آیا بازار اخلاق را تباه می کند؟

کاملاً بستگی دارد

♦ جان بُگِل | دوشنبه, ۲۵م بهمن, ۱۳۸۹

امتیاز بدهید
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

پاسخ به این پرسش بستگی به این دارد که منظورِ ما از بازار چه باشد، و منظور ما از اخلاق چه باشد. آنچه که امروز “بازار آزاد” نامیده ‌می‌شود، بیشتر “بازارِ به زنجیرکشیده‌شده” است تا “بازار آزاد”. نظامِ مالی ما و نظامِ حاکم بر مدیریت بنگاه‌هایِ ما با فروضِ کلاسیکِ ساختارِ کامل، رقابتِ کامل، و اطلاعاتِ کامل فاصله‌یِ بسیار دارد.
در ویرایشِ اولِ کتابِ “اقتصاد: تحلیلِ مقدماتی”، نوشته‌ی برنده‌یِ نوبلِ اقتصاد، پل ساموئلسن، که من آن را در سالِ اولِ دانشگاه در پرینستون خواندم، نویسنده به شیوایی چنین نوشته بود که “مشکلِ رقابتِ کامل همانی است که جورک برنار شاو مشکلِ مسیحیت می‌دانست: اینکه هیچ گاه در عمل به تمامی تجربه نشده اند.”
یکی دیگر از برندگانِ جایزه‌یِ نوبل، جورج استیگلیتز، انتقادات جانانه‌تری بر شکست‌های بازار آزاد وارد می‌کند. او که اقتصاددان ارشد بانک جهانی‌ بوده است، اشاره می‌کند که رسوایی‌های شرکت‌ها در این چند سال اخیر تقریبا “همه شرکت‌های حساب‌رسی، اکثر بنگاه‌های بزرگ، بسیاری از صندوق‌های مشاع، و قسمت بزرگی‌ از شرکت‌های سهامی را در بر می‌گیرد.” نتیجه‌گیری او این است که: “بازار به نتایج کارامد منتهی‌ نمی‌شود، چه برسد به این که آن نتایج با عدالت اجتماعی موافق هم باشد.”
استدلال من این است که این تاثیر بیش از آن که یک تاثیر مستقیم علّی‌ باشد، یک تاثیر فرعی است. بحران اخیر مالی بیش از آن که ناشی‌ از اصول بازارها یا اصول رفتار آدام‌ها باشد، ناشی‌ از تغییرات ساختاری اخیر در نهادهای مالی و نهادهایِ سرمایه است. کمی‌ بیش از نیم قرن پیش، ما در جامعه‌ای زندگی‌ می‌کردیم، که می‌توان آن را جامعه مالکیتی نام نهاد، که مالکیت شرکت‌ها بیش‌تر از آن اشخاص حقیقی بود. در آن جامعه، “دست غیبی” قرن هجدهمی آدام اسمیت عامل مهمّی بود. نظام مالی در آن زمان تحت هدایت سرمایه‌گذاران حقیقی (افراد)‌ بود که در جستجوی منفعت شخصی‌ خود، نه تنها منافع جامعه را ارتقا می‌دادند، بلکه خصوصیات مثبتی همچون، حزم، خلاقیت، و خوداتکایی را نیز می‌گستراندند.
اما جامعه ما در ده‌های اخیر تبدیل به یک جامعه کارگزاری شده است؛ به این معنا که این مدیران شرکت‌ها هستند که بدون داشتن سهم قابل ملاحظه‌ای از مالکیت شرکت‌های تحت مدیریت‌شان کنترل کسب‌و‌کار‌های بزرگ عمومی‌ را در دست دارند. من این را سرمایه‌داری مدیران نام می‌گذارم. مشابهاً، هیئت مدیر‌ه‌های شرکت‌های سهامی هم هر کدام از اکثریت سهامداران نمایندگی‌ می‌کنند. در دهه ۱۹۵۰، ۹۲ درصد همه سهام در آمریکا به اشخاص حقیقی تعلق داشت، و تنها ۸ درصد آن تحت مالکیت اشخاص حقوقی بود. امروز، تنها ۲۵ درصد کل سهام در مالکیت اشخاص حقیقی‌ است، و ۷۵ درصد در مالکیت سازمان‌ها، شرکت‌ها، و صندوق‌های مشاع، و صندوق‌های بازنشستگی است.
اما این کارگزاران جدید آن گونه که باید و شاید وظایف کارگزاری را به جا نیاورده اند. بسیار اتفاق می‌افتد، که مدیران این شرکت‌ها و صندوق‌ها منافع خود را بر منافع سهام‌دارن و ۱۰۰ میلیون خانواده آمریکایی مالک سهام اولویت داده اند. این ناکامی به هیچ وجه مایه شگفتی نیست. همان طور که آدام اسمیت می‌گوید “آنها که پول دیگران را مدیریت می‌کنند، با همان دقت و حزم و احتیاطی را اعمال نمی‌کنند، که با آن پول خود را مدیریت می‌کنند … در مدیریت پول دیگران بی‌مبالاتی و غفلت همیشه حکمفرما است.”
