چرا امریکای لاتین شکست خورد؟

♦ ماریو وارگاس ایوسا | پنجشنبه, ۸م مهر, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

وقتی در سال ۱۹۵۸ به اسپانیا رفتم شنیدن این جمله از زبان مردم بسیار متداول بود”اسپانیایی ها آمادگی دموکراسی را ندارند اگر فرانکواز بین رود هرج و مرج خواهد شد. شاید یک جنگ داخلی دیگر!” البته، این آنچه اتفاق افتاد نبود.دیکتاتوری فروریخت،یک گذر به دموکراسی تحسین برانگیز، یا حتی می توان گفت نمونه اتفاق افتاد و دموکراسی در اسپانیا از آن به بعد بسیار موفق بوده است. در آنجا یک توافق بین نیروهای سیاسی وجود داشته است که به کشور ثبات حیاتی داده است که به دموکراسی اسپانیا ااجازه میدهد در برابر تلاش ها برای شورش و کودتا مقاومت کند. هیچ کس نمی تواند انکار کند آن را که اسپانیا یکی از داستان های خوش دوران مدرن است و این نه در ابعاد کوچک است، چرا که اکثریت عظیمی از اسپانیول ها با عقاید سیاسی کاملاً مجزا توانستند براساس یک رفتار متقابل عمل کرده تا نقطه نظرات مشترکی را که باعث به کار افتادن سازمان ها و رشد ملت ها می شود تثبیتنمایند.

چرا چنین فضایی در امریکای لاتین وجود ندارد؟ چرا تلاش ها ی ما برای مدرنیزه کردن آنجا پی در پی شکست می خورد؟من فکر می کنم پیشرفت و توسعه ی تمدن می بایست همزمان اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و البته اخلاقی رفتاری باشد. در امریکای لاتین یکی از دلایلی که سازمان های ما شکست می خورند، فقدان کامل اعتماد به سازمان ها از طرف اکثریت عظیم مردم است.
سازمان ها نمیتوانند در یک کشور شکوفا شوند اگر مردم به آنها ایمان نداشته باشند. آگر برعکس مردم یک بی اعتمادی بنیادی به سازمان هایشان داشته باشند آنها را به عنوان یک تضمین امنیتی یا عدالت محور نمی دانند، بلکه کاملاً در مقابل آن می پندارند.
بگذارید با شما یک داستانی را در میان بگذارم، بعد از مدتی زندگی در انگلستان به طور ناگهانی متوجه شدم که یک اتفاق عجیب برایم رخ داده است، وقتی از جلوی یک اداره پلیس رد می شدم احساس اضطراب نمیکردم، در پرو در حضور یک پلیس همواره احساس اضطراب خاصی داشتم گویا آن پلیس به گونه ای برایم نماینده ی یک خطر سیاسی بود. پلیس در انگلستان هرگز برای من چنین احساس بی اعتمادی و بی قراری پنهانی را ایجاد نمی کرد.
این امر می تواند به این علت باشد که آنها مسلح نبودند، یا شاید این علت ساده که پلیس در انگلستان به نظر میرسید در حال ارائه ی یک خدمت عمومی است. آنها به نظر نمی رسید که در آنجا باشند تا به گونه ای از اندک قدرتی که به واسطه ی پوشیدن لباس فرم و یا داشتن تفنگ و باتوم به دست می آورند سوء استفاده کنند. در پرو همانند بیشتر امریکای لاتین، شهروندان هر گاه با کسی در لباس فرم برخورد می نمایند، دلایل موجهی برای داشتن احساس بیم و وحشت دارند.چرا که احتمال زیادی وجود دارد که او از لباس فرم نه برای دفاع از امنیت آنها بلکه برای خالی کردن جیب آنها استفاده خواهد کرد!
