نقدی بر مارکسیسم

♦ یدالله موقن | پنجشنبه, ۸م مهر, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

ژرژ سورل در اثر مشهور خود به نام تاملاتی دربارۀ خشونت می‏نویسد:

«دردهان این نمایندگان خود خواندۀ پرولتاریا، همه فرمول های سوسیالیستی معنای خود را از دست می‏دهند. مبارزۀ طبقاتی هنوز هم اصل بزرگی باقی می‏ماند،اما باید تابع همبستگی ملی قرار گیرد.انترناسیونالیسم باوری است که حتی میانه روترین سوسیالیست اعلام آمادگی می‏کند که بدان سوگند وفاداری بخورد؛ اما میهن پرستی نیز تکالیف مقدسی را بر دوش او می‏گذارد. رهایی کارگران باید به دست خود کارگران صورت پذیرد و روزنامه های سوسیالیستی نیز هر روز آن راتکرار می‏کنند؛ اما رهایی واقعی کارگران در این است که به سیاستمداری حرفه ای رای بدهندتا او از این طریق جای راحتی در جهان به دست آورد و کارگران را رهبری کند. سرانجام دولت باید ناپدید شود و سوسیالیست ها مواظب اند که در مورد آنچه ا نگلس در این باره نوشته است مشاجره نکنند؛ اما چون ناپدید شدن دولت در آینده ای بسیاردور صورت می‏گیرد، پس تا آن موقع باید خود را برای بهره گیری از دولت آماده کرد تا لقمه های چرب ونرمی‏برای سیاستمداران تهیه کند؛ و بهترین راه برای ناپدید شدن دولت این است که فعلاً ماشین حکومتی را قویتر کنند. این روش استدلال مشابه روش استدلال گریبوی( Gribouille) است که چون می‏خواست زیر باران خیس نشود خود رابه درون آب افکند.می‏توان تمامی‏صفحات را با استدلالهای متناقض، خنده دار و یاوه ای پر کرد که محتوای رجز خوانیهای سوسیالیستهای برجسته را تشکیل می‏دهد. هیچ چیز آنها را سراسیمه نمی‏کند. آنان می‏دانند چگونه در سخنرانیهای مطنطن،غرا و بی سر و ته خود تقابلهای مطلقا سازش ناپذیر را با انعطاف پذیرترین فرصت طلبی ترکیب کنند. یکی ازنمایندگان فرهیختۀسوسیالیسم گفته است که آشکارترین نتیجه ای که از مطالعه آثار مارکس گرفته این است:هنر سازش دادن تقابلها از طریق به هم بافتن اباطیل.»(۱)
کولتی در مقاله مشهور خود به نام «مارکسیسم و دیالکتیک »(۲)می‏گوید که دو مارکس وجود دارند:مارکس دانشمند و مارکس طبیعت پرست و خیالباف. فرض محال،محال نیست. ما نظر کولتی را به منزلۀ یک فرض می‏پذیریم. پس نخست وضع مارکس«دانشمند» را بررسی می‏کنیم تا دریابیم آیا پیشرفت علم اقتصاد در جهت تایید نظریات او بوده یا برعکس در جهت ابطال آنها سیر کرده است؟
یان ستیدمن در کتاب خود به نام مارکس پس از سرافا می‏نویسد:
«کتاب سرافا، تولید کالاها به وسیلۀ کالاها(۳)که نخست در سال ۱۹۶۰ انتشار یافت، هدفی کاملاً دقیق مد نظر داشت که در زیر عنوان آن مشهود است: درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی. هدف کتاب او این بودکه برای نقد نظریۀ مارژینالیست ها(مشتق گرایان) دربارۀ دستمزد سود،اجاره و قیمت شالوده ای بریزد. نقد سرافا موفق از کار در آمد. او توجه ما را به روابط میان دستمزد،سود، قیمت و شرایط تولید متمرکز می کند. کتاب سرافا نه تنها برای نظریۀ مارژینالیست ها شالوده ای می‏ریزد بلکه همچنین برای موضوعهایی که مورد بحث طولانی مارکسیست ها بوده است راه حلی ساده وقاطع ارائه می‏دهد.»
ستیدمن موضوعهای مورد بحث را چنین خلاصه می‏کند:
۱- شرایط تولید و دستمزد واقعی پرداخت شده به کارگران(که هر دو در مقادیرفیزیکی کالاها مشخص شده ا ند). برای تعیین نرخ سود( ونیز همه قیمتهای تولید) کافی اند.
۲- مقادیر کار متبلور در کالا های مختلف را هنگامی‏می‏شود تعیین کرد که شرایط تولید شناخته شده باشند؛ اما آنها دیگر در تعیین نرخ سود یا تعیین قیمتهای تولید نقشی اساسی ندارند.
۳- راه حل مارکسی یعنی«تبدیل مسئله»]= تبدیل ارزش به قیمت[ نه فقط در مورد قیمتهای تولید بلکه مهمتر از آن در مورد نرخ سود( profit) نیز نادرست است. نرخ سود در افتصاد سرمایه داری رقابتی به طور کلی با برابر نیست (s= کل ارزش اضافی،c= سرمایه ثابت.v= سرمایه متغیر). در واقع چون نرخ سود وهمۀ قیمتهای تولید را می‏توان بدون رجوع به مقدار ارزش تعیین کرد، «تبدیل مسئله »،مسئله ای دروغین و واهی است. یعنی این مسئله دیگر وجود ندارد که سودها را از طریق ارزش اضافی، و قیمتهای تولید را از طریق ارزش ها به دست آورند(بنابراین راه حل مارکس، راه حل مسئله‏ای واهی است).
۴- تخصیص اجتماعی نیروی کار را می‏توان بدون ارجاع به مقدار ارزش تعیین کرد.
۵- می‏توان کاملاً مستقل از مفهوم مارکس درباره ارزش، رابطه میان کار اضافی و وجود سودها را برقرار کرد.
۶- هیچ اساس از پیشی] a priori= پیش از تجربه ومستقل از آن[ برای پیش‏بینی تغییر دراز مدت نرخ سود وجود ندارد.»
