کردند. فرصت‌های جدید برای شناخت بیش‌تر نظام‌های کمونیستی از طریق تحقیقات و منابع آرشیوی به‌طور کامل به کار گرفته نشده است. بی‌اطلاعی گسترده میان مردم و حتی افراد تحصیلکرده ادامه یافت. دانشکده‌ها و دانشگاه‌های معدودی واحد درسی در مورد نظام‌های کمونیستی سابق و بازمانده ارائه دادند، چه برسد به نقض گسترده‌ی حقوق بشر در حکومت‌هایِ کمونیستی سابق.

واکنش نامتقارن به کمونیسم و نازیسم
آگاهی عمومی نسبت به اعمال شنیع و نقض گسترده حقوق بشر در کشورهای کمونیستی، مخصوصا در مقایسه با آگاهی در مورد هولوکاست و نازیسم، در حداقل ممکن است. وجود موزه‌ی مستند و تاثیرگذار هولوکاست در واشنگتن دی سی و عدمِ وجودِ موسسه‌ای متناسب برای قربانیان کمونیسم مؤیدِ واکنشِ متفاوت به آن‌ها است. هم چنین باید این امر را یادآور شد که آثارِ فیزیکیِ باقی‌مانده از ماشین آدم‌کشی نازی‌ها بازسازی و نگهداری شده، و تصاویرش در تمام دنیا قابل دیدن است. کشتارگاه‌های کمونیستی اکثرا دور از دسترس بوده و بطور کافی شناخته شده نیستند. تنها بخش کوچکی از «گولاگ آرچیپلاگو» (Gulag Archipelago) و مکانهای همانند آن در کشورهای مختلف کمونیستی سابق باقی مانده اند.
تصاویری که از این دو نظام در رسانه‌های عمومی نمایش داده می‌شود نیز بطرز چشمگیری تفاوت دارند. تعداد معدودی فیلم یا برنامه‌های تلویزیونی-هم چنین فیلم‌های مستند یا داستنانی- راجع به جوامع و جنبش‌های کمونیستی وجود دارد. در مقابل، بازنمودهای بی‌شماری هست که آلمان نازی، هیتلر، و هولوکاست را به تصویر می‌کشد.
طی جنگ جهانی دوم، در هالیوود تعدادی فیلم پروپاگاندایی طرفدار شوروی ساخته شد که از جنبه‌های متفاوت رژیم شوروی را تمجید می‌کرد. نتیجه‌ی این تناقضات، کلیشه‌های منفی‌ای است از نازی‌ها و نازیسم که برای بینندگان آمریکایی و غربی آشناست، درحالی که از نظام‌های کمونیستی، نمایندگانِ آن‌ها، خط‌مشی‌ها و نقض گسترده حقوق بشر در آن‌ها (اکثرا) تصویرِ واقعی‌ِ چندانیِ در رسانه‌ها وجود ندارد.
توجه محققین نیز به این دو نظام متفاوت بوده است. مطالعات در مورد نازیسم و هولوکاست بسیار بیشتر و شناخته‌شده‌تر از تحقیقات و نوشته‌های مشابه‌اش در مورد نظام‌های کمونیستی است. همان طور که مارتین مالایا می‌گوید، «جریانات اجتماعی شوروی مدعی این هستند که قربانیان تا اندازه‌ای نبوده اند که کنجکاوی محققین را متناسب با اهمیت فاجعه برانگیزند.»
تفاوت بااهمیت دیگر در مورد نحوه رویکرد به نازیسم و کمونیسم این است که تنها افراد معدودی تاکنون صحت و اعتبار اطلاعاتی را زیر سوال برده اند که از قربانیان بازمانده‌ی ظلم و جور نازی‌ها جمع‌آوری شده است؛ این قربانیان شامل زندانیان نجات‌یافته از اردوگاه‌های جمعی و سایر پناهندگان آلمان نازی یا سرزمین‌های تحت سلطه نازی‌ها می‌شوند. در مقابل، صحت یافته‌های حاصل از فراریان و پناهندگان کشورهای کمونیستی اغلب مورد شک و حتی تحقیر قرار گرفته، و منابع نامطمئنی برای اطلاعات در مورد عملکرد نظام‌های کمونیستی محسوب می‌شوند.
نمونه‌ی تامل‌برانگیز دیگر از تفاوت رویکردها را می‌توان در استفاده تجاری از نمادهای کمونیستی در تبلیغات جستجو کرد. برای مثال سودای لیمویی با نام «لنینید» ((Leninade وجود دارد. در سایت hammersicklestuff.com می‌توان «لباسهای زیر درجه یک و ممتازی با علامت داس و چکش شوروی» خریداری کرد. آدیداس برای بزرگداشت جمهوری چین، کوبای کاسترو، و اتحاد شوروی سابق کلاه‌هایی را برای فروش عرضه کرده است. برای بزرگداشت اتحاد شوروی سابق نوشته‌ای با مضمون «عشق خود را به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی هنگام ورزش کردن نشان دهید» روی این کلاه‌ها نقش بسته بود. هم چنین محصولات فراوانی با تصویر چه گوارا وجود دارد (در ذیل بیشتر در مورد وی سخن خواهم گفت).
هیچ نمادی از نازی‌ها در تبلیغات به‌کار گرفته نمی‌شود. گویا نازیسم موضوع مفرحی برای آگهی‌دهندگان یا متخصصین بازاریابی نمی‌باشد. آگهی‌دهندگان به راحتی کمونیسم را به تمسخر می‌گیرند و از فروش محصولاتشان از علایم آن بهره می‌جویند. کمونیسم، مخصوصا از نوع شوروی‌اش، به خاطر تصورات تعلل‌آمیز (و تا حدودی درست) از ناکارآمدی، نابسامانی، و عقب‌افتادگی شوروی مورد تمسخر واقع می‌شود. در مقابل، برداشت‌های حاصل از نازیسم شامل کلیشه‌های خشن و زمختی از کارآمدی و نظم و ترتیب آلمان است. این ویژگی‌ها مطمئنا ماشین سرکوب نازی‌ها بدونِ برانگیختنِ احساسِ تحسین نشان داده و مورد قضاوت اخلاقیِ قرار می‌دهد.
اکنون قادر ایم عوامل اصلی تعیین‌کننده تقابل برداشت‌ها و برآوردهای اخلاقی غربی از نظام‌های نازیسم و کمونیسم را خلاصه کنیم:
• دسترسی آسان‌تر و گسترده‌تر به تصاویر و شواهد جنایات و مخصوصا کشتار‌های دسته‌جمعی نازی‌ها.
• روش‌های متفاوتی که در هر کدام از نظام‌ها برای نابودی گروههایی به‌کار گرفته می شد که ناخوشایند تلقی می‌شدند.
• ایدئولوژی، عقاید رسمی، و خواسته‌های متفاوتی که محرک سبعیت در هر دو نظام مذکور بود.
با در نظر گرفتن تمامی دلایل مذکور، غرب از تصدیق این امر می‌پرهیزد که نازیسم و کمونیسم اخلاقاً به یک میزان قابل نکوهش اند. مهم‌ترین دلیل برای برخورد متفاوت میان این نظام برداشتی است که کشتار دسته‌جمعی در حکومت‌هایِ کمونیست را پیامد و نتایج ناخواسته‌ی پیگیری اهدافی قابل تحسین می داند، درحالی که اردوگاه‌های نسل‌کشیِ نازی‌ها اهدافی نابودکننده داشته است. نازی‌ها عامدانه (و شاید بتوان گفت با وسواس) درصدد ریشه‌کنی گروهی خاص، یعنی یهودی‌ها، از طریق تیرباران یا خفه کردن آنها در اتاق‌های گاز بودند. در مقابل، بخش بزرگ‌تری از قربانیان کمونیسم اعدام نشده اند؛ آن‌ها در اردوگاه‌های کار اجباری در نتیجه شرایط سخت زندگی- بیماری، گرسنگی، کار بیش از حد، سرما، عدم وجود خدمات پزشکی یا ضعیف بودن آن، درگذشتند. میلیون‌ها زندانی از اردوگاه‌های کمونیستی و زندان‌ها نجات یافته اند، در حالی که تنها ده‌ها هزار تن از اردوگاه‌های جمعی نازی‌ها جان سالم به در بردند. این امر همچنان بحث‌انگیز است که آیا تمایزات اخلاقی‌ای برای کشتن انسان‌ها بطور کاملا هدفمند، با تجهیزات پیشرفته، جهت تصفیه آنها از طریق زندگی و کار در شرایط حبس غیرانسانی می‌توان قائل شد یا نه.