آنچه که بیشتر منجر به افول بازار شده است این است که مدیران نه تنها فراموش کرده اند که کارگزار چه کسانی هستند، بلکه اصول سرمایه‌گذاری را هم فرموش کرده اند. در نیمه دوم قرن بیستم، استراتژی سرمایه‌گذاری شرکت‌های بزرگ از سرمایه‌گذاری بلندمدت به سوداگری کوتاه‌مدت تغییر یافت.
هنگامی که مالکان بلندمدت سهام تبدیل به اجاره‌کنندگان کوتاه مدت سهام می‌شوند، و وقتی‌ که ارزش اسمی سهام از ارزش ذاتی آن بیشتر می‌شود، اولین قربانی دغدغه برای مدیریت درست شرکت است. مهم‌ترین کار مدیر شرکت اطمینان حاصل کردن از این است که مدیریت برای سهام دارن ارزشی می‌آفریند، اما برای کارگزار/سرمایه‌گزار جدید ما این، تبدیل به هدفی‌ ثانوی شده است.
منش اخلاقی‌ مطلق است. یا کسی‌ آن را دارد یا ندارد. بنابرین اگر منش اخلاقی‌ در جامعه امروز ما رو به افول است که من معتقدم چنین است، این به این معنا است که آدم‌های کمتری منش اخلاقی‌ دارند، و آدم‌های بیشتری آن را از دست داده اند. آیا تغییر و تبدل از یک بازار آزاد به یک بازار “در غل و زنجیر شده” ارتباطی‌ با افول اخلاق دارد؟ قطعاً. ارزش‌های رهبران مالی و مدیران شرکت‌های سهامی ما تنزل کرده است. تا همین چند دهه پیش، قاعده این بود که “کارهایی هست که انسان مرتکب آنها نمی‌شود.” بیآئید اسم این را مطلق‌گرایی اخلاقی‌ بگذاریم. امروزه، قاعده کلی‌ این است، “اگر کاری را دیگری می‌کند، من هم می‌توانم بکنم.” هیچ نام دیگری برای این نمی‌توان گذاشت غیر از نسبیت‌گرایی اخلاقی‌.
این تغییر می‌تواند تا حدودی انحرافات بازار آزاد را توضیح دهد. ما شاهد تلاش برای کنترل قیمت‌های کالاها و خدماتی که می‌فروشیم بوده ایم. شاهد افزایش دیوانه‌وار پاداش مدیران شرکت‌ها بوده ایم (۳۰ سال پیش دریافتی مدیر ۴۰ برابر دریافتی کارگر بود؛ امروزه ۵۰۰ برابر آن است)، ما شاهد حساب‌سازی‌ها در صورت‌های مالی شرکت‌ها برای نشان دادن رشد غیر واقعی درآمد شرکت‌ها بوده ایم؛ ما شاهد پرداخت وجوه کلان به لابیگران برای تنظیم قوانین به نفع ثروتمندان و قدرتمندان بوده ایم؛ و شاهد ریسک‌پذیری‌های گزاف و معاملاتِ ابزار‌های مالی گران قیمت توسط نظام بانکی‌ بوده ایم.
اکنون که با بحران مالی مواجه ایم، می‌بینیم که فشار آن بیش از آن که به عدّه‌ای معدود که مسئول آن بودند وارد شود، بر دوش کسانی‌ است که بر خلاف روش محتاطانه‌ای که قبلاً در پیش میگرفتند، با مشاوره مدیران جدید، به دام سوداگری و ریسک‌پذیری گزاف افتادند؛ منظورم همانهائی است که خانه‌هایشان اکنون به حراج گذشته شده است. سرمایه‌داریِ “در غل و زنجیر شده” با خصوصی کردن پاداش‌های بازار و عمومی‌ کردن ریسک‌های بازار منش اخلاقی‌ ما را زایل کرده است. این هر دو خیانتی هستند به بازار آزاد و فضایل اصیل آن. جامعه ما حق دارد که خواهان ارزش‌های اخلاقی‌ استوار تر و نظام بازار رهاتری باشد.

جان بُگِل بنیان‌گذار و مدیرعامل وانگارد و رئیس هیات مدیره مرکز پژوهش‌هایِ بازارهای مالی بُگل است. او کتاب های زیادی نوشته است. آخرین کتاب در دست انتشار وی “کتابچه عقل سلیم سرمایه‌گذاری: سنجش پول، کسب‌وکار و زندگی” نام دارد.


نظرات شما

 

نظر شما چیست؟