قرائتی جدید از مفهومِ برخاسته برلین

مفاهیمِ گونه‌گونِ آزادی

♦ دیوید اشمیتز و جیسون برِنان | پنجشنبه, ۸م مهر, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

یک افسانه‌یِ بزرگِ آزادی

افسانه‌ای شایع حولِ واژه‌یِ «آزادی» وجود دارد؛ افسانه‌ای که توسط فیلسوفان چپ و راست، محافظه کاران، رادیکال‌ها، لیبرال‌های مدرن و لیبرال‌های کلاسیک تبلیغ شده است.
این افسانه با یک تمایزگذاری آغاز می‌شود: آزادی دو صورت دارد: منفی و مثبت. آزادی منفی مربوط به نبود اجبار، مانع یا دخالت است. مثلاً، یک انسان دارای آزادی مالکیت است – به عنوان آزادی منفی – اگر دیگران اموال او را نگیرند، یا در چگونگی استفاده‌‌یِ او از آن اموال دخالتی نکنند. در مقابل، آزادی مثبت مربوط به قدرت یا توانایی یک نفر برای انتخاب یا قدرت و توانایی عملِ مختارانه است. آدمی آزادی مالکیت دارد ـ به عنوان آزادی مثبت ـ اگر واقعاً اموالی داشته باشد و آن‌ها را کنترل کند. بیل گیتس و من هر دو آزادی منفی برای خرید یک قایق تفریحی داریم، اما گیتس می‌تواند یک قایق تفریحی بخرد و من نه. او قدرت انجام کاری را دارد که من ندارم، از این منظر، او آزادتر است.
اکنون، بپردازیم به افسانه‌سرایی درباره‌یِ آزادی. افسانه می‌گوید که آزادی منفی مورد توجه خاص لیبرال‌های کلاسیک و لیبرتارین‌ها (آزادخواهان) است. درحالی که آزادی مثبت مورد توجه خاص مارکسیست‌ها، سوسیالیست‌ها و لیبرال‌های مدرن است. بسیاری از لیبرال‌های کلاسیک آزادی مثبت را رد می‌کنند، و می‌گویند که قدرت داشتن برای انجام آنچه ما را خشنود می‌کند یا گرفتن تصمیم‌های مستقل، هر قدر هم ارزشمند باشد، واقعاً صورتی از آزادی نیست. اگر چنین باشد، دولت خودبه‌خود مجوّزِ لازم برای مجبور کردن ما به آزاد بودن را دارد. در مقابل، بسیاری از مارکسیست‌ها شکایت دارند که اگر آزادی تنها فقدان دخالت باشد، آنگاه آزادی ارزشمند یا معنی‌دار نخواهد بود. آنان می‌گویند، آزادی منفی، آزادی فقیر بودن است، آزادی بیکار بودن و کنار خیابان خوابیدن است. مارکسیست‌ها خواهند گفت، اصولاً کسی نمی‌تواند در کار بی‌خانمان‌ها دخالت کند، اما یک بی‌خانمان به هیچ وجهِ معناداری آزاد نیست. در این مورد هم لیبرال‌های کلاسیک و هم مارکسیست‌ها اشتباه می‌کنند.
آیزایا برلین، یکی از مبلّغین اصلی این افسانه است. حتی ممکن است او ابداعگر آن باشد. پس از فرق نهادن میان آزادی منفی و مثبت، برلین ادعا می‌کند که دو برداشت آزادی تنها به لحاظ مفهومی متفاوت نیستند، بلکه آن‌ها دو ایده‌یِ سیاسی رقیب هم هستند، با معانی و ادعاهای متضادی درباره نقش و گستره‌یِ دولت. این تصور که برداشت‌های مختلف از آزادی مستلزم رژیم‌های سیاسی مختلف هستند، مباحث معناشناختی (آزادی چیست؟) را صورتی سیاسی می‌دهد، که در آن‌ها بحث تنها بر سر این که چگونه زبان را به کار بریم نیست، بلکه بر سر این است که چگونه از پلیس استفاده کنیم.
این افسانه پایدار مانده است، چرا که هر دو سوی بحث پیش‌فرض مشترکی دارند: آزادی – هر چه که هست – باید مستقیماً توسط دولت ترویج شود. هر دو طرف موافق اند که دولت وظیفه‌یِ ترویج آزادی (هر چه که هست) را بر عهده دارد، و هر دو طرف قبول دارند که دولت باید به صورتی مستقیم به ترویج آن بپردازد.
وقتی می‌گوییم دولت باید برخی ارزش‌ها را رواج دهد، چنین عملی می‌تواند مستقیم یا غیرمستقیم باشد – تفاوت این دو به بهترین نحوی توسط یک قیاس مشخص می‌شود. فرض کنید که وظیفه حکومت ترویج تجارت باشد. حکومتی ممکن است بکوشد تجار را مستقیماً تشویق کند و این ترویج و تشویق را به وسیله‌یِ ایجاد مؤسسات جدید، دادن یارانه و کمک هزینه به تجارت، فراهم آوردن تضمین قیمت‌ها، و خرید محصولات انجام دهد یا این کار را غیرمستقیم با فراهم آوردن ساختارهای لازم (مثل حاکمیت قانون، دموکراسی نمایندگی قانونمند، نظامِ قضایی، و نظامِ کارآمد حقوق مالکیت) انجام دهد.
اگر پیش‌فرض این باشد که حکومت باید آزادی را مستقیماً ترویج دهد، آن گاه آن چه که اهمیت می‌یابد این است که چه شکلی از آزادی نوع واقعی آن است یا کدامیک مهم‌تر است. با این پیش‌فرض، و تعریف آزادی به صورتِ «تواناییِ انتخاب مختارانه توسط فرد»، واقعاً دولت اجازه می‌یابد تا با اِعمال زور ما را به آزاد بودن مجبور ‌کند.
با این وجود، این پیش‌فرض بدی است. نقش حکومت یا هر نهاد دیگری را محافظ یا مروج آزادی دانستن مستلزم استدلالی واقعی است؛ نیازمند آن است که شواهد جامعه‌شناسانه، قانونی و تاریخی را بررسی کنیم تا مشخص کنیم دولت تا چه حد و به چه صورتی می‌تواند وظیفه‌اش را به خوبی انجام دهد. حکومت وظیفه ترویج نوع خاصی از آزادی را به شکل خاصی بر عهده می‌گیرد تنها اگر بیشترین صلاحیت را برای انجام آن داشته باشد. این نکته را در ادامه بررسی خواهیم کرد.