تفاوت‌های آشکار دیگری نیز میان این دو نظام وجود دارد. کشورهای کمونیستی پایبند به از بین بردن گروه یا طبقه‌ای خاص اجتماعی یا قومی نبوده اند. آن‌هایی که جز افرادی (و نوادگان آنها) بوده اند که از نظر سیاسی ناخوشایند محسوب می‌شدند، به طور خودکار محکوم به مرگ نبودند. گاهی اوقات این امکان مهیا می‌شد تا با نشان دادن وفاداری‌شان به نظام یا سودمند بودنشان از پیامدهای محتمل این امر مبرا شوند. اعاده‌یِ زندگی به این گونه افراد از نظر تئوریک و گاهی اوقات عملی امکان داشت، و با گذشت زمان، و تغییرِ خط مشی عده بیش‌تری از آن‌ها که پیش‌تر مورد آزار و اذیت قرار گرفته بودند، نتوسط نظام تحمل شدند. در مقابل، تحت قانون نازی‌ها، تعلق به گروه قومی یا نژادی ناخوشایند، شرایطی تغییرناپذیر تلقی می‌شد، که نتایجی مرگبار در پی داشت. نازی‌ها یهودیان را نمایندگان فناناپذیر و تغییرناپذیر شر می‌دانستند که قادر به مهار و بازآموزی نبوده و محکوم به نابودی بودند. گزینش دشمن از طرف نازی‌ها به اندازه‌یِ کمونیست‌ها فراگیر نبود، اما کشنده‌تر بود. در کشورهای کمونیستی، نه تنها خاستگاه طبقاتی، بلکه طیف وسیعی از ویژگی‌های اجتماعی، فرهنگی، مردم‌شناسانه و رفتاری وجود داشت که می‌توانست فرد را در زمره‌ی دسته‌ی نامطلوب یا مورد سوظن قرار دهد. تعریف و طبقه‌بندی کمونیستی از دشمن همراه در حال تغییر بود – از اینرو هیچ کس از مظان اتهام در امان نبود. چنین نوسانی قربانیان بیشتری طی زمان داشت و احساس ناامنی بیشتری برای شهروندان در کشورهای کمونیستی ایجاد می‌کرد. تفاوت اخلاقی مهم دیگر این است که حاکمان کمونیستی، برخلاف نازی‌ها، کودکان را اعدام نکرده ولی آنها را به هنگامِ زندانی شدن یا اعدام والدین‌شان به موسسات دولتی می‌سپرد.
در هر زمینه‌ای، تعداد بسیار زیاد قربانیان نظام‌های کمونیستی وزنه ی اخلاقی کمتری به نسبت هولوکاست به خاطر ویژگی مکانیزه‌شده کشتار جمعی نازی‌ها دارا بوده است. آلمان نازی شش میلیون یهودی را کشته است. به این رقم شاید بتوان میلیون‌ها زندانی جنگ و غیرنظامی شوروی را که به علت سیاست‌های نازی‌ها و اعمال آنها طی جنگ، کشته شده اند، افزود. بر اساس گفته‌های استاد دانشگاه هاوایی، آر. جی. رامل، که متخصص مطالعات نسل‌کشی است، دولت‌های کمونیستی در قرن بیستم ۹۵ میلیون نفر را کشته اند. از میان این قربانیان، رژیم شوروی برای ۳۹ میلیون کشته و چین تحت سلطه مائو برای مرگ ۴۹ میلیون، مسئول هستند. مارتین مالایا کل این رقم را بین ۸۵ الی ۱۰۰ میلیون نفر برآورد کرده است. تونی جود ۲۰ میلیون قربانی را به اتحاد شوروی، ۶۵ میلیون به چین و ترکیبی از ۶ میلیون به کامبوج، کره شمالی، ویتنام، و اروپای شرقی نسبت داده است. رابرت کانکوئست رقم ۲۰ میلیون قربانی را برای شوروی ذکر کرده است. اما دمیتری فُلکُکُنوف، تاریخدان شوروی، تعداد قربانیان سرکوب شوروی را رقمی میان ۱۹ الی ۲۲ میلیون برآورد کرده است.
نفرت بیشتر نسبت به نازیسم را هم چنین می‌توان به تنفر و تردید ژرف به دنیای صنعتی مدرن نسبت داد، که در بخشی از گروه‌های نخبه غربی وجود دارد، با این استدالال که هولوکاست با تکنولوژی مدرنی مثل اتاق‌های گاز و کوره‌هایِ آدم‌سوزی صورت گرفته است. در حقیقت، منتقدان هولوکاست اغلب انتقادشان را به‌طور غیرمستقیم متوجه جوامع صنعتی غربی می‌سازند. برداشتی مثل «ابتذال شر»، که توسط هانا آرنت مطرح شد، این امر را مطرح می‌کند که به راستی تفاوتی میان خط مشی نازیها و طرز فکری که منجر به وقوع هولوکاست شد، وجود ندارد. از نظر آرنت، انسان‌هایی مثل آیشمن در هر جامعه مدرن بوروکراتیکی یافت می‌شوند. در عوض، مطالعاتی که توسط روانشناس اجتماعی، استنلی میلگرام انجام شده، بیانگر این است که انسان میل به اطاعت از قوه‌ی حاکمه دارد حتی اگر این حاکمیت درد و رنج فراوانی به انسان‌ها تحمیل کند. مطالعات وی مطرح می‌کنند که ایدئولوژی‌ای خاص یا یقینی قوی نباید سهم مهمی در تحمیل رنج، آزار، یا مرگ ایفا کند. به عبارت دیگر، آنچه نازی‌ها انجام دادند، می‌تواند در هر جای دیگر دوباره تکرار شود. تا آنجایی که من می‌دانم، هیچ محقق اجتماعی دیگر دریافت‌ها، دیدگاه‌ها و روش‌شناسی میلگرام در مورد پدیده اطاعت از حاکمیت در جوامع کمونیستی را به کار نبرده است.
شباهت‌های آشکار اخلاقی زیادی هم میان نازیسم و کمونیسم وجود دارد که لازم است به آنها اشاره‌ای شود. اردوگاه‌ها و خشونت سیاسی نازی‌ها و کمونیست‌ها با هدف تصفیه و پاکسازی افراد و مخالفین وجود داشته است. آن‌هایی که مورد آزار قرار می‌گرفتند و کشته می‌شدند از نظر اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی برای تحقق اهدافی ستودنی مثل ایجاد جامعه یا دنیایی بهتر، مضر، بازدارنده و پست به شمار می‌رفتند. حذف چنین گروه‌هایی اغلب به مانند یک عمل جراحی توصیف می‌شد. تنها جنبه‌های آرمانگرایانه یا ایده‌آلیستی کمونیسم و نازیسم می‌توانست میزان خشونت سیاسی اجرا شده را توجیه کند. باورهای کمونیستی، بی‌شک، درحالی که به‌طور جهانشمول گسترده شده بودند، نسبت به باورهای نازی‌ها که بر اساس سلسله مراتب افراطی تغییرناپذیری بنا شده بودند، بسیار جذاب‌تر به نظر می‌رسیدند.