ستیدمن در خصوص اهمیت این موضوعها می‏گوید:
«مارکس مانند دیگر نظریه‏پردازان بزرگ،تحلیل نرخ سود را کلید فهم کارکردهای اقتصاد سرمایه‏داری می‏دانست و نرخ سود را به منزلۀ نخستین تظاهر کار اضافی می‏دیدکه ویژۀ نظام سرمایه‏داری است. ناگزیر او هّم خود را به نقد نظریه های پیشین نرخ سود ونیز پروراندن نظریۀ خویش مصروف داشت. او در پروراندن نظریۀ خود همواره می‏کوشید تا نرخ سود را به مقادیر ارزش ارتباط دهد.در نتیجه، نشان دادن این موضوع که نرخ سود و قیمتهای تولید و تخصیص اجتماعی نیروی کار را می‏توان بدون رجوع به مقادیر ارزش تعیین کرد،پرسشهایی را مطرح می‏کند که در ارزیابی کل طرح مارکس اساسی اند»(۴ )
برای سنجش نظریۀ سرافا و پیامدهای آن برای نظریۀ ارزش و نطریۀ ارزش اضافی در آثار«علمی» مارکس نه به نظریات مخالفان مارکس بلکه به اظهار نظر لوچو کولتی رجوع می‏کنیم که از معدود مارکسیست‏هایی است که بویی از علم به مشامش رسیده است. پری اندرسن سر دبیر وقت مجلۀ نیولفت ری ویو (۵ ) از کولتی می‏پرسد:
«در کتاب تازه ای که منتشر کرده اید(۶ ) به نظر می‏آید پذیرفته باشید که در کتاب سرمایهنظریۀ«فروریزی»] اقتصاد سرمایه داری[ وجود دارد، ولی تحلیل شما چنان محتاطانه است که وجود عناصر مقابل را نیز در اثر مارکس پیشنهاد می‏کند. شما موضوع اصلی نظریۀ «فروریزی »را به منزلۀ اصل موضوعۀ نزول نرخ سود مشخص می‏کنید.آیا نظریۀ نزول نرخ سود را به منزلۀ یک قانون علمی‏می‏شناسید که سیر تاریخ] سرمایه داری[ آن را به اثبات رسانده است؟»
کولتی پاسخ می‏دهد:
«ابداً. در واقع معتقدم که در بارۀ پیش‏بینی هایی که در کتاب سرمایه شده است باید سخنان درشت‏تری گفت. نه تنها نزول نرخ سود به طور تجربی به اثبات نرسیده بلکه آزمون اصلی خود کتاب سرمایه یعنی انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفتۀ غربی نیز متحقق نشده است. نتیجه اینکه امروز مارکسیسم در بحران است؛ و هنگامی‏این بحران رفع می‏شود که وجود آن را تصدیق کنند.اما مارکسیست ها، چه کوچک و چه بزرگ، از تصدیق وجود بحران در مارکسیسم سر باز می‏زنند؛ و موضعگیری بسیاری از روشنفکران غیر سیاسی و عذرتراش در احزاب کمونیست غرب نیز همین است. آنان وظیفۀ خود می‏دانند که به سیاستهای مطلقاً غیر مارکسیستی احزاب خود رنگ مارکسیستی بدهند. اما آنچه در این میان وخیم تر است رویۀ متفکران بلند پایه‏ای است که در آثار خود، به طور سیستماتیک، بحران مارکسیسم را پنهان می‏دارند؛ و از این طریق به طولانی تر شدن فلج مارکسیسم به منزلۀ علم اجتماع کمک می‏کنند. برای روشن شدن موضوع دونمونه از چنین متفکرانی را نام می‏برم. باران و سویزی در دیباچه ای که بر اثر خویش به نام سرمایۀ انحصاری نوشته‏اند به خوانندگان کتاب می‏گویندکه نه مفهوم «ارزش اضافی» بلکه مفهوم«اضافی» ونه مفهوم«کار مزدی» بلکه مفهوم «کار وابسته» را به کار می‏برند. معنای این سخن واقعاً چیست؟ این سخن بدین معنی است که باران و سویزی به این نتیجه رسیده اند که در تحلیل خود از سرمایه‏داری ایالات متحده آمریکا پس از جنگ نمی‏توانند نظریۀ ارزش و نظریۀ ارزش اضافی را به کار ببرند. آنها آزادند که چنین کنند؛ شاید هم راه درستی رفته باشند. در اینجا نیازی نیست که وارد این مسئله شویم، اما آنچه مهم است شیوۀ اعلام این موضوع است.آنها در واقع شالودۀ ساختمان مارکس را ویران کرده اند(زیرا بدون نظریۀ ارزش ونظریۀارزش اضافی کتاب سرمایه فرو می‏ریزد؛) اما آنها بر افکندن اساس تئوریک مارکسیسم را فقط در یک یادداشت اعلام داشته‏اند ( ۷ )؛ و سپس سهل انگارانه به پیش می‏روند. گویی چیزی اتفاق نیافتاده فقط تصحیح کوچکی صورت گرفته و کتاب مارکس امن تر و محکم تر از همیشه سرجایش ایستاده است.
نمونه دیگر متفکر بزرگ موریس داب است که برای او احترام زیادی قائلم. او بر چاپ ایتالیایی کتابسرمایه که یک قرن بعد از چاپ نخست آن صورت گرفته ( ۸ )، پیشگفتاری نوشته است که در آن می‏گوید:«در کتاب سرمایه همه چیز سرجایش است. فقط خطایی کوچک یا ترکی ریز در ستون آن هست. این خطای کوچک عبارت از شیوه ای است که مارکس در جلد سوم کتاب سرمایه ارزشها را به قیمتها تبدیل می‏کند. خوشبختانه این خطا را سرافا تصحیح کرده و دوباره همه چیز بسامان است.»شاید موریس داب حق داشته باشد که با راه حل مارکس یعنی«تبدیل مسئله» خرسند نباشد و شاید سویزی نیز برای مردود دانستن نظریۀ ارزش دلایل محکمی‏داشته باشد. فعلاً داوری درباره این موضوعها را کنار می‏گذاریم]چون منظور نشان دادن[ جایی است که آنان قطعاً در اشتباه‏اند. آنان معتقدند یا وانمود می‏کنند که معتقدند، میتوان ستونهای اصلیی را که کاخ تئوریک مارکس بر آنها متکی است برداشت، بی آنکه خللی در ساختمان آن پدید آید. چنین عقیده‏ای پندار محض است. آنان نمی‏پذیرندکه آنچه رادر مارکسیسم مردود می‏دانند نه امری فرعی بلکه امری اساسی است. این رویه، بحران مارکسیسم را، به منزلۀ یک کل، پوشیده نگاه می‏دارد و از این طریق آن را حادتر نیز می‏کند. این تجاهل روشنفکرانه فقط رکود اندیشۀ سوسیالیستی را که همه جا در اروپا مشهود است عمیق تر می‏کند. همین وضع در مورد اقتصاددانان جوان مارکسیست ایتالیایی که بخش اعظم اندیشه های سرافا را پذیرفته اند نیز صادق است. من نمی‏گویم که عقاید سرافا نادرست اند . من آماده ام تابه عنوان یک فرض بپذیرم که ممکن است نظریۀ او درست باشد؛ اما آنچه مطلقاً پوچ و بی معنی است این است که نظریۀ سرافا را که به معنی از میان بردن تمامی‏شالودۀ تحلیل مارکس است بپذیریم و در عین حال وانمود کنیم که بهترین راه برای حفظ مارکسیسم همین است.»( ۵ ).