آزادی مثبت و منفی
برلین تمایز میان آزادی مثبت و منفی را برساخت. (در واقع، او این اصطلاحات را تا حدی متفاوت از آنچه ما در بالا توصیف کرده ایم به کار می‌برد. به هر حال، این اصطلاحات عموماً بسیار متفاوت از آنچه مقصود اولیه برلین بوده است، به‌کار برده شده اند.) تمایز مثبت/منفی طبیعتاً به طبقه‌بندی آزادی تحت عناوین آزادی‌های مثبت و منفی و پرداختن کامل به تمامی گزینه‌های ممکن راه می‌برد. برلین می‌گوید مورخین دویست گونه استفاده از این اصطلاح را فهرست کرده اند، در حالی که او خود تنها درباره دو برداشت مرکزی می‌نویسد. در پایین، ما برخی از گونه‌های کاربرد واژه‌یِ آزادی را فهرست کرده ایم.

آزادی منفی
الف) هابز آزادی را به عنوان «فقدان مانع خارجی» توصیف می‌کند. از دیدگاه هابز هر مانعی هر چه باشد مانعی بر سر آزادی است.
ب) می‌توانیم آزادی را به شکلی دقیق‌تر به عنوان فقدان موانع تحمیل‌شده توسط دیگران توصیف کنیم.
ج) حتی می‌توان آزادی را به صورتی دقیق‌تر به عنوان فقدان موانع عمداً تحمیل‌شده توسط افراد دیگر تعریف کرد.
د) یا می‌توان آزادی را فقدان موانعِ به‌ناحق تحمیل‌شده توسط دیگران تعریف کرد.
اگر آزادی را آزادی منفی در نظر آوریم، آن گاه این پرسش در پی می‌آید که آیا تاریخ گواه داده است که چنان آزادی‌ای مایه‌یِ ثروتمندتر شدن، سالم‌تر شدن یا شادتر شدن زندگی‌ها شده باشد یا نه. آزادی‌های منفی زندگی بهتری را برای ما تضمین نمی‌کنند، همچنان که ویتامین سی یا ورزش کردن چنین چیزی را تضمین نمی‌کند. بنابراین می‌توان بحث تضمین را کنار نهاد. نکته این است که آزادی منفی چندان ارتباطی به این که آزادی چه چیزی را تضمین می‌کند ندارد، بلکه بیشتر مربوط به این است که آزادی به انسان‌ها این فرصت را می‌دهد که برای بهروزیِ خود فعالیت کنند.
علیرغم فقدان تضمین‌ها، علوم اجتماعی و تاریخ به خوبی آشکار می‌سازند که آزادی‌های منفی در بهتر ساختن زندگی‌ها سابقه‌ای دراز، موفق و غیرتصادفی دارند. بنابراین مشخص می‌شود که موثرترین راه ترویج آزادی مثبت، محافظت از آزادی منفی است. در هر صورت، نمی‌توان تنها مبتنی بر تحلیل مفهومی، بحثی درباره این که بهره‌مندی از آزادی منفی چه پیامدهایی برایِ مردم دارد، ترتیب داد. ما نیاز داریم بررسی کنیم و ببینیم برای مردمی که آزادی‌های منفی‌شان به شکلی معقول حفاظت شده است چه اتفاقی می‌افتد و بر آنان که چنین وضعی ندارند چه می‌رود. اگر می‌خواهید بدانید آزادی منفی چقدر ارزشمند است، نیاز دارید از روی کاناپه بلند شوید، بروید و بررسی کنید.

آزادی مثبت
ه) در سویه‌یِ مثبت و ایجابی، می‌توان آزادی را به عنوان توانایی انجام آنچه می‌خواهیم تعریف کرد. برلین این تحلیل از آزادی سیاسی را رد می‌کند (چه مثبت چه منفی)، مگر در حالاتی که ناتوانی کسی بر اثر اَعمال دیگران پدید آمده باشد. با این حال، حتی اگر چنین ناتوانی‌هایی ارتباطی با آزادی سیاسی نداشته باشند، بخشی از چشم‌انداز برداشتی از آزادی مثبت باقی می‌مانند.