هم رژیم‌های نازی و هم کمونیست با جدیت در جهت تحقق اهداف آرمان‌گرایانه‌شان رفتار می‌کردند. نازی‌ها در اوج دوران بحرانی جنگ جهانی دوم، زمانی که شدیدا نظامیان آلمانی به خط آهن احتیاج داشتند، از آن برایِ انتقال یهودیان به اردوگاه های مرگ استفاده می‌کردند. این امر کمتر شناخته‌ شده است که حاکمان کمونیستی تصمیمات مشابه‌ای برای اخراج گروه‌های قومی مورد سوظن از کشور طی سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۴ اتخاذ کرده اند در حالیکه باید در شرایط کمبود منابع موردنیاز فراهم می‌شد. در میانه جنگ «استالین مسیر کامیون‌ها و صدها هزار سرباز را منحرف می‌کرد… تا افراد مختلفی که در کاکاسوس Caucasus زندگی می‌کردند را از کشور اخراج کند». پیش از آن بریا Beria 14000 نفر نیرو را از جنگ برای اخراج اقلیت‌های آلمانی‌زبان، به خدمت گرفته بود.
شباهت مهم بعدی این است که چه در حکومت کمونیست‌ها و چه در حکومت نازی‌ها خط‌مشی قربانی کردن بر رفتار واقعیِ فرد قربانی ابتنا نداشت، بلکه صرفاً تعلقِ او به گروه یا دسته‌ی مشخصی بود که به‌طور خودکار وی را متصف به عنوان «عنصر اجتماعی نامطلوب» می‌کرد. در گفتمان شوروی، عضویت در گروه‌های «اجتماعی نامطلوب» برابر بود با «جرم عینی». در حالی که دسته‌بندی نازی‌ها اساسا نژادی و قومی بود، ولی این امر برای کمونیست‌ها به خاستگاه اجتماعی، منزلت، طبقه، نسبت خانوادگی و سایر ارتباطات شخصی باز می‌گشت. بیان دیدگاه‌های سیاسی دگراندیشانه یا خلاف عرف، در هر دو نظام، بیانگرِ نفرت سیاسی‌ای بود که باید در هم شکسته می‌شد.
هر دو نظام توجیهات علمی عرفی برای خط‌مشی سرکوب و کشتارها در نظر می‌گرفتند. نازی‌ها از تئوری‌های نژادی و کمونیستها از «سوسیالیسم علمی» که با دکترین تضاد طبقاتی مارکسیستی مرتبط بود، بهره می‌جستند.
آخرین مورد شباهت نیز این است که هر دو نظام پیش از قتل قربانیان‌شان از آن‌ها کار می‌کشیدند- نظام کمونیستی از این امر بسیار بیشتر از نازی‌ها بهره گرفت. به روشی مشابه، هر دو نظام زندانیان سیاسی داشتند و همجنس‌گرایان را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند.

ریشه‌ی رویکردهای غربی به کمونیسم
ریشه‌های ارزیابی نامتقارن غرب در خصوص نازیسم و کمونیسم به چندین دهه قبل – به جنگ سرد، جنگ ویتنام، و مک‌کارتیسم- باز می‌گردد. تمامی این اتفاقات منجر به پیدایش آن چیزی شد که «ضد-ضد-کمونیسم» نام گرفت. بر این اساس، گرچه کمونیسم دیگر امری ستودنی نبود، ضدکمونیسم (که معمولا «عقده‌گشایانه» یا «غیرعقلانی» ترسیم می‌شد) آسیب بیشتری داشته و زننده‌تر و ناگوارتر از کمونیسم بوده است.
اساس واکنش‌های غربی به فروپاشی کمونیسم شوروی به پیش از این زمان باز می‌گردد. سنت طولانی خصومت با سوداگری و سرمایه‌داری در میان روشنفکران غربی و میان افراد ایده‌آلیست و تحصیلکرده وجود داشته است. این عداوت منجر به شک یا همدردی مسلم، در مقابل نظام‌های سیاسی‌ای شده که ضدسرمایه‌دارای اند، انگیزه سودآوری را تقبیح می‌کنند، و اعلام می‌کنند که هدفشان ساختن جامعه‌ای انسانی‌تر، عادلانه و برابری‌طلب برای نوع بشر است. اتحاد شوروی اولین جامعه این چنینی بوده است. اروپای شرقی، چین، ویتنام، لائوس، کره شمالی، کوبا، گرنادا، و نیکاراگوئه، هم چنین آنگولا، اتیوپی و موزامبیک نمونه‌های بعدی بودند.
سوءبرداشت آخر و ایده‌آل‌سازی این کشورها و نظام‌های سیاسی‌شان تاثیری محرز و ظاهرا ماندنی بر واکنش‌ آن‌ها به فروپاشی یا تغییر جزیی آن‌ها داشته است. کنار گذاشتن باورهای دیرپا، حتی اگر بیمارگونه تلقی شوند، دشوار است؛ مخصوصا وقتی که بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت فردی یا گروهی شده باشند. ایده‌آل‌های چپ و تعلق به جناح سیاسی چپ منابع مهم هویتی برای تعداد زیادی از افراد تحصیلکرده در جوامع غربی- مخصوصا پیش از دهه ۶۰ بوده است. این ایده‌آل‌ها با آرمان‌خواهی دوران جوانی، حس تعلق به گروه، و تمنای هویت‌یابی مستقل ارتباط وثیق دارند.
سوءبرداشت و داوری غلط در خصوص جوامع کمونیستی امر مزمنی است و الگوهای تقریباً ثابتی دارد. در نظر روشنفکران غربی، این جوامع در تکاپو برای تحقق بخشیدن به ایده‌آل‌های مارکس و انگلس بودند تا بتوانند به سطح بالایی از برابری و عدالت اجتماعی-اقتصادی برسند. هم چنین قضاوت این دسته از روشنفکران غربی این بود که این جوامع بهره‌مند از حمایت و مشروعیت گسترده‌ی مردمی هستند. آن‌ها جوامعی را تصور می‌کردند که تضاد همیشگی میان منافع شخصی و عمومی از بین رفته، منافع عمومی برتر بوده (یا در حال برتری‌جویی است)، و در این جوامع بیش‌ترین آسیب‌ها و نقصان‌هایی که گریبانگیر جوامع سرمایه‌داری است، ناپدید می‌شود (یا در حال ناپدیدی است). این نقصان‌ها شامل بیکاری، نبود رضایت شغلی، جنایت، بزهکاریِ خردسالان، الکیسم، اعتیاد به مواد مخدر، بی‌خانمانی، دسترسی نابرابر به تحصیلات و مراقبت‌های پزشکی، تبعیض جنسی، و نابودی محیط زیست می‌شود. در نظر آنان حتی زندان‌های کمونیستی نیز برای اصلاح رفتار انسانی و بازسازی خطاکاران بوده و از این نظر برتری دارد.
جوامع کمونیستی هم چنین برای موفقیت مبرهن در افزایش شگرف سطح زندگی، مدرن شدن سریع، برنامه‌ریزی منطقی اقتصادی، و دسترسی تمامی شهروندان در مشارکت سیاسی، ستایش می‌شدند. علاقمندان به این جوامع بطور گسترده‌ای بر این باور بودند که این کشورها توسط رهبرانی بطور استثنایی باهوش، مهربان و دانا اداره می‌شدند. بسیاری از روشنفکران غربی معتقد بودند که نظام‌های کمونیستی حس جدیدی از هدفمندی و تعلق به جامعه را در شهروندان خود به وجود آورده بودند، رنج و عذاب را از بین برده بودند و زندگی را برای اکثریت بزرگی از شهروندانش معنادار و رضایت‌بخش ساخته بودند.