این از وضع مارکس«دانشمند». می‏بینیم که مدتها پیش از فروریزی کمونیسم در اروپای خاوری و شوروی پیشین،مارکسیسم در حوزۀعلم اقتصاد،حتی در چشم خود مارکسیست ها نیز، بی اعتبار شده بود.
اکنون به جنبۀ دیگر اندیشۀ مارکس می‏پردازیم؛ یعنی ارتباط اندیشۀ او با هگل. مشکل فیلسوفان مارکسیستی مانند لویی آلتوسر و لوچو کولتی این بوده است که آنان در آغاز سرسختانه منکر هر گونه ارتباطی میان مارکسیسم و هگلیانیسم می‏شده اند وحتی ادعا می‏کرده اند که مارکس مخالف و منتقد سرسخت هگل بوده است. ولی آنان بتدریج ناگزیر شده اندکه بپذیرند میان اندیشۀ مارکس و هگل ارتباطی ارگانیک وجود دارد. البته بسیاری از فیلسوفان مارکسیست آلمانی زبان از همان آغاز پیوند اندیشۀ مارکس را با هگل تصدیق و تایید می‏کرده اند. رومان روزدولزکی در اثر خود شکل‏گیری کتاب سرمایۀ مارکس می‏نویسد:
«این حقیقت ]یعنی ارتباط اندیشۀ مارکس با هگل[ برای معاصران مارکس که آموزش فلسفی داشتند کاملاً روشن بود. به همین دلیل لاسال کتاب مارکس درآمدی بر انتقاد از اقتصاد سیاسی را با پدیدار شناسی روح اثر هگل مقایسه می‏کرد و مارکس را«ریکاردویی که سوسیالیست وهگلی که اقتصاددان شده است» می‏شناخت و او را می‏ستود. مارکس در یکی از نامه های خود می‏نویسد:«اندیشۀ من دچار تحولات نیکویی شده است؛ تمامی‏نظریۀ سود را(به صورتی که قبلاً تصور می‏شده است) به دور ریخته ام. از حسن اتفاق در روش بررسی نظریۀ سود،در کتاب علم منطق هگل تورقی کرده ام.»( ۹ )
اگر تاثیر هگل بر کتاب سرمایۀ مارکس را فقط می‏توان در چند پانوشت مشاهده کرد؛ بر عکسگروندریسه را باید اثری شناخت که ارجاع به هگل و بویژه به کتاب علم منطق او بسیار است.(صرف نظر از اینکه هگل چگونه به طور رادیکال واژگونه و ماتریالیستی می‏شود.) انتشار گروندریسه به این معنی است که منتقدان آکادمیک مارکس دیگر نمی‏توانند درباره او سخن گویند مگر آنکه نخست درباره روش او و ارتباط این روش با هگل پژوهش کنند.» (۱۰ )
پس نخست در مورد نظام هگل چندکلمه‏ای بگوییم. ارنست کاسیرر در جلد چهارم کتاب مسئلۀ شناختمی‏نویسد:
«نظام هگل... در تاریخ،تحقق و بیان حقیقی تمامی‏شناختی را می‏بیند که روح از سرشت و منابع خویش داراست. هگل در اینجا خواستۀ مثبتی را عرضه می کند که بر اثر آن به منطق«علوم انسانی» تحرکی بسیار نیرومند و پایدار بخشیده شد. اما نظام هگل در قلمرو علوم طبیعی نه تنها چنین ثمراتی را به بار نیاورد بلکه بر عکس، او و پیروان و جانشیانش را به چنان اشتباهاتی انداخت و موجب چنان ادعاهایی شد که فلسفۀ انگارشی را در چشم پژوهشگران تجربی بی ارج کرد، و در همین نقطه نخستین حملات تحقیر کننده به فلسفۀ انگارشی صورت گرفت.»(۱۱ )
متاسفانه کاربرد نظام هگل در قلمرو اقتصاد نیز مارکس را به دام خطاهایی انداخت که برای بسیاری از ملتها شوربختی به بار آورد. ولی چرا فیلسوفی مانند لوچو کولتی از پذیرفتن منشا هگلی مارکسیسم سراسیمه می‏شود؟ بهتر است پاسخ آن را از بند تو کروچه،فیلسوف ایتالیایی(۱۸۶۶-۱۹۵۲) بشنویم. وی در مقاله ای با عنوان«ماتریالیسم تاریخی مارکس و ادعای او در مورد ارتقای کمونیسم از اتوپیا به علم»(سال انتشار۱۹۴۷) می‏نویسد:
«مارکس بخش کهنه و ناز ل تر نظام هگل را پذیرفت؛ یعنی بخشی که از الهیات نشئت یافته بود. وی عملاً بقیۀ نظام هگل را کنار گذاشت. به سخن دیگر مارکس دقیقاً آن بخش از نظام هگل را پذیرفت که انتقاد فلسفی مدرن بر اساس بیش از یک قرن بحث و کنکاش عقلی آن را مردود شمره بود.»(۱۲ )
پس علت سراسیمگی لوچو کولتی و امثال او که خود را ماتریالیست می‏دانند این است که مادر مارکسیسم، الهیات هگل است. دیالکتیک تاریخ از دیدگاه هگل سیر خدا در زمان است. این دیالکتیک را نمی‏توان از سیر خدا جدا کرد؛ یعنی ایدۀ مطلق هگل را به هیچ وجه نمی‏توان به شیوۀ تولید اقتصادی تبدیل کرد. بنابراین ادعای مارکس که دیالکتیک هگل را ماتریالیستی کرده ادعای باطلی است. منطق دیالکتیکی هگل به اعتراف خود هگل در پیشگفتار علم منطق«نمایش خدا» در ذات جاودانش است(۱۳ ). درباره سرشت منطق هگل در زیر بیشتر سخن خواهیم گفت. کروچه در مقاله یاد شده می‏نویسد:
«من می‏کوشم تا نشان دهم که مباهات مارکس به اینکه کمونیسم را«از اتوپیابه علم» ارتقا داده است، و این ادعا را تعداد بی شماری از پژوهشگران پیرو او نیز تکرار کرده اند، توهمی‏بیش نیست؛ و همچنان که گفته شد از پذیرش غیر انتقادی طرح منطقی و تاریخی هگل از سوی او ناشی شده است. من نشان خواهم دادکه ادعای] علمی‏بودن مارکسیسم[ بی پایه است زیرا مارکس تا اعماق ذهن خود یک اتوپیایی بود و یک اتوپیایی باقی ماند. اتوپیا دقیقاً چیست؟ گفته می‏شودکه اتوپیای امروز تاریخ فرداست؛ پس اتوپیا به این معنی صرفاً امکان بالقوه‏ای است که تحقق آن مستلزم وجود شرایطی است که شاید در آینده به وجود آیند. اتوپیا به طور اخص به معنی ناکجا(nowhere) است؛ به سخن دیگر چیزی است که در هر تاریخی و در هر گونه شرایط تاریخی«بیرون از تاریخ» قرار دارد. اتوپیا تاریخ را،که عبارت از حرکت و دیالکتیک تقابلهاست. با متمایل کردن آن به سوی هدفی ثابت وایستا نفی می‏کند. هر گونه تلاشی برای بیرون راندن تقابلها از تاریخ بیهوده است وهر نوع دریافتی از تاریخ که تقابلها را سرکوب کند، دریافتی متناقض و درون تهی یا اتوپیایی است.