حتی در این نگاه مثبت و توانایی-محور به آزادی این مسئله باقی می‌ماند که آیا آزادیِ بیش‌تر زندگی را بِهتر می‌کند یا نه. چه کودک و چه بزرگسال، گاهی اوقات خواسته‌های‌ ما خودویرانگر اند، و توانایی ما برای پاسخ گفتن به آن خواست‌ها لزوماً برای ما خوب نیست. این که آیا چیزی برای ما خوب است، بستگی به طبیعت خواسته‌های ما و درجه بلوغ ما دارد. (نکته: می‌بایست از جهش قهرمانانه به این نتیجه‌گیری که اگر توانایی من برای ارضای برخی خواسته‌های مشخص بد است، پس برای من بهتر است که بوروکرات‌ها و پلیس قدرت لازم برای بازداشتن من از ارضای آن خواست‌ها را داشته باشند، اجتناب کرد.)
ما نمی‌توانیم بحث درباره‌یِ این که آزادی مثبت برای مردم چه می‌کند را با تحلیل مفهومی صرف سامان دهیم. برای چنین کاری نیازمند ایم ببینیم، هنگامی که مردم بهره‌مند از آزادی مثبت هستند، چه بر آن‌ها می‌رود، و هنگامی که از آن محروم اند، چه بر آن‌ها می‌رود. به بیان دیگر، اگر می‌خواهید بدانید، آزادی مثبت چقدر ارزشمند است، نیاز دارید که از روی صندلی راحت‌تان بلند شوید، بروید و بررسی کنید. ما به سادگی می‌توانیم دنیایی را تصور کنیم که در آن مردم آزادی مثبت زیادی دارند، اما همچنان بدبخت اند. با این وجود، به عنوان یک واقعیت، باید گفت که وقتی انسان‌ها آزادی مثبت بیش‌تری دارند، احتمالاً بیش‌تر به خوشبختی دست خواهند یافت. در هر صورت، فلسفه نمی‌تواند این بحث را حل و فصل کند.
و) اگر بخواهیم تعریف پیشین را وجهی اخلاقی ببخشیم، می‌توان به آزادی را به صورتِ قدرت انجام آنچه درست است، تعریف کرد.
ز) یا می‌توانیم آزادی را به عنوان قدرت انجام آنچه درست است تعریف کرد با این تبصره که آن قدرت فارغ از تمامی وسوسه‌ها برای عمل در جهات نادرست باشد.
ح) امکان وجود یک خانواده کامل از مفاهیم مرتبط نیز وجود دارد که بر اساسِ آن‌ها آزادی قدرتی است برای انجام آنچه می‌خواهیم، بدون وجود قیودی که خود بر خود تحمیل می‌کنیم (به معنای دیگر آزاد بودن از تعهدات، یا به بیان کلی‌تر، آزاد بودن از برنامه‌ها، قول‌ها، گرفتاری‌های شخصی، خودانگاره‌هایی که دیگر بر آنچه فرد به آن تبدیل شده است، منطبق نیستند.)
آزادیِ مثبت یک پازل ناجور را خلق می‌کند که به هیچ وجه تئوریکِ صرف نیست. به عبارت دیگر، ما می‌توانیم انتخاب‌های واقعی داشته باشیم و همچنان توسط عواملی مثلاً انگیزه‌یِ ناکافی، قضاوت غیرمستقل، یا اطلاعات ناکافی درباره گزینه‌های‌مان، ظرفیت‌های‌مان یا اصالت اهداف‌مان با مانع مواجه شویم. ما ممکن است زیادی بخواهیم، یا خیلی کم بخواهیم، فراتر یا فروتر از دنیایِ واقعیِ گزینه‌های‌مان، چنان که هست. در مجموع، تمامی موانعِ آزادی خارجی نیستند. آزادی روانشناختی، و این که چگونه به دیگر اشکال آزادی مربوط است، موضوع فصل نهایی کتاب جدید ما، «تاریخِ مختصر آزادی» A Brief History of Liberty است.
ما به صحبت درباره آزادی مثبت و منفی ادامه می‌دهیم، اما به این نکته آگاه خواهیم بود که چنان که برلین و منتقدین‌اش تاکید کرده اند نزاع آزادی مثبت و منفی دوگانگی نادرستی است. آزادی منفی و مثبت خود می‌توانند به عنوان دسته‌ای از مفاهیم مرتبط دیده شوند. مفاهیمی از آزادی مانند برداشت آزادی از منظر فیلیپ پتی (Philip Pettit) به عنوان ناچیرگی وجود دارند که فراتر از طبقه‌بندی‌هاست.