اکثر این ارزیابی‌ها ریشه در پیش‌داوری‌ها، خوش‌بینی، و تأثیرات پروپاگاندهای کمونیستی، سفرهایِ تدارک‌دیده‌شده توسط حکومت‌های کمونیستی برایِ بازدید روشنفکران غربی از این کشورها، و بیش از همه سرخوردگی عمیقی از جوامعی که این روشنفکران در آن زندگی می‌کنند، ریشه دارد. این سرخوردگی گرایش به جوامع کمونیستی‌ای که به عنوان گزینه‌ای بدیل برای فساد، بی‌عدالتی، و نابخردی کشورهای غربی تلقی می‌شدند، را افزایش داد. بسیاری از این باورها طی زمان تضیعف شدند یا از اعتبار افتادند، ولی هنوز پسماندهایی از آن‌ها باقی مانده است. دلسردی از کمونیسم تأثیری در توقف انتقاد و نفی جوامع غربی –مخصوصا ایالت متحده- نگذاشته است.
یادآوری این امر در اینجا اهمیت دارد که تفاوت رویکرد «چپ نو» و «چپ قدیم» در مورد اتحاد شوروی کاملا اغراق‌آمیز بوده است. چپ نو دهه‌های ۱۹۶۰ (و جانشین‌های معنوی‌اش) بی‌شک علاقه و اشتیاق‌شان را نسبت به اتحاد جماهیر شوروی از دست داده اند. ولی این تغییر در رویکرد منجر به انجام تحقیق و نگاهی انتقادی به نظریات جامع‌تر چپ نشد. در خانواده‌های کمونیستی ارتدوکس بسیاری از فعالین معروف دهه ۶۰ – معروف ند به نوزادان «پوشک قرمز»- به دنیا آمدند که نظام شوروی را تمجید می‌کنند. جامعه‌شناس آمریکایی تد گیتلین درباره‌ی آن‌ها چنین نوشته است، «آن در فضایی که هوایی مملو از نظرات چپ است تربیت می‌شوند… اکثریت چپگرایان جدید فرزندان والدین سوسیالیست یا کمونیست نبودند، اما برخی در دوران نوجوانی تحت تاثیر کودکانی بوده اند که در چنین خانواده‌هایی به دنیا آمده اند. از طریق آن‌ها بقیه‌ی ما جذب عقیده، سنت و عشق به چپ می‌شویم.» فعال سیاسی رادیکال، آنجلا دیویس، در اوایل دهه ۷۰ به اتحاد شوروی سفر کرد و شوروی ستایش او را از نظام خود در نشریه‌ای معاصری به چاپ رساند. کتی بودین، که عضو گروه Weather Underground – خشن‌ترین جناح چپ نو- بود و کسی است که به خاطر فعالیت‌هایش به زندان رفت، دختر چپگرای پیرِ طرفدار شوروی، لئونارد بودین، بود که وکیل مدافع بسیاری از موکلین چپگرا بوده است. ارتباطات و وابستگی‌های مشابه فراوانی میان چپ نو و قدیم وجود دارد.

روبرو شدن با فروپاشی
چپگرایان برای برخورد با (طفره رفتن از) مشکلاتی که فروپاشی کمونیسم در اتحاد جماهیر شوروی پیش رویشان قرار داده بود استراتژی‌های مختلفی را پروراندند. در حالی که در زمان فروپاشی کمونیسم شورایی، اتحاد جماهیر شوروی دیگر ایده‌آل روشنفکران غربی متمایل به چپ نبود، فروپاشی کمونیسم پرسش‌هایی را درباره‌ی تعهد و اعتقاد راسخ و عمیق پیشین آنان رقم زد و فرصتی برای آنان جهت درون‌کاوی سیاسی و ایدئولوژیک فراهم آورد، اما تعداد کمی از آنان از این موقعیت استفاده کردند؛ چرا که حتی بعد از فروپاشی همچنان نسبت به آنچه که تجربه شوراها خوانده می‌شود، احساس همدلی داشتند. کینه و تحقیری که این روشنفکران نثار ریگان کردند، وقتی که اتحاد جماهیر شوروی را امپراطوری شیطانی خواند، بار دیگر این همدلی دیرپا را پیش چشم همگان نهاد. این برخوردها چند مبنا داشت.
• اتحاد جماهیر شوروی نه تنها یک جامعه سرمایه‌داری نبود بلکه در برابر جوامع سرمایه‌داری ایستاده و قد برافراشته بود. این واقعیت، در نظر آنان، خود به تنهایی اتحاد جماهیر شوروی را واجد اعتبار اخلاقی فراوانی می‌کرد.
• اتحاد جماهیر شوروی خصم ایالات متحده، بسان مانعی در برابر امپریالیسم آن کشور، و مدافع بیش‌تر کشورهای انقلابی اصیل جهان سومی همچون کوبا بود.
• حتی اگر بسیاری از چیزها در اتحاد جماهیر شوروی در مسیری نادرست در جریان بود، حداقل در ابتدای کار اتحاد جماهیر شوروی در پی تحقق بخشیدن به آمال و آرزوهای مارکسیسم بود.
اریک هابزباوم، مورخ مارکسیست و مشهور بریتانیایی بهترین مثال برای چنین رویکردی است. برای هابزباوم اتحاد جماهیر شوروی گنجینه‌ی خیال‌انگیزی از امیدهای او برای رسیدن به دنیایی بهتر باقی ماند. چنان که او خود می‌گوید «من به نسلی تعلق دارم که بند نافی ناگسستنی ما را به امید انقلاب جهانی و موطن اصلی‌اش، انقلاب اکتبر، متصل می‌کرد.» هابزباوم مظهر پاسخی معمول به فروپاشی کمونیسم شورایی است که خنثی‌سازی حجم عظیمی از اطلاعات منفی، که امروزه درباره اتحاد جماهیر شوروی در دسترس است را مدیریت می‌کند. از یک سو هابزباوم معترف است که نظام‌های کمونیستی همچون اتحاد جماهیر شوروی عمیقا معیوب بودند و نیت نیک سازندگان‌اش اثرات و نتایج وحشتناک ناخواسته‌ای در پی داشت. از سوی دیگر هابزبام مصر است که آن مقاصد و اندیشه‌ها را به عنوان مقاصد و ایده‌هایی تحسین‌برانگیز و الهام‌بخش تایید کند. او تاکید می‌کند «به باور من رویای ما رویای بزرگی بود، چه آن را رویایی سوسیالیستی بخوانید … یا رویای برابری خواهی جهانی؛ من معتقدم مردمی که زندگی خود را در این راه فدا کردند، مردمان خوبی بودند.»
آیا او کسانی چون استالین، یا رهبران پلیس سیاسی اتحاد جماهیر شوروی، همچون یوری اندروپوف، لاورنتی بریا، فلیکس درژینسکی و نیکولای یزوف را نیز در میان این مردمان خوب جای می‌دهد؟ رهبران دولت‌های اقماری و دست‌نشانده‌ی اتحاد جماهیر شوروی همچون نیکولای چائوشسکو در رومانی، ماتیاس راکوسکی در مجارستان، والتر اولبریخت در آلمان شرقی را چطور؟ همه‌ی آنان زندگی‌شان را فدای «رویایی» کردند که هابزباوم هنوز آن را تقدیس می کند، همان رویایی که رنج‌های غیرقابل توصیفی را به بار آورد.