آنچه در رابطه با پلیس وجود دارد به سایر سازمان ها قابل تسری است. در پایان این حالت شرایطی را ایجاد می کند که در آن سازمان ها نمی توانند به سادگی فعالیت نمایند. چرا که از طرف آنچه برای یک جامعه دموکراتیک بنیادی است، یعنی اعتماد شهروندان به آنها و اعتقاد راسخی که آن سازمان ها آنجایند تا تمدن،عدالت و امنیت راتضمین نمایند، تقویت و حمایت نمی شوند. این یکی از دلایلی است که اصلاحاتی که در امریکای لاتین انجام شده است پی در پی شکست خورده است.
پائلو رابلو از برزیل گفته است که اکثریت ملیون ها مردمی که به لولا رأی دادند به سوسیالیسم رأی ندادند، آنها به یک چیزی غیر از آنچه داشتند رأی دادند و آن چیز متفاوت تا آنجاخود را به صورت رهبری کریزماتیک و عوام فریبی نشان داده بود.
این همان چیزی است که به عنوان مثال در ونزوئلا اتفاق افتاده است، آن کشور با آن استعداد بالقوه برای کسب ثروت فوق العاده که می بایست استاندارد زندگی در آن در میان بالاترین استانداردهای جهانی باشد به جای آن در یک بحران بی رحم می جنگد و در رهبری حکومتش یک عوام فریب بزرگ دارد، کسی که به واقع می تواند کشور را نابود کند.البته این یک اتفاق نیست که فرمانده چاوز در قدرت است.
او بر اساس رأی اکثریت بزرگی از ونزوئلایی هایی به قدرت رسید که که از دموکراسی که داشتند بیزار شده بودند-یک دموکراسی فقط در اسم که در سپیده دم آن حکمفرمایی فساد به صورت به واقعسرگیجه آوری هرگونه امکان بر آورده شدن انتظارات و رؤیاهای اکثریت عظیمی از ونزوئلایی ها را از بین برد و اقلیت قلیلی که به صورت غیر قابل تغییری در قدرت بودند را توانگر نمود. در یک چنین بستری چگونه اصلاحات لیبرالی که ما از آن دفاع می کنیم و آن را ترویج می دهیم، که ما می دانیم ابزار مؤثربرای یک کشور است عمل کند؟
اصلاحات ناقص در پرو
یک اصلاحی که به طور غیر کافی انجام پذیرفته باشد بدتر از فقدان اصلاح به طور کامل است. مورد پرو یک مثال خوب از این مورد است. ما در زمان دیکتاتوری فوجی موری و مونته سینوس بین سالهای۱۹۹۰ تا۲۰۰۰ چیزی که به نظر اصلاحات لیبرالی ریشه ای می آمد داشتیم. بنگاه های دولتی بیشتری نسبت به هر کشوردیگری در امریکای لاتین خصوصی شدند اما چگونه خصوصی سازی انجام شد؟ انحصارات عمومی تبدیل به انحصارات خصوصی شد و جرا خصوصی سازی انجام شد؟ نه به دلایلی که می بایست خصوصی سازی انجام شود ما طرفداران اقتصاد آزاد، از خصوصی سازی حمایت می کنیم، چرا که رقابت را ترویج میدهد، و قدرت رقابت را برای بهبودی کالاها و خدمات، برای قیمت های پایین تر و برای توزیع دارایی های خصوصی بین کسانی که صاحب آن نیستند، می خواهیم؛همان طوری که برای دموکراسی های بسیار مترقی غربی انجام شده است.
این چیزی است که ما در جریان خصوصی سازی که در بریتانیای کبیر انجام شده بود دیده ایم. جایی که به کار رفته بود تا دارایی های خصوصی را به صورت فوق العاده زیادی بین سهامداران و کارگران شرکت های خصوصی توزیع کند. در پرو این کار اتجام شد تا یک مجموعه از منافع خاص و از پیش تعیین شده ی کارخانه داران، شرکت ها و یا خود صاحبان قدرت را غنی تر کند.