انتخاب یک مفهوم از میانِ مفاهیم
مردم اصطلاح «آزادی» را برای اشاره به گستره‌ای از چیزهای متفاوت استفاده می‌کنند. مفاهیمِ قدیمیِ در بابِ آزادی که معتبر و محترم بوده اند، عموماً اعتبار و احترامِ خود را حفظ می‌کنند. این مفاهیم نقش‌هایی متفاوت و اغلب مکمل در تفکرِ عرفیِ مردم بازی می‌کنند. شناسایی جوهری که این مفاهیم مختلف در آن مشترک اند ارزشمند است، اما آگاه بودن به تفاوت‌ها شاید ارزشمندتر باشد. هر یک از این گونه‌های آزادی چیزی است که مردم به دلایلی قابل اعتنا برای آن نبرد کرده اند.
برخی ازنظریه‌پردازان فکر می‌کنند مجموعه‌ای حداقلی از آزادی‌های منفی همه آن چیزی است که ما برای تاسیس جامعه‌ای که نسل اندر نسل دستاوردهای عظیمی در حوزه‌یِ آزادی مثبت داشته باشد، نیاز داریم. نظریه‌پردازان دیگری به دنبال تضمین هستند و آن را در سیستمی که فقط بر آزادی منفی مبتنی باشد، نمی‌یابند. ممکن است من از دخالت حکومت رها باشم، از سرکوب توسط یک سیستمِ کاستیِ متصلب رها باشم و غیره و با این وجود همچنان نتوانم عمل چندانی انجام دهم، چرا که فقیر هستم.
چنین مباحثی واقعی اند، بنابراین شرم‌آور است اگر بحث در باب اثرات واقعی آزادی منفی تبدیل به یک دعوا بر سر اصطلاحات شود. شاید، به عنوان واقعیت، آزادی منفی اغلب به فقر راه ببرد. چگونه می‌دانیم که چنین هست یا نیست؟ دست بردن در تعاریف چیز چندان زیادی به داناییِ ما نمی‌افزاید. تعریف اصطلاحات نه برایِ خاتمه بخشیدن به بحث که برایِ تسهیل بحث است؛ و نه برای تصریحِ ضمنیِ این که آزادی منفی بنا بر تعریف به کامیابی می‌انجامد؛ تعریف باید چنان دقیق باشد که پرسش را قابل ‌پاسخ دادن سازد. به عنوان مثال، جایی که موانع کمتری برای جستجوی شغل توسط یک نفر هست (موانع مهاجرتی کمتر، سختگیری کمتر برای درخواست گواهینامه یا شرایطِ آسان‌گیرانه‌تر برایِ عضویت در یک اتحادیه‌) آیا مردمان کمتر بیکار هستند؟ اگر بله، آنگاه می‌توان نتیجه گرفت که آزادی منفی از این منظر به شکلی مثبت رهایی‌بخش است (البته نه به شکلی که یک منطق‌شناس استنتاج می‌کند بلکه به صورتی که یک دانشمند از ارتباطات علّی برآمده از نظم تجربی نتیجه می‌گیرد). می‌توانیم سوال‌های خوب‌پرداخته‌شده‌ای درباره‌یِ نتایج اشکال خاصی از آزادی منفی مانند رهایی از محدودیت تجارت یا مذهب دولتی مطرح کنیم. اگر ما روندها را مستند کنیم، و این گونه منجر شویم به این که بحث کم‌تر به واقعی بودن یا نبودنِ روند وقایع بپردازد و بیش‌تر صرف این شود که چرا جهان گاهی از آن روند دور می‌افتد، آنگاه پیشرفتی در کاهش مشکلاتِ شناختِ خود از موضوع داشته ایم؛ و این آن چیزی است که به صورتی واقع‌گرایانه از فلسفه امید داریم.