راهبرد دیگر برای مواجهه با مشکلاتی که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پدید آورد راه و روش جان کول است، مردم‌شناسی که سابقا در دانشگاه ماساچوست مشغول بود و سرمایه‌داری غربی را به خاطر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سرزنش می‌کرد: «کشورهای کمونیستی به جای این که به درخواست شهروندان‌شان برای اقتصاد مصرف‌کننده‌-‌محورتر توجه کنند، باید در مسیر توسعه‌ی خالص سوسیالیستی باقی می‌ماندند. اما از آنجا که غرب کالاهای مصرفی داشت، در دهه ۸۰ موفق شد جهان کمونیستی را فریب داده و آن‌ها را به شرکای تجاری تبدیل کند، که باعث وابستگی اقتصادهای آن‌ها به اقتصاد کشورهای غربی شد… افول جهان سرمایه‌داری در دهه ۸۰ اروپای شرقی را به زانو در آورد.»
یک پاسخ پرطرفدار دیگر به فروپشی امپراطوری اتحاد جماهیر شوروی و پیامدهای‌اش توسل جستن به همسنگی اخلاقی کمونیسم و سرمایه‌داری بود. بنا بر نظر اکثریت چپگرایان رادیکال صرفنظر از این که مشکل نظام‌های کمونیستی چه بود، سرمایه‌داری به مثابه شر بزرگ‌تر سر جایش باقی بود و نیازمند بیشینه‌ی توجّه انتقادی بود. واجب بود که اجازه نداد فروپاشی شوروی و پیامدهای اخلاقی‌اش توجهات را از شرور سرمایه‌داری منحرف کند. پل سوئیزی در مانسلی ریویو امیدوارانه نوشت، «تا آنجا که سرمایه‌داری جهانی مد نظر است، تضادهای درونی‌اش به دشواری تحت تاثیر فروپاشی قرار می‌گیرد؛ چه از این طریق و چه از آن طریق… این تضادها … در حال شدیدتر و بیشتر شدن هستند، و تمامی شاخص‌ها به این نکته اشاره دارند که یک یا چندین بحران جدی در آینده‌ای نه چندان دور پدید خواهد آمد.» تام ویکر، روزنامه‌نگار مشهور در یک مقاله که با ارجاع به جشن‌های چک‌و‌اسلواکی به خاطر فروپاشی رژیم کمونیستی در آن کشور آغاز می‌شد، نوشت، «آزادی …. نوشدارو نیست و این که کمونیسم شکست خورد، آلترناتیو غربی را به گزینه بی‌عیب و نقصی بدل نمی‌سازد، یا حتی آن را برای میلیون‌ها انسانی که در آن نظام زندگی می‌کنند، راضی‌کننده نمی‌سازد.» بعد از بررسی تغییرات در اروپای شرقی، دانیل سینگر (Daniel Singer) از دانشگاه میشیگان نتیجه گرفت، «وظیفه‌ی ما انتشار این اعتقاد راسخ است که تغییر ریشه‌ای و بنیادین جامعه در تمامی جنبه‌هایش در تقویم تاریخ پیش روی ماست. در بلندمدت، فروپاشی مدل استالینیستی می‌بایست ما را یاری کند تا مدل سوسیالیستی جایگزین را بیابیم… چپ غربی باید به این کار بپردازد. باید بنیان‌های نظام خودمان را مورد هجمه قرار دهیم…. ناتوانی‌اش را برای رشد برای هیچ هدفی به جز بیشینه کردن سود… تجاری‌سازی هنر، فرهنگ و حتی روابط انسانی را؛ استثمار جهان سوم و ابدی کردن نابرابری اجتماعی، جنسی و نژادی را.» شلدون ولین(Sheldon Wolin) از دانشگاه پرینستون فروپاشی شوروی را برای بازسازی نقدش از جامعه‌ی امریکایی و مقایسه نظام‌های کمونیستی (با نظری مساعد) با آن مورد استفاد قرار داد. «در دهه‌های گذشته، ادراک و احساسات بسیاری از آمریکایی‌ها ریگانیزه شده است، و با توجهات ضدانقلابی به مباحثی همچون رفاه عمومی، سلامت اجتماعی، محیط زیست، نظارت دولت بر تجارت … حقوق اقلیت و زنان …..شکل یافته است….. حتی با وجود تحریف‌های فراوان، رژیمهای کمونیستی همچنان تنها نظام‌هایی بوده اند که تعهد خود به برابری را ابراز کرده اند و تا حدی نیز بدان دست یافته اند.» آدمی از خود می‌پرسد که اگر دولت‌های غربی تعهد خود را به برابری اعلام می‌کردند بدون آن که کاری در آن باره بکنند، ولین به همین میزان متاثر می‌شد یا نه. او ظاهراً از امتیازات نخبگان سیاسی (و نابرابری‌های عظیم ماحصل آن) در نظام‌های کمونیستی خبر نداشته است.
یک پاسخ مورد پسند دیگر به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی میان بسیاری از روشنفکران آکادمیک اعلام این نکته بود که کمونیسم به مارکسیسم ربطی نداشت یا ربطش بسیار کم بود. بنابراین، سقوط کمونیسم مایه‌ی ننگ مارکسیسم نشد. چنین موضعی محدود به چپگرایان آمریکایی نبود. ژوتا دیتفورث (Jutta Ditfurth)، یک چپگرای آلمانی، در یک پانل بحث در دانشگاه هامبولدHumboldt) ) در برلین شرقی اعلام کرد که «هیچ نیازی به ارزیابی دوباره‌ی سوسیالیسم به عنوان یک مدل وجود ندارد، چرا که این سوسیالیسم نبود که در آلمان شرقی شکست خورد؛ چرا که آن نظام‌ها هرگز نظام‌هایی سوسیالیستی نبودند.» پائول رابینسون (Paul Robinson Jr.)، یک فعال حقوق مدنی باور کرده بود که آنچه او «مرگ استالینیسم» می‌خواند به مثابه «زایش سوسیالیسم» بود. استادانی همچون سام باولز(Sam Bowles) از دانشگاه ماساچوست و فیلیپ گرین از کالج اسمیت تاکید کردند که «برای اولین بار در تاریخ شانس پیدایش یک دولت واقعاً دموکراتیک و سوسیالیست مبتنی بر نوشته‌های کارل مارکس وجود دارد… اروپای شرقی اکنون راهی را می‌پیماید که منجر به پیدایش اولین ملت‌های واقعا سوسیالیست می‌شود… خاک اروپای شرقی برای ریشه گرفتن سوسیالیسم حقیقی آماده است.»
بسیاری از روشنفکران غربی باور داشتند که نظام شورایی (حتی اگر دیگر ایده‌آل آنان نبود) مسیری مشخص و موفق برای نوسازی را نمایندگی می‌کرد و از بعضی لحاظهای اخلاقی بالاتر از غرب سرمایه‌داری بود. اتحاد جماهیر شوروی به همین ترتیب، استوار و پایدار نیز در نظر گرفته می‌شد. فروپاشی ناگهانی نظام کمونیستی برای بسیاری از روشنفکران غربی که اغلب بحران و فروپاشی قریب‌الوقوع سرمایه‌داری را با اشتیاقی تمام پیش‌بینی می‌کردند، بهتی عظیم بود. برای هماهنگی با آنچه لئون فستینگر (Leon Festinger) روانشناس «ناسازگاری شناختی» نامیده بود آن‌ها به این منطق متوسل شدند که اتحاد جماهیر شوروی اساساً مارکسیست یا واقعا سوسیالیست نبود. اگر اتحاد جماهیر شوروی مارکسیست یا سوسیالیست نبود، آن گاه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مهم نبود یا اهمیت کمی داشت. به هر حال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تهدیدی برای باورهای روشنفکران غربی نبود مبنی بر این که سرمایه‌داری فاسدتر است و عاقبت محکوم به فروپاشی است.