چگونه مردم پرو می توانند حرف ما را باور کنند آنگاه که به آنها می گوییم خصوصی سازی برای پیشرفت یک ملت واجب است اگر خصوصی سازی برای مردم پرو به این معنا باشد که وزرای رئیس جمهور فوجی موری خود را به صورت قابل توجهی توانگر نمایند، آنکه شرکت های تحت مالکیت وزرای فوجی موری و وابستگان آنها تنها شرکت هایی باشند که سود های کلان در طی سالهای آن دیکتاتوری دریافت می کردند. به آن دلیل وقتی عوام فریبان می گویند “فاجعه ی پرو و فاجعه ی امریکای لاتین نئولیبرالها هستند مردمی که مغبون و استثمار شده اند، آن را باور می کنند چرا که آنها به یک مقصر، کسی که مسؤلیت اینکه چه قدر همه چیز به طور بدی اتفاق افتاده است را بر عهده بگیرد، نیاز دارند آنها از مانئولیبرال ها بیزارند.
دولت آلجندرو تولدو سعی کرد شرکت های زیادی رادر آری کوپا ـ شهری که در آن متولد شده ام ـ خصوصی کند، شهروندان دسته جمعی بیرون آمدند سنگ های سنگفرش خیابان ها را از جا کندند و همه ی خیابان را از سنگر پر کردند و خصوصی سازی را متوقف کردند، اگر کسی به اعداد روزنامه ها توجه کند احمقانه و کاملاً دیوانه کننده است.
شرکت هایی که قرار بود خصوصی شوند به هیچ هدفی خدمت نمی کردند و به هیچ وجه وظایفی را که بر عهده ی آنها بود انجام نمی دادند و انگلی برای کشور و دولت ـ که می باید گفت ـ مردم فقیر و بیچاره پرو بودند. در حالی که شرکت هایی که مزایده را برده بودند، بعضی شرکت های بلژیکی ، می بایست سرمایه ی تازه ای تزریق نمایند و در آری کوپا مستقر شوند. علاوه بر این آنها یک سلسله سرمایه گذاری اضافی را هم پیشنهاد کرده بودند؛ و آنها قصد داشته اند سود عظیمی به شهر برسانند ولی هیچ کدام از آن توسط مردمی که عمیقاً طی ده سال به اصطلاح اصلاحات ریشه ای تحت فرمان فوجی موری فریب خورده بودند، باور نشد.
این آن چیزی است که در بیشتر کشورهای امریکای لاتین اتفاق افتاده است. اصلاحات روی داده از ریشه لیبرال نبوده است، بلکه کاریکاتوری از اصلاحات لیبرالی بوده است. ما آن را می دانیم ولی این مردم نا آگاه که جمع کثیری از آنها در یک جدال درنده ای فقط برای زنده ماندن حبس شده اند آن را نمی دانند چرا که امریکای لاتبن ،و گفتن این موضوع بسیار غم انگیز است، طی ده های اخیر به طور بسیار زیادی فقیر شده است. در مورد چند کشور تا درجه ی به واقع تکان دهنده ای فقیر تر شده اند.
در پایان سال ۲۰۰۱ من در حال سفر به آنچه در پرو «ذوزنقه آندین» خوانده می شود، بودم، یک بخشی از آیاچاچو، که به صورت سنتی منطقه ای بسیار فقیر می باشد که در دوره ی تروریسم با آن به میزان وحشتناکی بد رفتاری شده است. من که در فاصله سالهای ۱۹۹۷-۱۹۸۷بارها از آن منطقه گذشته بودم در حالت به واقع وحشت زده ای از بینوایی که آن منطقه تجربه کرده بود، رها شدم چرا که هر قدر من آنهارا فقیر یا بد بخت به یاد می آوردم بسیار بسیار بدتر شده بود.منطقه بینواتر شده بود همان طور که بقیه پرو بینواتر شده بود، در حالی که یک دسته از سارقان مسلح و اراذل اوباش در پناه قدرت جا داده شده بودند و به طرز سرگیجه آوری در حال توانگر ساختن خویش بودند.