اکنون کمونیسم که می‏کوشد تا همه شکلهای نابرابری اجتماعی را از میان ببرد وحتی خودنابرابری را نیز محو کند،درست مانند روح مطلق هگلی است که باید همه شکلهای مشقت ذهنی را از میان ببرد و در قله دستاوردش حتی خود مشقت را نیز محو کند. چنین دریافتی از اجتماع، اتوپیایی است؛ زیرا همین که چنین اجتماعی تحقق یافت،دیگر اجتماعی زنده نیست، درست همان گونه که روح مطلق هگلی در اوج اعتلای خود دیگر روحی متفکر نیست.
مارکس که ذهنش زندانی اتوپیا شده بود همواره ازاتوپیایی دفاع می‏کرد که جدیداً روبرت اون]۱۷۷۱-۱۸۵۸[ سنت- سیمون]۱۷۶۰-۱۸۲۵[، فوریه-۱۷۷۲)-۱۸۳۷(، اتین کابه]۱۷۸۸-۱۸۵۶[ و دیگران ابداع کرده بودند و شهرت عام یافته بود.«البته مارکس دربارۀ جامعه‏ای که به دنبال پیروزی انتحاری پرولتاریا، طبقه‏ای که موجب مرگ سایر طبقات می‏شود وخودنیز در میدان نبرد از پای در می‏آید، چیزی نمی‏گوید و از بحث دربارۀ خصلت و نوع این جامعه طفره می‏رود.»اما به آسانی می‏توان از سخنان مارکس خصلت غیر واقعی این جامعه جدید و نیز این انسانیت تازه را که بر اثر انتقاد بی رحمانه از همۀ آن چیزهایی که موجودند پا به عرصه وجود می‏گذارند استنباط کرد.]….[ او می‏گوید در چنین جامعه ای دولت محو خواهد شد، نه قانون مدنی وجود خواهد داشت نه قانون کیفری، میان فرد و گروه تعارضی نخواهد بود؛ زیرا رشد فرد شرایط لازم برای رشدهمه است. در یک کلام، زمین بهشت می‏شود وبشر هم از ریختن عرق جبین و هم از اضطراب و کوبش های دل رها خواهد شد.]…[ بر خلاف ضرورت تقسیم کار در جامعۀ موجود، در جامعۀ کمونیستی که تولید عمومی‏را تنظیم خواهد کرد نیازی به متخصصان نیست و فرد می‏توانددر اوقات مختلف روز مشاغل متفاوتی داشته باشد. مثلاً صبح شکارچی باشد بعدازظهر ماهیگیر و غروب چوپان و اگر دوست داشته باشد در خانه آشپز با ذوقی شود. البته در این جامعۀ جدید کسی به این گونه کارها نیازی ندارد فقط برای سرگرمی‏شکارچی، ماهیگیر یا چوپان می‏شود. اگر سخن مارکس را درست فهمیده باشم این دقیقاً شرح کار تفننی و تفریحی است که فوریه از آن سخن می‏گفت و آن را تجلیل می‏کرد.
اما اگر اساس تفکر مارکس با سوسیالیست های اتوپیایی یکی است، پس از چه لحاظ او خود را از آنها متمایز می‏دانست و در واقع دچار این توهم شده بودکه سوسیالیسم را از اتوپیا به علم ارتقا داده است؟ مفهوم مارکس از تاریخ بر اساس طرحی فلسفی است که بخشی از آن از هگل اقتباس شده و بخش دیگر آن به تقلید از آن ساخته شده است. تا آنجا که به توالی دورانهای تاریخی که به طور منطقی از یکدیگر استخراج شده اند مربوط می‏شود،طرح مارکس از هگل گرفته شده است. اما در مورد زیر مارکس از فلسفۀ تاریخ هگل تقلید کرده است. در فلسفۀ تاریخ هگل دورانهای تاریخی از لحاظ درجۀ آزادی از یکدیگر متمایز می‏شوند و قهرمان تاریخ] در مرحله نهایی آن[ تمدن ژرمنی است؛ اما در فلسفۀ مارکس دورانهای تاریخ از لحاظ اقتصادی از یکدیگر متمایز می‏شوند و قهرمان تاریخ ] در مرحله نهایی آن[ پرولتاریاست که مقدر است بورژوازی را به گور بفرستد. درست همان گونه که بورژوازی در دوران خود فئودالیسم را دفن کرد واقتصاد سرف فئودالی نیز به نوبه خود در دوران خویش اقتصاد برده داری دوران باستان را به گور سپرده بود.