شاید عجیب‌ترین و نامعقول‌ترین استدلال در دفاع از مارکسیسم در سرمقاله‌ی نیشن (Nation) نمود یافت. «مهاجرت گسترده از … آلمان شرقی… را نمی‌توان به عنوان پشت پا زدن به آموزه‌های کارل مارکس تفسیر کرد … کشوری که آن‌ها به آن مسافرت می‌کند … بریتانیای تاچر یا آمریکای پس از ریگان نیست … مهاجران جدید سرمایه‌داری با چهره‌ای انسانی را انتخاب کرده اند (مثلا آلمان غربی) …. پس تازه‌واردان از استالین گذشته اند و به مارکس برگشته اند.» از قرار معلوم به ذهن نویسنده‌ی آن سرمقاله خطور نکرده بود که وسوسه‌انگیز بودن آلمان غربی ربط اندکی به تفاوت‌های سیاسی و اقتصادی بین آلمان غربی در سویی و بریتانیا و امریکا در سوی دیگر داشته است. آلمان غربی به راستی به اندازه‌ی یک قدم زدن با آلمان شرقی فاصله داشت. مردم یک زبان را حرف می‌زدند و مردم آلمان شرقی اتوماتیک‌وار شهروندی آلمان غربی را بدست می آوردند.
یک تکنیک رفع اتهام دیگر از مارکسیسم که وسیعا استفاده شده، این بود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را فروپاشی استالینیسم بخوانند و از این طریق با انتقال مشکلات نظام به یک شخص، آن نظام را تبرئه کنند. این تکنیک که توسط خروشچف و وارثین‌اش در اتحاد جماهیر شوروی ابداع و برگزیده شد، با توجه به تأکید مارکس بر نقش نداشتن فرد در پروسه‌ی تاریخ، به شکل منحصر بفردی غیرمارکسیستی بود. سرزنش کردن استالین برای هر آنچه در اتحاد جماهیر شوروی مشکل‌دار بود با اشتیاق توسط روشنفکران غربی و دفاعیه‌نویسان کمونیست برگرفته شد تا بتوانند خود را از مواجهه با پرسش‌های واضح و مشخصی که پیش رو داشتند معاف سازند: چرا نظام شورایی به اشخاصی چون استالین (و دیگرانی در دیگر کشورهی کمونیستی با خصایص مشابه) اجازه داد یا آنان را قادر ساخت که به قدرت برسند، حجم عظیمی از قدرت را در دستان خود گرد آورند و آن را به دلبخواهانه‌ترین شکلی برای آسیب رساندن به میلیون‌ها نفر از مردم به کار ببرند؟
گاهی اوقات این ضعف طبیعت بشری و آگاهی کاذب او بود که برای شکست نظام‌های کمونیستی سرزنش می‌شد؛ طبیعتی که فضای جدید سوسیالیستی آشکارا در ریشه کردن آن شکست خورده بود. برای مثال، آلن جی.اسپکتور (Alan J. Spector) از دانشگاه پردو و پیتر نپ (Peter Knapp) از دانشگاه ویانوا نوشتند، «دلیل اصلی که کمونیسم پدیدار نشد این بود که تعداد کافی از افراد نتوانستند بفهمند که کمونیسم به چه نیاز دارد و چرا، خود، مورد نیاز است.» همین نویسندگان می‌نویسند «باور نکنید که شکست نظام اتحاد جماهیر شوروی شکست مارکسیسم است.» در نهایت،آنها بحث می‌کنند که «اتحاد جماهیر شوروی می‌کوشید برای اولین بار در تاریخ امری را آزمایش کند، این نکته که آنان اشتباهاتی مرتکب شدند چندان هم تعجب برانگیز نیست.»
خلق علل جدید یا مشغولیت فکری دوباره با علل قدیمی هم در میان پاسخ‌هایی بود که چپگرایان برای امتناع از دست و پنچه نرم کردن با فروپاشی کمونیسم ارائه می‌کردند. این راهی بود که بسیاری از روشنفکران دانشگاهی برگزیدند، آنان خود را در چندفرهنگی‌گرایی، سیاست هویت، پست مدرنیسم، مطالعات پسااستعماری، ساختارشکنی، نوشته‌های رمزگونه و غامض‌تر درباره تئوری مارکسیستی و نقدهای جدید بر جامعه آمریکایی غرق کردند.

مانایی ایده‌های مارکسیستی
نه فقط روشنفکران منفرد بلکه تمامی انجمن‌های حرفه‌ای روشنفکران دانشگاهی امریکایی به نظام‌های کمونیستی علاقه نشان دادند. نهادهای مطالعاتی درباره‌ی آمریکای لاتین مکررا موضعی حمایت‌آمیز از کوبایِ کاستروی و نیکاراگوئه‌ی ساندیدیستها گرفته اند. انجمن‌های متخصصان مردم‌شناسی موضع مشابهی اتخاذ کرده اند. در خلال جنگ ویتنام، سازمان‌های حرفه‌‌ای قطعنامه‌های متعددی در حمایت از ویتنام شمالی و ویت کونگ‌ها صادر کردند. در ۱۹۹۰، انجمن متخصصان تاریخ در امریکا جنبشی را که به گلاسنوست در تاریخ‌نگاری اتحاد جماهیر شوروی خوش آمد می‌گفت در هم شکست و تاسف خود را اعلام کرد «انجمن متخصصان تاریخ در امریکا هرگز علیه خیانت تحمیل‌شده به مسئولیت مورخ نسبت به حقیقت که در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی توسط رهبران سیاسی‌شان بر آنان تحمیل می‌شد، اعتراض نکرده بود.» تا آنجا که من می‌دانم هیچ یک از این انجمن‌های متخصصان هرگز علیه نقض حقوق بشر در دولت‌های پلیسی کمونیستی یا درهم شکستن قیام‌های مردم آلمان شرقی در ۱۹۵۳، مجارستان در ۱۹۵۶، چک‌واسلواکی در ۱۹۶۸، لهستان در اوایل دهه ۸۰ یا حمله اتحاد جماهیر شوروی به افعانستان و جنایت عظیمی که توسط نیروهای اتحاد جماهیر شوروی در آن کشور رخ داد اعتراضی نکردند. آنها نسبت به دادگاه‌های نمایشی پس از جنگ جهانی دوم در اروپای شرقی، بدرفتاری با دانشگاهیان در چین در خلال انقلاب فرهنگی، زندانی کردن مخالفین در کوبا و اذیت و آزار طولانی‌مدت مذهبی‌ها در تمامی این کشورها اعتراضی نکردند.
نشانه‌ی دیگری بر پایداری همدلی با کمونیست‌ها در غرب، تحسین‌هایی است که نثار نظام‌های چپگرای عصر ما، خصوصا ونزوئلای هوگو چاوز می‌شود. بیل ایرس (Bill Ayers) رهبر سابق WUO (یک سازمان چپگرای رادیکال در آمریکای شمالی) در نطقی در کنار هوگو چاوز در سال ۲۰۰۶ «در گردهمایی انقلابیون می‌گوید که تعلیم و تربیت افراد «موتور محرکه‌ی انقلاب است» و ونزوئلا راه چگونگی «چیره شدن بر کاستی‌های تعلیم و تربیت سرمایه‌داری» را نشان داده است. وی سخنان‌اش را با عبارات «زنده باد چاوز! زنده باد انقلاب بولیواری!» به پایان رساند.» آیرس به وضوح ونزوئلای تحت حکومت چاوز را صحنه‌ای نویدبخش می‌داند که در آن پروژه ارزش‌ها و الهامات سیاسی کل زندگی‌اش که بر اساس بیزاری شدیدش نسبت به جامعه‌ی خودبنا شده، بر انگیخته شده اند. همین طور، سیندی شیهان، مخالف معروف جنگ عراق، هوگو چاوز را در تظاهراتی در کاراکاس ونزولا در آغوش گرفت، و با کلام خود موردِ تأیید قرار داد. چاوز، در عوض، به او چنین اطمینان بخشید «سیندی، در مبارزه تو ما با تو هستیم.» همانطور که نیویورک تایمز گزارش داده، «آقای چاوز به مثابه صدای مخالفین دولت بوش شده است که متمایل به انقلاب خودخوانده سوسیالیستی‌ چاوز و هم چنین همفکر نزدیکش … فیدل کاسترو شده اند.» افراد مشهوری در هالیوود مثل شون پن، دنی گلاور، و هری بلافونت نیز چاوز را با میل پذیرفتند.