نقش دولت
بازشناسی آزادی مثبت به عنوان یکی از گونه‌های ارزشمند انواع آزادی به ما هیچ دیدگاه خاصی درباره این که چه نظامی بهتر به ترویج آن می‌پردازد، عرضه نمی‌کند. ما نیز در نگرانی آیزایا برلین شریک ایم که آزادیِ مثبت مجوزی به دولت بدهد که دولت بتواند هر چه که بخواهد برای ترویج آزادی مثبت بکند (در دنیای واقعی، به ماموران دولتی قدرت انجام عمل الف داده می‌شود به این امید که آنان آن را در راه انجام عمل الف به کار برند، اما می‌دانیم که صرف نظر از این که چه کسی واقعاً درقدرت باشد، فرد صاحبِ قدرت به قدری که کافی بداند مساعیِ خود را مصروف عمل الف خواهد کرد، و سعی می‌کند که خود را به سرعت از عملِ الف فارغ کند تا آنگاه قدرتِ تفویض‌شده به خود را برای اهداف شخصی‌اش استفاده کند.) هیچ یک از مفاهیم آزادی که پیش از این مورد بحث قرار گرفتند، مستلزم این نیستند که این وظیفه‌یِ حکومت است که از آن نوع آزادی محافظت کند. تعریف مفاهیم نمی‌توانند نقش مناسب حکومت به عنوان محافظ یا مروج آزادی‌های خاصی را سامان ببخشند.
مقصود آیزایا برلین و بنجامین کنستانت (برایِ آشنایی با بحثِ کنستانت در باب آزادی مراجعه کنید به اینجا) از هشدار دادن به ما در باب این که مفاهیم مختلف آزادی ایده‌آل‌های متفاوت سیاسی نیز هستند، هر چه بوده باشد، مقصود این نبوده است که مفاهیم متفاوت آزادی اتوماتیک‌وار به حکومت‌های متفاوت منجر می‌شوند، بلکه این بوده است که برداشت سطحی از آنچه که در دایره‌یِ ممکنات است می‌تواند آدمی را به شکل عظیمی درباره‌یِ احتمالِ موفقیت‌اش در دستیابی به یک هدفِ خاص از طریقِ ایجاد قدرت سیاسی و اعمالِ زور دچارِ اعتمادِ به نفسِ کاذب کند.
بسیاری از مردم فکر می‌کنند وظیفه حکومت تضمین رسیدن به حد رضایتمندانه‌ای از آزادی است. اما به هر حال، میان تضمین کردن در صورتِ محتوم کردن یک امر (مانند وقتی که یک اقتصاددان می‌گوید دو برابر کردن حداقل دستمزد رشد بیکاری را تضمین می‌کند.) در برابر تضمین کردن زمانی که دولت انگیزه قدرتمندی نشان می‌دهد، تفاوت فراوانی موجود است. تضمینِ چیزی در معنای دوم به‌وضوح تضمین به معنای اول نیست. دنیایی را تصور کنید که در آن هر وقت حکومت تضمین می‌کند که مردم به سطح معینی از رفاه برسد یک نیروی شیطانی اطمینان می‌دهد (تضمین در معنای دیگر) که چنین نخواهد شد. در آن جهان، اگر شما بخواهید مردم مرفه باشند، نمی‌بایست چیزی را تضمین کنید. شما اجازه می‌دهید مرفه نباشند، چرا که این تنها شانس آن‌ها برای رفاه در آن دنیای شیطانی نفرین‌شده است.