همین ساختمان متافیزیکی که منشا کلامی‏دارد،همین پیشگویی به طور از پیشی(a priori) آینده(که لابریولا می‏کوشید تا تحت عنوان«پیش بینی ریخت شناسانه»، تفسیری آبرومندانه بدان ببخشد)، همین بخش نازل نظام هگل که مارکس و سرسپرده‏اش انگلس، پرولتاریای آلمان را وارث آن می‏دانستند، همان چیزی است که وقتی مارکس از «علم» سخن می‏گفت آن را مد نظر داشت؛ و برپایه همین«علم» (که واقعاً متافیزیک خالص است) مارکس می‏پندانشت که کمونیسم را بر شالوده ای استوار متکی ساخته و محق است که در مقایسه با انواع سوسیالیسم «اتوپیاپی»، آن را«علمی» توصیف کند.]…[
اما تاریخ آزادانه حرکت می‏کند و به طرح هایی که نه از روی تامل و تفکر بلکه با نیروی تخیل ساخته شده اند و می‏خواهند تجلیات آینده و نیز شتاب و آهنگ تاریخ را،طبق آن طرحهای خیالی، پیشگویی کنند وقعی نمی‏نهد. مارکس طی چهل سال فعالیت سیاسی خود، بهای نومیدیهای زیادی را پرداخت؛ زیرا درمانیفست کمونیست این توّهم را ایجاد کرده بود که سانحه نزدیک است و بورژوازی سقوط خواهد کرد و جهش سریعی از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی یا بهشت شبه فوریه ای کشش و هماهنگی، صورت خواهد گرفت. در اینجا تاریخ فعالیتهای سیاسی او را بر نمی‏شمارم، فقط به ذکر این نکته بسنده می‏کنم که مارکس بارها از شیوه اندیشۀ کهن دیالکتیکی هگل منحرف شد و به رابطۀ علّی یا جبری(دترمینیستی) روی آورد. مثلاً هنگامی‏که او تکرار انقلابهای عمومی‏سال ۱۸۴۸ را انتظار می‏کشید؛ زیرا آنها را معلول بحران بزرگ اقتصادی می‏شناخت که مقدم بر بحران سیاسی روی داده بودند. اوبیهوده در انتظار تکرار معلولهای مشابه از یک رشته بحرانهای اقتصادی جهان بود. هم مارکس و هم انگلس در سالهای آخر عمر خود در وصله و پینه کردن الگوهای ماتریالیسم تاریخی،برای آنکه تا حدودی با واقعیت رویدادهای پس از سال ۱۸۴۸ هماهنگ درآیند، دشواریهایی داشتند.
شاید در اینجا بی فایده نباشد که این پرسش بسیار بحث شده را دوباره مطرح کنیم که بدان به طرق گوناگون پاسخ داده اند. گاهی اظهار شده است که نظریۀ مارکس در بارۀ کار اضافی و ارزش اضافی و سودی که از کار پرداخت نشده حاصل می‏شود، هیچگونه ارتباطی با اخلاق ندارد و زمانی نیز گفته شده است که این نظریه ای اخلاقی است. شاید بهترین پاسخ این باشد که مارکس به نظریۀ مورد بحث،که با سرشت علم اقتصاد این همه بیگانه است و به همین دلیل نیز اکنون فراموش شده است، از طریق مقایسۀ عینی ساده‏ای میان دو نوع مالکیت دست یافت، یکی مالکیت فردی و دیگری مالکیت جمعی.
گرچه این مقایسه فی نفسه در قالب اصطلاحات اقتصادی و جامعه شناختی صورت گرفته اما انگیزۀ آن بی شک اخلاقی بوده؛ بدین معنی که او می خواسته است که اتهام استثمار فریبکارانه کار کارگر را علیه سرمایه داری فرمول بندی کند و آن را بقبولاند و بدین وسیله آموزۀ ماتریالیسم تاریخی را با نتیجه ای از نوع اخلاقی تکمیل کند. امامارکس بی آنکه به چنین نظریه ای در مورد منشا سود رجوع کند،کتابسرمایه راطبق برداشت ماتریالیستی تاریخ،که آن را قبلاً ساخته و پرداخت بود، طرح ریزی و تالیف کرد.
این آموزه همان قدر در قلمرو علم اقتصاد نادرست بودکه آموزۀ ماتریالیسم تاریخی در قلمرو نظریۀ تاریخی؛ اما هر دو اینها در قلمرو رجز خوانی یا تبلیغات موثر بوده اند و هنوز هم تا حدودی موثرند، یعنی در جایی که مطلب ضرورتی نداردکه درست باشد، بلکه باید تخیل را تحریک کند و ذهن را بر آشوبد.]…[ من بیش از پنجاه سال پیش، در حالی که مارکس را متفکر ناچیزی شمردم، استعدادهای سیاسی او را به عنوان یک انقلابی ستودم و او را«ماکیاولی پرولتاریا» نامیدم؛ زیرا میان او و ماکیاولی مشاور و محرک شهریاران برای اتحاد واستقلال ایتالیا نوعی توازی می‏دیدم. اکنون حتی بیشتر از گذشته،مایل به اینم که تاثیر او را در تاریخ دوران خودمان دست کم نگیرم. در واقع او جامعۀ کمونیستی جدید را ایجاد نکرد، زیرا هیچ بشری و هیچ تلاشی نمی‏تواند اتوپیا را به واقعیت تبدیل کند. امانظریات او در واقعۀ بزرگ انقلاب روسیه ونیز در تحریکات وانقلاب هایی که این واقعه در سایر کشورها به وجود آورده و به وجود خواهد آورد، قطعاً نقش داشته است. ولی اگر مارکس می‏توانست آنچه را به نام او و تعالیمش در روسیه و دیگر جاها می‏گذرد ببیند، احتمالاً متعجب و مبهوت می‏شد.]….[
البته خشم من متوجه مارکس نیست،گرچه ملزم به اینم که نظریات او را هنگامی‏که به منزلۀ حقیقت ارائه می‏شوند ابطال کنم. بدیهی است که خشم من علیه روسیه هم نیست،گرچه آن کشور سرنوشت خود را دنبال می‏کند و به ما کمونیسمی‏ارائه نمی‏دهد که نوع بشر را رستگار کند؛ بلکه همان خطر پان اسلاویسم را عرضه می‏کند، یعنی همان چیزی که تزارها نیز عرضه می‏کردند و سرزمینهای کلاسیک اروپا از تهدید آن در جستجوی ملجا بودند؛ زیرا آنهادر پان اسلاویسم،مرگ خود ومرگ تمدن را می‏دیدند.