کوبای کمونیستی با آغوش گرم از روشنفکران و هنرمندان مشهور غربی استقبال می‌کند که این افراد شامل نمایش‌نامه‌نویس روانشاد هرولد پینتر، ندینی گوردیمر نویسنده، هری بلافنوت آهنگساز و طارق علی نویسنده هستند که «نامه‌ای را امضا کردند که مدعی شده است در کوبا ناپدید شدن افراد، تجاوز یا اجرای احکام خارج از صلاحیت دادگاه از سال ۱۹۵۹ روی نداده است.»
حتی شک و تردیدهایی در خصوص کره شمالی هم گهگاه ابراز می شود. در بهار سال ۲۰۰۶، انجمن فارغ التحصیلان هاروارد تور مسافرتی را به آن کشور برنامه‌ریزی کرد. این مسافرت در نظر نداشت که یک ماموریت حقیقت‌یاب باشد؛ پیش‌تر چنین تورهایی به شدت توسط حکومت کره شمالی کنترل می‌شدند. قرارداد تور به مسافرین آگاهی داده بود که «از آنها انتظار می‌رود که در مقابل مجسمه کیم ایل سونگ به نشانه‌ی ادای احترام تعظیم کنند.» این قرارداد توضیح می‌دهد که چنین تعظیمی شایسته و پسندیده است چون «کره شمالی مانند هر کشوری آیین منحصر به خود را دارد.» در بازدید توافقی رئیس جمهور سابق جیمی کارتر از کره شمالی در سال ۱۹۹۴، کارتر «به تمجدید از کیم ایل سونگ بر آمده…]چنین گفته است[ من وی را فردی قاطع، باهوش، آگاه می‌دانم.» کارتر هم چنین یادآور می‌شود که «مردم کره شمالی با احترام از رهبرشان یاد می‌کنند.»
ادامه کیشِ شخصیتِ چه گوارا، شامل تصویر تجاری جذاب وی، نشان دیگری از تداوم رویکردهایی است که در این جا بحث کردیم. میچیکو کاکوتانی در نیویورک تایمز نوشته است که «چه زنده است! نه تنها در قلب‌های انقلابیون، یاغیان مارکسیستی، و نوجوانان عصیانگر، بلکه بر پیراهن، ساعت، کفش ورزشی، جاکلیدی، سیگار، فندک، لیوان قهوه، کیف پول، کوله پشتی، … هم چنین تجار از اسم وی برای فروش دستگاه‌های تهویه در پرو، اسنوبرد در سوئیس، و شراب در ایتالیا استفاده می‌کنند. مانکن معروف، گیلسه بوندچن با بیکینیِ چه گوارا خرامان راه می‌رود… شرکتی استرالیایی خط تولید بستنی‌ای با نام “Cherry Guevara” احداث کرده است.»
بی‌شک اسم چه گوارا با کوبا گره خورده است- کوبایی که یکی از معدود نظام‌های بازمانده کمونیست ارتدوکس است. او عمدتاً مظهر انقلابی اصیل و آرمانگرا است- مرگ وی هنگامی که سازماندهی جنبش چریکی در بولیوی را بر عهده داشت، اصالت او را ضمانت می‌کند. چه گوارا برای آی. اف. استون، روزنامه‌نگار پژوهشی معروف آمریکایی،(مورد تحسین چپ‌گرایان) یادآور مسیح است. استون چنین می‌نویسد: «در چه گوارا تمایلی برای التیام و دلسوزی برای رنج‌ها وجود دارد… این امر ورای عشق است، مثل شوالیه تمام عیاری از دوران قرون وسطی، که می‌خواست به نبرد قدرت‌های دنیا رود… او مانند آدم مقدس دوران باستان بود.»
اغلب تحسین‌کنندگان غربیِ چه گوارا در موردش در این حد می‌دانند که وی تنها مرگ قهرمانانه‌ای داشته، و یا شاید این را نیز در مورد وی بدانند که چه گوارا عضو گروه کوچکی از انقلابیون به سرپرستی فدیل کاسترو بوده، که با قایقی کوچک در کوبا به خشکی رسیدند تا جنبشی چریکی را آغاز کرده و نهایتا رژیم فولگنسیو باتیستا را منقرض کردند. اما تعداد اندکی از آن‌ها می‌دانند یا حاضر اند به این موضوع اعتراف کنند که چه گوارا فرد افراطی سنگدلی بوده، و قادر به دادن دستور اعدام بدون تامل افرادی بوده که چه آنها را مانع رسیدن به نظام اجتماعی آرمانی محسوب می کرد که وی می‌خواست بسازد. او تجسم کلاسیک تمایل انقلابی برای بازگرداندن انسانیت بود، ولی عمیقا نسبت به فردِ انسان گوشت‌وپوست‌دار بی‌تفاوت بود. به گفته خودش، به «نفرتی که عاملی است برای مبارزه کردن، نفرت غیرقابل انعطاف در مقابل دشمن، که انسان را فراتر از محدودیت‌های طبیعی‌اش می راند، وی را به ماشین آدم‌کشی کارآمد، خشن، انتخابی و بی‌عاطفه تبدیل می‌کند» ارج می‌نهد.
کتابی با عنوان امپراطوری، توسط انتشارات دانشگاه هاروارد و جامعه دانشگاهی، با نویسندگی مشترک تروریست محکوم ایتالیایی آنتونیو نگری منتشر شد که سرشار از لفاظی‌های چپگرایانه افراطی و ستایش خشونت سیاسی بوده، که هم چنین گواه ادامه جذابیت عقاید الهام‌شده از مارکسیست‌ها و بیزاری از دموکراسی‌های سرمایه‌داری غربی است.
ایمان به بی‌‌گناهی ذاتی جولیوس و اتل روزنبرگ، کسانی که برای جاسوسی برای اتحاد شوروی در سال ۱۹۵۳ اعدام شدند، هم چنان ادامه دارد. آن‌ها اغلب «به عنوان شهدای آزادی‌های مدنی، دگراندیشان بحق به تصویر کشیده می‌شوند.» آنگونه که تاریخدان آمریکایی رونالد ردوش می‌نویسد، «تا امروز این امر نشانگر درایت رسوخ کرده در نظام آموزشی ماست. مطالعه جدیدی… این امر را بیان کرد که تعداد بسیار کمی از کتاب‌های درسی دانشکده‌ها به وضوح گناهکار بودن روزنبرگ را مطرح می‌کنند… . اغلب این کتاب‌ها می‌گویند که این زوج بی‌گناه بوده یا دادگاه آن‌ها «مورد بحث» بوده یا با گفتن «کار آن‌ها تا این اندازه بد نبود. اطلاعاتی که به روس‌ها ارائه کردند چندان اهمیت نداشت» آنها را مقصر نمی‌دانند. در فورومی در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه فوردهام در سال ۲۰۰۶، تونی کوشنر، نمایش‌نامه و فیلمنامه‌نویس آمریکایی، نشان می‌دهد که روزنبرگ‌ها «به قتل رسیده اند». ای. ال. داکترو، رمان‌نویس آمریکایی، مدعی است که مورد روزنبرگ‌ها سر هم شد تا جنگ سرد را شعله‌ور کرد و به مردم آمریکایی «یک مذهب کیفری مدنیِ پیوریتن» تحمیل کرد.