بنابراین وقتی ما در باره ی توسعه حرف می زنیم، نمی توانیم ، بر این نظر که توسعه یک سلسله اصلاحات اقتصادی است که قصد دارد دستگاه های تولیدی یک کشور را به راه بیاندازد، صادرات را افزایش دهد و در نهایت به کشور اجازه دهد که وارد جریان مدرنیزه شدن شود، تمرکز کنیم. خیر، توسعه ای که ما به آن نیاز داریم می باید یک توسعه ی هم زمان باشد. توسعه ای که در حالی که شاخص های رشد تولید ما را بهبود می بخشد سازمان هایی را که امروز کار نمی کنند وادار به شروع به کار کند و اعتبار، اطمینان و اتحادی را که چنین سازمان هایی را در یک جامعه ی دموکراتیک مؤثر می کند، کسب نماید. این مورد در امریکای لاتین وجود ندارد و این یکی از دلایل شکست اصلاحات اقتصادی حتی در موارد بسیار حرفه ای است.
نیاز به پاک سازی سیاست
کارل آلبرتو مونتنر چیزی گفته است که به نظر من کاملاًصحیح است ؛ما باید کمی سیاست را پاک سازی کنیم؛ توسعه برای کشورها ممکن نیست اگر آنان که حکومت در دست دارند یا آنها که مسؤلیت سیاسی دارند؛ آله مان (نیکاراگوئه) چاوز(ونزوئلا)، فوجی موری(پرو) باشند، تبه کاران واقعی، سارقان حقیقی که به داخل دولت میروند همان طور که دزدان به خانه ها می روند، تا دزدی و چپاول کرده و خود را با سریع ترین و بدبینانه ترین راه ممکن ثروتمند نمایند.
چگونه سیاست می تواند یک هدف برای افراد آرمان گرا باشد؟ جوان ها طبیعتاً به سیاست به عنوان دزدی نگاه می کنند.و تنها راهی که می توان سیاست را پاک سازی کرد آن است که افراد محجوب را بهداخل آن بیاوریم. کسانی که دزدی نمی کنند، دروغ نمی گویند یا کسانی که کمی دروغ می گویند؛ چرا که کمی دروغ گفتن اجتناب ناپذیر است.از من بارها پرسیده شده است که « چه کسانی را در امریکای لاتین تحسین می کنید؟»من همیشه یک نفر را ذکر می کنم؛ کسی که می ترسم نامش را بسیاری از شما نشنیده باشید یا فراموش کرده باشید رئیس جمهور آلفردو کریستیانی ال سالوادر (۱۹۸۹- ۹۴).
او کسی است که من او را بسیار تحسین می کنم؛ او یک سیاست مدار نیست او یک کارآفرین است. کریستیانی، یک تاجر، در یک دوران وحشتناک و تکان دهنده تصمیم گرفت وارد سیاست شود. وقتی کهنیروهای مسلح و پارتیزان هادر خیابان های سنت ال سالوادر در حال کشتن یکدیگر بودند و کشته ها، مفقودین و شکنجه شده ها غیر قابل شمارش بودند. در آن زمان بود که کریستیانی یک مرد اساساً نجیب، که اصلاً رهبری توده ای نبود و ابداً یک مرد قوی هیکل نوعاً امریکای لاتینی نبود، یک سخنرانناوارد تصمیم گرفت وارد سیاست شود او انتخابات را برد و دولت را هدایت کرد.
و دولت را نه به صورت توده ای بلکه محتاطانه اداره کرد. او ملتش را بهتر از آنچه به پیدا کرده بود، ترک کرد. آن مورد ممکن است به نظر زیاد نرسد، ولی به واقع یک موفقیت اصالتاً یگانه بود. وقتی کریستیانی قدرت را در دست گرفت مردم در خیابان های ال سالوادر یک دیگر را می کشتند و اجساد زیادی شمارش می شد.
و وقتی قدرت را ترک کرد، دولت و پارتیزان ها بالاخره یک صلح نامه امضا کرده بودند و جنگجویان پارتیزان خود را به عنوان کاندیدای کسب آرای مردم معرفی نمودند و از مردم خواستند به آنها رأی دهند؛ به داخل مجلس رفتند و از آن به بعد در ال سالوادر صلح برقرار شد. حالا کشوری است که همان طور که مان تانور گفته است، پیشرفت آهسته اما واقعی می کند و آن پیشرفتی است که بگوییم در یک زمان در بسیاری از ابعاد پیشرفت کرده است.