خشم من مسلماً علیه کارگرانی نیست که مایل‏اند مانند سایر طبقات، وضع خود را بهتر کنند و در این راه نیز می‏کوشند ؛ گرچه کمونیسم با روش خاص خود برای کارگران نه وضع بهتر اقتصادی پدید آورده و نه برابری واقعی محال را تحقق بخشیده است. سرانجام خشم من متوجه «سوسیالیسم» نیست که متمایز از کمونیسم وهمزاد با لیبرالیسم است، «سوسیالیسمی» که در سراسر قرن نوزدهم فعال بوده است و سابقه ای نیکوکارانه دارد. خشم من متوجه اینها نیست بلکه علیه«روشنفکران» فاجعه آفرین یعنی آن ایتالیایی ها یا پروفسورهایی است که برای سالیان متمادی اعتنایی به مارکسیسم نمی‏کردند؛ اما اکنون سرهای خود را به سوی آن گردانیده اند و می‏کوشند آن را ارج نهند و تبلیغ کنند و این آموزه را در نوشته های مغلطه آمیز خود بپراکنند؛ زیرا به نظر آنان این آموزه در روسیه به موفقیت رسیده و تاج گل پیروزی را بر سر نهاده و حلقۀ گل افتخار را بر گردن افکنده است. روسیه از همه کشورهای اروپایی سنت های ضعیف تری در اندیشه و روش تعقل و روشنفکری دارد و ناچیزترین تجربه و آموزش رادر این قلمرو معنوی کسب کرده است. خود مارکس نیز هرگز به خواب نمی‏دید که روسیه بتواند نخستین کشوری باشدکه جامعه ای مطابق با رویاهای او بیافریند. اگر او میخواست این نقش را به کشوری محول کند آن کشور،انگلستان بودکه در صنعت پیشگام بود؛ در حالی که ارجحیت را در تحول آن نوع علمی‏که او خود پرورانده بود به آلمان می‏داد. حتی مدتها پیش از این پیتر چادایف در سال ۱۸۲۹ضعف مزمن دماغی ملت خود را تشخیص داده بود. او علت این سستی دماغی را در انزوای متمادی روسیه از فرهنگ یونانی - رومی‏و رنسانس وحتی آموزش منطقی اصحاب مدرسی قرون وسطی می‏دید.» (۱۴ )
به بحث خود درباره سرشت منطق هگل باز می گردیم. یکی از هگل شناسان، نظر کواین را، که یکی از بزرگترین منطقدانان قرن بیستم بود، دربارۀ منطق هگل جویا می‏شود. کواین می‏گوید: برای آنکه منطق هگل معنا پیدا کند باید قوانین منطق را تغییر داد (۱۵ ).
پیروان دیالکتیک همواره می‏گویند که محتوا و فرم را نمی‏توان از یکدیگر جدا دانست و خصلت منطق دیالکتیکی را در این می‏دانند که موضوع و روش بررسی موضوع از یکدیگر جدا ناشدنی اند، ولی همچنان که پیشتر گفته شد هگل منطق دیالکتیکی را«نمایش خدا» در ذات جاودانش می‏داند.ارنست کاسیرر در جلد سوم اثر مهم خود،مسئلۀ شناخت می‏نویسد:
«منطق هگل،منطق فهم شهودی است؛ یعنی فهمی‏که فقط آنچه را خودش آفریده، برون خویش دارد. این منطق با انکسار و تیرگیی که فهم دچار آن می‏شود(هنگامی‏که می‏خواهد به وسایل خارجی به جهان محسوسی که در کنار او یا زیر دست او قرار دارد، دست یابد) آشنا نیست.» (۱۶ )
بدین معنی می‏توان گفت که محتوای منطق ]هگل[«باز نمایی خداست» بدان گونه که ذات جاودانش، پیش از آفریدن طبیعت و هر روح متناهی، بوده است؛ و می‏توان گفت که دیالکتیک همان لوگوس یا کلمه مسیحی است که به حرکت در می‏آید.
شاید برای فهم بهتر منطق هگل بی فایده نباشدکه آن را با نظریۀ کانت در مورد مسئله شناخت مقایسه کنیم. در نظریۀ کانت در برابر فهم،امر محسوس پیچیده ای قرار می‏گیرد که فهم می‏تواند بتدریج از طریق مقولات محض اندیشه آن را متعین سازد؛ اما هرگز نمی‏تواند آن را در این مقولات مستحیل کند. یعنی چنین فهمی، شیء(ابژه) را از طریق اندیشه متعین می‏کند اما برایش وجود شیء( ابژه ) همیشه از مفهوم آن جداست. اما در منطق هگل، فهم شهودی هر چیز پیچیده‏ای را تنها به منزلۀ از پس پرده برون شدن خود ش و متعین شدن مشخص تر یگانگی آغازینی که خودش]= ایده[ دارا بوده است می‏داند. و بدین ترتیب اندیشه و موضوع اندیشه، ذهن(سوژه) و عین(ابژه) چیزی واحد می‏شوند. یعنی حایلی که،در فلسفۀ کانت، فهم تجربی می باید ضرورتاً میان امر واقعی و امر صرفاً ممکن قرار دهد، در فلسفۀ هگل برای فهم وجود ندارد. یعنی عین ( ابژه ) در ذهن ( سوژه ) حل می‏شود و ابژه به مفهوم تبدیل می‏گردد. کاسیرر می‏گوید:
«در نظام هگل در نقطه ای که ایده به ارادۀ خود«آزادانه به منزلۀ طبیعت پیش می‏رود»]…[زبان سراسر منطق گروی هگل بی هیچ تغییری به زبان اسطوره مبدل می‏شود.]….[ این شیوۀ عرضه ایده- که جهانی دیگر و بیگانه با خود را از ذات خود بیرون می‏دهد و به رغم این آفرینش، قائم به ذات می‏ماند و هیچ یک از صفاتش را از دست نمی‏دهد- در واقع بازگویی مضمون اسطوره‏ای- دینی کهن است که بنابر آن،خدا جهان را طبق نمونۀ ازلی خویش می آفریند و دگرگونی] شدن[ این جهان مخلوق، طبق ذات ازلی او صورت می‏گیرد.»( ۱۷ )
کاسیرر در همان کتاب، در جای دیگری می‏گوید:
«در نظر شلینگ، درآمدن«ایده» به شکل فضا و زمان نوعی«هبوط» از ذات واقعی«ایده» به شمار می‏آید. ولی این «هبوط» باید آزادانه صورت گرفته باشد. اما هگل تلاش می‏کند که این غیر عقلانی بودن را پوشیده بدارد. بنابراین در فلسفۀ او، طبیعت در عین حال که به صورت فضا و زمان تظاهر خارجی می‏یابد، باید دقیقاً تصویر«ایده» باشد که به صورت خارجی در برابر«ایده» ظاهر می‏شود.]…[ تحول تجربی- زمانی«ایده» به شکل مفاهیم ناب در می‏آید. در این مفاهیم، دوباره شکل اساسی تحول دیالکتیکی را به صورت خالص و عام آن می‏یابیم. هر جا که این شکل دیالکتیکی به صورت ناب خود رخ نگشاید، این امر را نه به پای«ناتوانی مفاهیم دیالکتیکی» بلکه باید به پای«ناتوانی طبیعت» گذاشت. زیرا مفهوم دیالکتیکی از پژوهش«امور واقع» وتحلیل آنها حاصل نشده است، بلکه پویندگی خود به خود امر مطلق و تجلیات او را بیان می‏کند.»