احیای افراطی‌های مشهور و مسلمِ دهه‌ی ۱۹۶۰، که برخی از آنها که قبلا در علمیات خشون‌آمیز نیز شرکت داشتند، نشانه‌ای از ادامه جذابیت و احترام به عقاید و آرمان‌هایی است که این افراطیان از آن دفاع می‌کنند. مورد بیل آیرس مشهورترین آن‌هاست. نامه‌ای که به نفع آیرس به امضای حدود ۳۰۰۰ «تحصیلکرده» (که شامل دو سردبیر سوسیالیست میانه‌روی مجله دیسنت و تعدادی از اساتید و نویسندگان معروف) رسید وی را «قربانی تحقیرهای مک کارتی» می‌داند. مقاله‌ای که توسط ستون‌نویس نیویورک تایمز گیل کالینز نوشته شد اتهامات جدی بر ضد آیرس را رد می‌کند. آیرس دو بار با نیویورک تایمز مگزین مصاحبه کرده و فرصت دیگری برای‌اش مهیا شد تا نظرات‌اش را مطرح کرده و به منتقدین‌اش پاسخ دهد. در دسامبر ۲۰۰۸ نیویورک تایمز فضایی برای نوشتن برای وی فراهم آورد که وی در آن به لقبِ «تروریست پشیمان‌نشده» که به او می‌دادند، اعتراض کرد. این همان فردی است که نقل قولی از مقاله دیگرش در نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۱ چنین می‌گوید که «من از جاگذاری بمب‌ها پشیمان نیستم… من احساس می‌کنم ما به اندازه کافی عمل نکردیم.» در خاطرات‌اش، آیرس در مورد بمب‌گذاری در پنتاگون چنین می‌نویسد: «همه چیز برای بمب‌گذاری‌ام در پنتاگون در آن روز کاملا ایده‌آل بود. آسمان آبی بود. پرندگان آواز می‌خواندند. و حرامزادگان بالاخره آنچه که سزاوارشان بود را می‌گرفتند.»

چشم انداز
چرا عقاید و رویکردهایی که تاکنون آموزده شده اند میان تعداد قابل توجهی از روشنفکران و بخشی از افراد تحصیلکرده داوم یافته است؟ مهم‌ترین دلیل بیزاری مداوم و عمیق نسبت به سرمایه‌داری است که بحران اخیر مالی-اقتصادی جهانی و رشد پرشیب دستمزدهایِ مدیرانِ شرکت‌هایِ بزرگ در سال‌های آن‌ را موجه جلوه می‌دهد. سرمایه‌داری هم چنین برای فروپاشی دولت-ملت‌ها، بهره‌برداری از جنگ جهانی، و تخریب طبیعت مسئول است. ولی ریشه‌های عمیق‌تر مخالفت با سرمایه‌داری دلایل روانی دارد. سرسخت‌ترین منتقدانِ سرمایه‌داری آن را به خاطر آسیب رساندن به باارزش‌ترین ویژگی طبیعت بشری ملامت می‌کنند. همان طور که نورمن مِیلر می‌گوید، «در آمریکا چنین نیست که ارزش مازاد را به اجحاف از ما نمی‌ستانند، اما آن اندازه می‌ستانند که از نظر روانی احساسِ استثمارشدگی نکنیم و حس نکنیم که فرصتِ رشد واقعی‌مان از ما دریغ شده است.» حتی اقتصاددان طرفدار بازار آزاد جوزف شومپیتر می‌نویسد که «سرمایه‌داری چارچوب ذهنی خطرناکی را به وجود می‌آورد که پس از بین بردن اقتدار معنوی بسیاری از نهادهای دیگر به ضد خودش تبدیل می‌شود … ضدیت رویکرد عقلانی تنها محدود به فرمان‌های پادشاهان و پاپ‌ها نمی‌ماند، بلکه حمله‌یِ خود را متوجه مالکیت خصوصی و کل نظام ارزش‌های بورژوایی نیز می‌کند.»
بطور کلی‌تر، نارضایتی‌ها و مشکلات مدرنیته ادامه داشته و اغلب با نکوهش سرمایه‌داری همراه بوده و با آن مشخص می‌شود. مهم‌ترین آن‌ها، برای بحث حاضر، احساس انزوای اجتماعی و کاهش حس همبستگی و هدفمندی است.
روشنفکران غربی‌ای که مجذوب عقاید کمونیستی باقی مانده اند، هیچ وقت از تجربه‌ی زندگی در جامعه سوسیالیستی یا کمونیستی واقعی آرمان‌زدایی نکرده اند. برای آن‌ها، خصوصیاتِ اخلاقاً نامطلوب منتسب به نظام‌های کمونیستی انتزاعی و درک‌نشده باقی مانده اند و از این رو نمی‌توانند با تجربه شخصی شکست‌ها و بی‌عدالتی‌هایی رقابت کنند که روشنفکر غربی در جامعه‌ی خود آن را شخصاً درک کرده است.
به خاطر روندها و پیشرفت‌های حاصله در کشورهای سابقاً کمونیستی، برخی ایده‌آل‌های کمونیستی هم چنان تا حدودی جذابیت‌های گذشته‌ی خود را حفظ کرده، و یا جذابیت جدیدی کسب کرده اند. در حالی که برخی کشورهای کمونیستی سابق در ساختن دموکراسی‌های سرمایه‌داریِ باثبات موفق بوده اند، مهم‌ترینِ این کشورها؛ یعنی روسیه، به خودکامگی و ملی‌گرایی متجاوز بازگشته است. در اکثر کشورهای کمونیستی سابق، نابرابری‌های جدید و سوءاستفاده از قدرت به وجود آمده، در صورتی که بی‌عدالتی‌های رژیم‌های قدیمی، هیچ وقت مشهور نبوده و به سرعت در حال فراموشی است.
آخرین، و نه بی‌ارزش‌ترین نکته این است که جذابیت باقی‌مانده‌ی کمونیسم به توانایی انسان در تجرید اهداف از وسایل، تمایلات و خواسته‌های خوب از نتایج ضعیف، ایده‌آل‌ها از واقعیات، و تئوری از عمل ریشه دارد. آرتور کاستلر توانایی انسانی در نسبت دادن اهمیت اخلاقی بالا به اهداف و ناچیز ارزشیابی کردن یا از قلم انداختن هزینه‌های این اهداف را «دکترین پایه‌های باثبات» می‌خواند.
ایده‌آل‌های کمونیستی از این رو دوام می‌آورند که همیشه نگهداشتن عقایدی آشنا که طی دورانی طولانی عمیقاً درونی شده اند، آسان‌تر است تا تجدید نظر کردن در آن‌ها یا کنار گذاشتن‌شان. چنین عقایدی مخصوصا وقتی جذاب می‌شوند که همه‌گیر شوند- همانطور که در مورد مرکزیت چپ left-of center، میراث و خرده‌‌‌فرهنگ خصمانه ایدئولوژیکی باقی مانده از سال‌های دهه ۶۰ چنین بوده است. میلیون‌ها نفر در غرب عقاید و ایده‌آل‌های کمونیستی را با جوانی‌ خود، آرمان‌خواهیِ دوره‌یِ جوانی، و جسم و جان شاداب‌تر گذشته‌شان هم‌ارز می‌پندارند. این عقاید بخش جدایی‌ناشدنی از هویت، مخصوصا هویت روشنفکرانی شده است که از نقش اجتماعی‌شان مطمئن نبوده، در حالی که ناگزیر می‌شوند تا نقش منتقدان راستین جوامع خود را بر عهده بگیرند. هر گاه باورهای سیاسی بتوانند نیازهای احساسی بااهمیتی را ارضا کنند و درک درونی مطلوبی را تقویت سازند، احتمالا پایدار می‌مانند.


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