خوب این همان چیزی است که ما در امریکای لاتین می خواهیم. ما به افراد محجوبی چون کریستیانی نیاز داریم ـ تاجر، حرفه ای ـ که تصمیم گیرند وارد سیاست شوند تا فعالیت های بنیاناً کثیف، غیر اخلاقی و مفسدانه ای را که متأسفانه به عنوان سیاست به ما رسیده است ، پاک سازی کند.
فرهنگ و لیبرالیسم
یک بعد دیگر توسعه که اساسی است توسعه ی فرهنگی است، فرهنگ در امریکای لاتین متأسفانه با اندکی استثنا یک امتیاز برای اقلیت است و در جا هایی با یک مقدار بسیار کمی از اقلیت ها. امریکای لاتین صاحب فعالیت های بسیاری است؛ موسیقیدانان، نقاشان، شعرا، نویسندگان و متفکران بسیاری ساخته است. اما حقیقت آن است که بخش اعظمی از فرهنگ کشور های ما در انحصار یک اقلیت بی معنایی بوده و در عمل غیر قابل دستیابی برای اکثریت جامعه است.
بر این پایه ساختن یک دموکراسی اصیل و سازمان هایی که کار می کنند، ممکن نیست. در عین حالی که تصویب اصلاحات لیبرالی که نتایج خلاقانه و پر باری را که باید گرفته شود، ارائه دهند ممکن نخواهدبود. متأسفانه یک فقدان عظیم آگاهی نسبت به این موضوع در امریکای لاتین وجود دارد. فرهنگ هنوز توسط کسانی که از ووجودش آگاهند به عنوان یک دنیای مجزا، یک سرگرمی، یک فراغت بلند مرتبه و نه آنچنان که هست محسوب می شود.
یک وسیله ی بنیانی برای توانا نمودن زنان و مردانی که تصمیمات سلیمانه در زندگی شخصی، خانوادگی حرفه ای و در فرای همه ی آنها، در زمان که وقتش رسید، یک تصمیم خطیر در سیاست بگیرند. فرهنگ یک دفاع در برابر عوام فریبی است. یک دفاع در مقابل اشتباهات وحشتناک یک تصمیم انتخاباتی نا درست است. در آن جبهه متأسفانه هیپچ کاری انجام نشده است. شاید در یک فضای بیشتر خویش نقادانه باید بگوییم که ما تقریباً هیچ کاری نمی کنیم که بدین وسیله منظورم ما لیبرال ها است.
برای نهادها و متفکرین مفید و آرمان گرای لیبرال ما فرهنگ اولویت آ خر است و این یک اشتباه استبزرگترین اشتباه! فرهنگ بنیادی است چرا که در ایجاد آن وفاقی که به عنوان مثال موارد همیشه نمونه ی اسپانیا و پرو را ممکن ساخته است، کمک می کند.
توسعه و تمدن
من به علت بعضی چیزها که توسط هرنان بوچی ، که از دوستان من است، مرد باهوشی است و کسی است که به عنوان یک وزیر در شیلی اصلاحات تحسین بر انگیز و مؤثری انجام داده است، گفته شده است . می خواهم برای یک دقیقه در مورد شیلی صحبت کنم. شیلی در تاریخ امریکای لاتین یک مورد یگانه است. یک مورد یکتا است چرا که یک دیکتاتوری نظامی همانند آنچه دیکتاتوری پینوشه بود، یک مقداری موفقیت های اقتصادی داشت.
پینوشه به اقتصاددانان لیبرال اجازه داد اصلاحات بنیانی که برروی آن به خوبی فکر شده بود انجام دهند من برای شیلی، احساس شادمانی کردم. شیلی کشوری است که من همیشه به آن اشاره می کنم ولی نمونه ای است که ما نیاز داریم علی رغم همه ی رفع اتهامات، که از جمله ی آنها و اولین و پایه ای ترین آنها آن است که برای یک لیبرال یک دیکتاتوری هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی قابل توجیه نیست،آن را بیان کنیم.