کاسیرر در مورد فلسفۀطبیعت هگل چنین اظهار نظر میکند:
«شکل انگارشی فلسفۀ هگل در بررسی طبیعت، روش ریاضی و تجربی شناخت طبیعت را تحقیر می‏کند. شیوۀ بررسی هگل به شکل تازه ای از نفوذ به «درون طبیعت » منجر می شود.. اما در اینجا منظور از«درون طبیعت»، درون روحی است. شرح هگل از فلسفۀ طبیعت، قطعاً نشان می‏دهد که این تغییر جهت ظاهری به سوی شیوۀ ملموس تر بررسی اشیاء، در واقع، فقط به تبخیر دیالکتیکی محتوای طبیعت می‏انجامد؛ تا آنجا که قوانین مختص طبیعت و تجربه ناپدید می‏شوند.»
کاسیرر در این مورد انزجار گوته را از فلسفۀ طبیعت هگل این گونه باز گو می‏کند:
«به نظر گوته این فلسفه دگرگونی ارگانیک را به شکل شدن منطقی عرضه می‏کند. گزاره های منطق هگل می‏گوید که غنچه با باز شدن گل ناپدیدمی‏شود. بنابراین طبق این منطق می‏توان گفت که گل،نقیض غنچه است و میوه، شکوفه را به منزلۀ «وجود دروغین گیاه» تعریف می‏کند. از این رو به نظر گوته منطق هگل عجیب و غریب بود واین تاثیر را در او ایجاد می‏کرد که هگل می‏خواهد واقعیت جاودان طبیعت را با شوخی زنندۀ سفسطه آمیزی از میان ببرد.» (۱۸ )
اکنون نشان می‏دهیم که کتاب سرمایه اثر مارکس گرده برداری از فلسفۀ طبیعت هگل است. در فلسفۀ هگل«ایده» به صورت طبیعت در می‏آید یعنی طبیعت یا جهان مادی شکل از خود بیگانۀ«ایده» است؛ و چون«ایده» به صورت ماده، متجسد شده است در هر شیء مادی، تناقض وجود دارد. در کتاب سرمایه ، «کار» جای«ایدۀ»هگلی را می‏گیرد. کار به صورت کالا در می‏آید یعنی شیء می‏شود.
بدین ترتیب کالا،کار با خود بیگانه است(همان گونه که طبیعت، ایدۀ با خود بیگانه است). کار، تجسم مادی یافته یعنی به شکل کالا در آمده است پس در کالا، تناقض وجود دارد(همان طور که در فلسفۀ طبیعت هگل، در ماده تناقض وجود دارد). نمای زیر این تبدیلات را نشان می‏دهد:
دیدیم که هگل روش فیزیک نظری را در مطالعۀ طبیعت تحقیر می‏کرد. او معتقد بودکه فیزیک نیوتنی،ماتریالیستی است و در مقایسه با متافیزیک اگر نادرست نباشد لااقل ناقص است. همین نظر را مارکس در مورد علم اقتصاد بیان می‏کند. او معتقد است که علم اقتصاد روابط میان انسانها را به روابط میان اشیاء تبدیل میکند (شیء شدگی ،ماتریالیسم) و چون علم اقتصاد تمامیت جامعه را در نظر نمی‏گیرد شناختی نادرست یا لااقل ناقص از جامعه دارد. همچنان که کاسیرر می‏گوید در فلسفۀ طبیعت هگل قوانین طبیعی محو می‏شوند. مارکس نیز معتقد بود که قوانین علم اقتصاد مظهر از خود بیگانگی اندو با پیروزی پرولتاریا نه تنها علم اقتصاد بلکه دیگر شاخه های علوم اجتماعی و علوم انسانی نیز از میان می‏روند. زیرا این علوم محصول از خود بیگانگی و زاییدۀ مناسبات اقتصاد سرمایه داری اند. هم چنان که هگل معتقد بود ایده از طریق حرکت دیالکتیکی، به خود آگاهی می‏رسد و جهان مادی محو می‏شود،مارکس نیز اعتقاد داشت پرولتاریا به خود آگاهی می‏رسد(از طریق مارکسیسم) و سرمایه‏داری را بر می‏افکند و بدین ترتیب تولید کالا که مظهر شیء شدگی کار ونیز روابط از خودبیگانگی است از میان می‏رود. ژرژ سورل می‏گوید:«هیچ چیز مانند کتاب سرمایه، همانند فلسفۀ طبیعت هگل نیست.» (۱۹ )
بندتو کروچه معتقد بودکه پس ازمارکس ، ژرژ سورل نظریه پرداز بزرگ جنبش سوسیالیسم است. به همین دلیل نگارنده با نقل قولی از سورل این مقاله را آغاز کرد و با نقل نظر او درباره مارکسیسم آن را پایان می‏دهد. سورل اعتقاد داشت که مانیفست کمونیست اثر مارکس و انگلس کاملاً با ایده آلیسم اشباع شده و پر از سمبلها و تصاویر است. او می‏نویسد:«مسیحیان صدر مسیحیت منتظر بودندکه در پایان نسل اول آنها حضرت مسیح باز گردد و جهان شرک از میان برود وسلطنت کشیشان بر زمین آغاز شود.»( ۲۰)
گرچه چنین واقعه ای روی نداد اما همین اسطوره موجب شد که بسیاری به مسیحیت بگروند وخود جماعت اولیۀ مسیحی نیز متشکل و منسجم شود. مارکس وانگلس نیز از همین تصویر اسطوره ای- شعری در سراسر آثار خود سود جسته اند،مثلاً مانیفست کمونیست با این تصویر اسطوره ای- شعری آغاز می‏شود:«شبحی در اروپا در گشت و گذار است، شبح کمونیسم» و با این عبارات تهییجی پایان می‏یابد:«بگذار طبقات حاکم در برابر انقلاب کمونیستی به خود بلرزند. پرولتاریا جز زنجیرهای خود چیز دیگری ندارد که از دست بدهد. پرولتاریا، جهانی را تسخیر خواهد کرد.»
سورل با مطالعۀ دقیق آثار مارکس در مورد انسجام تفکر علمی‏مارکس دچار تردید شد. وی می‏نویسد:
«در سال ۱۸۹۸ کوشیدم تا منابعی را که مارکس از آنها استفاده کرده است پیدا کنم، اما از اینکه دیدم ارجاعهای کتاب سرمایه نارسایی هایی را در دانش مولف آن نشان می‏دهد کاملاً یکه خوردم… مارکس از روح علمی‏سده نوزدهم بهره ای نبرده بود. بر عکس،مارکس نظریات کهنه شده ای را به ارث برده بود که در«علم طبیعی» سده هجدهم، در آلمان زمان او، حاکم بود. در این نوع«علم طبیعی» تلاش می‏شود که جهان را از طریق شهود هنری بازآفرینی کنند.»