البته، ما در یک جهان شیطان‌زده زندگی نمی‌کنیم، و این مایه‌یِ آسایش خاطر است. اما بسیاری از عوامل واقعی می‌توانند مختل‌کننده، فاسدکننده یا منحرف‌کننده نقشه‌های عالی‌طراحی‌شده و تضمین‌های ما باشند و هستند. بنابراین، تصور جهانی عاری از فساد و نتایج ناخواسته – چنان که بعضی نظریه‌پردازان در پی آن اند – جالب‌تر از جهانی شیطان‌زده نیست. ما می‌بایست بررسی کنیم و دریابیم که تضمین‌های قانونی در جهان ما چقدر مؤثر هستند. ما حکومت‌ها را برای اجرای تضمین‌ها به اندازه‌ای که آن تضمین‌ها امکانِ تأثیر دارند، می‌خواهیم.
تنها بخشی از نتایج عملی به این که ما چطور اصطلاحات را تعریف می‌کنیم، متکی هستند. در مقابل، دستاوردهای ما، بسیار به آنچه ما از زندگی‌مان و جامعه‌مان می‌خواهیم بستگی دارند.- آیا می‌خواهیم رها باشیم و اگر می‌افتیم یا برمی‌خیزیم خودمان مسئول باشیم یا این که می‌خواهیم رها باشیم از خطر و هزینه‌ای که همراه با مسئولیت فردی است؛ بسیار به این وابسته است که می‌خواهیم حکومت‌مان تا چه حد قدرتمند باشد و قدرت‌اش تا چه اندازه عاری از قید و بند، که خود بستگی به این دارد که چقدر مطمئن هستیم که چنان حکومتِ قدرقدرتی مایه‌یِ بهروزیِ فرزندان‌مان شود یا مایه‌یِ تیره‌روزیِ آن‌ها.
به باورِ ما آزادی مثبت و منفی هر دو مهم اند. آزادی منفی مهم است چرا که اگر چه ناکامل است اما به غایت در ترویج آزادی مثبت موثر است. نتیجه‌یِ آزادی اندیشه، آزادی تجمع، و تقسیم کار در قالبِ شرکت‌ها و تخصصی‌ شدنِ نقش‌ها این است که جامعه به شبکه‌یِ به‌غایت پیچیده‌ای از همکاری تبدیل می‌شود که خودبسندگی فردی را هر چه بیش‌تر برایِ فرد دست‌نیافتنی می‌کند. علی‌رغم اینکه پاردوکسیکال به نظر می‌رسد، این واقعا کمکی به آزادی مثبت است، چرا که وقتی نقش‌های خاص در جامعه زائد می‌شوند، یک فرد خاص می‌تواند با وابستگیِ کم‌تری به تولیدکننده‌های خاص خدماتی خاص، رشد کند. آزادی در معنای مثبت‌اش می‌تواند همگام با افزایش پیچیدگی این شبکه همبستگی متقابل موجب رفاه شود و گاه هم چنین می‌شود. کتاب «تاریخ مختصر آزادی» A Brief History of Liberty داستان آن پیش‌شرط‌هایِ انتخاب‌های واقعی‌ای است که به آرامی رو به همگرا شدن دارند.


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟

خبرخوان سردبیر | Google Reader