این مورد بسیار مهم است که گفته و تکرار شود،در شیلی یک نوع حوادث سودمندی اتفاق افتاد و این چه شانسی برای شیلی بود. اما بسیاری امریکای لاتینی وجود دارد که می خواهد آن حادثه را الگوی خویش قرار دهدو هنوز این باور را تکرار می کنند که، برای رسیدن به توسعه آنچه ما بدان نیاز داریم یک پینوشه ی دیگر است. در یک مقیاس مناسب محبوبیت فوجی موری بر اساس این حقیقت بود که بسیاری از مردم پرو در او یک پینوشه ی پرویی می دیدند.
این مورد گمراه کننده است؛ حوادث تاریخی وجود دارند اما اگر یک تاریخ دائمی در امریکای لاتین وجودداشته باشد این است که دیکتاتوری هرگز یک راه حل برای مشکل امریکای لاتین نبوده است، همه آنها بدون حتی یک استثنا غیر از شیلی در حاد تر کردن مشکلاتی که اعلام کرده بودند آمده اند که آنها را حل کنند، اعم از فساد،رکود،ناتوانی و یا سقوط سازمان ها مشارکت داشته اند. آنها بیش از هر چیز دیگری در ایجاد بدگمانی سیاسی که شاید یکی از بیشترین شاخصه های کلی و برجسته امریکای لاتین است نقش داشته اند. سیاست هنر ثروتمند کردن خویشتن و هنر دزدیاست،این آن تعریفی است که خیل عظیمی از امریکای لاتینی ها از سیاست دارند.
آنها به این باور رسیده اند، چرا که این موضوع در یک بخش زیادی از تاریخ حقیقت داشته است. و این تقصیر دیکتاتور ها می باشد؛ آنها فساد را یک شکل طبیعی دولت نموده اند و بدین وسیله در رابطه با سیاست، یک احساس بدگمانی وحشتناکی را که برای بخش اعظمی از کشورهای امریکای لاتین بازدارنده است، خلق کردند
من فکر می کنم که برای ما لیبرال ها ، که من فرض می کنم همه ی ما هستیم، مهم است که درفعالیت هایمان همکاری کنیم و با هم در این مقطع تاریخی، زمانی که به طور عجیبی ، لیبرالیسم قربانی کسانی است که آن را به درستی نفهمیده اند، و به جایی رسیده است که برای بسیاری از مردم ـ بعضی حتی با یک ایمان بالا ـ نماینده ی دشمنی با توسعه و عدالت شده است و به جایی رسیده است که مترادف با استثمار، طمعکاری، بی تفاوتی و بدگمانی در برابر چشم اندازی از بدببختی و تبعیض شده است، تبادل نظر کنیم. ما آن را می دانیم که صرفاً دقیق نیست، اما این یک بی عدالتی خارقالعاده به یک عقیده،یک فلسفه که در حقیقت در پس هر پیشرفت فرهنگی،اقتصادی و سیاسی که بشریت تجربه می کند، قرار دارد،است.
لیبرالیسم یک سنت است؛ که باید مورد حمایت قرار گیرد. نه صرفاً به علت تبعیت از حقیقت بلکه بدان علت که ما در یک مقطع سختی از تاریخ زندگی می کنیم، زمانی که پیشرفت و تمدن مورد تهدیدند.
[۱]
ماریو وارگاس لیوتسا یک نویسنده پرویی که در سال ۱۹۹۰ نامزد ناموفق ریاست جمهوری پرو شد است. این مقاله بر اساس یک سخنرانی که در زمان تأسیس مؤسسه ی بین المللی برای آزادی در اکتبر ۲۰۰۲ در مادرید ایراد شده است می باشد، وارگاس لیوتسا به عنوان رییس ف . ی . ل فعالیت می کند. آیان واسکواز، رییس پروژه ی آزادی اقتصاد جهانی مؤسسه ی کاتو، یک عضو هیئت مدیره ی آن است.


کلیدواژه ها

نظرات شما

 

نظر شما چیست؟