از این رو مارکس در بیشتر جاها به جای«تحلیل علمی» به سرایش شعر اجتماعی پرداخته است.» ( ۲۱)
پس بنا بر نظر ژرژ سورل، مارکسیسم چیست؟ او پاسخ می‏دهد:
«مارکسیسم، اسطورۀ پرولتاریاست» ولی اسطوره چیست؟ سورل می‏گوید: اسطوره،سرچشمۀ الهام یک گروه،یک قوم یا یک جامعۀ مخفی است. اسطوره، وجود آنها را توجیه و بقای آنان را تضمین می‏کند. اسطوره، نوعی نظامی(میلیتاری) کردن تخیل یا ایمان کور است.اسطوره،نیروی خلاق،حیاتی، پراگماتیک وفعالی است که مستقیماً از عمیق ترین«انگیزه های» انسان سرچشمه می‏گیرد، اما اسطوره به «گروه های» انسانی تعلق دارد نه به فرد منفرد. از این رو پذیرش مرجعیت تصاویری که اسطوره ارائه می‏دهد اجباری است و گروه بدان تصاویر ایمان دارد و برای تحقق آنها جان بر کف می‏رزمد. بقای اسطوره و استمرار آن مستلزم اعمال مخربی است که هدفشان نه انعکاس واقعیت بلکه عمل کردن بر آن و تغییر دادنش است. اسطوره، یک کلیت است،تصویری است که باید آن را به منزله یک کل در نظر گرفت و نمی‏توان آن را به اجزای سازنده اش تجزیه کرد. اما هنگامی‏که اسطوره، مرجعیت خود را از دست بدهد به موضوعی برای حظّ زیبایی شناختی مبدل می‏شود.
تاریخچۀ مارکسیسم از آغاز تا پایان تاییدی بر همین برداشت از اسطوره است. ( ۲۲ )
پی نوشت ها:
۱-Georges Sorel ,Reflections on Violence (English translation ۱۹۱۵ ,reprint New york ,Peter Smith ۱۹۱۴ ), pp. ۱۲۸-۱۲۹.
۲- این مقا له را نگارنده به فارسی بر گردانده است.
۳-P. Srafa ,The Production Of Commodities by means of Commodities , Cambridge U. P. ۱۹۶۰ ..
۴-Ian Steedman , Marx after Srafa ,London , New Left Books , ۱۹۷۷ ,pp.۱۳-۱۵
۵-این مصاحبه نخست در نیولفت روی ویو، شمارۀ ۸۶ (ژوئیه – اوت ۱۹۷۴) به چاپ رسید . سپس به همراه مقالاتی که دیگر پژوهشگران دربارۀ سایر فیلسوفان مارکسیست نوشته بودند و در مجلۀ مذکور منتشر شده بود در کتاب زیر به چاپ رسید:
Western Marxsim, A Critical Reader, London NLB ۱۹۷۷, pp. ۳۱۵-۳۵۰.
۶-مقدمۀ کولتی بر کتاب :
L. Colletti & C. Napoleoni , Il Futur del Capitalismo-croll o Sviluppo? , Bari , ۱۹۷۰ , pp. C-CV.,ff.
۷-گویا منظور کولتی پانوشت صفحه ۲۳ کتاب سرمایۀ انحصاری است. – ی. م.
Paul A. Baran and Paul M. Sweezy , Monopoly Capital , Pelican Books , ۱۹۶۸ , P.۲۳ ,f.
۸-چاپ اول کتاب سرمایه در هامبورگ و به سال ۱۸۶۷ بوده است. بنابر این موریس داب باید بر ترجمۀ ایتالیایی سال ۱۹۶۷ مقدمه نوشته باشد.ی.م.
۹-Marx- Engels , Werke ,Bd. ,۲۹, S. ۲۶۰ .
۱۰- Roman Rosdolsky , The Making of Marx ” s Capital ,( translated by Peter Burgess )London ,Pluto Press ,۱۹۷۷ ,P. xiii .
۱۱- Ernst Cassirer , Das Erkenntnis problem , vierter Bd. Hildesheim ,۱۹۷۳ ,S. ۱۱
و برای آگاهی بیشتر از فلسفۀ هگل رجوع کنید به فصل هفدهم کتاب اسطورۀ دولت، ارنست کاسیرر، ترجمۀ یدالله موقن (تهران، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷) ص ۳۶۳-۳۹۸.
۱۲-Benedetto Croce ,” The Historical Materialism of Marx and His Alleged Promotion of Commonism From Utopia to Sciece ”
درکتاب :
B. Croce , Philosophy ,Poetry , History (An Anthology of Essays ) (translated by Cecil Sprigge ) Oxford U. P. , ۱۹۶۶ , P. ۶۲۰ .
۱۳-G . F . W . Hegel ,Werke (Suhrkamp verlag = ,۱۹۶۹ , Bd. ۵ , S. ۴۴
۱۴-کروچه،یپشین ، ص ۶۲۰-۶۲۸.
۱۵-Yvom Gauthier ,” Hegel “s Logic from a Logical Point of View ”
در کتاب زیر :
R. S. Cohen &M. W. Wartofsky (ed.) Hegel and the Sciences ,D. Reidel Publishing Company,۱۹۸۴ ,p. ۳۰۳ .
۱۶-Ernst Cassirer , Das Erkenntnisproblem ,Dritte Bd. , Hildesheim , S. ۳۶۴ .
۱۷-Ibid.,S. ۳۷۴-۳۷۵ .
۱۸-Ibid.,S.۳۷۵-۳۷۶
۱۹-From Georges Sorel ( Essays in Socialism and Philosophy )Edited with anew introduction by John Stanley , Transaction books ,۱۹۸۷ , P.xiv.
۲۰-Georges Sorel ,Reflections on Violence (English translation ۱۹۱۵ ,reprintNew york ,Peter Smith ۱۹۱۴ ), pp. ۱۳۴.
۲۱-From Georges Sorel ( Essays in Socialism and Philosophy )Edited with a new introduction by John Stanley , Transaction books ,۱۹۸۷ , P. XV
۲۲-البته نگارنده مطالبی را که در خصوص مارکسیسم در پیشگفتار خود بر ترجمۀ کتاب اسطورۀ دولت اثر ارنست کاسیرر (تهران، انتشارات هرمس، ۱۳۷۷) گفته است در اینجا تکرارنکرد.
پایان


کلیدواژه ها ,

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟

خبرخوان سردبیر | Google Reader